Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
رمان دلبرکوچیک....
Open in Telegram
فصل اول: دلبر کوچک فصل دوم: دلبرانه رمان دوم: ارباب خشن و هات من👀👅 رمان سوم: هوس شیطان💦🔥
Show more2 023
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+3330 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
2 023
#زخم22
غرق خواب بودم که گرمای دستی رو دور کمرم حس کردم. اینقدر خسته و بیحال بودم که دلم نمیخواست چشمامو باز کنم و تو همون حالت خواب موندم.
وقتی گذاشتم رو تخت تازه انگار مغزم روشن شد و با هول چشم باز کردم. اومده بود.. اومده بود..
سریع پاشدم نشستم و گفتم: اومدین
بی توجه به حرفم،کتش رو از تنش در اورد و دوتا دگمه ی اول بولیز مردونه اش رو باز کرد. سر آستیناشو باز کرد و آستینشو تا زد و اومد رو تخت. یکمی خودمو کنار کشیدم و با تعجب نگاش کردم که ببینم میخواد چکار کنه.
به تاج تخت تکیه زد و دست به سینه شد و پاهاشو دراز کرد و با حالت خاصی نگاهم کرد و گفت: خب،میشنوم..
کاملا برگشتم سمتش و چهار زانو نشستم و گفتم: خب... خب چی بگم؟
_بیا از اشتباهاتت شروع کنیم چطوره؟
گیج نگاهش کردم که ادامه داد...
_لباسایی که گذاشتم تنت نکردی، چیزی که میخواستی رو نگفتی...
_چیزی که میخواستم؟!!
تای ابروشو بالا داد و گفت: این دختر چرا پرخاش کرد؟ چرا گریه کرد؟ چرا لج کرد و لباسارو تنش نکرد؟
ازش رو برگردوندم و زیر لب گفتم:هیچی
هنوز کامل کلمه رو نگفته بودم که با دادی که زد تو جام پریدم از ترس...
_به من نگاه کنننن...
برگشتم سمتش و با خشونتی که از چشماش میبارید گفت: اون حوله رو از تنت در میاری چهار دست و پا میری پایین تخت میشینی. تو لیاقت آدم بودن رو نداری...
_م...من..
_خفه..زود..
بغض کرده بودم.من بهش نیاز داشتم. من.. من فقط میخواستم منو درآغوش بگیره و بهم حس بودنش رو بده. ولی حالا.. نمیدونم من خراب کرده بودم یا اون داشت خراب میکرد.
با بغض کاری که گفت کردم. حوله رو از تنم در اوردم و رفتم پایین تخت چهار دست و پا نشستم. سرامیک سخت و سرد کف اتاق اذیتم میکرد. ولی نمیخواستم کم بیارم. حتی نمیخواستم قطره ایی اشک بریزم...
_سینه هات رو به زمین بچسبون و باس*نت رو بده بالا..
خوب میدونست چطور تحقیرم کنه. کاری که گفت کردم و سرمو انداختنم پایین. حرارت نگاه خیره اش رو خوب حس میکردم و تنم از این تحقیر شدن گُر گرفته بود. نتونستم طاقت بیارم و اشک داغم راه گرفت رو صورتم. همینجور که سرم پایین بود صداشو دوباره شنیدم...
_بیا جلوتر.. کاملا چسبیده به تخت. به موازای تخت بشین
آروم رفتم جلو و جوری که گفت نشستم. ولی سعی داشتم صورتمو پنهان کنم که اشکمو نبینه. نمیخواستم ضعیف در نظرش جلوه کنم.
چسبیدم به تخت و به همون پوز*یشن موندم که دست گرمش رو روی باس*نم حس کردم..
شروع کرد به باس*نم دست کشیدن. گردیه باس*نم و لای باس*نم و ... داشت با روح و جسمم بازی میکرد...
_دختر خوبی نبودی.. نافرمانی رو نمیپذیرم... میدونی اشتباه کردی؟ میدونی اجازه نداری روتو از صاحبت برگردونی؟
لعنتی... لعنتی... بغض داشت خفه ام میکرد. تمام سعیمو کردم خودمو جمع و جور کنم و لب زدم: بله..
دستشو از رو باس*نم برداشت و دست گذاشت زیر چونه ام و سرمو بالا گرفت...
_بغض؟
با سئوالش سد اشکم شکست و قطره قطره راه گرفت..
_منو میخواستی؟ حضورمو؟ آغوشمو
سر تکون دادم که گفت: درست جواب بده...
_بله...میخواستم..من...من ف..فقط...
بغض لعنتی نمیذاشت حرف بزنم..
خم شد سمتم و همینجور که دستش زیر چونه ام بود پیشونیم رو بوسید و گفت: بیا اینجا..
به تاج تخت تکیه زد و آغوشش رو باز کرد. چقدر لازمش داشتم..
_اجازه دارم؟!
_بیا...
با تاییدش پاشدم و بی توجه به هیچ چیزی خودمو تو آغوشش جای دادم و جنین وار تو خودم جمع شدم. یه دستشو رو باسنم گذاشت و با دست دیگش تن نحیفمو تو حصار خودش گرفت...
