Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
رمان دلبرکوچیک....
Open in Telegram
فصل اول: دلبر کوچک فصل دوم: دلبرانه رمان دوم: ارباب خشن و هات من👀👅 رمان سوم: هوس شیطان💦🔥
Show more2 023
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+3330 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
2 023
Repost from N/a
#هوس_شیطان
#پارت399
چشم های غمگینش و صورت خیسش دشمنش رو هم به رحم میآورد چه برسه به من عاشق رو!
چشمم رو بستم.
حس کردم چقدر با ریش جذابتره.
قیافهاش رو جاافتاده میکرد.
لب هاش لرزید و ادامه داد.
-به کلبه رفتم... چیزی از کلبه نمونده بود جز چند تا چوب سوخته!
انگشت شصت و اشارهاش رو روی چشمش فشرد و چندتا سرفه ی خشک کرد.
ترسیده خواستم بلند شم اما با دردی که توی رحمم به وجود اومد چشمم رو بستم.
نفس زنان و با درد خیرهاشون بودم.
بی بی جون از جاش بلند شد و با بغض وصدای گرفته ای گفت:
-صبر کن واست آب بیارم پسرم.
دوست شایان دستش رو روی شونه اش گذاشت.
-حالت خوبه پسر؟
شایان هقی زد.
-هفت ماه پیش مردم!
یه مرده هیچوقت خوب نیست.
دستم رو جلوی دهنم گرفتم.
شایان چی میگفت؟
اونم من رو میخواست؟
اونم عاشقم بود؟
خدای من!
اگه اینجوری باشه چطوری خودم رو ببخشم؟
اشک هام تند تند پایین میاومدن.
اگه یک درصدهم احتمال این وجود داشت که شایان بی خطا بوده چطور من رو قبول میکرد؟ اصلا اجازه میداد سمتش برم؟!
2 023
Repost from N/a
#هوس_شیطان
#پارت398
سکوت توی خونه حاکم فرما بود.
انقدر تند تند نفس میکشیدم که میترسیدم مبادا کسی صدام رو بشنوه.
دستم رو روی شکمم گذاشتم.
حالم خوب نبود.
نه خودم خوب بودم نه بچه هام!
بازهم بیتاب بودن و این حس میکردم.
زیر لب زمزمه کردم.
-میدونم با صدای باباتون بی تاب شدین، منم بیتابم. بیتاب عطرش، آغوشش همه چیزش!
اشک هام راه خودشونو گرفتن.
بی بی متعجب گفت:
-یعنی چی پسرم؟
شایان میون هق های مردونهاش شروع کرد.
-بی بی من و سارینا قرار بود بچه دار بشیم.
یه روز... یه روز کامران بهم زنگ زد، میشناسیش که؟!
بی بی گفت:
-آره حرفش رو زدی قبلا!
صدای پوزخند شایان رو شنیدم.
-بهم... بهم زنگ زد گفت کارم داره!
لبم رو گزیدم.
داشت چی میگفت؟ مگه خودشون نقشهاش رو نکشیده بودند؟
شایان با بغضی که قلبم رو ازهم میشکافت شروع کرد.
-منِ احمق رفتم. رفتم و وقتی باخبر شدم که کلبه آتیش... آتیش گرفته بود.
بی بی میفهمی؟ زنم و بچم خاکستر شدن.
هق هق های مردونه اش امانم رو برید و با اشک روی زمین نشستم.
خودم رو جلو کشیدم و باچشم های اشکی به مرد روبه روام خیره شدم.
نه!
این مرد شایان من نبود!
2 023
Repost from N/a
#هوس_شیطان
#پارت397
سری تکون دادم و به سختی خودم رو داخل اتاق انداختم.
قلبم تند تند میزد.
نفسم بزور بالا میاومد و عرق سرد از کمرم پایین اومد.
چشمم رو روی هم بستم.
صدای پایی رو شنیدم، یعنی وارد خونه شدن؟!
