787
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-4930 days
Posts Archive
787
خسته ام اما چیزی نمیتواند خستگی ام را از بین ببرد کل وجودم را خستگی دربرگرفته میخواهم بلند شوم یا حداقل منی استراحت کنم اما استرس کارهای باقی مانده ام سراغم میآیند زور میزنم استرس را از خود دورکنم و دو برابر از قبل خسته میشوم و آخر کف اتاق بیهوش میافتم .
787
روی دو زانو نشست و دستش را زیر شکم خود گذاشت خون آرام آرام از گوشه ی دهانش پایین میآمد نمیتوانست درست چیزی را ببیند و توانایی ایستادن روی پاهایش را نداشت با درد چشمانش را بست و روی زمین افتاد درد به تک تک سلول های بدنش نفوذ کرده بود و دلش میخواست با تمام وجود جیغ بزند اما بازهم اجازه ی انجام اینکار را نداشت نه اینکه اجازه نداشته باشد نه اما از اینکه دیگران از حال جسمی اش با خبر شوند متنفر بود و اصلا توانی برای جیغ زدن نداشت با خود اندیشید تا کی باید اینگونه درد بکشد؟ تا کی باید این همه قرص و درمان انجام بدهد؟ اصلا آخرش چه؟ به آینه نگاه کرد صورت لاغر و مردنی اش دلش را بدرد آورد دلش برای آن موهای بلند و زیبایش تنگ شده بود اما الان با جنازه ای بی روح فرقی نداشت نیشخند دردناکی زد و دوباره بلند شد باید به کارهایش میرسید اما خود مینداست دیگر امیدی برای ادامه دادن این راه ندارد .
787
حرف های ناگفته مانند کوهی از غم بر روی قلبش سنگینی میکردن گویی کسی به گلو و قلبش چنگ میزد و از او میخواست تا فریاد بزند آن همه درد را تا رهاشود از آن همه احساسات ناراحت کننده اما آن فرد نمیدانست او توانایی داد زدن ندارد چون از کودکی لال شده بود .
787
اون ماجرارو واسه هیچکس تعریف نمیکرد , اما هر شب از زمانی که چشماشو میبست تا زمانی که خوابش میبرد دو ساعت طول میکشید .
787
اون ماجرارو واسه هیچکس تعریف نکرد , اما هر شب از زمانی که چشماشو میبست تا زمانی که خوابش میبرد دو ساعت طول میکشید .
787
یه قسمتی از من درد میکنه که براش تصویری ندارم، صدایی ندارم، مکانی ندارم، حالتی ندارم، توصیفی ندارم، فقط میتونم بگم بخشی از من درد میکنه .
787
یه قسمتی از من درد میکنه که براش تصویری ندارم، صدایی ندارم، مکانی ندارم، حالتی ندارم، توصیفی ندارم، فقط میتونم بگم بخشی از من درد میکنه .