_هیششش... من هستم...همیشه هستم... مالک تو..درد و درمان تو... چشماتو ببند مینا... به یکی از روزهای تاریکت فکر کن... به چیزی که باعث شد درد بشه درمانت.. تصورش کن...
با ترس لب زدم: ن...نه..نه..م..ن..
حصار دستشو دورم تنگ تر کردو گفت: هیشش... چشماتو ببند و تصورش کن... زود باش...
2 023
#زخم21
به آنی ضربان قلبم رفت رو هزار، تمام تنم یخ کرد. و حتی به دستام به لرزش افتاد.
م...من چرا لخت بودم؟! لعنتی اصلا زمان و مکانمو گم کردم یه لحظه.
دست دراز کردم و تا خواستم ایکون تماس رو بزنم قطع شد.لعنتی..لعنتییی...
نشستم رو تخت و داشتم تند تند تو مخاطبا میگشتم که خودم بهش زنگ بزنم که دوباره شروع کرد زنگ خوردن.
اینبار دیگه سریعتر آیکون تماس رو زدم و گذلشتم کنار گوشم...
_الو
_کجا بودی؟
_همینجا.. اتاق
_دیر برداشتی
_قطع شد تا بردارم...
چند ثانیه سکوت کرد که خودم با دوبه شکی از اینکه چی بگم و اصلا حرف بزنم یا نه، گفتم: الو.. آقا...
_بگو
و الان نمیدونستم که اصلا چی باید بگم. همینجور سکوت کرده بودم که گفت: خوبی؟
_بله...
_چی تنته؟
با حرفش نگاهی به تن لختم کردم و لب زدم:هیچی
_تو چی گفتی؟ مگه لباسایی که گذاشتم برات رو ندیدی؟ رو تختت...
با حرفش نگاهم رفت سمت تخت و... لباسا.. لباسا من پرتشون کرده بودم.
دور اتاق و نگاه کردم و لباسای پخش و پلارو کنار دیوار دیدم. از نبودنش ناراحت بودم و عصبی که لباسارو پخش کرده بودم و بی اهمیت به تختم پناه برده بودم...
_صدای منو نمیشنوی یا زبونت از کار افتاده؟
با حرفش از فکر اومدم بیرون و لب زدم: دیدم..
_دیدی و تنت نکردی؟
نمیدونستم چی باید بگم فقط آروم گفتم: ببخشید
_کافی نیست
با تعجب گفتم: چی؟!
_عذر خواهیت کافی نیست
هنگ کرده بودم، نمیدونستم چی باید بگم. الان باید چکار میکردم. من نمیدونستم...نمیدونستم باید چی بگم یا اصلا باید دهنمو ببندم و حرفی نزنم یا نه؟
_احمق
با حرفش بیشتر دست و پامو گم کردم انگار. این مرد انگار از راه دور هم منو میدید و میفهمید. با ترس از اینکه کارم درسته یا نه لب باز کردم و با صدای ضعیفی که شک داشتم بشنوه شروع کردم توضیح دادن...
_م..من از حموم اومدم شما نبودین. صداتون کردم.گشتم.. نبودین.. من.. عصبی بودم.. ی..یعنی..
سکوت کردم. اینبار نه از اینکه نمیدونستم چی بگم، از اینکه بغض کرده بودم. حس تنهایی شدیدی داشتم و نیاز به اون مرد که تازه داشت حس پناه داشتن رو تو دلم جوونه میزد.
_ گوشی رو قطع کن و رو تخت دراز بکش. دوساعتی طول میکشه تا برسم. چشماتو ببند تا برسم..
_با خوشحالی و تعجب گفتم: میاین؟! الان؟!
بدون اینکه دیگه حتی جوابی بهم بده قطع کرد. گیج و گنگ به گوشی تو دستم نگاه میکردم. واقعا داره میاد؟! ب...بخاطر من؟؟ م..من مهم بودم براش که...
آره آره مینا.. اره تو برای یه نفر مهمی که تنهاییتو میخواد پر کنه.. اون داره میاد.
اشکم راه گرفت رو صورتم. هول و خوشحال پاشدم. نمیدونستم باید چکار کنم. به عمرم اینجور دستپاچه نشده بودم. رفتم جلوی آینه که با دیدن تن لختم دوییدم سمت لباسام. برشون داشتم تا بپوشم که...
گفت قطع کنم و دراز بکشم. اون نگفت لباسمو بپوشم. الان باید چکار میکردم؟ بپوشم عصبانی میشه از اینکه به حرفی که زد دقیق گوش ندادم. ولی گفته بود لباسا رو بعد از حموم تنم کنم.
به شدت گیج شده بودم و اصلا نمیدونستم باید چه غلطی کنم. حوله رو دورم گرفتم و رفتم توهال و شروع کردم راه رفتن. چشمم به ساعت بود و در. نمیخواستم اینبار پشت در بمونه...
اینقدر راه رفتم که خسته و وارفته پشت در وروددی نشستم و اینقدر به تیک تیک ساعت نگاه کردم گوش دادم که همونجا به خواب رفتم...
2 023
#زخم20
دوباره چرخیدم و پشتمو کردم به آیینه جوری که بتونم باس*نمو ببینم.
خیره شدم به ردهای باقی مونده. با انگشتم به تقلید از اون کشیدم رو ردها و زمزمه کردم(مهری از مالکیت اون... من...مال اونم.. جسمم..روحم...)
