en
Feedback
کامیشکا

کامیشکا

Open in Telegram

کامبیز نجفی

Show more
213
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+930 days

Data loading in progress...

Attracting Subscribers
August '25
August '25
+9
in 1 channels
July '25
+11
in 1 channels
Get PRO
June '25
+12
in 1 channels
Get PRO
May '250
in 1 channels
Get PRO
April '250
in 1 channels
Get PRO
March '250
in 1 channels
Get PRO
February '250
in 1 channels
Get PRO
January '250
in 1 channels
Get PRO
December '240
in 1 channels
Get PRO
November '24
+8
in 1 channels
Get PRO
October '240
in 1 channels
Get PRO
September '24
+18
in 1 channels
Get PRO
August '240
in 1 channels
Get PRO
July '240
in 2 channels
Get PRO
June '24
+1
in 1 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '24
+7
in 1 channels
Get PRO
March '240
in 1 channels
Get PRO
February '24
+163
in 1 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
25 August+1
24 August+1
23 August0
22 August0
21 August0
20 August0
19 August0
18 August0
17 August0
16 August0
15 August0
14 August0
13 August0
12 August+1
11 August+1
10 August0
09 August0
08 August0
07 August0
06 August+2
05 August0
04 August+1
03 August0
02 August0
Channel Posts
پزشکان، بیماران قلب را پرهیز می‌دهند از نوشیدن، کشیدن، گوشت قرمز، روغن، نمک و هرچیز خوشمزه و گوارا‌. ولی این‌ها دلی از من نمی‌برند. فقط یادم رفت بپرسم این قلب هنوز یارای عاشقی دارد یا نه؟ همچنین مرا تا چند روز از کار و گپ، پرهیز داده‌است، ولی در دو_سه روز به بیش از هزار تماس تلفنی و دو_سه‌هزار پیام اینترنتی۵ پاسخ داده‌ام. من دلشاد وسرفرازم که من را به نام کاتب کوچک خود پذیرفته‌اید. پی‌نویس: سپاس می‌گویم: تک_تک شما چندهزار از فارس‌ها، قشقاییان، خمسه‌گان، لران و بختیاریان، ترکان کرمان و چهارمحال و آذربایجان، انجمن شعر فیروزآباد و همه‌ی آنان که من را نواختید به تلفنی، پیامی و یا دیداری کوتاه. پروین‌جان که اگر نیامده بود، شاید درمان، دیگر کارگر نبود. محمدرضای بِرار. اردوان‌جان نجفی و مهراب محمدنیای دوقوزلو که دمی من را تنها نگذاشتند، ولی نمی‌دانم چه کنم با قصیده‌ی غیرت، عزیزالله پرندین که حجتِ رفاقت را بر من تمام کرد. از اتاق عمل و آنژیو که در آمدم، پرستاری را دیدم و شناختم که دختر رفیقم خسرو مرادی بُلّوکهلو بود و مهربانی‌ها کرد و گفتمش دیدار آشنا در این‌جای، حکایت بیت سعدی‌ست که "دیدار یار غائب، دانی چه ذوق دارد؟/ ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد" و او لیوانی آب از ابر بهاران را بر من نوشانید. و پرستاران مهرورز، بانوان آزاده‌ی اسدی ششبلوکی و لیلا نجفی شبانکاره که در بیمارستان زهرا هوایم را داشتند. دوست دارم می‌توانستم پوست قلب نویافته‌ام را می‌‌کشیدم روی کف پاهای خدیجه آنا که در هنگامه‌ی تازش ستوران دوزخی، آنگاه که توی کوچه هروله می‌‌رفته و هایجار می‌کرده، کف پاهایش را آسفالت داغ سوزانده است. او در یک واکنش مادرانه، تصمیم گرفته است دیگر نخورد آنچه را پزشک برای من قدغن کرده است. جابا هم با آن حواس پریشان از پی آمبولانس آمده و راه را گم کرده بود. احمدرضا نیز هم اینک از بِراری چیزی کم نمی‌گذارد و جور من را همه رقم می‌کشد. هیچ دوست ندارم شخصی‌هایم را با مخاطبی در میان بگذارم که در "چاغداش" و "کامیشکا" پی چیزی سزاوار می‌گردد. این نوشت هم، بخشی کوتاه از خاطرات من است که انتشارش را هشته‌ام برای پس از مرگم، که حرف‌های مگوی زمانه‌ی ماست؛ ولی باید  شرحی می‌دادم و سپاس می‌گفتم و خبر خویش به مخاطبان پی‌جوی خود می‌رساندم. کمی خسته‌ام و دلِ نوشتن ندارم و شتابزده نوشتم. ○زیرنویس ۱_راه بهشت مینو...(احمد شاملو)          @kamishka_ir

2
                                                        🧿                                                 #کامیشکا                              ۲۰/اَمُرداد/۱۴۰۴                                                                                              □قلب من و گله‌ی ستوران دوزخ #کامبیز_نجفی الف) شرحی از هزاران یازدهم مردادماه ۴۰۴ بود که در خانه، دچار حمله‌ی شدید قلبی شدم. عبارت "حمله‌ی شدید قلبی" عبارتی مناسب و رسا برای این بمباران دردناک و دردناک و دردناک نیست، گو اینکه گله‌ی گله‌ی ستوران دوزخی بر سینه‌ام می‌تاختند. نفس به سختی بر می‌آمد و با هر دم، قلبم هوای آن داشت که از جا کنده شود. درد کشنده‌ی قلب از سویی، و پریشانی و هراس خدجه‌آنا سوی دیگر امانم را بریده بود.. پروینِ دخترخاله خودش را رساند و آمبولانس اورژانس آمد و کوهی بزرگ از درد را گذاشتند توی ماشین و به بیمارستان فیروزآباد رساندند. اتاق احیا و شتاب پزشک و پرستاران برای بازگرداندن کسی که سوی مرگ می‌رفت، که نمی‌رفت و می‌بردندش. نجفی‌های بیمارستان(دکتر آیناز، زهرا و سارا که سپاسگزارشانم) خودشان را به اتاق احیا رساندند. خانم دکتر حقیقی(متخصص قلب) را پزشکی متعهد و مهربان دیدم. سینه‌گاهم همچنان لگدکوب سُمِ ستوران دوزخی بود. قرص‌هایی که در گلویم و مایعاتی که توی سِرُم می‌ریختند و مرفین‌های پی‌در پی که چاره‌ی ستوران دوزخی را نمی‌کرد و قلبم زیر دندانم بود. دکتر به محمدرضا می‌گوید: "ما هرچه می‌دانستیم و داشتیم، کردیم، ولی سودی نمی‌بخشد." برادر بی‌قرار و شعله‌وار بود. و من آیا ترسیده بودم؟ تا اینک، خیر. نه از سر دلاوری، بلکه چون حس نزدیک به مرگ نداشتم، ولی اکنون، گو اینکه مرگ در "اتاق احیا" خیمه زده و چشم‌های وقّ خود را بر من دوخته است. چیزی در این دنیا ندارم که نگرانش باشم، پس می‌گویم: "خدایا! این درست که ما داد و ستدی چندان با هم نداشته‌ایم و "من، بی‌نوا بندگکی سر به‌راه نبودم و راهِ بهشت مینوی من، بُزرُوِ طوع و خاکساری نبود"‌(۱)، ولی بیا و جوانمردی کن و یکی_دوسال مجالم بده تا من کار کتاب‌هایم را به انجام برسانم." صدای سهمناک رُپ‌رُپه‌ی ستوران دوزخی امان نمی‌دهد که گفتگوها را درست بشنوم. پزشک به محمدرضا و پروین می‌گوید: "تنها گزینه‌ی موجود، قطره‌ای‌ست که احتمال کارآمدی آن، چندان نیست و از آن‌سوی، شاید خونریزی داخلی کند." برادر بی‌قرار: "اگر تزریق نشود؟" پزشک: "کار را باید به خدا بسپاریم." چنین می‌گوید یا من چنین می‌گمانَم. همین‌روزها در کار بازنویسی پایانی کتاب "..." هستم. این کتاب، زیباترین کتاب من نه، ولی از یک نگر، شاید مهم‌ترینِ همه‌ی آنان باشد، چرا ۱که پیوندی کارآمد با هویت و ماندگاری قشقایی دارد. نوشتن این کتاب، یکی از رویاهای من بود و از اندک آرزوهایی که به انجام آن کامیاب شده‌ام. به آ کریم گفتم: "مشتی! کمینه، بگذار این یکی را تمام کنم." قطره را تزریق کردند و من از آستانه‌ی مرگ بازگشتم و ستوران دوزخی، یکان یکان، از پنجره‌ی اتاق احیا بیرون رفتند و به سوی "تنگ مهرک" تاختند. چاره‌ی کار، اعزام به شیراز بود، که پایتخت اردشیر بابکان، دستگاهِ نه چندان گران و بزرگ "آنژیوگرافی ندارد. دمِ آخرِ رفتن، پروین برای نخستین بار و پس از پنجاه سال خاله‌زادی و سی‌سال همسایگی، من را بوسید، گو این‌که گمان برده بود مرا دیگر نخواهد دید. درشکه‌ای فرسوده و مستعمل که به آن آمبولانس می‌گفتند، من و محمدرضا را به بیمارستان قلب الزهرای شیراز برد. آنژیو کردند و بالن زدند و استنت(فنر) کار گذاشتند و فردای آن‌روز فرستادند به خانه، جایی که جابا و خدجه‌آنا، اسپند روی آتش بودند. اینک خوبم و دوره‌ی نقاهت را می‌گذرانم. به قول نامه‌های قدیمی "ملالی نیست جز دوری شما." ب)پاسداشت شمایانِ من گاهی از من می‌پرسند: "همه‌ی دیروز و فردایت را گذاشته‌ای بر سر نوشتن و قشقایی و ایران. نه سود و در آمدی از کنار این کار داری، نه آینده‌ای مطمئن، و چه‌بسا فرومایگان، گاهی به دشنامی ناسزا و تهمتی ناروا می‌نوازندت. مجنونِ کلمات! چه رازی در این جنون توست؟" می‌گویم: "ما اهل نِوِشت، دو بار مزدِ کار خود می‌گیریم. نخست، در هنگامه‌ی نوشتن، که آفرینش ادبی، گونه‌ای نشئگی یا مستی غریب در جان آدم می‌ریزد همسان مستیِ مکاشفه‌ی عارفان، که سلطنت جهان پیش آن، هیچ است. این یک بلوف نیست، وگرنه می‌رفتیم پی مال یا سیاست و قدرت. دو دیگر، آنگاه که مخاطب، من را می‌فهمد و در می‌یابد، و اینک، چه سرفرازی برای چون منی، بالاتر از این که کاتب کوچک شمایم؟
509
3
پزشکان، بیماران قلب را پرهیز می‌دهند از نوشیدن، کشیدن، گوشت قرمز، روغن، نمک و هرچیز خوشمزه و گوارا‌. ولی این‌ها دلی از من نمی‌برند. فقط یادم رفت بپرسم این قلب هنوز یارای عاشقی دارد یا نه؟ همچنین مرا تا چند روز از کار و گپ، پرهیز داده‌است، ولی در دو_سه روز به بیش از هزار تماس تلفنی و دو_سه‌هزار پیام اینترنتی۵ پاسخ داده‌ام. من دلشاد وسرفرازم که من را به نام کاتب کوچک خود پذیرفته‌اید. پی‌نویس: سپاس می‌گویم: تک_تک شما چندهزار از فارس‌ها، قشقاییان، خمسه‌گان، لران و بختیاریان، ترکان کرمان و چهارمحال و آذربایجان، انجمن شعر فیروزآباد و همه‌ی آنان که من را نواختید به تلفنی، پیامی و یا دیداری کوتاه. پروین‌جان که اگر نیامده بود، شاید درمان، دیگر کارگر نبود. محمدرضای بِرار. اردوان‌جان نجفی و مهراب محمدنیای دوقوزلو که دمی من را تنها نگذاشتند، ولی نمی‌دانم چه کنم با قصیده‌ی غیرت، عزیزالله پرندین که حجتِ رفاقت را بر من تمام کرد. از اتاق عمل و آنژیو که در آمدم، پرستاری را دیدم و شناختم که دختر رفیقم خسرو مرادی بُلّوکهلو بود و مهربانی‌ها کرد و گفتمش دیدار آشنا در این‌جای، حکایت بیت سعدی‌ست که "دیدار یار غائب، دانی چه ذوق دارد؟/ ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد" و او لیوانی آب از ابر بهاران را بر من نوشانید. و پرستاران مهرورز، بانوان آزاده‌ی اسدی ششبلوکی و لیلا نجفی شبانکاره که در بیمارستان زهرا هوایم را داشتند. دوست دارم می‌توانستم پوست قلب نویافته‌ام را می‌‌کشیدم روی کف پاهای خدیجه آنا که در هنگامه‌ی تازش ستوران دوزخی، آنگاه که توی کوچه هروله می‌‌رفته و هایجار می‌کرده، کف پاهایش را آسفالت داغ سوزانده است. او در یک واکنش مادرانه، تصمیم گرفته است دیگر نخورد آنچه را پزشک برای من قدغن کرده است. جابا هم با آن حواس پریشان از پی آمبولانس آمده و راه را گم کرده بود. احمدرضا نیز هم اینک از بِراری چیزی کم نمی‌گذارد و جور من را همه رقم می‌کشد. هیچ دوست ندارم شخصی‌هایم را با مخاطبی در میان بگذارم که در "چاغداش" و "کامیشکا" پی چیزی سزاوار می‌گردد. این نوشت هم، بخشی کوتاه از خاطرات من است که انتشارش را هشته‌ام برای پس از مرگم، که حرف‌های مگوی زمانه‌ی ماست؛ ولی باید  شرحی می‌دادم و سپاس می‌گفتم و خبر خویش به مخاطبان پی‌جوی خود می‌رساندم. کمی خسته‌ام و دلِ نوشتن ندارم و شتابزده نوشتم. ○زیرنویس ۱_راه بهشت مینو...(احمد شاملو)          @kamishka_ir
1
4
               چرکنویس:                                                         🧿                                                 #کامیشکا                              ۲۰/اَمُرداد/۱۴۰۴                                                                                              □قلب من و گله‌ی ستوران دوزخ #کامبیز_نجفی الف) شرحی از هزاران یازدهم مردادماه ۴۰۴ بود که در خانه، دچار حمله‌ی شدید قلبی شدم. عبارت "حمله‌ی شدید قلبی" عبارتی مناسب و رسا برای این بمباران دردناک و دردناک و دردناک نیست، گو اینکه گله‌ی گله‌ی ستوران دوزخی بر سینه‌ام می‌تاختند. نفس به سختی بر می‌آمد و با هر دم، قلبم هوای آن داشت که از جا کنده شود. درد کشنده‌ی قلب از سویی، و پریشانی و هراس خدجه‌آنا سوی دیگر امانم را بریده بود.. پروینِ دخترخاله خودش را رساند و آمبولانس اورژانس آمد و کوهی بزرگ از درد را گذاشتند توی ماشین و به بیمارستان فیروزآباد رساندند. اتاق احیا و شتاب پزشک و پرستاران برای بازگرداندن کسی که سوی مرگ می‌رفت، که نمی‌رفت و می‌بردندش. نجفی‌های بیمارستان(دکتر آیناز، زهرا و سارا که سپاسگزارشانم) خودشان را به اتاق احیا رساندند. خانم دکتر حقیقی(متخصص قلب) را پزشکی متعهد و مهربان دیدم. سینه‌گاهم همچنان لگدکوب سُمِ ستوران دوزخی بود. قرص‌هایی که در گلویم و مایعاتی که توی سِرُم می‌ریختند و مرفین‌های پی‌در پی که چاره‌ی ستوران دوزخی را نمی‌کرد و قلبم زیر دندانم بود. دکتر به محمدرضا می‌گوید: "ما هرچه می‌دانستیم و داشتیم، کردیم، ولی سودی نمی‌بخشد." برادر بی‌قرار و شعله‌وار بود. و من آیا ترسیده بودم؟ تا اینک، خیر. نه از سر دلاوری، بلکه چون حس نزدیک به مرگ نداشتم، ولی اکنون، گو اینکه مرگ در "اتاق احیا" خیمه زده و چشم‌های وقّ خود را بر من دوخته است. چیزی در این دنیا ندارم که نگرانش باشم، پس می‌گویم: "خدایا! این درست که ما داد و ستدی چندان با هم نداشته‌ایم و "من، بی‌نوا بندگکی سر به‌راه نبودم و راهِ بهشت مینوی من، بُزرُوِ طوع و خاکساری نبود"‌(۱)، ولی بیا و جوانمردی کن و یکی_دوسال مجالم بده تا من کار کتاب‌هایم را به انجام برسانم." صدای سهمناک رُپ‌رُپه‌ی ستوران دوزخی امان نمی‌دهد که گفتگوها را درست بشنوم. پزشک به محمدرضا و پروین می‌گوید: "تنها گزینه‌ی موجود، قطره‌ای‌ست که احتمال کارآمدی آن، چندان نیست و از آن‌سوی، شاید خونریزی داخلی کند." برادر بی‌قرار: "اگر تزریق نشود؟" پزشک: "کار را باید به خدا بسپاریم." چنین می‌گوید یا من چنین می‌گمانَم. همین‌روزها در کار بازنویسی پایانی کتاب "..." هستم. این کتاب، زیباترین کتاب من نه، ولی از یک نگر، شاید مهم‌ترینِ همه‌ی آنان باشد، چرا ۱که پیوندی کارآمد با هویت و ماندگاری قشقایی دارد. نوشتن این کتاب، یکی از رویاهای من بود و از اندک آرزوهایی که به انجام آن کامیاب شده‌ام. به آ کریم گفتم: "مشتی! کمینه، بگذار این یکی را تمام کنم." قطره را تزریق کردند و من از آستانه‌ی مرگ بازگشتم و ستوران دوزخی، یکان یکان، از پنجره‌ی اتاق احیا بیرون رفتند و به سوی "تنگ مهرک" تاختند. چاره‌ی کار، اعزام به شیراز بود، که پایتخت اردشیر بابکان، دستگاهِ نه چندان گران و بزرگ "آنژیوگرافی ندارد. دمِ آخرِ رفتن، پروین برای نخستین بار و پس از پنجاه سال خاله‌زادی و سی‌سال همسایگی، من را بوسید، گو این‌که گمان برده بود مرا دیگر نخواهد دید. درشکه‌ای فرسوده و مستعمل که به آن آمبولانس می‌گفتند، من و محمدرضا را به بیمارستان قلب الزهرای شیراز برد. آنژیو کردند و بالن زدند و استنت(فنر) کار گذاشتند و فردای آن‌روز فرستادند به خانه، جایی که جابا و خدجه‌آنا، اسپند روی آتش بودند. اینک خوبم و دوره‌ی نقاهت را می‌گذرانم. به قول نامه‌های قدیمی "ملالی نیست جز دوری شما." ب)پاسداشت شمایانِ من گاهی از من می‌پرسند: "همه‌ی دیروز و فردایت را گذاشته‌ای بر سر نوشتن و قشقایی و ایران. نه سود و در آمدی از کنار این کار داری، نه آینده‌ای مطمئن، و چه‌بسا فرومایگان، گاهی به دشنامی ناسزا و تهمتی ناروا می‌نوازندت. مجنونِ کلمات! چه رازی در این جنون توست؟" می‌گویم: "ما اهل نِوِشت، دو بار مزدِ کار خود می‌گیریم. نخست، در هنگامه‌ی نوشتن، که آفرینش ادبی، گونه‌ای نشئگی یا مستی غریب در جان آدم می‌ریزد همسان مستیِ مکاشفه‌ی عارفان، که سلطنت جهان پیش آن، هیچ است. این یک بلوف نیست، وگرنه می‌رفتیم پی مال یا سیاست و قدرت. دو دیگر، آنگاه که مخاطب، من را می‌فهمد و در می‌یابد، و اینک، چه سرفرازی برای چون منی، بالاتر از این که کاتب کوچک شمایم؟
1
5
No text...
497
6
No text...
947
7
No text...
1
8
                                                      🧿                                                   #کامیشکا                               ۸/اَمُرداد/۱۴۰۴      □کینه‌ی روانیِ بی‌وطنی و جنونِ صِیهونی #کامبیز_نجفی الف)   یهودیان، جز در بازه‌ای کوتاه از تاریخ باستان، هیچ‌گاه میهنی نداشته‌ و در خانه‌ی خویش نزیسته‌اند. نزدیک به هزار سال پیش از میلاد، در روزگار داوود و سلیمان، در سرزمین کنعان به‌سر می‌بردند، همان‌جایی که امروز اسرائیل و فلسطین خوانده می‌شود. سرزمینی با معبد، با ساختار پادشاهی، سامانه‌ی قبیله‌ای_دینی،  ولی نه ملی؛ با زبان عبری که دینی و آیینی بود، نه زبانی ملی؛ با هویتی بر بنیان قوم و دین، نه ملت. حتا همان ساختار نیز چندان پایدار نبود و به‌زودی، زیر چیرگی آشوریان، بابلیان، ایرانیان، مقدونیان و سرانجام، رومیان فرو ریخت. یهودیان، ناگزیر یا در روندی تاریخی پراکنده شدند و از آن پس، در حافظه‌ی خویش، مردمانی همیشه در تبعید ماندند. تبعیدیانی که بنا بر آموزه‌های کتاب مقدس خود، نوید بازگشت به سرزمین موعود را همچون زخمی کهنه، نسل‌به‌نسل پاس می‌داشتند؛ تا این‌که سرانجام، با همداستانی انگلستان و صهیونیست‌ها، در سایه‌ی پیرنگی استعماری، میهنی نو برای بی‌میهنان ساخته شد؛ ولی بر ویرانه‌های میهن دیگران. کولی‌ها، آن مردمانِ همیشه‌ در‌ راه، کوچِ هماره را شیوه‌ی زندگی خویش می‌دانستند، حتا در آن، سرفرازی می‌دیدند، چرا که یکجانشینی را بندگی و فرومایگی می‌پنداشتند. برای همین، آنان نه میلی به میهن داشتند، نه دریافتی از بی‌وطنی؛ و از این‌رو، نه برای خاک، خونی ریختند، نه مرزی کشیدند. به‌گمان، کولیان، تنها قوم جهان باشند که نه مرزبانی کردند و نه کشورگشایی، و از این‌روی، خونی نریخته‌اند. ولی یهودیان، در این هزاره‌های آوارگی، بی‌میهنی را نه همچون کولیان، که همچون دردی ازلی تجربه کردند. آنان، بی‌وطنی و سرگردانیِ خود را یک اندوه بزرگ که مایه‌ی ریشخند و خوارداشت آنان می‌بود، می‌آنگاشتند، از همین‌رو، میهن برایشان چهره‌ای اسطوره‌ای یافت، همچون ابَرمادری که هم باید آن را باز یافت، هم پاس داشت. آنان، میهن را نه تنها جغرافیا، که امری هویتی، دینی و وجودی می‌خواستند؛ و چون آن میهن را باز یافتند، یا چنین پنداشتند، برای نگاهداشت آن، از هیچ پیرنگ و نیرنگ و تبهکاری دریغ نکردند. اسطوره‌ی بی‌وطنی به اسطوره‌ی انتقام تبدیل شد و خشونت را تقدیس کرد و صیهون‌ها در سرزمین آغشته به خون فلسطینیان، خانه‌ای با سیمان جنون بر ساختند. بی‌وطنی، بد چیزی‌ست و در این نمود، همان زخمی‌ست که به جای درمان، داس به‌دست گرفته‌است و آنچه اکنون در غزه می‌گذرد، برآیند همان جنونِ بی‌وطنی‌ست. بی‌خانمان‌هایی که خانه‌دار شده‌اند، و اینک برای نگاهداشت آن خانه، به جنایت‌های آخرالزمانی دست زده‌اند. در تاریخ یهود، جستار میهن نه‌ تنها یک دشواری سیاسی، بلکه یک زخم تمدنی‌ست. بی‌وطنی، که در خاطره‌ی جمعی یهود