دستم رو جلوی دهنم گرفتم که صدای هق هقم بلند نشه
-خوش اومدین مادر.
صدای شایان بلند شد.
-ممنون بی بی
صداش دلم رو آروم کرد.
لگدی زدن که فهمیدم این جوجوهام پدرشونو میخوان.
صدای کنجکاو بی بی بلند شد.
-سارینارو چرا نیاوردی؟
جوری سؤالش رو پرسیده بود که حتی منم به خودم شک کردم که واقعا بی بی من رو میبینه یانه، چه برسه به شایان!
چند ثانیه سکوت شد، دلم میخواست بدونم شایان چی میگه.
صدای لرزون و بغض زدهی شایان باعث شد پاهام شل بشه.
-اونو از دست دادم، سارینام رو از دست دادم.
هقی زد.
-بچمو زنمو از دست دادم بی بی.
صداش دل هرکسی رو آب میکرد.
نفس زنان خودم رو به دیوار بند کردم.
اشک هام راه خودشون رو پیش گرفتند.
سعی کردم هق نزنم.
ساکت شو سارینا
شایدم این یه بازی جدیده.
حتما بازی جدیدشونه.
2 023
Repost from N/a
خزانِ عشق🧡🍂
#پارت34
با بغض لب میزنم:
- نه، حق با بانوعه. من... من چاقم و کسی دوستم ند... نداره.
- من دوستت دارم.
فاطمه تاییدش میکنه:
- منم همینطور، به علاوه این که اون فقط تو رو تحقیر نکرد و فکر کرد ما میخواییم خانزادهها رو...
انگشتهای اشاره و وسطش رو چسبوند بهم و خم و راست کرد:
- ... مخ کنیم!
( وقتی این حرکت زده میشه یعنی گوینده به حرفی که داره میزنه باور نداره یا به نظرش مسخره میاد. )
تصویر ارسلان خان که جلوی چشمهام نقش میبنده، اشکهای بیشتر از چشمم بیرون میریزن.
- بیخیال، پینار! خودت رو قوی کن. مثل من و طیب، ما ککمون نگزید ولی تو نشستی داری گریه میکنی. هرکسی یه شکله، من رو ببین کلا دوتا استخون و روکشم که آرزومه یکم چاق بشم اما وقتی یکی بهم میگه استخون یا اسکلت یا لاغر ناراحت نمیشم.
دماغم رو بالا میکشم و میگم:
- تو کلا نظر کسی رو حساب نمیکنی، خوش به حالت، کاش منم مثل تو بودم.
- دیگه هیچوقت این رو نگو چون من یه روزگار سگی به جون کشیدم که خود سگ نکشیده.
آهی میکشه و از آشپزخونه بیرون میره.
طیبه دستمال کاغذی میاره و شونهام رو فشار میده:
- پاشو که کم کم باید شام درست کنیم.
***
سر و کله عارفه تا اخر شب پیدا نشد، نگرانشم چون اون دختر سر به هوا، زبون دراز و بیکلهست! ممکنه خودش رو تو دردسر انداخته باشه.
میز شام رو سهتایی میچینیم.
من کل آرایشم رو پاک کردم ولی طیبه سیاهیهاشو کمرنگتر کرد.
...🧡🍂
2 023
Repost from N/a
خزانِ عشق🧡🍂
#پارت33
پوزخندی میزنه و ادامه میده:
- بذارید خیالتون رو راحت کنم، اون دوتا تو آمریکا انقدر داف و بلوند دیدن که دیگه شماها به چشم نیاین!
میخوام به این فکر کنم داف یعنی چی، اما با اشاره و حرف ترنم بانو فکرم مختل و قلبم به چند تیکه تبدیل میشه.
- به خصوص توی چاقال که به پای دخترای ایرانی هم نمیرسی چه برسه خارجی!
اشک به چشمهام حمله و بغض خفهام میکنه.
با خجالت دستهام بهم گره میخورن و سرم رو پایین میندازم که چند قطره اشک از چشمهام میچکه.
