BackYard | حیاط خلوت
Open in Telegram
شب است همراه با صدای سوختن چوب در شومینهی بیخاصیت خانههای اعیانی فیلمهای دهه هشتاد ؛ کانال یوتیوب : https://youtube.com/@mahsajafari1372?si=2S1aaXp8QgvViPX9
Show more394
Subscribers
-124 hours
-17 days
-530 days
Posts Archive
یکی از چیزایی که تو دهه هفتاد و هشتاد منو به سمت خودش میکشه :
" صراحت و صداقت موضوعاته ".
من آدمِ خاکستریای نبودم برای همین ترجیح میدم صفرو صد و سیاه و سفید قضییه برام روشن باشه. دارم سختش میکنم. ببین تو اون دهه همهچیز واضح و مشخص بود روشن بود لااقل تو خاطره من همه چیز عیان بوده و مهمتر اینکه تکلیف اتفاقات معلوم بود من از مجهول و بلاتکلیفی و خاکستری شدن تمام چیزها در این دهه کنونی متنفر خسته و عاجزم.
دهه هفتاد و هشتاد همه چیزم نه اغلب چیزها یا رومی روم بود یا زنگی زنگ.
و این اصلا چیز کمی نیست. میخوام واضح بگم که بابا اون منظور و مقصود و حرف واموندهاتو رک و راستُحسینی بگی دیگه.
حرص میخورم همش و این برای یه آدم ۳۰ ساله که فعلا همه چیش بلاتکلیفه خوب نیست. تکلیف من باید روشن باشه.
@ourbackyard
همهعمر دوست داشتم مثل هدیه تهرانیِ فیلمها باشم . قوی ساده زیبا و همیشه در حال دوییدن و یهکاری انجام دادن.
چون تولد زنیه که با اون عاشق سینما شدم.
وقتی فیلم قرمز رو دیدم فهمیدم سینما تنها جاییه که حاضرم براش هرکاری بکنم.
Repost from « گنگ خواب دیده »
میگفت سال ۷۷ هیچکس مچ دست زنا رو توو سینما ندیده بود، تا هدیه تهرانی رو پردهی نقرهای سینما بهمن آستینهای پیرهن مردونشو تا زد بالا، همه حیرت زده به مچ دستش نگاه میکردن.
امروز دوقسمت سوپرانو دیدم و اینستاگرام محتوای خاصی ندیدم ولی ۳ تا ویدیو یوتیوب دیدم . ناهار تست و پنیر و شیر خوردم شام ۴ تا تخم مرغ ابپز و سالاد و ماست پروتئینی خوردم که حالمو بد کرد.
کلا خوابیده بودم فردا باشگاه دارم و میتونه روز مفیدتری باشه. روز مفید ولی یعنی چی؟
+1
امروز یه سکانس از سریال سوپرانوز خیلی غمگینم کرد. فصل ۴ قسمت ۱۰ همه رفتن خونه کریستوفر درباره موضوعی صحبت کنن؛ کریستوفرم عصبانیه به همه دری وری میگه. یه جا اینجمله رو به تونی میگه که تو انقدر غذا میخوری آخر تو ۵۰ سالگی حمله قلبی بهت دست میده!
و این دقیقا اتفاق افتاد و گاندولفینی ( تونی) در ۵۱ سالگی در اثر حمله قلبی میمیره.
باورم نمیشه یه دیالوگ به واقعیت تبدیل شده احتمالا موقع گرفتن این سکانس هیچکس فکرشم نمیکرده...
@ourbackyard | #سریال
من یه فکر مسخره دارم اونم اینکه مثلا صد سال پیش مگه کسی درس میخونده؟ مگه موسیقی و فیلم میفهمیده مگه فلان و بیسار و بهمان انجام میداده انگار تازه از زمان تولد من همهچی بوجود اومده بعد که به آیندگان فکر میکنم و خودمو میذارم جای یه دخترِ ۳۰ ساله در ۱۶۰۰ شمسی و ذهنشو میخونم که درباره من و منها چه فکرایی میکنه که مگه دختریم بوده در دهه ۷۰ یا ۸۰ شمسی فیلم بفهمه یا تمام سریالهای تلویزیون رو عقلش برسه ضبط کنه و مثلا مجله جمع کنه و حتی بره کلاس بازیگری تو ۱۰ سالگیش؟!
بعد دلم میخواد دست بندازه تو شکم تاریخ ازش بیام بیرون برم با دوتا دستام صورت دختره رو بگیرم بگم توروخداااا ازین فکرا درباره من نکن من هم فیلم میدیدم هم تو بچگیم عقلم به خیلی چیزا میرسیده
و هم کتاب و مجله جمع میکردم.
توروخدا درباره من اینجوری خیال نکن.
خیلی عجیبه این حس؛ همیشهام بهش فکر میکنم و گاهی میگم پس توام خانوم مهسا به آدمهای گذشته به چشم آدمایی که هیچی بلد نبودن یا نمیفهمیدن فکر نکن هرکسی قد خودش تو زمانه خودش میتونسته پیشرو باشه.
@ourbackyard | #آدم_در_موقعیت
آخرین باری که ماکارونی پختم گمونم ماه رمضون بود درواقع پارسال پختم ! اسفندماه.
ازوقتی رژیم گرفتم این عزیزدلمو نخوردم . ماکارونی و بستنی منو خوشحال میکردن و جفتشو مجبور شدم حذف کنم البته که هر یک گرمی که لاغر میشم قلبم پر از شکوفه میشه .
@ourbackyard
چندتا کار نیمهتمام دارم.
منباید باید یادگیری زبان و تکنولوژی رو بذارم اولویت. حتی اگر تا اخر عمر یه ادم معمولی بمونم هم این دوتا رو باید انجام بدم
باید برم گاهی تو طبیعت ول بچرخم.اتفاقی روتین زندگی میازاکی رو دیدم نوشته بود که صبحپرسنه و همیشه میره تو طبیعت پیادهروی میکنه. عجیبه ولی من هیچی از میازاکی ندیدم ولی خودش برام الهامبخشه.
من پر از هدفم و فهمیدم من خودمو دارم و باید باید انجام بدم کیفیت مهمه تا جایی که جلوتو نگیره کمالگرایی. همه مگه از اول خفن بودن؟ نه واقعا نه
احتیاج دارم برای رسیدن به آرزوهام بلاگر بشم . بلاگر به معنای بدش نه به معنای تولید محتوای زرد نه به معنای اینکه میزان تجربههام رو ببرم بالا و صرفا اونارو شیر کنم و این قانونیه که برای خودم گذاشتم که اگر میتونی برنی به دل جنگل و کوه ( استعاره از پرزنت یه موضوع ) و ارزش تولید کنی پس میتونی به بلاگر شدن هم فکر کنی.
حالا تو این راه پر از ترس شوق کلافگی و ناامیدی و امیدواریم پر از ایده و خالی از ایده.
همه چی خیلی برام جدید و جدیه
دارم یه تصمیم شدید و جدید میگیرم :)))
هم گلیم هم چغلی
کتاب شبیک شبدو از بهمن فرسی رو تموم کردم اما راستش این کتابو دوبار دیگه باید بخونم تا کامل بفهمم.
تازه الان آخرشم نفهمیدم چی شد :)))