ماندگار شده، نه‌تنها رنج زیستی بود، بلکه افسانه‌ای شد که یهودیان را در آرزوی یک بازگشت اسطوره‌ای نگاه داشت: بازگشت به صهیون. با پیدایش صهیونیسم در سده‌ی نوزدهم، این عقده‌ی تاریخی به کلان‌برنامه‌ای سیاسی تبدیل شد و در فرجام، بنیاد اسرائیل در ۱۹۴۸ بنا نهاده شد، کشوری که با نگر و عمل به اسطوره‌ی میهن گمشده، خویش را باز ساخت، ولی بر ویرانه‌های فلسطین و بی‌وطن کردن آنان. ب) بی‌وطنی، در این‌جا تنها یک وضعیت تاریخی نیست، بلکه مایه‌ی روان‌پریشی سیاسی‌ست. صهیونیسم، نمونه‌ای‌ست از این بی‌وطنی تاریخی و تبهکاری، و همان است که ما نمی‌خواهیم باشیم؛ ولی یهودیت با همه‌ی تاریخِ تبعید و ایستادگی‌اش، چیزی برای آموختن نیز هست. اینک ما، این سوی تاریخ ایستاده‌ایم، با وطنی که از آنِ ماست و هنوز هست، ولی بی‌مهر، بی‌باور و یاور، تهدید شده، رنجور، ولی امیدوار. آن‌جا که صیهون‌ها برای کشوری موهوم، افسانه‌‌ها پرداختند و خون و خشونت را پیشه کردند و یک سرزمین و مردمانش را به آتش کشیدند تا کشوری ۲۲۰۰۰ کیلومتری(۷۵ بار کوچک‌تر از ایران) را پی افکنند، پس ما که در خانه‌ای کهن، زیبا، پهناور و پرمایه نشسته‌ایم که از آغازگاه تاریخ، از آنِ خود ما بوده، چه باید کنیم با این ایرانی که داریم؟ @kamishka_ir
729
9
                                                      🧿                                                   #کامیشکا                               ۸/اَمُرداد/۱۴۰۴      □کینه‌ی روانیِ بی‌وطنی و جنونِ صِیهونی #کامبیز_نجفی الف)   یهودیان، جز در بازه‌ای کوتاه از تاریخ باستان، هیچ‌گاه میهنی نداشته‌ و در خانه‌ی خویش نزیسته‌اند. نزدیک به هزار سال پیش از میلاد، در روزگار داوود و سلیمان، در سرزمین کنعان به‌سر می‌بردند، همان‌جایی که امروز اسرائیل و فلسطین خوانده می‌شود. سرزمینی با معبد، با ساختار پادشاهی، سامانه‌ی قبیله‌ای_دینی،  ولی نه ملی؛ با زبان عبری که دینی و آیینی بود، نه زبانی ملی؛ با هویتی بر بنیان قوم و دین، نه ملت. حتا همان ساختار نیز چندان پایدار نبود و به‌زودی، زیر چیرگی آشوریان، بابلیان، ایرانیان، مقدونیان و سرانجام، رومیان فرو ریخت. یهودیان، ناگزیر یا در روندی تاریخی پراکنده شدند و از آن پس، در حافظه‌ی خویش، مردمانی همیشه در تبعید ماندند. تبعیدیانی که بنا بر آموزه‌های کتاب مقدس خود، نوید بازگشت به سرزمین موعود را همچون زخمی کهنه، نسل‌به‌نسل پاس می‌داشتند؛ تا این‌که سرانجام، با همداستانی انگلستان و صهیونیست‌ها، در سایه‌ی پیرنگی استعماری، میهنی نو برای بی‌میهنان ساخته شد؛ ولی بر ویرانه‌های میهن دیگران. کولی‌ها، آن مردمانِ همیشه‌ در‌ راه، کوچِ هماره را شیوه‌ی زندگی خویش می‌دانستند، حتا در آن، سرفرازی می‌دیدند، چرا که یکجانشینی را بندگی و فرومایگی می‌پنداشتند. برای همین، آنان نه میلی به میهن داشتند، نه دریافتی از بی‌وطنی؛ و از این‌رو، نه برای خاک، خونی ریختند، نه مرزی کشیدند. به‌گمان، کولیان، تنها قوم جهان باشند که نه مرزبانی کردند و نه کشورگشایی، و از این‌روی، خونی نریخته‌اند. ولی یهودیان، در این هزاره‌های آوارگی، بی‌میهنی را نه همچون کولیان، که همچون دردی ازلی تجربه کردند. آنان، بی‌وطنی و سرگردانیِ خود را یک اندوه بزرگ که مایه‌ی ریشخند و خوارداشت آنان می‌بود، می‌آنگاشتند، از همین‌رو، میهن برایشان چهره‌ای اسطوره‌ای یافت، همچون ابَرمادری که هم باید آن را باز یافت، هم پاس داشت. آنان، میهن را نه تنها جغرافیا، که امری هویتی، دینی و وجودی می‌خواستند؛ و چون آن میهن را باز یافتند، یا چنین پنداشتند، برای نگاهداشت آن، از هیچ پیرنگ و نیرنگ و تبهکاری دریغ نکردند. اسطوره‌ی بی‌وطنی به اسطوره‌ی انتقام تبدیل شد و خشونت را تقدیس کرد و صیهون‌ها در سرزمین آغشته به خون فلسطینیان، خانه‌ای با سیمان جنون بر ساختند. بی‌وطنی، بد چیزی‌ست و در این نمود، همان زخمی‌ست که به جای درمان، داس به‌دست گرفته‌است و آنچه اکنون در غزه می‌گذرد، برآیند همان جنونِ بی‌وطنی‌ست. بی‌خانمان‌هایی که خانه‌دار شده‌اند، و اینک برای نگاهداشت آن خانه، به جنایت‌های آخرالزمانی دست زده‌اند. در تاریخ یهود، جستار میهن نه‌ تنها یک دشواری سیاسی، بلکه یک زخم تمدنی‌ست. بی‌وطنی، که در خاطره‌ی جمعی یهود ماندگار شده، نه‌تنها رنج زیستی بود، بلکه افسانه‌ای شد که یهودیان را در آرزوی یک بازگشت اسطوره‌ای نگاه داشت: بازگشت به صهیون. با پیدایش صهیونیسم در سده‌ی نوزدهم، این عقده‌ی تاریخی به کلان‌برنامه‌ای سیاسی تبدیل شد و در فرجام، بنیاد اسرائیل در ۱۹۴۸ بنا نهاده شد، کشوری که با نگر و عمل به اسطوره‌ی میهن گمشده، خویش را باز ساخت، ولی بر ویرانه‌های فلسطین و بی‌وطن کردن آنان. ب) بی‌وطنی، در این‌جا تنها یک وضعیت تاریخی نیست، بلکه مایه‌ی روان‌پریشی سیاسی‌ست. صهیونیسم، نمونه‌ای‌ست از این بی‌وطنی تاریخی و تبهکاری، و همان است که ما نمی‌خواهیم باشیم؛ ولی یهودیت با همه‌ی تاریخِ تبعید و ایستادگی‌اش، چیزی‌ست برای آموختن نیز هست. اینک ما، این سوی تاریخ ایستاده‌ایم، با وطنی که از آنِ ماست و هنوز هست، ولی بی‌مهر، بی‌باور و یاور، تهدید شده. آن‌جا که صیهون‌ها برای کشوری موهوم، افسانه‌‌ها پرداختند و خون و خشونت را پیشه کردند و یک سرزمین و مردمانش را به آتش کشیدند تا کشوری ۲۲۰۰۰ کیلومتری(۷۵ بار کوچک‌تر از ایران) را پی افکنند، پس ما که در خانه‌ای کهن، زیبا، پهناور نشسته‌ایم که از آغازگاه تاریخ، از آنِ خود ما بوده، چه باید کنیم با ایرانی که داریم؟ @kamishka_ir
1
10