هیچوقت لذت جن*سی رو نچشیده بودم و حتی فکرم سمتش نرفته بود. از باقیمونده ی اون کابوسهای بچگیم چیزی جز نفرت و فرار از جنس مخالف نداشتم ولی این مرد تمام معادلاتمو بهم ریخته بود انگار...
لای باس*نمو باز کردم و نگاهی به خودم کردم. من چرا حتی از برخورد دستش با ممنوعه هام جری نمیشدم؟! چطور مسخم میکرد؟! چقدر حس عجیب و جذابی بود. درست عین یه آهن ربا با شدت زیادی منو سمت خودش میکشید.
شیر آب رو باز کردم و رفتم زیر آب. طبق عادت همیشگیم آب سرد برای آزار خودم با ریختن آب رو سرم کشیدم کنار و رفتم تو فکر. دیگه چه نیازی به اینکار وقتی یه نفر از جنس خودمو دارم که حال عجیبمو میفهمه. من خودمو سپرده بودم به اون.
دست بردم سمت شیر آب گرم و بازش کردم. رفتم زیر آب و چشمامو بستم. برخورد اب گرم با پوست بدنم حس رخوت داشت. سرمو گرفتم بالا و چشیدم طعم جدید از زندگی رو.
اون مرد داشت همه چیزو تغییر میداد انگار...
شروع کردم شستن خودم. شامپو بدن و دست کشیدن به تنم و زخمایی که حس درد داشتن هنوز. به لای پام که رسیدم و موهای زائد بدنم یاد حرفش افتادم..( بی اجازه حق نداری شیو کنی)
ناخودآگاه از حس مالکیتش که تو جمله اش بود لبخند رو لبم اومد و حس خوب.
خودمو شستم و حوله گرفتم دورم و از حموم اومدم بیرون. سر چرخوندم تا ببینمش ولی نبود!
_آقا... آقا کجایین؟
جوابی نشنیدم. شاید تو اتاق بود. رفتم سمت اتاقم. در نیمه باز بود. آروم درو هول دادم و رفتم داخل. نبود. چشمم خورد به لباسام که رو تخت گذاشته بود برام.
پس خودش کجاس؟ تمام خونه رو گشتم ولی انگار رفته بود. بغض کرده بودم لجم گرفته بود. عصبی بودم.
رفتم تو اتاق و با همون حوله و تنی خیس و موهایی که آب چکه میکرد ازش نشستم رو تخت که با برخورد باسنم با تشک تخت آخی گفتم و بیشتر عصبی شدم.
لباسایی که برام گذاشته بود رو بدون اینکه نگاه کنم با خشم گرفتم و پرت کردم سمت دیوار.
نمیخواستم گریه کنم ولی چشام میسوخت. نباید میرفت..اون نباید میرفت...
خودمو کشیدم رو تخت و جنین وار تو خودم جمع شدم. من گریه نمیکنم. گریه نمیکنم..گریه نمیکنم.. به درک که رفت. مینا تو به هیچ احدی نیاز نداری... به هیچ احدی...
چشامو بستم و سعی کردم بخوابم ولی نمیشد. چهره ی اون کثافت میومد جلوی چشمام. بچگی و تن لختم میومد جلو چشمام...هق هق هام میومد جلو چشمام...
دلم میخواست یه بلایی سر خودم بیارم. داشتم دیونه میشدم. حالتهام انگار به اوج خودش رسیدا بود. هرچقد اینور اونور کردم نشد حتی لحظه ایی اروم بگیرم.
پاشدم و با خشم حوله رو از خودم جدا کردم و با تن لخت دور اتاق سراسیمه شروع کردم به گشتن.
فکرم کار نمیکرد. اصلا نمیدونستم میخوام چکار کنم. بغض داشتم ..خشم داشتم..اضطراب و دلهره.. سراسیمه..داغون... دستام میلرزید و فکرم اصلا متمرکز نبود. همینجور که دور خودم میچرخیدم صدای زنگ گوشیم نگاهمو چرخوند سمت صدا...
الان اصلا تایمی نبود بخوام صدای مادرم رو بشنوم. اون اخرین کسی بود که حتی شاید تحمل میکردم شنیدن صداشو.
داشتم رو برمیگردوندم که یه لحظه تو فکرم خطور کرد که شاید اون مرد باشه.. اسمش چی بود؟ آقا... بهم گفته بود آقا صداش کنم. ولی اسمش یادم نمیومد چرا...
گردن کشیدم سمت گوشی که... آقا!!! اسمی که رو صفحه افتاده بود.
2 023
#زخم19
لعنتی کجا رفت؟ یعنی خراب کرده بودم؟ بدجور به دلهره افتادم. نمیخواستم بره. بعد از سالها تو قعر تنهایی و دردی که تنها داشتم به خودم میپیچیدم و زجه های روز و شبم، یه نفر منو فهمیده بود... یه نفر از جنس دردام پیدا کرده بودم و هرگز نمیخواستم از دستش بدم.
سراسیمه از رو تخت بلند شدم و همونجور عریان پا تند کردم بیرون ببینم کجا رفت.
