کلبه عشق🫀🤝
Open in Telegram
┄┄•●❅✾❅●•┄┄ #تِکّصَت_نَابّ✨🖋 #بِیّو ✨👌 #پُرُوُف✨🧿 #آهَنًگ✨🎧 #وِیّدِئُو✨🎥 ┄┄•●❅✾❅●•┄┄ و براتون رمان مینویسیم ممنون میشم لف ندین🧸🫠🥹 https://t.me/SendHarfBot?start=54fb2a07ae87
Show more674
Subscribers
-124 hours
-17 days
+1830 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+8
in 0 channels
August '26
+60
in 4 channels
Get PRO
July '26
+49
in 0 channels
Get PRO
June '26
+41
in 0 channels
Get PRO
May '26
+41
in 5 channels
Get PRO
April '26
+46
in 4 channels
Get PRO
March '26
+33
in 4 channels
Get PRO
February '26
+40
in 5 channels
Get PRO
January '26
+77
in 11 channels
Get PRO
December '25
+67
in 6 channels
Get PRO
November '25
+63
in 10 channels
Get PRO
October '25
+97
in 10 channels
Get PRO
September '25
+72
in 5 channels
Get PRO
August '25
+75
in 6 channels
Get PRO
July '25
+99
in 30 channels
Get PRO
June '25
+107
in 48 channels
Get PRO
May '25
+100
in 38 channels
Get PRO
April '25
+54
in 22 channels
Get PRO
March '25
+81
in 12 channels
Get PRO
February '25
+58
in 24 channels
Get PRO
January '25
+77
in 18 channels
Get PRO
December '24
+136
in 34 channels
Get PRO
November '24
+102
in 53 channels
Get PRO
October '24
+86
in 40 channels
Get PRO
September '24
+98
in 19 channels
Get PRO
August '24
+75
in 20 channels
Get PRO
July '240
in 9 channels
Get PRO
June '24
+78
in 7 channels
Get PRO
May '240
in 10 channels
Get PRO
April '240
in 9 channels
Get PRO
March '24
+96
in 3 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 08 September | 0 | |||
| 07 September | +2 | |||
| 06 September | +2 | |||
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | +1 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | +2 | |||
| 01 September | +1 |
Channel Posts
پنج پارت از رمان جدید مان 🫠🤍
ریکشن ها شما فراموش نشه،حمایت بيشتر پارت هاى بيشتر🫶🏻
اگ حمایت داشته باشین بیشتر نشر میشه😁
@kolbaeEshq92
| 2 | #رمان
#عشق_انتخاب_نمیشود_اتفاق_میافتد..❤️
#قسمت:56
+ پس کمکم کن!!!
ـ قول مردانه می دهم.
+ حشمت؟؟
ـ جان حشمت!!!!
+ هیچ وقت ترکم نمی کنی، وعده بده!!! هیچ وقت رهایم نمی کنی!!
در حال که از آغوشش برآمدم به چشمانش که اشک هایش همرای با اشک های من ریخته بود می دیدیم. باخنده پرسیدم.
+ تو چرا گریه کردی؟
ـ اشک هایش را پاک کرد و گفت
+ تقصر توست!!
ـ حالا چطور؟
+ می دانی که به اشک تو حساسیت دارم تو هم گریه می کنی!
ـ از گوش هایم گرفتم و معذرت خواهی کردم.
+ حالی درست شد! چای آوردی؟
+ نی خب زهر مار. نمی بینی؟
ـ والا از زمان که یک دختر افغان را دیدیم دیگر کور شدیم.
+ حشـــــمت!!! می زنم یگان جای میشکنت. کور شدن چه؟؟
ـ ببخشید خانم مقبولم.
خانم .... خانم... کلمه که برایم اصلا آشنا نبود و شنیدن از حشمت بیشتر به این بیگانه گی می افزود. لبخندی زدم و تا خواستم بلند شوم از تخت دستم را گرفت و گفت نمی خوایه چای بنوشی؟
+نی نوش جانت من برویم لباس ها در الماری بگذارم. در حال بیرون شدن از اتاق بودم که با صدا نسبت بلند داد زد.
ـ I love you my wife
( من تو را دوست دارم خانمم.!!)