                                                      🧿                                                   #کامیشکا                               ۸/اَمُرداد/۱۴۰۴      □کینه‌ی صیهونی و جنونِ بی‌وطنی #کامبیز_نجفی الف)   یهودیان، جز در بازه‌ای کوتاه از تاریخ باستان، هیچ‌گاه میهنی نداشته‌ و در خانه‌ی خویش نزیسته‌اند. نزدیک به هزار سال پیش از میلاد، در روزگار داوود و سلیمان، در سرزمین کنعان به‌سر می‌بردند، همان‌جایی که امروز اسرائیل و فلسطین خوانده می‌شود. سرزمینی با معبد، با ساختار پادشاهی، سامانه‌ی قبیله‌ای_دینی،  ولی نه ملی؛ با زبان عبری که دینی و آیینی بود، نه زبانی ملی؛ با هویتی بر بنیان قوم و دین، نه ملت. حتا همان ساختار نیز چندان پایدار نبود و به‌زودی، زیر چیرگی آشوریان، بابلیان، ایرانیان، مقدونیان و سرانجام، رومیان فرو ریخت. یهودیان، ناگزیر یا در روندی تاریخی پراکنده شدند و از آن پس، در حافظه‌ی خویش، مردمانی همیشه در تبعید ماندند. تبعیدیانی که بنا بر آموزه‌های کتاب مقدس خود، نوید بازگشت به سرزمین موعود را همچون زخمی کهنه، نسل‌به‌نسل پاس می‌داشتند؛ تا این‌که سرانجام، با همداستانی انگلستان و صهیونیست‌ها، در سایه‌ی پیرنگی استعماری، میهنی نو برای بی‌میهنان ساخته شد؛ ولی بر ویرانه‌های میهن دیگران. کولی‌ها، آن مردمانِ همیشه‌ در‌ راه، کوچِ هماره را شیوه‌ی زندگی خویش می‌دانستند، حتا در آن، سرفرازی می‌دیدند، چرا که یکجانشینی را بندگی و فرومایگی می‌پنداشتند. برای همین، آنان نه میلی به میهن داشتند، نه دریافتی از بی‌وطنی؛ و از این‌رو، نه برای خاک، خونی ریختند، نه مرزی کشیدند. به‌گمان، کولیان، تنها قوم جهان باشند که نه مرزبانی کردند و نه کشورگشایی، و از این‌روی، خونی نریخته‌اند. ولی یهودیان، در این هزاره‌های آوارگی، بی‌میهنی را نه همچون کولیان، که همچون دردی ازلی تجربه کردند. آنان، بی‌وطنی و سرگردانیِ خود را یک اندوه بزرگ که مایه‌ی ریشخند و خوارداشت آنان می‌بود، می‌آنگاشتند، از همین‌رو، میهن برایشان چهره‌ای اسطوره‌ای یافت، همچون ابَرمادری که هم باید آن را باز یافت، هم پاس داشت. آنان، میهن را نه تنها جغرافیا، که امری هویتی، دینی و وجودی می‌خواستند؛ و چون آن میهن را باز یافتند، یا چنین پنداشتند، برای نگاهداشت آن، از هیچ پیرنگ و نیرنگ و تبهکاری دریغ نکردند. اسطوره‌ی بی‌وطنی به اسطوره‌ی انتقام تبدیل شد و خشونت را تقدیس کرد و صیهون‌ها در سرزمین آغشته به خون فلسطینیان، خانه‌ای با سیمان جنون بر ساختند. بی‌وطنی، بد چیزی‌ست و در این نمود، همان زخمی‌ست که به جای درمان، داس به‌دست گرفته‌است و آنچه اکنون در غزه می‌گذرد، برآیند همان جنونِ بی‌وطنی‌ست. بی‌خانمان‌هایی که خانه‌دار شده‌اند، و اینک برای نگاهداشت آن خانه، به جنایت‌های آخرالزمانی دست زده‌اند. در تاریخ یهود، جستار میهن نه‌ تنها یک دشواری سیاسی، بلکه یک زخم تمدنی‌ست. بی‌وطنی، که در خاطره‌ی جمعی یهود ماندگار شده، نه‌تنها رنج زیستی بود، بلکه افسانه‌ای شد که یهودیان را در آرزوی یک بازگشت اسطوره‌ای نگاه داشت: بازگشت به صهیون. با پیدایش صهیونیسم در سده‌ی نوزدهم، این عقده‌ی تاریخی به کلان‌برنامه‌ای سیاسی تبدیل شد و در فرجام، بنیاد اسرائیل در ۱۹۴۸ بنا نهاده شد، کشوری که با نگر و عمل به اسطوره‌ی میهن گمشده، خویش را باز ساخت، ولی بر ویرانه‌های فلسطین و بی‌وطن کردن آنان. ب) بی‌وطنی، در این‌جا تنها یک وضعیت تاریخی نیست، بلکه مایه‌ی روان‌پریشی سیاسی‌ست. صهیونیسم، نمونه‌ای‌ست از این بی‌وطنی تاریخی و تبهکاری، و همان است که ما نمی‌خواهیم باشیم؛ ولی یهودیت با همه‌ی تاریخ تبعید و ایستادگی‌اش، چیزی‌ست برای آموختن. اینک ما، این سوی تاریخ ایستاده‌ایم، با وطنی که هنوز هست، ولی بی‌مهر، بی‌باور و یاور، تهدید شده. آن‌جا که صیهون‌ها برای کشوری موهوم، افسانه‌‌ها پرداختند و خون و خشونت را پیشه کردند و یک سرزمین و مردمانش را به آتش کشیدند تا کشوری ۲۲۰۰۰ کیلومتری(۷۵ بار کوچک‌تر از ایران) را پی افکنند، پس ما که در خانه‌ای کهن، زیبا، پهناور نشسته‌ایم که از آغازگاه تاریخ، از آنِ خود ما بوده، چه باید کنیم با وطنی که داریم؟ @kamishka_ir
1
11
                                                        🧿                                                   #کامیشکا                               ۸/اَمُرداد/۱۴۰۴      □کینه‌ی صیهونی و جنونِ بی‌وطنی #کامبیز_نجفی الف)   یهودیان، جز در بازه‌ای کوتاه از تاریخ باستان، هیچ‌گاه میهنی نداشته‌ و در خانه‌ی خویش نزیسته‌اند. نزدیک به هزار سال پیش از میلاد، در روزگار داوود و سلیمان، در سرزمین کنعان به‌سر می‌بردند، همان‌جایی که امروز اسرائیل و فلسطین خوانده می‌شود. سرزمینی با معبد، با ساختار پادشاهی، سامانه‌ی قبیله‌ای_دینی،  ولی نه ملی؛ با زبان عبری که دینی و آیینی بود، نه زبانی ملی؛ با هویتی بر بنیان قوم و دین، نه ملت. حتا همان ساختار نیز چندان پایدار نبود و به‌زودی، زیر چیرگی آشوریان، بابلیان، ایرانیان، مقدونیان و سرانجام، رومیان فرو ریخت. یهودیان، ناگزیر یا در روندی تاریخی پراکنده شدند و از آن پس، در حافظه‌ی خویش، مردمانی همیشه در تبعید ماندند. تبعیدیانی که بنا بر آموزه‌های کتاب مقدس خود، نوید بازگشت به سرزمین موعود را همچون زخمی کهنه، نسل‌به‌نسل پاس می‌داشتند؛ تا این‌که سرانجام، با همداستانی انگلستان و صهیونیست‌ها، در سایه‌ی پیرنگی استعماری، میهنی نو برای بی‌میهنان ساخته شد؛ ولی بر ویرانه‌های میهن دیگران. کولی‌ها، آن مردمانِ همیشه‌ در‌ راه، کوچِ هماره را شیوه‌ی زندگی خویش می‌دانستند، حتا در آن، سرفرازی می‌دیدند، چرا که یکجانشینی را بندگی و فرومایگی می‌پنداشتند. برای همین، آنان نه میلی به میهن داشتند، نه دریافتی از بی‌وطنی؛ و از این‌رو، نه برای خاک، خونی ریختند، نه مرزی کشیدند. به‌گمان، کولیان، تنها قوم جهان باشند که نه مرزبانی کردند و نه کشورگشایی، و از این‌روی، خونی نریخته‌اند. ولی یهودیان، در این هزاره‌های آوارگی، بی‌میهنی را نه همچون کولیان، که همچون دردی ازلی تجربه کردند. آنان، بی‌وطنی و سرگردانیِ خود را یک اندوه بزرگ می‌آنگاشتند، از همین‌رو، میهن برایشان چهره‌ای اسطوره‌ای یافت، همچون ابَرمادری که هم باید آن را باز یافت، هم پاس داشت. آنان، میهن را نه تنها جغرافیا، که امری هویتی، دینی و وجودی می‌خواستند؛ و چون آن میهن را باز یافتند، یا چنین پنداشتند، برای نگاهداشت آن، از هیچ پیرنگ و نیرنگ و تبهکاری دریغ نکردند. اسطوره‌ی بی‌وطنی به اسطوره‌ی انتقام تبدیل شد و خشونت را تقدیس کرد و صیهون‌ها در سرزمین آغشته به خون فلسطینیان، خانه‌ای با سیمان جنون بر ساختند. بی‌وطنی، بد چیزی‌ست و در این نمود، همان زخمی‌ست که به جای درمان، داس به‌دست گرفته‌است و آنچه اکنون در غزه