5 596
Subscribers
No data24 hours
-177 days
-5930 days
Posts Archive
5 596
سرزمینی با ویژگیهای سیاسی منحصر به فردی متولد شدهاند و توان یا میلی به مهاجرت ندارند. چه بلایی سر آنها میآید؟ نا امید، سرد، سِر. بی تفاوت و خاموش شده برای همیشه. این سرانجام آنهاست؟
بهترین کاری را که در حال حاضر_منظورم همین الان است_ میتوانم در قبال هر اتفاقی که رخ داده انجام بدهم، لذتی به مراتب شیرینتر از لمیدن بر مبلِ رهایی را به من خواهد بخشید. به این شکل است که برای تصویری از آینده هیچ اعتباری قائل نیستم و عملکرد اکنونم را متاثر از یک تصویر خیالی قرار نخواهم داد. آخر من دیگر قصد ندارم بیشتر از این خودم را فریب بدهم. اگر آیندهی خوب و آسوده از راه رسید، استقبال گرمی از آن خواهم کرد و خودم را به لذت غافلگیر شدن میسپارم و اگر هم نیامد، مهم نیست من با اکنون، کلی کار دارم.
5 596
آیا شما هم از آن دسته هستید که تاخیر احتمالی پرواز، نشستن در کنار مسافری آزار دهنده، غذای نامناسب هواپیما و ترس از غیر مطمئن بودن پرواز را تحمل میکنید به این امید که بالاخره به خانه خواهید رسید و این حسهای اذیت کننده تمام خواهند شد؟
همیشه یک امیدی، یک احساس غریبی از آیندهای بهتر، تصویری مبهم_ اما نجات دهنده_ از روزها، ماهها و یا سالهای بعد برای ما وجود دارد. وقتی همسفر بیملاحظهی شما کیف کوچکتان را با بیمبالاتی کنار میزند تا ساکی که قرار بود به قسمت بار تحویل بدهد و نداده را به زور در صندوق بالای سرتان جا کند، شما با خودتان خواهید گفت؛ قرار نیست بیشتر از یکی دو ساعت تحملش کنم. بالاخره سفر تمام میشود، دوش میگیرم و روی مبل جلوی تلویزیون لم خواهم داد. شاید برای همین است که با قدمهای بلند و سریع از فرودگاه خارج میشوید، تلاش میکنید زودتر از بقیه تاکسی بگیرید و دربارهی مبلغ غیرمنصفانهی کرایه با راننده اوقات تلخی نکنید.
شاید مردم به همین دلیل با باز شدن درهای قطار به سمت راهروهای خروجی مترو حمله میکنند. شاید برای همین بچهها به دو از مدرسه بیرون میآیند و به همین دلیل کارمندان، تعطیلات را در تقویمها علامتگذاری میکنند. ما موقعیتها و اتفاقهای پیش رویمان را به سرعت رد میکنیم و ازاین بابت زندگیمان بیشباهت به سائیدن پیاپی انگشت اشاره به تصاویر گذرای صفحه اینستاگرام نیست. بعدی، بعدی و بعدی.
همه چیز به یک احساس مربوط میشود. حس موقتی بودن "اکنون" در روند زندگی. حس بیاعتبار بودن آنچه که اکنون با آن سر و کله میزنیم. قرار بود دوران تحصیل دبیرستان تمام بشود که به دانشگاه برسیم. در نظرمان دانشگاه همان مبل راحتی بود. بیشتر ما اعتراف میکنیم که سالهای دانشگاه، آغاز ماجراهای جدیتر و پیچیدهتری در دورهی پسا نوجوانیمان شد. و دانشگاه قرار بود تمام بشود تا شاغل و مستقل بشویم. شاغل شدیم تا ازدواج کنیم. ازدواج کردیم تا بچهدار شویم. و بچهدار شدیم تا آنها را به سامان برسانیم و به سامان رسیدند تا هر روز با مشکلات زندگی آنها به هم بریزیم و کاری کنیم تا از دردسر دور بشوند تا بالاخره یک نفس راحت بکشیم... شاید نظر شما هم همین است که مبل جلوی تلویزیون جناب مرگ باشد. ولی خب از نشانهها و تحقیقات مذهبی و گاهاً علمی اینطور بر میآید که مرگ نیز آغاز یک ماجرای تازه است!
تا اینجای کار هنوز صورت مسئلهی ما خودش را نشان نداده و من همچنان درباره یک حس حرف میزنم. اگر برای این حس قرار باشد نامی بگذاریم شاید نزدیکتریناش این باشد؛ "چیزی که در حال حاضر وجود دارد را باید تحمل کرد چرا که گزینهی بهتری در جایی جلوتر از خط زمان منتظر ماست."
همیشه ویژنهای عاری از رنج یا هر وعدهای که پایان رنجِ مسئولیتپذیریِ ما نسبت به حوادث اکنون را نوید میدهند، همگی خود تولید کنندگانِ موذیِ رنج هستند. ما حس آزار دیدن از یک همسفر بیملاحظه را با یک ویژن لذتبخش در خانه تسکین میدهیم. احتمالاً کار درست این است که بجای تحمل کردن به او تذکر بدهیم. و در صورت وخامت اوضاع از مهماندار بخواهیم قضیه را حل و فصل کند. درباره غذای نامطلوب هواپیما محترمانه اعتراض کنیم و به شرکت هواپیمایی ایمیل بزنیم. البته استثنائاً ترس از نامطمئن بودن پرواز چیزی نیست که در اختیارمان باشد و با اعتراض و ایمیل زدن مشکل حل نمیشود. همینطور با کمی فکر کردن میفهمم یک دقیقه زودتر از فرودگاه بیرون رفتن هیچ نقش حیاتیِ عجیب و غریبی را در کیفیت زندگیِ از اساس مستهلکم نخواهد داشت پس بهتر است در حالی که معقول قدم میزنم، به چانه زنی درباره نرخ کرایه با رانندهای که میخواهد مرا به خانه ببرد فکر کنم و جوری با او به توافق برسم که در طول مسیر، کولر تاکسی را از روی لجبازی خاموش نکند.