«پخش ونشر در کانال کلبه عشق »
حرفی نداشتم.
زنده گی خوبی داشتیم. در یک رستورانت که دوست کاکا حشمت کار میکرد به حشمت ریاست رستورانت را دادند. من هم درس آنلاین می دادم. یک پیج جور کردم. افغان های که مثل ما در خارج
از افغانستان بودند را تدریس می کردم. سه ماه در ایران ماندیم . به نظر مردم و حشمت برایمان خوش می گذشت، ولی تنها قلبم من بود که خوش نبود و درد داشت. خاطره های با اصلان اذیتم می کرد. گاهی کنترول کردن قلبم سخت بود. گاهی هم وقتی در خانه تنها می شدم گریه می کردم. گاهی همرای سارا حرف می زدم. اما هیچ وقت همرایش در باره اصلان گب نزدم. بیشتر با یلدا گب می زدم. چند بار هم از اصلان پرسدیم. که خیلی کوتاه جواب می داد. و می گفت کمتر به خانه می آید. و گفت کمی
همرایش صمیمی هم شده. بیشتر از گذشته کار می کند.
شندیدن این حرفش تمام وجودم را سوختاند! با وجود که می دانستم خانم داره. برایش یلدا مهم نیست.
ولی صمیمی شدنش یعنی چه؟ نکند عروسی نکرده؟ یا هم فقط دوست استند؟ خدایا لطفا کمکم کن!!!
هیچگاهی در باره عروسیش و خانمش از یلدا حرف نزدم. برایم خانمش نی بلکه خودش مهم بود.
ولی بعضی اوقات خودم را سرزنش می کنم که دچار در فکر او هستم.
درسته که اصلان را دوست داشتم ولی هیچگاهی با تماس یا مسج به اصلان به حشمت خیانت نکردم.
راه ما جدا بود. یلدا هم زیاد احوال می گرفت. زیاد وقت را با او می گذرادنم.
با حشمت هم گاه گاهی بیرون می رفتیم. امام رضا هم رفتیم. وقتی داخل حرم امام رضا رفتم. حسی
عجیبی داشتم. حس گریه، حس عشق . انگار پیش یک دوست هستم و چند روزی آنجا در مشهد
ماندیم. امام رضا را واسطه بین خودم و خدا قرار دادم و از خدا خواستم که زنده گی خوبی برای اصلان
بدهد خوش باشد. برای همه دعا کردم برای خودم برای حشمت برای مادرم برای خواهر و برادرم.
چند عکس هم از بیرون گرفتم و برای یلدا فرستادم.
در مدت سه ماه با چندی مردم خودما در ایران رو به رو شدم و باهم همسایه بودیم. بعد سه ماه به
لندن رفتیم . انجا ساکن شدیم. از یک طرف خوشحال بودم. که در لندن استم اینجا دوست داشتم و در
باره ش هم کمی معلومات داشتم.
یک خانه گرفتیم. خانه زیبا ولی بزرگ که برای هشت نفر بس بود.!!!
@kolbaeEshq92 | 50 |
| 3 | #رمان
#عشق_انتخاب_نمیشود_اتفاق_میافتد..❤️
#قسمت:55
خانه در کل زیبا بود سه اتاق، در داخل هر اتاق یک حمام و یک آشپزخانه داشت. طبقه بالا هم همین طور می شد دو فامیل به طور جداگانه استفاده کند.
+ حشمت این خانه از کسیت؟
ـ از دوست کاکایم.
+ چرا به ما داده؟
ـ چه می پرسی؟...
+ منظورم ... یعنی چه طور راضی شده که خانه شان را به ما بدهد؟ ما را کی نمیشناسد؟
ـ ههاااا.. خودشان رفتن ترکیه خانه شان را می فروختن کاکا هم خرید برای یک مدت تا زمان که هستم اینجا می باشیم.!! مشکل است؟؟
ناراحت بود.
با اهتزاز سرم به گفتن نه جواب دادم و کمی پاکاری کردیم، همرایم کمک شد.
+ چای می خوری؟
ـ نه!!!
+ ولی خسته شدی؟!!!
ـ نه!!!