می‌گذرد، برآیند همان جنونِ بی‌وطنی‌ست. بی‌خانمان‌هایی که خانه‌دار شده‌اند، و اینک برای نگاهداشت آن خانه، به جنایت‌های آخرالزمانی دست زده‌اند. در تاریخ یهود، جستار میهن نه‌ تنها یک دشواری سیاسی، بلکه یک زخم تمدنی‌ست. بی‌وطنی، که در خاطره‌ی جمعی یهود ماندگار شده، نه‌تنها رنج زیستی بود، بلکه افسانه‌ای شد که یهودیان را در آرزوی یک بازگشت اسطوره‌ای نگاه داشت: بازگشت به صهیون. با پیدایش صهیونیسم در سده‌ی نوزدهم، این عقده‌ی تاریخی به کلان‌برنامه‌ای سیاسی تبدیل شد و در فرجام، بنیاد اسرائیل در ۱۹۴۸ بنا نهاده شد، کشوری که با نگر و عمل به اسطوره‌ی میهن گمشده، خویش را باز ساخت، ولی بر ویرانه‌های فلسطین و بی‌وطن کردن آنان. ب) بی‌وطنی، در این‌جا تنها یک وضعیت تاریخی نیست، بلکه مایه‌ی روان‌پریشی سیاسی‌ست. صهیونیسم، نمونه‌ای‌ست از این بی‌وطنی تاریخی و تبهکاری، و همان است که ما نمی‌خواهیم باشیم؛ ولی یهودیت با همه‌ی تاریخ تبعید و ایستادگی‌اش، چیزی‌ست برای آموختن. اینک ما، این سوی تاریخ ایستاده‌ایم، با وطنی که هنوز هست، ولی بی‌مهر، بی‌باور و یاور، تهدید شده. آن‌جا که صیهون‌ها برای کشوری موهوم، افسانه‌‌ها پرداختند و خون و خشونت را پیشه کردند و یک سرزمین و مردمانش را به آتش کشیدند تا کشوری ۲۲۰۰۰ کیلومتری(۷۵ بار کوچک‌تر از ایران) را پی افکنند، پس ما که در خانه‌ای کهن، زیبا، پهناور نشسته‌ایم که از آغازگاه تاریخ، از آنِ خود ما بوده، چه باید کنیم با وطنی که داریم؟ @kamishka_ir
1
12
                                                        🧿                                                   #کامیشکا                               ۸/اَمُرداد/۱۴۰۴      □جنونِ بی‌وطنی #کامبیز_نجفی   یهودیان، جز در بازه‌ای کوتاه از تاریخ باستان، در مفهوم مدرن، هیچ‌گاه میهن نداشته‌ و در خانه‌ی میهنی خود نزیسته‌اند. نزدیک هزار سال پیش از میلاد، در روزگار داوود و سلیمان، در سرزمین کنعان به‌سر می‌بردند، همان‌جایی که امروز اسرائیل و فلسطین خوانده می‌شود. سرزمینی با معبد، با ساختار پادشاهی، سامانه‌ی قبیله‌ای_دینی،  ولی نه ملی؛ با زبان عبری که دینی و آیینی بود، نه زبانی ملی؛ با هویتی بر بنیان قوم و دین، نه ملت. حتا همان ساختار نیز چندان پایدار نبود و به‌زودی، زیر چیرگی آشوریان، بابلیان، ایرانیان، مقدونیان، و سرانجام رومیان فرو ریخت. یهودیان، ناگزیر یا در روندی تاریخی پراکنده شدند و از آن پس، در حافظه‌ی خویش، مردمانی همیشه در تبعید ماندند. تبعیدیانی که بنا بر آموزه‌های کتاب مقدس خود، نوید بازگشت به سرزمین موعود را همچون زخمی کهنه، نسل‌به‌نسل پاس می‌داشتند. و سرانجام، با همداستانی انگلستان و صهیونیست‌ها، در سایه‌ی پیرنگی استعماری، میهنی نو برای بی‌میهنان ساخته شد؛ ولی بر ویرانه‌های میهن دیگران. کولی‌ها، آن مردمانِ همیشه‌ در‌ راه، کوچِ هماره را شیوه‌ی زندگی خویش می‌دانستند، حتا در آن، سرفرازی می‌دیدند، چرا که یکجانشینی را بندگی و فرومایگی می‌پنداشتند. برای همین، آنان نه میلی به میهن داشتند، نه دریافتی از بی‌وطنی؛ و از این‌رو، نه برای خاک، خونی ریختند، نه مرزی کشیدند. به‌گمان، کولیان، تنها قوم جهان باشند که از پی مرزبانی و کشورگشایی، آدم نکشته‌اند. ولی یهودیان، در این هزاره‌های آوارگی، بی‌میهنی را نه همچون کولیان، که همچون دردی ازلی تجربه کردند. آنان، سرگردانیِ خود را یک اندوه بزرگ می‌آنگاشتند، که خانه‌ای از آنِ خود نداشتند. از همین‌رو، میهن برایشان چهره‌ای اسطوره‌ای یافت، همچون ابَرمادری که هم باید آن را باز یافت، هم پاس داشت. آنان، میهن را نه تنها جغرافیا، که امری هویتی، دینی و وجودی می‌خواستند؛ و چون آن میهن را باز یافتند، یا چنین پنداشتند، برای نگاهداشت آن، از هیچ پیرنگ و نیرنگ و جنایتی دریغ نکردند. اسطوره‌ی بی‌وطنی، آن‌گاه به اسطوره‌ی انتقام تبدیل شد و خشونت را تقدیس کرد و صیهون‌ها در سرزمین آغشته به خون فلسطینیان، خانه‌ای با سیمان جنون بر ساختند. آنان فقط در یک‌سال اخیر، چهل‌هزار انسان در غزه کشته شده‌اند. بی‌وطنی، بد چیزی‌ست و در این نمود، همان زخمی‌ست که به جای درمان، داس به‌دست گرفته‌است و آنچه اکنون در غزه می‌گذرد، برآیند همان جنونِ بی‌وطنی‌ست. بی‌خانمان‌هایی که خانه‌دار شده‌اند، و اینک برای نگاهداشت آن خانه، به جنایتی آخرالزمانی تن داده‌اند. در تاریخ یهود، جستار میهن نه‌ تنها یک دشواری سیاسی، بلکه یک زخم تمدنی‌ست. بی‌وطنی، که در خاطره‌ی جمعی یهود ماندگار شده، نه‌تنها رنج زیستی بود، بلکه افسانه‌ای شد که یهودیان را در آرزوی یک بازگشت اسطوره‌ای نگاه داشت: بازگشت به صهیون. با پیدایش صهیونیسم در سده‌ی نوزدهم، این عقده‌ی تاریخی به کلان‌برنامه‌ای سیاسی تبدیل شد و در فرجام،  بنیان اسرائیل در ۱۹۴۸ بنا نهاده شد، کشوری که با نگر و عمل به اسطوره‌ی میهن گمشده، خویش را باز ساخت، ولی بر ویرانه‌های فلسطین و بی‌وطنی آنان. بی‌وطنی، در این‌جا تنها یک وضعیت تاریخی نیست، بلکه مایه‌ی روان‌پریشی سیاسی‌ست. هر جا وطن از دست برود، رویاهای تند و خشونت‌بار آغاز می‌شود: رستگاری آخرالزمانی، سرزمین موعود، برتری نژادی، دولت دینی، و سرکوب هر "دیگری." ب: صهیونیسم، نمونه‌ای‌ست از آنچه ما نمی‌خواهیم باشیم، ولی یهودیت با همه‌ی تاریخ تبعید و ایستادگی‌اش، چیزی‌ست برای آموختن. و اینک ما، این سوی تاریخ ایستاده‌ایم، با وطنی که هنوز هست، ولی بی‌مهر و بی‌باور مانده و تهدید شده. اگر آنان، برای خانه‌ای موهوم،  افسانه‌‌ها پرداختند و خون و خشونت را پیشه کردند و یک سرزمین و مردمانش را به آتش کشیدتد، پس ما که در خانه‌ای کهن، از آنِ خود نشسته‌ایم، چه باید کنیم با وطن و بیمِ بی‌وطنی؟ میهن، نه میراثی مسلم، که پیمانی ابدی‌ست. وطن را باید پیش از آن‌که به خاطره‌ای اسطوره‌ای بدل شود، پاس داشت؛ چرا که اگر از دل برود، از دست نیز خواهد رفت. آنان که در بی‌وطنی، جنون آفریدند، اکنون در آینه‌ای هولناک، چهره‌ی آینده‌ای ممکن را به ما نشان می‌دهند.خانه را باید پیش از ویرانی دوست داشت، و وطن را پیش از تبعید، فهمید، ساخت و نگاه داشت.                     @kamishka_ir
1
13
No text...