بی هوا داشتم میرفتم سمت در ورودی که با صدای فریادش یه قدمی در وایستادم و برگشتم سمتش...
_کجااااا؟؟؟
_نرفتی؟!
اومد جلوم و از بازوم گرفت تو دستش و دنبال خودش کشیدم. رفت تو اشپزخونه و نشست رو صندلی و منو جلوی خودش نگه داشت.
_ابله... داشتی با این وضع کجا میرفتی هان؟
با حرفش تازه به خودم اومدم و وضعیتم و موقعیتم یادم اومد که با خجالت دستمو گذاشتم جلوم.
با اخم مچ دستمو گرفتم و دستمو با تشر کنار زد...
_بهت اجازه دادم خودتو بپوشونی؟
_نه
_پس یبار دیگه انجامش بدی عاقبتش رو میبینی. قانون اول : اول شخص خطابم نمیکنی. همیشه فعل جمع...
با حرفش یادم اومد من اصلا اسمشو نمیدونم.. باید چی صداش میکردم؟ مرد غریبه؟
انگار ذهنمو خوند که گفت: آقا صدام میکنی... اسمم هیراد ولی فقط مواقعی که اجازه بدم میتونی اسممو صدا کنی.
با گفتن اسمش تو ذهنم شروع کردم زمزمه کردنش... هیراد..هیراد... جذاب بود و خاص. اهنگ خاصی داشت...
_حواست به من باشه مینا
_بله..ببخشید..
بلند شد و گفت: تو خونه آیینه قدی داری؟
آیینه قدی؟! آره داشتم... تو حموم یه آیینه قدی داشتم..
_تو حموم
_نشونم بده
همراه هم رفتیم سمت حموم. درو باز کردم که گفت: برو داخل
داشتم دمپایی پام میکردم که گفت: درش بیار.. تو همینجوری برو..
رفتم داخل و خودشم دمپایی رو پاش کرد و همراهم اومد. رو بروی آیینه ایستاده بودیم. اون هیکل متناسب و قد بلند و لباسایی شیک و مرتب. پیرهن مردونه ایی تقریبا جذب که سر آستیناشو تا حدی بالا زده بود و دستایی مردونه و جذاب و شلواری مردونه. در کل تیپی جذاب...
و من... من لخت با موهای زائد شرمگاهم که بدجور تحقیر امیز بود. ناخودآگاه سعی میکردم تو خودم فرو برم.
_سعی کن طوری برگردی که باس*نت رو تو آیینه ببینی
کاری که گفت رو کردم. خط هایی قرمز از ضربه ی کمربند رو سفیدی پوستم خودنمایی میکرد.
دستشو اورد سمت باس*نم و آروم با انگشتش نوازش وارانه کشید رو خط ها... سرش رو نزدیک گوشم کرد طوری که لبهاش با هربار حرف زدن به نرمه ی گوشم میخورد...
_اینها مهریه از بودن تو برای من... اینها مهر مالکیت منه.. از دلواپسی های من برای تو...از مهر من برای تو... از بودن تو برای من... دوسشون داری؟ حست رو بگو
دوسشون داشتم؟! من بارها برای آروم کردن روان آسیب دیده ام خودزنی کرده بودم. دردایی که بهم لذت میداد ولی هیچوقت این مدل رو تجربه نکرده بودم. مالکیت کسی رو روی خودم تجربه نکرده بودم. دردی که کسی دیگه بهم داده باشه رو تجربه نکرده بودم. البته اون هیولا رو کلا اگه فاکتور میگرفتم. دنیایی که این مرد داشت بهم نشون میداد رو انگار سالهاااا تشنه اش بودم و داشت ذره ذره سیرابم میکرد.
لب باز کردم و شروع کردم گفتن....
_دوسشون دارم..این...این درد رو.. این..ح..حس.. خاص ...یه...یه جوریه
خودش رو به آیینه موند و منو چرخوند سمت خودش. الان کامل پشتم به آیینه بود. منو تو آغوشش کشید و با دست دیگه اش شروع کرد نوازش باس*نم... سرمای محیط حموم و دست داغش که رو جای ضربه های کمربند میکشید تضادی تو وجودم ایجاد کرده بود.
_بگو... ادامه بده...کامل
_نمیشناسمش.. حسیه که تجربش نکردم ولی تشنه اش بودم... لذت...ترس... دلهره..هیجان... ارامش...آشوب..
دستش همینجور نوازش وار رفت لای باس*نم. انگار خوب میدونست باید چکار کنه. این مرد یه حالت جادوگونه داشت که حتی با نگاهش مسخم میکرد...
_و از اینکه تحت سلطه ی منی لذت میبری؟
تمام حواسم به دستش بود که داشت لای چاک باس*نم میچرخوندش و با انگشتش مق*عدم رو لمس میکرد...
با فشار انگشتش تو جام تکونی خوردم. تمام تنم از این لمس نبض گرفته بود...
_جواب...
_م...من..اره..لذت داره... میخوامش...
انگشتش رو آروم آروم شروع کرد فرو کردن. که بیشتر چسبیدم بهش..
_هیششش.. تمام اختیار تو از منه.این بدن، فکر، ذهن، رویاهات... همه اش تحت سلطه ی کیه؟
_ش...شما...
_درسته...