+ حشمت؟؟
ـ بلی!!!!
+ ما دو همکاریم؟؟
ـ چرا ؟؟ نه!!
+ اوففففف... خسته شدم هر چه بگویم نه!!! پس چرا بلی می گویی این قدر ادبی ؟؟؟
ـ من می روم استراحت کنم خسته شدم تو که خسته نیستی؟ البته اگر من باعث خسته گی ات نباشم؟؟
خیست و به اتاق رفت. قهر کرده. کاش حوصله ناز کشیدن تو را داشتم. اوفف کشیدم و چای جور کردم و به که استراحت کردن رفت بردم. می دانستم ایقدر زود خوابش نمی برد. خودش را به خواب زده بود. حالا من خانمش استم و ما زن و شوهریم باید به وظایم عمل کنم . در زنده گی گذشته نباشم. بیایم به ایران و زنده گی با حشمت را شروع کنم. برای به دست آوردن دلش کنارش نشستم و گفتم.
«پخش ونشر در کانال کلبه عشق »
+ چرا ناراحتی؟
+ من نمی فهمم که چرا قهر و از چه زمان به این طرف؟
+ حشمــــت !!! ما باهم عروسی کردیم. زنده گی نو را شروع کردیم. به من زمان بده که خودم را دریابم. خودم را گم کردیم. میدانی که چقدر در این روز ها حساس شدیم. بعد فوت مادرم ترک خانی پدری، جدا شدن از خانه پدری، ترک خواهر و برادرم، ترک اتاقم، ترک دانشگاه. با اخرین کلمه اشک در چشمانم جم شدن قصد باریدن کردن و بغض گلویم را گرفت. حشمت که خودش را به خواب زده بود یک بار خیست آغوشم گرفت. جریان این اشک زیاد شد. هق هق گریه م شدید گرفت و محکم آغوشش گرفتم و حشمت پی هم عذر خواهی می کرد و مو هایم را نوازش می کرد و سعی در آرام کردنم داشت.
ـ ببخشی، لطفا ببخش زحل من تو را دوست دارم و زنده گی شاد و خوب می خواهم. می خواهم که باهم خوشبخت باشیم. من درکت می کنم
@kolbaeEshq92 | 26 |
| 4 | حرفی نزدم و نگاهیم را پایین انداختم. باورم نمیشد.
دختری که چشم تو چشم یک بچه می دید، حالا نگاهش را پایین می اندازد. زحل دورن من کجاست؟؟؟
من کجا ماندم کجا شهر کابل؟
کجا عشـــق؟؟
کجا درد؟
درد در من بود؟
یا من در وجود درد؟؟
تا خانه که در ایران گرفته بودیم حرفی نمی زدیم. در ذهنم همیش گذشته ها می آمد و همش اصلان بود. خاطراتم، خنده هایم. من ایران آمدم ولی روحم در افغانستان ماند. بلاخره خانه رسدیم و داخل شدیم. خانه زیبا بود. دو طبقه. رنگ پشتش قهوی خیره و داخلش سفیده جا جاییش هم آبی داشت...
@kolbaeEshq92 | 21 |
| 5 | #رمان
#عشق_انتخاب_نمیشود_اتفاق_میافتد..❤️
#قسمت:54
نگاهم به اخرین قسمت سالن افتاد قلبم تند تند می تپید. قلب درد می کرد. اصلان پشت این همه مردم ایستاده بود. وقتی نگاهم برش افتاد لبخندی زد. بعد یک لحظه کوتاه که نگاهش کردم رفت. همه به من می گفتند که گریه نکنم آرایشم خراب می شود. مادرم حالا خیلی خوش حال است. یکدفه متوجه حشمت شدم که نگاهش عذابم می داد. نمی دانم متوجه من اصلان شد یانه!!!؟؟
زود خودم را کنترل کردم و کیک هم قطع کردیم و با بستن کمرم با نوار سرخ تبریکی دوستان و خویشاوندان عروسی من هم پایین یافت. اصلان با سمیر و بچه مامایم. سر استیج که برای عروس و داماد اختصاص داده شده بود امدن. سمیر را آغوش گرفتم برایم تبریک گفت و هر دو گریه کردیم . روز خداحافظی بود؟
مگر نه؟
پسر مامایم هم تبریک داد و حشمت را آغوش گرفت. اصلان آمد و با گفتن تبریک باشد آخرین زخمش را هم زد. با حشمت دست دادن.