996
14
                                                          🧿                                          #کامیشکا                        ۳۰/تیر/۱۴۰۴                                                                                               @kamishka_ir
1
15
🧿 #کامیشکا ۱۸/تیر/۱۴۰۴ □ایران را بفهم علی‌اکبر دهخدا ای ایران! من، علی اکبر دهخدا، تو را نه به خاطر کوه‌هایت دوست دارم، نه ب
                                                          🧿                                               #کامیشکا                                           ۱۸/تیر/۱۴۰۴                                                                                                          □ایران را بفهم علی‌اکبر دهخدا ای ایران! من، علی اکبر دهخدا، تو را نه به خاطر کوه‌هایت دوست دارم، نه به خاطر شاهان و افسانه‌هایت؛ بلکه چون در هر وجب خاکت، جانی خسته افتاده که صدایی ندارد، و من نوشتم تا صدای آن بی‌صدا باشم. می‌گویند وطن را باید دوست داشت، اما من وطن را می‌فهمم و فهمیدن، سخت‌تر از دوست داشتن است. فهمیدنِ وطنی که هزاران سال گریسته، بی‌آنکه اشکش دیده شود.                @kamishka_ir
909
16
                                                      🧿                                                 #کامیشکا                                                   ١۵/تیر/۱۴۰۴                             □عاشورا فلسفه‌ی گزیدن معنا #کامبیز_نجفی آنچه در کربلا رخ نمود، فصل دوم داستان بود. حماسه‌ی نخست، در بینش و منشِ روی داد، در  جایی میانه‌ی ماندن به ننگ و مردن به نام. تردید دیرینه‌ای‌ست این گُزیدنِ آزادگی یا بندگی. وسوسه‌ی زیستن حتا به ننگ و نکبت، یا گسستن پیوند با زیستن، برای پاسداشت غرور. سقراط در دادگاه خود گفت: "زندگیِ نا آزموده، ارزش زیستن ندارد. دادگاه از وی خواست دست از فلسفه‌ورزی بردارد. سقراط گفت: "من از مرگ نمی‌ترسم، من از بیدادگری می‌ترسم." چنین بود که فیلسوف یونان، جام شوکران را سر کشید؛ و حسین در عاشورا شوکران سقراط را نوشید. کی‌یِرکیگور از گزینش، همچون "پرش ایمانی" سخن می‌گوید. از این‌که انسان در دل تردید و ناسازگاری درون، از عقل عبور می‌کند و خود را به سوی معنا پرتاب می‌کند. بر بنیاد اندیشه‌ی کی‌یِرکیگور، گفتنی‌ست که عاشورا پرشگاهی بزرگ بود، و عاشوراییان، پرندگانی که بر تردید و خوارمایگیِ ماندن چیره شدند، و از امکانِ زیستن گذر کردند، به نام معنا. آزادگان، نخست "ارزش" را بر می‌گزینند، آنگاه مرگ را می‌پذیرند؛ و می‌میرند، پیش از آن‌که بمیرند. (ملاصدرا: موتوا قبل ان تموتو) این‌که برخی دینپوشان و دینگویان، عاشورا را کژ گفته‌اند و بنا بر بینش خُرد و خوار خویش، بنا بر نان و درم، تعبیر و تفسیر کرده و قصه گفته‌اند و اینک گوهر و نهاد عاشورا مایه‌ی گمان یا کژدانی برخی کسان شده‌است؛ چه کم می‌‌سازد از داستانی که آن روز روی داد، داستان دیرینه‌ی ماندن به ننگ و مردن به نام. عاشورا، برای نامسلمانان نیز، حتا برای سکولاران و خداناباوران نیز دبستان آزادگی و هنرستان زیبایی‌ست؛ و کلان‌جایی‌ست برای بازخوانی نام و ننگ، و واکاویدن دوباره‌ی معنا. عاشورا، از این نگر نیز جایی‌ست برای اندیشیدن و گزیدن. @kamishka_ir
834
17
                                                         🧿                                                 #کامیشکا                                                   ١۵/تیر/۱۴۰۴                             □عاشورا فلسفه‌ی گزیدن معنا #کامبیز_نجفی آنچه در کربلا رخ نمود، فصل دوم داستان بود. حماسه‌ی نخست، در بینش و منشِ روی داد، در  جایی میانه‌ی ماندن به ننگ و مردن به نام. تردید دیرینه‌ای‌ست این گُزیدنِ آزادگی یا بندگی. وسوسه‌ی زیستن حتا به ننگ و نکبت، یا گسستن پیوند با زیستن، برای پاسداشت غرور. سقراط در دادگاه خود گفت: "زندگیِ نا آزموده، ارزش زیستن ندارد. دادگاه از وی خواست دست از فلسفه‌ورزی بردارد. سقراط گفت: "من از مرگ نمی‌ترسم، من از بیدادگری می‌ترسم." چنین بود که فیلسوف یونان، جام شوکران را سر کشید؛ و حسین در عاشورا شوکران سقراط را نوشید. کی‌یِرکیگور از گزینش، همچون "پرش ایمانی" سخن می‌گوید. از این‌که انسان در دل تردید و ناسازگاری درون، از عقل عبور می‌کند و خود را به سوی معنا پرتاب می‌کند. بر بنیاد اندیشه‌ی کی‌یِرکیگور، گفتنی‌ست که عاشورا پرشگاهی بزرگ بود، و عاشوراییان، پرندگانی که بر تردید و خوارمایگیِ ماندن چیره شدند، و از امکانِ زیستن گذر کردند، به نام معنا. آزادگان، نخست "ارزش" را بر می‌گزینند، آنگاه مرگ را می‌پذیرند؛ و می‌میرند، پیش از آن‌که بمیرند. (ملاصدرا: موتوا قبل ان تموتو) این‌که برخی دینپوشان و دینگویان، عاشورا را کژ گفته‌اند و بنا بر بینش خُرد و خوار خویش، بنا بر نان و درم، تعبیر و تفسیر کرده و قصه گفته‌اند و اینک گوهر و نهاد عاشورا مایه‌ی گمان یا کژدانی برخی کسان شده‌است؛ چه کم می‌‌سازد از داستانی که آن روز روی داد، داستان دیرینه‌ی ماندن به ننگ و مردن به نام. عاشورا، برای نامسلمانان نیز، حتا برای سکولاران و خداناباوران نیز دبستان آزادگی و هنرستان زیبایی‌ست؛ و کلان‌جایی‌ست برای بازخوانی نام و ننگ، و واکاویدن دوباره‌ی معنا. عاشورا، از این نگر نیز جایی‌ست برای اندیشیدن و گزیدن. @kamishka_ir
1
18
                                                               🧿                                                #کامیشکا                                             ۱۳/تیر/۱۴۰۴                                 □سیزده تیرماه، روز نویسندگان و مرزبانان ایران #کامبیز_نجفی ✔️بنا به گزارش‌های اساطیری، در نبرد توران و ایران، تورانیان بر منوچهر، پادشاه پیشدادی و ایرانیان چیره شدند. آنان شرط گذاشتند که کسی از ایرانیان تیری پرتاب کند و تیر هرجا فرود آمد، مرز ایران خواهد بود. آرش، یکی از سرداران ایران از دماوند بالا رفت. تیر شگفت و دورپروازی که او رهانید، در جایی بسیار دور، در خاوران فرود آمد. روح ارش پس از رها کردن تیر، از پیکر وی بیرون شد و او جان خود را بر سر مرزبانی ایران نهاد. ۱۳ تیرماه ۱۴۰۴ با تازش نتانیاهوی دژخیم و بدخوی به مرزهای ایران همزمان شد و اینک سرنوشت مرزهای ایران و یکپارچگی سرزمینی مایه‌ی ابهام و بیم و افسوس شده است. از این‌روی، سیزدهم تیرماهِ امسال، یک شایستگی ویژه دارد و ارزشمندی آن