نادیده گرفتن لحظهها با همهی اعصاب خوردیهایی که دارند، ما را به موجوداتی انتزاعی تبدیل میکند. انسانهایی که در خیال و محدودهی ذهنی زندگی میکنند. این فرار کردن و پناه جستن به ویژنهای شیرینِ آیندهای که هنوز از راه نرسیده ما را به مردمی مبدل کرده که به راحتی فریب میخوریم. چرا که اگر خودمان نتوانیم توهم شخصیِ شیرینی را در آینده بسازیم حتماً طعمههای مناسبی برای رویاسازان حقه باز خواهیم بود. شارلاتانهایی که در کمین جمعیتی "ناراضی از اکنون" نشستهاند تا با لفاظی و مسخ عمومی، امیال جاهطلبانهی خودشان را اغنا کنند.
بیایید کسی را با هم خیال کنیم که شاید تصویری از آیندهی واقعی ما باشد. کسی که هر بار و هر لحظه، ماه و سال را تحمل میکند اما ساعت لمیدن روی مبلِ جلوی تلویزیون هرگز از راه نمیرسد. این آدمها را در اطرافتان دیدهاید؟ زنانی که ازدواجی ناموفق داشتهاند و بنا به شرایطی عجیب، حتی امکان جدایی هم ندارند. کارمندانی که در شغل غیر دلخواهشان استخدام شدهاند و شهامت یا امکان استعفا ندارند. مردمی که در
5 596
وقتی معلمهای تاریخمان از شکنجه و آزار و اذیت مردم بیگناه میگفتند از این گوش میشنیدیم و از آن یکی در میکردیم. این اتفاقها مال گذشته بود، مال قرون وسطی.
وقتی همان اتفاقها در زمانهی خودمان افتاد وبدتر از چیزی بود که تصورش را میکردیم، حس کردیم انگار دنیا به آخر رسیده است. گویی شاهد گسستی عمیق در روند تکامل بشر بودیم، شاهد سقوط تمام و کمال انسان در مقام موجود عاقل.
زیر تیغ ستاره جبار
هدا مارگولیوس کووالی
نشر بیدگل
5 596
یک شهروند شوروی به دلیل اینکه با به کار بردن واژهی خوک به همسر یکی از وزیران بیاحترامی کرده بود، دستگیر و دادگاهی میشود. قاضی او را به پرداخت بیست روبل جریمهی نقدی و ده روز حبس محکوم میکند. پس از اتمام جلسهی دادگاه، محکوم از قاضی میپرسد: «رفیق قاضی، آیا اگر من یک خوک را «سرکار خانم» بنامم، باز هم باید در دادگاه پاسخگو باشم؟» قاضی پس از اندکی فکر پاسخ میدهد: «خیر!» در این هنگام محکوم رو به زن وزیر میکند و میگوید: «پس خداحافظ، سرکار خانم!»
#به_آن_میخندم
#میخاییل_میلنیچینکو
5 596
گاهی کاری نکردن بهترین مقاومت است...
رژیمهای ستمگر بدون همدستی از نفس میافتند...اگر نمیتوانیم به مخالفان بپیوندیم همچنان موظفایم که به تکلیف خود در عرصهی کاری نکردنِ هشیارانه عمل کنیم. تنها این مهم نیست که چه میکنیم بلکه کاری که نمیکنیم هم مهم است.
- دیوید بلانت
5 596
عشق
عِشق (با ریشه فارسی ایشکا) یا دلدادِگی حسی است که به معنای دوست داشتن فرد یا چیزی است.
عشق، از عشقه گرفته شدهاست و آن گیاهی بدون ریشه است به نام لبلاب، چون بر درختی پیچد آن را بخشکاند. عشق صوری درخت جسم صاحبش را، خُشک و زردرو میکند، اما عشق معنوی بیخ درخت هستی عاشق را خشک سازد و او را از خود بمیراند. عشق را در لغت افراط در دوست داشتن و محبت تام معنی کردهاند
#ریشه_شناسی #قصه_داشت.
5 596
دیگر وقت آن نیست
که بدانیم
چه کسی جهان را آفریدهاست ؛
بلکه باید دید
چه کسانی
به خراب کردن آن مشغولند!
#نوام_چامسکی (۲۰۲۴-۱۹۲۸)
زبانشناس ، فیلسوف
و نظریهپرداز نامدار امریکایی
5 596
آدما اتفاقها رو هر جوری بخوان به یاد مییارن. حافظه کارش حفاظت کردن از آدمه نه به خاطر آوردن.
5 596
مجبورکردن تنها این نیست که یک کارددردست بگیرند وسرمرادم باغچه بگذارندوبگویند یابنویس یاسرت رامیبریم .نه گاهی اوقات باتحریک احساسات وپرورش غرورصدمه دیده ودرهم شکسته انسان راواداربه اعمالی میکنندکه نه تنهاراضی نیست بلکه درحین ارتکاب هم نمیتواند بفهمد چه میکند.
- برای من ای مهربان چراغ بیاور
فروغ فرخزاد
5 596
به نظرم با این استقبال گسترده ای که از همستر شده ، شاید در آینده سود داشته باشه پس، بهتره عضو بشید زودتر.
5 596
|🌊|
I think I'll take my whiskey neat
My coffee black and my bed at three
You're too sweet for me