شروع کرد بوسیدن و با انگشتش ادامه دادن. چنان حس عجیبی بود برام که همونجا تو بغلش با همون کار ار*ضا شدم و کرخت و بیحال...
دستشو برداشت و بوسه ایی رو پیشونیم زد...
_دوش بگیر. برات حوله و لباس میذارم
بدون هیچ حرف دیگه ایی از حموم رفت بیرون و مات به جای خالیش نگاه کردم...
2 023
#زخم18
یه حالی بود. استرس زیاد و یه حسی شاید مثل هیجان.
قلبم تند تند میکوبید و عرق از گودی کمرم راه گرفته بود.
همینجور که رو بهش بودم و نگاهش میکردم قدم به قدم رفتم عقب... برگشتم و رفتم تو اتاقم.
در رو باز گذاشتم. نمیدونم چرا.. شاید چون میخواستم حضورشو حس کنم یا...یا شایدم میخواستم بشنومش یا ببینم... نمیدونم... یه کار غیر ارادی و ناخودآگاه...
دست انداختم به حوله و از تنم درش آوردم و انداختمش رو تخت.
و حالا کاملااا لخت تو اتاق بودم و منتظرش!
رفتم جلوی آیینه قدیم و نگاهی به خودم انداختم. تن سفید و هیکلی کاملا متناسب و قلمی.
موهای زائد رو به*شتم بدجور دهن کجی میکرد به این سفیدی تنم.
دست پیش بردم و جلوم گذاشتم. فکر تو سرم شروع کرد حرف زدم...(حس حقارت از این وضع جلوی اون آدم. حتی موهای زائدمم نزده بودم و این بیشتر تحقیر آمیز میکرد شرایطمو...)
و در کمال حیرت من داشتم لذت میبردم!!
منی که قربانی تجاوز یه همجنس اون ادم بودم از بچگی، حالا ...حالا چطور از این ادم نمیترسیدم؟
چطور حتی لای پام داشت خیس میشد؟؟! من چم شده بود؟! یعنی واقعا دیونه بودم!!
تو افکار خودم بودم که با شنیدن صداش از ترس تو جام پریدم و برگشتم سمت در...
_یادمه گفته بودم رو به دیوار بمونی نه رو به آیینه..
سرتاپامو نگاهی کرد و با حالت خاصی زوم بهش*تم شد. موهای زائد مشکی لعنتی مگه میشد تو چشم نیاد...
تا خواستم دستمو بذارم جلوم انگار فهمید که با خشم غرید: دستتو از رو پشمات بردار...
با خجالت گوشت داخل لبمو کشیدم زیر دندونم.
قدمی برداشت و اومد جلو. همینجور نگاهش به همون نقطه بود و من تو اوج حقارت داشتم داغ میشدم!!
بهم که رسید دست پیش آورد و با انگشتش خیلی تمسخر آمیز موهای بهش*تمو اینور اونوری کرد و گفت: خوبه... نمیخوام اینا زده بشه تا وقتی من اجازه ندادم...الانم رو به دیوار وایسا تا کارمو انجام بدم...
نمیدونستم میخواد چکار کنه و منظورش چیه ولی هرچی که بود مطمئن بودم من نباید بپرسم. اون خودش باید بهم میگفت. این قانون بازی رو خوب یاد گرفته بودم...
رو به دیوار وایسادم که گفت: به کمرت قوس بده.با*سنت عقب.. سر سینه هات جلو. دستات رو دیوار، پاهات هم کمی باز...
طوری که توضیح داد وایسادم...
_خوبه... حالا میشمری و از جات تکون نمیخوری... بعد از هر شماره تشکر میکنی..میگی ممنون آقا...
و دوباره با صدای آرومتری و شمرده شمرده زیر گوشم لب زد: از... جات... تکون ... نمیخوری
با ترس و وحشت رو به دیوار بودم و نمیدونستم قراره چکار کنه که با ضربه ی محکم اول کمربند با باس*ن لختم جیغم به هوا رفت و کمی سمت دیوار رفتم...
_زود باش مینا...
به خودم اومدم و با بغض لب زدم: یک... ممنون آقا...
ضربه ی دوم... سوم...چهار... و در نهایت ده ضربه و ده بار تشکر کردن از درد و تحقیری که بهم داد...
اشک میریختم و منتظر ضربه ی بعدی که دست انداخت زیر زانو و کمرم و بلندم کرد و تو آغوشش بردم سمت تخت.همینجور که تو بغلش بودم نشست رو تخت و منو نشوند رو پاش.
عطر تلخش چقدر جذاب بود... و آغوشش چقدر حس خاصی داشت.
رو سرمو بوسید و مشغول نوازش کردنم شد...
_هیشش...تموم شد دخترک ... درد تموم شد و نوازش شروع...چند ساعت پشت در بودم و نگران. بابت هر ضربه به در و هر نگرانی باید درد میکشیدی.. باید حس میکردی دلواپسی منو...
_ب...ببخشید... من نمیدونستم امروز قراره...
نذاشت حرفم تموم شه. رو سرمو بوسید و گفت: قرار یعنی هر وقت من بخوام. لزومی نمیبینم هماهنگ کنم. تو اختیارت دست منه، مگه غیر از اینه؟
نگاهش کردم و لب زدم: نه
_خوبه...
