[ کافه هنر🌱 ]
Open in Telegram
بیایید کتاب بخوانیم و برقصیم؛ این دو تفریح هیچ آسیبی به دنیا نخواهد زد🌱 درخواست کتاب داشتی اینجا بگو. https://t.me/HarfBeManBOT?start=MTI2Njg3NDA5Nw
Show more535
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-2730 days
Posts Archive
من فکر میکردم اگه سنم بره بالا میزان اجتماعی بودنم بیشتر میشه، ولی الان تقریبا منفی شده، یعنی با آشناهای قدیمی هم نمیتونم ارتباط بگیرم
عیدتون مبارک باشه💙
سالی پر از اتفاقای خوب و تجربه های جدید رو برای تک تکتون ارزو میکنم امیدوارم سالی پراز شادی و رسیدن باشه براتون💙
البته معذرت میخوام بابت تاخیر🌹❤️
📖 بچه های خاص خانه خانم پرگرین
👤 رنسام ریگز
#نوجوان #فانتزی
✍🏻 کتاب بچه های خاص خانه خانم پریگرین رمانی فوق العاده جذاب و پرکشش است. محال است شما داستان را بخوانید و باورش نکنید. داستان ترکیبی از روایت و عکاسی عامیانه از بایگانیهای شخصی نویسنده است که از عکسها بهعنوان یک راهنما برای ترکیب با روایت داستان استفاده کرد.
جیکوب عاشق پدربزرگش بود. پدربزرگ داستانهای عجیب و غریبی تعریف میکرد که کسی باور نمیکرد. او به جیکوب میگفت که وقتی بچه بوده، در یک یتیمخانه زندگی میکرد. پدربزرگ پرتمن یک جعبه عکس قدیمی داشت که عکس دوستانش در یتیمخانه بود، عکس دختری که پرواز میکرد، پسری که صخرهای را روی دستش گرفته بود، دختری که دهانش پشت سرش بود و... هیچکس حرفهای پدربزرگ را باور نمیکرد. تا اینکه یک شب که جیکوب رفته بود به پدربزرگ سر بزند، پدر بزرگ به او گفت که دنبالش کردهاند و او باید بچههای یتیمخانه را پیدا کند، چون همه آنها در خطرند
@MenuKetab | ْمِـنو کِـتاب
«مابین چندین میلیون آدم، مثل این بود که در قایق شکسته ای نشسته ام و در میان دریا گم شدهام. حس میکردم که مرا با افتضاح از جامعه آدمها بیرون کردهاند. میدیدم که برای زندگی درست نشده بودم.»
زنده به گور/صادق هدایت
- زَخم بَرداشتم اما نمُردم!
تَرَک بَرداشتم اما نَشکستم!
خَمیدهِ شُدم اما لِه نَشدم!
خَستهِ بودم اما اِدامهِ دادم!
این بود خُلاصهِ ی داستانِ زندگیِ من....
شما میگید “دوستت دارم” ولی مولانا میگه:
ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی ازآنی همه من
من نیست شدم در تو ازآنم همه تو
هرروز بی دلیل از خواب بیدار شدن و الکی اکسیژن مصرف کردن تاشب به بهونه های مختلف انگیزه گرفتن و دوباره ریختن همههه ارزوهات روی سرت بغض های الکی راه گلو و اشکای خشک شده بقل صورت کتابای نخونده و این حجمممم از بلاتکلیفی داره منو از پا در میاره کاش کسی کاری میکرد....
اونجایی که روبهروی آینه دستشویی جایی که غریبهای وایمیسی و با چشمهای غمگین و احتمالا اشکی با خودت حرف میزنی، اونجا پایان یه دوره از زندگیته، اونجا آخرینباریه که اون ورژن از خودت رو میبینی، اونجا داری تصمیم میگیری، حواست رو جمع کن که چی میگی.