- و توی پشمک! لازم نیست پروپاچه سیاه سوختهات رو بریزی بیرون! جمع کنید این قیافههای مسخرهتون رو.
بعدش هم میچرخه و بیرون میره.
طیبه سریع بغلم میکنه و میگه:
- ولش کن، عقده داره، دروغ میگه، تو خیلی هم زیبایی.
عارفه که حرصی شده، از اون طرف میگه:
- کجا دروغ میگه؟ راست میگه دیگه، این خپل به پای ... .
فاطمه حرفش رو قطع میکنه.
- یادت نره که بهت گفت « توی پشمک لازم نیست پروپاچه سیاه سوختهات رو بریزی بیرون »... اول هسته خودت رو تف کن بعد.
- دختره ... عقدهای! فکر کرده زن خان شده کوسه شکار کرده که به خودش حق این رو میده با ما اینطوری حرف بزنه.
- همش لب و دهن و ادعایی عارفه! تو که جرات داری جلو خودش این حرفها رو بزن.
عارفه پاکوبان و حرصی از اشپزخونه بیرون میره.
دماغم رو بالا میکشم و گوشه لبم رو میجوئم.
دلم ضعف میره اما دیگه میلی به غذا ندارم.
طیبه میگه:
- به خدا تو خیلیم خوبی، توروخدا گریه نکن پینار.
...🧡🍂
2 023
Repost from N/a
خزانِ عشق🧡🍂
#پارت32
طیبه با تاسف سرش رو تکون میده و زیرلب میگه:
- این بشر آدم نمیشه.
لبم رو میگزم و یاد چند دقیقه پیش میوفتم.
یعنی موقعی که دستش خورد به موهام، نگاهم کرد؟
یعنی دید آرایش کردم؟ یعنی فهمید ... .
فقط امیدوارم فکر نکنه من قصد بدی دارم و دختر بدیم، من خونه خراب کن نیستم... .
***
آخرین ظرف رو هم پاک کردم و سر جاش گذاشتم.
کم کم باید برای شام اقدام میکردیم.
به طرف غذاهایی که از ناهار مونده بود میرم و تا میخوام یکم غذا بکشم، ترنم بانو دست به سینه وارد میشه.
همه به احترامش وایمیستن و ترنم بانو میگه:
- این چه وضعشه؟
نگاه هممون به دور خودمون و آشپزخونه میپیچه اما چیزی پیدا نمیکنیم.
با تعجب نگاهش میکنیم، جوری که انگار با چندتا احمق طرفه به لباسهامون اشاره میکنه و دوباره میگه:
- این چه وضعشه؟
فاطمه میپرسه:
- مگه چشه بانو؟
- خفه! من سوال میپرسم شما جواب میدین، حله؟ الان بهم بگین... این چه وضعیه؟
این بار طیبه میگه:
- خب بانوجان ما که نمیدونیم مشکلمون کجاست.
- مشکل همین چیتان پیتان کردنتونه! فکر کردین خارج از حالت عادی لباس بپوشین و دو قلم لوازم آرایشی بمالین به خودتون، میتونین مخ دوتا خانزاده خارج رفته رو بزنید؟
پوزخندی میزنه و ادامه میده:
- بذارید خیالتون رو راحت کنم... .
...🧡🍂
2 023
Repost from N/a
خزانِ عشق🧡🍂
#پارت31
تموم مدت سعی میکنم اصلا نگاهم بهش نخوره چون دست و پام رو گم میکنم.
ولی موقعی که خم میشم تا بشقاب رو بذارم، موهام میریزه روی دستی که برای برداشتن شیشه آبلیمو دراز شده.
قبل از این که دستم بلرزه، بشقاب رو روی میز میذارم و با سرعت عقب میرم.
اول به طیبه فحش میدم که گفت موهات رو باز بذار بعد به خودم که به حرفش گوش دادم.
اتفاق چند روز پیش هم یادم میوفته و عرق سرد رو تیغه کمرم میشینه، خاک بر سرت پینار... خاک.