_الان خوبی؟ آرومی؟
_ب..بله...
_خوبه...حالا بهم بگو چه حسی داشتی؟
نگاه ازش دزدیدم و بیشتر تو آغوشش خودمو جمع کردم و گفتم: خوب
_همراه با لذت؟
همینجور که سعی داشتم نگاهمو بهش ندوزم بازم با صدای آرومتری لب زدم:نمیدونم..
ناگهان دستشو برد لای پام که پاهامو با خجالت جفت کردم و به لباسش چنگی زدم...
با خشم و جدیت گفت: بازش کن...
به هر حال دختر بودم و میترسیدم..با این وجود کمی پاهامو باز کردم که دست پیش برد درست وسط واژنمو دستی کشید و اورد بالا...
_اینا نشون میده لذت هم بردی. چطور میگی نمیدونی؟؟
ترشحات وا*ژنم رو دستش بدجور دهن کجی میکرد...
_ب..بخشی..د..
خوابوندم رو تخت و بدون کلمه ایی حرف زدن از اتاق رفت بیرون... با دلهره نیم خیز شدم.
ی..یعنی رفت؟؟ عصبانی شد از اینکه حقیقت رو نگفتم؟ نمیخواستم بره.. نباید میرفت.. م...من فقط خجالت کشیده بودم که بفهمه من از این تحقیرا و دردا ارض*ا شدم ....
2 023
#زخم17
با انزجار کنارش زدم و همینجور که میرفتم سمت آشپزخونه گفتم...
_میشه لطف کنی بری؟ من قصد خودکشی ندارم تا وقتی تو کنارم نباشی... برو دیرت نشده بود مگه؟
بی توجه بهش که دنبالم اومده بود بشقابی برداشتم و یکم غذا از رو گاز کشیدم و نشستم پشت میز...
_آب از موهات چکه میکنه... تنتو حداقل خشک کن...
_برو...
_با پدرت مو نمیزنی...یه ادم احمق که همه چیو تباه افکار پوکش کرد.... کیف و مانتوشو برداشت و رفت سمت در.
صدای محکم کوبیدن در و بعدش سکوت...
و ایکاش با افکار پوکش زنده بود. شروع کردم خوردن... بغض تو گلوم چنگ مینداخت و من لجوجانه سعی داشتم با غذا خوردن اون بغض هم بخورم.
تمومش کردم و لیوان آبی رو یسره سر کشیدم. به خواب نیاز داشتم. خسته بودم... خیلی خسته...
کلاه حوله تن پوش رو انداختم رو سرم و خودمو انداختم رو تختم. چشم بستم و عوض خواب، فکر به اون مرد اومد تو ذهنم...
اون مرد؟! چرا اسمش رو نمیدونستم؟ از کی اون مرد صداش میزدم؟ یه غریبه که حتی اسمی هم ازش نمیدونستم راه پیدا کرده بود به حریمم.
البته خصوصیترین حریمم... اسمش چی بود؟ باید چی صداش میزدم؟ چرا من حتی اسم دکترمم نمیدونستم؟ اصلا قرار بود جلسه های درمانم از کی شروع بشه؟ رابطه چی؟
اینقدر فکر کردم و کردم و کردم تا نفهمیدم کی و چطور به خواب رفتم.
غرق خواب بودم که با صدای گرومپ گرومپ کوبیده شدن چیزی گیج لای پلکمو کمی باز کردم.
اصلا حوصله و حتی توان پاشدن نداشتم. دوباره چشم بستم و تا خواستم بخوابم اینبار به شدت بیشتری صدای کوبیدن میومد..
هوشیار شدم و با ترس پاشدم. یه نفر رسما داشت درو از جا در میاورد!!
این کی بود؟!
با ترس پاشدم رفتم سمت در...
_کی هسییی؟ چیههه؟
_باز کن این در لامصبو احمق
خودش بود؟! اومده بود اینجا؟!
گیج و گنگ قدم قدم رفتم سمت درو بازش کردم. که باز کردن همانا و سیلی تو گوشم خوابیدن همانا...
چنان سیلی به گوشم زد که تا چند ثانیه صدای زنگ بود که تو گوشم میپیچید. و من مات و گنگ دست گذاشتم رو جای سیلی و فقط نگا میکردم
اومد داخل و درو بست. حقیقتا ازش ترسیده بودم که قدم عقب گذاشتم...
_سرجات وایسا وگرنه بدتر میشه...
با حکمش میخ زمین شدم. ولی میترسیدم.. ترس که نه وحشت کرده بودم و چشمامو بسته بودم. صدای پاشو میشنیدم که داره نزدیک و نزدیکتر میشه...
گرمای نفس هاشو درست جلوی صورتم حس میکردم...
_چشماتو باز کن
میترسیدم...میترسیدممم..
لمس دستش کنار صورتم باعث شد ناخودآگاه با وحشت چشم باز کنم.
_قرص خوردی؟
_ن...ن...ه..
_چرا درو باز نکردی؟ تلفن خونه... گوشیت... زنگ در... مشت و لگدم به در...
_خ...خواب بودم.. ب..بخدا... ن...شنیدم...