یک هفته در کابل ماندیم بعدش رفتیم ایران. پلان این بود که اول ایران می رویم بعدش هم لندن.
از کابل برایمان چیزی نگرفتم فقط یک بیگ لباس در ایران یکی از برادر های کاکا محمد برایمان خانه گرفته بودند. از اتاق خودم فقط لباس برداشته بودم. از یلدا خواستم تا همیشه اتاقم را همین گونه باشد. کتابچه شعرم که برای اصلان بود و بعضی چیزی های دیگر را در صندوقچه قفل کردم و در زیر میز گذاشتم تا کسی باز نکند جای مخفی بود و زیاد کسی متوجه نمی شود. پرده ها را پایین کردم و اتاقم خیلی تاریک شده بود. همه چیزی هایم را جمع کردم و در اتاقم تنها چیزی های که نمایان بود یک تخت، یک چوکی پیش میز آرایش، یک عکس مادرم، یک قالین که فرش بود. تمام چیزی های الماری را هم منظم کردم و قفل کردم. آن روز خیلی گریه کردم. روزی که پا به این اتاق گذاشته بودم ده ساله بودم. اتاقم خیلی خوب دوستی برایم بود. سخت بود ترک کردنش رفتن. بعضی نصحیت ها و کار های که لازم می دیدم را به خاله و یلدا گفتم و اتاق یلدا و سیمر هم تغییر دادیم و طبقه اول انتخاب کردیم.
که پدرم خواهرم و برادرم با هم در یک طبقه باشند و نزدیک هم یعنی طبقه سوم با من یکجا تنها شد. و برای اخرین بار در کتابچه شعرم یک نامه نوشتم گرچه قول داده بودم که دیگر باز نمی کنم. ولی
شکستم. تمام اخرین اتفاقات را نوشتم. از اصلان در بین کتابچه هایم خدا حافظی گرفتم. چقدر روز سختی بود. بعد یک هفته که متاهل شده بودم ، قصد ترک افغانستان کردیم. حالا برایم مهم نبود که در کجا این کره خواهم زیست. سارا خیلی ابراز خوشنودی می کرد و می گفت که او هم خارج می آید. قرار است با امید نامزد شود. امید از خانواده سارا خواستگاری کرده و سارا خیلی خوشبخت است. کسی که عاشقش است را همرایمش ازدواج میکند. من نمی دانستم که امید و سارا باهم رابطه دارد و مادر امید هم سارا را در عروسی دید بود پسندیده بودند. با همه دوستان و خانواده خدا حافظی کردیم و مادرحشمت که حالا من هم مادر صدایش می کنم هم زیاد گریه کرد. در اویل می گویند بروید خارج تا امن باشید وحالا هم گریه می کنند.
در این اواخر خیلی بی احساس شدم. حس عشق کسی ، حس ترسی کسی ، حسی هیجان کسی ، حس خوشی کسی برایم مهم نیست. به میدان هوایی رسیدم و منتظر ماندیم.پرواز ما ساعت ۲ بعد ظهر بود و ما از خانه برآمدیم. شاید خیلی از خانواده تعجب کنند همه با خدا حافظی گریه کردن به جز من!
دیگر اشک و آهی برایم باقی نمانده بود. ایقدر در غم و گریه و رنج فرو رفته بودم که دیگر حسی بی احساس داشتم.
بعد تمام تلاشی ها و جنجال های میدان هوایی بلاخره به طیاره بالا شدیم.
هوا هم سرد شده. ماه قوس روبه پایان است و جدی از راه می رسد. کاش با آمدن جدی آتش قلبم هم خاموش شود و دلم برای اصلان تنگ نشود. من حتا نتانستم که خدا حافظی کنم ، همرایش. کاش هیچ گاه از دنیا خود بیرون نمی شدم و به دنیا عشق پا نمی گذاشتم. درطیاره نشتسه بودیم که حشمت
دستم را گرفت در راه هم حرف می زد و من هم کوتاه جواب می دادم.