بیش از پیش است. سزاوار است این روز ارجمند به نام "روز مرزهای ایران" یا "روز مرزبانان ایران" نامگذاری شود، تا ایرانیان همواره مرزبانی و مرزبانان را گرامی بدارند. این روز گران‌ارج ایرانی بر همه‌ی مرزبانان، به‌ویژه آنان‌که در این روزهای خطر، پاسبانان خانه هستند، خجسته باد. ✔️ارجمندیِ سیزده تیر تنها به همین‌ نیست و این روز بنا به گفت ابوریحان بیرونی در "آثارالباقیه"، روز بزرگداشت نویسندگان نیز بوده است. و چه کار برای هر نویسنده و هنرمندی، آنچه حتا بیش از نان، مایه‌ی خشم و اندوه است، گفتمان "آزادی سخن" است و هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و ستمگرتر از ممیزّی(سانسور) نیست. افزون بر گزندهای بسیار، اگر از نگرِ حکومت و مشروعیت آن نگریسته شود، ممیزیِ وزارت ارشاد،‌ جز ایجاد ناخرسندی و مخالف‌پروری، دستاوردی برای نظام ندارد. به‌ویژه این‌که در دنیای نو، اینترنت از کنترل دولت‌ها بیرون است و وزارت ارشاد تنها می‌تواند آثاری را که از این وزارتخانه پروانه می‌گیرند، ممیزی کند. امروزه، نویسندگان و هنرمندان، آثار خود را بی‌آنکه نیاز به پروانه‌ی دولتی داشته باشند و از دروازه‌ی ممیزی گذر کنند، منتشر می‌کنند. در چنین روزگاری، پافشاری بر شیوه‌های منسوخ و ناساز، کاری کارآمد و بخردانه نیست. این روز بر نویسندگان این سرزمین نیز فرخنده باد، به این امید که خاربوته‌ی ممیزی از وزارت فرهنگ و ارشاد برچیده، یا کمینه، بازخوانی شود و کنشی دانشورانه و بخردانه داشته باشد. ✔️چکاد دماوند به‌نام بلندترین چکاد ایران و  نخستین اثر طبیعی ایران به ثبت رسیده است. از همین‌روی، سیزدهم تیرماه به نام "روز ملی دماوند" نیز نامگذاری شده است. دماوند در نگاه ایرانیان و در فرهنگ، هنر و ادبیات ایران‌، جایی شایان و فرازین دارد. در شاهنامه، فریدون، ضحاک را پس از شکست، در غاری در کوه دماوند به بند می‌کشد. این روایت، دماوند را همچون زندان اهریمن و نگهبان دادگری و نظم آسمانی باز می‌شناساند‌. برخی پژوهشگران بر اینند که دماوند همچون آتشفشان، نماد خشم خدایان و جای بر آمدن قهرمانان است. دماوند، تنها یک چکاد نیست؛ نمادِ بلندای ایران، نگاهبات مرزهای اسطوره‌ای، جای در بند کشیدن ستم (ضحاک)، گواه تاریخ و خشم طبیعت است. ✔️سیزدهم تیر، همچنین آغاز جشن تیرگان است که در این جشن، "تیشتر" ایزد باران‌زا را گرامی می‌داشتند. تیشتر در شمایل اسبی سپید با دیو خشکسالی می‌جنگد و باران را به به زمین می‌آورد. پی‌‌نوشت: برخی کسان، شماره‌ی ۱۳ را بدشگون می‌پندارند. ولی وارونِ این پندار نادرست، می‌بینیم که ۱۳ تیر چه روز شایان و گرانمایه‌ای برای ایرانیان است. "همایون بادت این روز و همه روز" @kamishka_ir
666
19
                                                                  🧿                                                #کامیشکا                                             ۱۳/تیر/۱۴۰۴                                 □سیزده تیرماه، روز نویسندگان و مرزبانان ایران #کامبیز_نجفی ✔️بنا به گزارش‌های اساطیری، در نبرد توران و ایران، تورانیان بر منوچهر، پادشاه پیشدادی و ایرانیان چیره شدند. آنان شرط گذاشتند که کسی از ایرانیان تیری پرتاب کند و تیر هرجا فرود آمد، مرز ایران خواهد بود. آرش، یکی از سرداران ایران از دماوند بالا رفت. تیر شگفت و دورپروازی که او رهانید، در جایی بسیار دور، در خاوران فرود آمد. روح ارش پس از رها کردن تیر، از پیکر وی بیرون شد و او جان خود را بر سر مرزبانی ایران نهاد. ۱۳ تیرماه ۱۴۰۴ با تازش نتانیاهوی دژخیم و بدخوی به مرزهای ایران همزمان شد و اینک سرنوشت مرزهای ایران و یکپارچگی سرزمینی مایه‌ی ابهام و بیم و افسوس شده است. از این‌روی، سیزدهم تیرماهِ امسال، یک شایستگی ویژه دارد و ارزشمندی آن بیش از پیش است. سزاوار است این روز ارجمند به نام "روز مرزهای ایران" یا "روز مرزبانان ایران" نامگذاری شود، تا ایرانیان همواره مرزبانی و مرزبانان را گرامی بدارند. این روز گران‌ارج ایرانی بر همه‌ی مرزبانان، به‌ویژه آنان‌که در این روزهای خطر، پاسبانان خانه هستند، خجسته باد. ✔️ارجمندیِ سیزده تیر تنها به همین‌ نیست و این روز بنا به گفت ابوریحان بیرونی در "آثارالباقیه"، روز بزرگداشت نویسندگان نیز بوده است. و چه کار برای هر نویسنده و هنرمندی، آنچه حتا بیش از نان، مایه‌ی خشم و اندوه است، گفتمان "آزادی سخن" است و هیچ‌چیز آزاردهنده‌تر و ستمگرتر از ممیزّی(سانسور) نیست. افزون بر گزندهای بسیار، اگر از نگرِ حکومت و مشروعیت آن نگریسته شود، ممیزیِ وزارت ارشاد،‌ جز ایجاد ناخرسندی و مخالف‌پروری، دستاوردی برای نظام ندارد. به‌ویژه این‌که در دنیای نو، اینترنت از کنترل دولت‌ها بیرون است و وزارت ارشاد تنها می‌تواند آثاری را که از این وزارتخانه پروانه می‌گیرند، ممیزی کند. امروزه، نویسندگان و هنرمندان، آثار خود را بی‌آنکه نیاز به پروانه‌ی دولتی داشته باشند و از دروازه‌ی ممیزی گذر کنند، منتشر می‌کنند. در چنین روزگاری، پافشاری بر شیوه‌های منسوخ و ناساز، کاری کارآمد و بخردانه نیست. این روز بر نویسندگان این سرزمین نیز فرخنده باد، به این امید که خاربوته‌ی ممیزی از وزارت فرهنگ و ارشاد برچیده، یا کمینه، بازخوانی شود و کنشی دانشورانه و بخردانه داشته باشد. ✔️چکاد دماوند به‌نام بلندترین چکاد ایران و  نخستین اثر طبیعی ایران به ثبت رسیده است. از همین‌روی، سیزدهم تیرماه به نام "روز ملی دماوند" نیز نامگذاری شده است. دماوند در نگاه ایرانیان و در فرهنگ، هنر و ادبیات ایران‌، جایی شایان و فرازین دارد. در شاهنامه، فریدون، ضحاک را پس از شکست، در غاری در کوه دماوند به بند می‌کشد. این روایت، دماوند را همچون زندان اهریمن و نگهبان دادگری و نظم آسمانی باز می‌شناساند‌. برخی پژوهشگران بر اینند که دماوند همچون آتشفشان، نماد خشم خدایان و جای بر آمدن قهرمانان است. دماوند، تنها یک چکاد نیست؛ نمادِ بلندای ایران، نگاهبات مرزهای اسطوره‌ای، جای در بند کشیدن ستم (ضحاک)، گواه تاریخ و خشم طبیعت است. ✔️سیزدهم تیر، همچنین آغاز جشن تیرگان است که در این جشن، "تیشتر" ایزد باران‌زا را گرامی می‌داشتند. تیشتر در شمایل اسبی سپید با دیو خشکسالی می‌جنگد و باران را به به زمین می‌آورد. پی‌‌نوشت: برخی کسان، شماره‌ی ۱۳ را بدشگون می‌پندارند. ولی وارونِ این پندار نادرست، می‌بینیم که ۱۳ تیر چه روز شایان و گرانمایه‌ای برای ایرانیان است. "همایون بادت این روز و همه روز" @kamishka_ir
1
20
No text...
116