از شدت خجالت سرم رو پایین میندازم و دستهام رو بهم میپیچم و بهم فشارشون میدم تا از استرسم کم بشه.
چقدر بد خراب کردم! واقعا خاک بر سرم.
با تموم شدن غذا کشیدن برای بقیه، مرخصمون میکنه و من رسما به طرف آشپزخونه پرواز میکنم.
نکنه فکر کنه میخوام توجهش رو جلب کنم؟
درسته دوستش دارم اما من که نمیخوام باعث از هم پاچیدن زندگیش با زنش بشم...
زنش... ترنم بانو کجاست؟
سرم رو بلند میکنم و میپرسم:
- بچهها، ترنم بانو کجاست؟
- ایناها.
به جایی که طیبه اشاره کرد نگاه کردم و مغزم سوت کشید.
ترنم بانو یه پیرهن عروسکی آبی رنگ پوشیده و کمر باریکش رو به رخ میکشید.
موهاش رو لخت و شلاقی کرده و آرایش فوق العاده و نسبتا زیادی رو صورتش بود.
خرمان خرمان به سمت سالن غذاخوری رفت و من پرسیدم:
- بچهها برای ترنم بانو قاشق بشقاب و... بردین؟
عارفه گفت:
- نه پس آدم حسابش نکردیم که بیاد برینه تو اعصابمون.
...🧡🍂
2 023
اونایی ک شماره کارت میگیرن برای خرید پی دی افا تا دو روز نریزن شماره کارتو پاک میکنم عزیزا😘
2 023
اونایی ک شماره کارت میگیرن برای خرید پی دی افا تا دو روز نریزن شماره کارتو پاک میکنم عزیزا😘
2 023
یجوری پیوی ادمین شلوغ کردین برا پی دی افا انگار غذاس میخواد تموم شه
هرکی هزینه رو بریزه به اونم داده میشه نترسین تموم نمیشه😂😁
@Admiiineeee
2 023
یجوری پیوی ادمین شلوغ کردین برا پی دی افا انگار غذاس میخواد تموم شه
هرکی هزینه رو بریزه به اونم داده میشه نترسین تموم نمیشه😂😁
@Admiiineeee
2 023
یجوری پیوی ادمین شلوغ کردین برا پی دی افا انگار غذاس میخواد تموم شه
هرکی هزینه رو بریزه به اونم داده میشه نترسین تموم نمیشه😂😁
2 023
احتمال افزایش قیمت وی ای پی از ۲۵ هزار به ۳۰ هزار تا یه هفته دیگه وجود داره
اونایی ک میخوان وارد شن عجله کنن
2 023
#توجه
اگ حجتی نیتی دارین حتی ده هزار کمک کنین بذیم نیازمند
مطمعن باشین راه بدی نمیره و به یه ادم خیلی نیازمند میرسه و کلی دعواتون میکنه چون خیلی شرایط بدی دارن خیلی دوستان دلتونو بزرگ کنین و کمک کنین قشنگا منم قول میدم هر روز پارت میزارم
2 023
اگ حجتی نیتی دارین حتی ده هزار کمک کنین بذیم نیازمند
مطمعن باشین راه بدی نمیره و به یه ادم خیلی نیازمند میرسه و کلی دعواتون میکنه چپن خیلی شرایط بدی دارن خیلی 😔
2 023
بچها با چند نفر تصمیم گرفتیم تو این ماه مبارک پول جمع کنیم هرچقدر در که توانتون بود
به نیازمندا کمک کنیم
خوب جمع شه وسیله غذایی میخریم کم جمع شه پولایی ک جمع شده میدیم بهشون
هرکی دوستداشت کمک کنه🙏♥️
@Admiiineeee
2 023
بچها تو وی ای پی پارتای همه رمانا خیلی جلو هوس شیطانم تموم شدها
اونجایی ک عجله دارن ظرفیت درحال تکمیله عجله کنن برای ورود
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