حالا هم با گرفتن دستم حسی بدی پیدا کردم زود دستم را کشیدم، که با نگاه هایی متجبانه رو به رو شدم.
@kolbaeEshq92 | 27 |
| 6 | #رمان
#عشق_انتخاب_نمیشود_اتفاق_میافتد..❤️
#قسمت:53
روز ها با بی رحمی کامل گذشت. نبودن اصلان، هر روز امتحان، نشان دادن حال خوب، خرید برای عروسی. قهر بودن عقلت با قلبت.
خواستن غیر ممکن ها. فکر کردن به آینده نامعلوم. من در زمان یک چیزی جالبی یاد گرفتم. من تا زمانی که می خواستم اصلان زود برگردد نیامد. ولی دیگر می خواستم فراموش کنم برگشت. هرچیزی روز موعد خودش را دارد. یک چیزی زمانی اتفاق نمی افتد که تو بخواهی شاید روزیش نرسیده. با اصرار خانواده حشمت پدرم و من موافقیت کردیم که بعد یک ماه نامزدی ازدواج کنیم. حشمت دو خواهر دارد که یکش عروسی کرده واز حشمت بزرگ است کی هم ازش خورد. پدرش زیاد اصرار کرد که بعد از ازدواج باید خارج برویم. گرچه من نمی خواستم. حشمت هم گفت کوشش می کند که پدرش را راضی کند اما نشد. برای امنیت حشمت و خانواده همین را ضروری دانستن. مادرش خیلی زن
خوبی است. من همیشه می گوید بعد خدا حشمت را به من می سپارد. من ره مثل دختر خودش فکر می کند البته این را می گوید. ازدواج با شکوه از یک دختر پولدار با یک بچه پولدار. منیو عالی، لباس های گران قمیت، رفت امد های زیاد، مهمان های زیاد. پذرایی مفشن. در یک هفته قبل و بعد ازدواج خانه ما و حشمت شان پر از مهمان بیرو بار بود. چیزی عجیب اینجاست با کسی ازدواج می کنم که عاشقم است ولی من عاشقش نیستم. بعضی ها فکر می کند که پیوند ما یک رابطه تجاری بین پدرم و کاکا محمد پدر حشمت است. بعضی ها هم داشتن رابطه قبل ازدواج و یک دختر هرزه من را فکر می کند. سارا از همه خشحال بود. کنارش خاله ام هم. دیگر خاله هایم که خارج بودند نیامدن. برای شان سخت بود امدن به افغانستان.!!
عروسی کامل در کل عالی بود البته از نظر مردم. سارا هم خیلی ذوق زده. یلدا خیلی زیبا شده بود. سارا هم تعریف من را می کرد. از حق نگذریم مقبول شده بودم. لباس سفید پوشیدن برای دختر چقدر می زیبد و آروز دارد که این لباس را برای کسی که دوستش دارد بیپوشد. حشمت هم خیلی جذاب شده بود. رقصیدن با حشمت در وسط سالن جلوی چشم های این همه مردم برایم سخت بود. حشمت چشم
هایش برق می زد.....
«پخش ونشر در کلبه عشق »
خیلی ممنونم. خدا را هزاران بار شکر می گویم. زحللللل!!!
نگاهش می کردم گلویم بغض گرفت حلقه اشک در چشمان جم شده بود.
من نمی توانم این جمله برایش بگویم. ایستادم تا رقص کردن را خاتمه ببخشیم.!!!
سارا و یلدا آمدن وسارا پرسدید؟
ـ چه شده؟ زحللل چه کار می کنی پیش این همه مردم عزیزم. بهانه کردم
+ کاش مادرم هم می بود. سارا مادرم نیست در عروسی دخترش.!!!!
کم کم بعضی ها جمع شدن می خواستم بداند که زحل در روزی عروسی چه شده؟
لبخندی برای اطمنان زدم و خاله ام در اغوش گرفتم و گفتم. تنها دورغی که داشتم همین بود. اصلا دلم گرفته بود برای خودم که می خواستم با اصلان همسفر شوم اما امروز این طور نیست. ولی برای همه گفتم یادی مادرم افتادم.