_خواب سنگینی بود.. تاوان داره... این طرز خوابیده بودی؟
نگاهی به خودم کردم.. بند حوله ی تن پوشم باز شده بود و لختیه تنم نمایان... خواستم دو طرف حوله رو بهم ببندم که مچ دستمو گرفت و زیر گوشم لب زد: تو اتاق بدون این حوله رو به دیوار میمونی تا بیام...
_م..
_بدون حرف..بعد از اروم شدن خشمم حرف میزنیم.... درباره ی چیزی که تجربه کردی.. برو...
2 023
Repost from N/a
#پارت84
بعد از یک صحبت طولانی با امیرحسین دوباره اون رو به آغوش کشیدیم
و از زندان خارج شدیم و اون رو توی زندان تنها گذاشتیم.
داداش عزیزم توی جوانی بدبخت شد میدونستم که الان داره زجر میکشه
و هر لحظه عذاب وجدان داره مطمئن بودم که الانم غذای خوبی نمیخوره
و این غذایی که الان براش بردیم همشون رو به هم سلولی هاش میده.
اون موقعه های وقتی ناراحت مید بابا باش غذا میورد
پرو پرو غذا رو میگرفت و شروع میکرد به، بهبه و
چهچه اما بعدش غذا رو میورد و به من میداد و خودش چیزی نمیخورد.
وقتی که عاشق اون دختره بود و دختره پسش میزد خیلی سعی میکرد
که خودش رو جلوی مامان بابا قوی نشون بده اما من شاهد ناراحتیاش بودم شاهد گریه هاش بودم.
امیرحسین پسر بدی نبود فقط یکم زیادی سرش باد داشت
و عصبی بود و آخرشم همین بدبختش کرد، به شدت براش افسوس میخوردم و ناراحت بودم
نمیتونستم که خودم رو بزارم جای اون و کمی درکش کنم چون شرایط خیلی سختی بود.
به همراه مامان و بابا به خونه برگشتيم بغض داشتم و هر لحظه ممکن بود بزنم زیر گریه اما نه باید
خودم رو کنترل میکرد و کمتر مامان رو اذیت و ناراحت میکردم.
- میشه من برم سمت اتاقم؟
مامان سری به نشونه آره تکون داد و گفت:
- پس منم غذا رو بار بزارم.
با ناراحتی گفتم:
- نه راستش مامان....
بابا که روی مبل نشسته بود وسط حرفم پرید و گفت:
- نکنه بیشتر از این بهت اجازه نداده؟
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم مامان بالاخره بغض ترکید و با صدای لرزونی گفت:
- یعنی همین؟
2 023
Repost from N/a
#پارت83
امیر حسین نیشخندی زد و گفت:
- نه اون هیچ وقت نمیفهمه هیچ وقت هیچکس من رو باور نمیکنه......
من احمق نباید پشت اون ماشین میشستم خدا لعنتم کنه.
هق هقی کرد و با درد ادامه داد:
- من فقط میخواستم
چند دقیقه آروم از کنار خیابون برم اما بعدش جو گرفتم و سرعت رو بالا بردم.
با درد دستش رو دور سرش گذاشت و گفت:
- هنوز صدای جیغ
اون زن توی گوشمه، من نمیتونم تا آخر عمر با این درد زندگی کنم.
خیلی جلوی خودم رو گرفته بودم که نزنم زیر گریه و فضا رو بد تر نکنم.
- کاش اعدامم میکردن اون مرد حق داره، حق داره بخدا اون زنش رو از دست داده همهاش تقصیر منه من!
مامان با بغض گفت:
- تو همینجوریشم حبس ابد خوردی دیگه عذاب وجدان نداشته باش، سهل انگاری کردی جوانی کردی
ولی خواهش میکنم اینجوری نکن که دل منه مادر رو داری خون میکنی.
با درد و شرمندگی گفت:
- من شرمندتونم بخدا شرمندهام من بچه بدی بود آجی
به اون خدایی که اون بالاست تا آخر عمرم شرمندتم،
بابا بخدا شرمندهام من باعث شدم که قلبت مریض بشه و سکته کنی به خاطر من داری خونه رو ول میکنی
و میری خونه ایی که عاشق حیاطش و بوی خاک نم خوردهاش هستی.
تعجب نمیکردم چون مامان اینا قبل از من اومده بودن
و قطعاً یه سری از خبر ها رو بهش داده بودن که میدونست.
واقعاً ناراحت بود که امیرحسین اینجوری جوانیش پر پر شده بود،
امیرحسین هروقت که ناراحت بود خودش رو پرو نشون میداد تا مامان بابا باور کنن که حالش خوبه.
2 023
Repost from N/a
#پارت82
امیرحسین دستی به موهاش کشید و گفت:
- شاهین چجوری رضایت داد؟ خودش خواست که پریسا رو عقد کنه؟
مامان لبش رو گاز گرفت و گفت:
- شاهین نمیدونه که پریسا هنوز پریساس.
امیرحسین متعجب نگاه کرد که مامان ادامه داد:
- والا وقتی که شاهین این شرط رو گذاشت
اومدم خونه و موضوع رو گفتم که پریماه قبول کرد و خواست
باهاش ازدواج کنه و گفت که از این خونه خسته شده ما هم که دیدم پریماه از پس
خودش بر میاد گفتیم خب بهتر اون که کاری بدی نمیخواد انجام بده
میخواد به رسم پیامبر دخترمون رو خواستگاری کنه و خوشبختش کنه.
امیرحسین عصبی گفت:
- یعنی از پشت بهمون خنجر زد اون دختر؟
مامان سرش رو به نشونه تأسف تکون داد و گفت:
- والا چی بگم مادر، روز عروسی گذاشت و رفت پریسا هم
این فداکاری رو در حقت کرد و این کار رو انجام داد برای همین شاهین فکر میکنه که
پریسا هنوز پریماس اما اینطور نیست.
امیرحسین سری به نشونه تأسف تکون داد.
- ما هم دیدیم که خیلی عصبیه و حکم دادگاه تو نزدیکه
و اگه بهش بگیم ممکنه بزنه زیر همه چیز و اینجوری ممکنه بزنه
زیر همه چیز و انگار نه انگار که کاری کردیم، البته پریماه و پریسا فرقی باهم ندارن.
با این حرف مامان ناراحت شدم اما به روی خودم نیوردم.
- اون مرده کی بود؟ آها شاهین میدونه که قتل از روی عمد نبوده؟
مامان ناراحت گفت:
- عزیزم اونم داغ دیدهاس به زودی درک میکنه الان داغ زن و بچا جوانشو دیده
امیر حسین نیشخندی زد و گفت:
- نه اون هیچ وقت نمیفهمه هیچ وقت هیچکس من رو باور نمیکنه......
2 023
#پارت81
مامان گفت:
- پسرم این حرف رو نزن تو حق داشتی، بالاخره وقتی که دوستات اینجوری بودن
تو هم دلت خواست و این کار رو کردی از روی جوانیت بود،
عزیز دل مادر گریه نکن که جیگرم رو خون میکنی،
شاید شاهین ندونه اما ما که خانوادهات هستیم خوب میدونیم که از قصد این کار رو نکردی.
داداش یا این حرف مامان گفت:
- نه همهاش تقصیر منه آجی بخاطر من اینجوری شد من اون رو بدبخت کردم.
به سمتش برگشتم و گفتم:
- نه داداش این حرف رو نزن من اونجا خیلی خوشبختم و نیاز نیست که نگران من باشی.
با این حرفم لبخند تلخی زد و گفت:
- من احمق نیستم
میدونم که اون بی همه چیز داره شکنجهات میکنه پریسای مظلوم داداش.
با این حرفش تعجبم دوچندان شد و گفتم:
- داداش تو هم میدونی که من پریسام؟
با ناراحتی گفت:
- آره شاید مامان بابا بهم نگفته بودن اما من که میدونم
پریماه هیچ وقت این فداکاری رو در حق من نمیکنه و
تنها کسی که مجبور به انجام این کار میشه تویی الانم که داری اشک میریزی نشون میده
که پریسایی نه پریماه چون اون هیچ وقت گریه نمیکرد
که اگه هم میکرد تگی خلوت بود که یک موقعه به غرورش بر نخوره.
با این حرفش سکوت بعدی حکم فرما شد که خود امیرحسین نیشخندی زد گفت:
- با اون پسره رفته؟ همون که ولگرد محل معروف بود؟
وقتی جوابی نگرفت دستاش رو مشت کرد و ادامه داد:
- آره من میدونم که الان نباید هیچ حرفی بزنم آره من یه قاتلم
سلام برای دریافت فایل کامل به ایدی زیر پیام بدین
2 023
Repost from N/a
#هوس_شیطان
#پارت400
فکرم درگیر و حالم خراب بود.
بی بی گریون لیوان رو به دست شایان داد.
شایان آب رو یک نفس نوشید و نفسی تازه کرد.
چرا حس میکردم بار سنگینی روی دوششه؟
دستی به صورت خیسش کشید و گفت:
-اونروز خاکسترشون بهم هدیه داده شد!
لبش رو روی هم فشرد و ادامه داد.
-من، همون روز جسد خونین مادرم رو، پناهم رو، همه کسم رو پیدا کردم بی بی!
هقی زد.
-میفهمی؟
تنها بودم بی بی!
عشقم رو، بچه ام رو، مادرم رو توی یه روز از دست دادم.
محکم مشت به قلبش زد.
-این وامونده داره میترکه.
دارم میسوزم. میسوزم و میسازم.
هق های مردونه اش کل اتاق رو پر کرد.
حال من هم چندان خوب نبود، آشفته بودم و سرگردون.
مادرش رو از دست داد؟
غمش رو درک کردم.
من چیکار کردم؟
چی به سر عشقم و زندگیم آوردم.
صدای پر بغض و گریهاش رو شنیدم.
-مامانم غرق خون بود.
جسدش تو دستم بود.
دست های لرزونش رو بلند کرد.
-باهمین دستا عزیزام رو خاک کردم بی بی!
بی بی طاقت نیاورد محکم زد زیر گریه.
مدام باخودش تکرار میکرد.
-الهی بمیرم واست الهی بمیرم واست پسرم.
گریه میکرد، هق میزد و به پاش میکوبید.
به سختی پاشدم.
باید خودم رو نشونش میدادم.
این دوری و عذاب کافی بود!
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