@kolbaeEshq92 | 48 |
| 7 | هیچوقت فکر نکن تو تونستی از مہ سوءاستفادھ کنے یا مر ناراحت کنے ۔ تو فقط اندک مدتے با آدمے کہ قلب بزرگے داشت هم مسیر بودی " 🫸🏿
@kolbaeEshq92 | 46 |
| 8 | 🫠 | 86 |
| 9 | شب خسته و من خسته تر از شب!
@kolbaeEshq92 | 108 |
| 10 | من ذاتا آدم شادی نیستم، اما با تو بودن
خیلی از درد و رنجامو کم میکنه.🩷
@kolbaeEshq92 | 113 |
| 11 | باشد که یادمان نرود
چقدر ساده میشد زیست
و چقدر سختش کردند...
@kolbaeEshq92 | 113 |
| 12 | .
اما یار،
یارِ دیگری دارد و ما را چه کند-!
@kolbaeEshq92 | 105 |
| 13 | چهار پارت از رمان جدید مان 🫠🤍
ریکشن ها شما فراموش نشه،حمایت بيشتر پارت هاى بيشتر🫶🏻
اگ حمایت داشته باشین بیشتر نشر میشه😁
@kolbaeEshq92 | 106 |
| 14 | #رمان
#عشق_انتخاب_نمیشود_اتفاق_میافتد..❤️
#قسمت:52
+ نی زحمت نیست.
ـ راستی کاکا جان کجا استن؟
+ گفت بیرون می رود شاید حال حالا برگردد.
ـ والا کار زیاد است بخاطر همین تناستم بیایم. یک مشکل هم پیش آمده بود. ببخشی به تو هم خبر داده
نتواستم که نمی تانم بیایم.
سرم تکان تایید دادم و می فهمیدم که دورغ می گوید هنوز هم؟
+ نه مشکل نیست. من مسج کردم ولی فکر کنم ندیدی؟!!
ـ راستیش گوشی پیشم نبود می بینی که گوشی نو گرفتم او گم شد. اشاره به تلفن جدیدش کرد. نمی خاستم دوباره وابسته شوم یا قلبم بخواهی قولی که به حشمت دادیم بشکند. من برای حشمت قول دادم که کوشش می کنم خانمی خوبی برایش باشم.
+ من کار دارم ببخشی باید بروم خوب امتحان هاست شاید حالی پدرم هم بیاید.
ـ بلی. ... اااا... مشکل نیست .
رفتم به اتاقم گرچه قلبم می خواست ساعت ها تماشا کنم خیلی دل تنگش بودم. اما دیگر اصلان دوستم ،عشقم نه بلکه یک بیگانه شده بود. عذاب سختی می کشدم. زنده گی برایم خیلی دشوار بود که چه خواهد کردم. اصلان هم از ازدواجش حرفی نزد من هم چیزی نپرسیدم. تحمل شنیدن را ندارم. نمی
خواهم او هم خجالت بکشد خوب هر چه باشد هر چه کرده باشد باز هم عاشقش هستم. شاید ازش ناراحت ، عصبانی شده باشم ولی دوستش دارم خیلی هم.
کنجکاوی شده بودم پدرم آمد یا نه رفتم پایین . یلدا در سالن بود صدا خنده و قصه کردن بود. من هم رفتم. با اصلان خیلی صمیمی صحبت می کرد خیلی هم خوب . تعجب اینجا بود که کی باهم آشنا شدن چه زمانی باهم اینقدر دوست شدن با ورد شدنم هر دو ساکت شدن و حرف شان را نیمه گذاشتن. چند دقیقه نشست و بعد گفت
«پخش ونشر در کانال کلبه عشق »
+ من می روم این دوسیه هارا به کاکا جان بدهیم فعلا خدا حافظ.
چه دورغ کمی حسادت کردم قلبم بد جور درد می کشید. با همه خوبی با من چرا نیستی؟ مگر من چه کار کردم
رفت رفت و من را در عمق چاه عمیق رها کرد. بعد آن روز هرگز دوباره خانه نمی امد و فکر کنم از نامزدی ما هم خبر دار بود. سارا زمانی که نامزد شدم یک پست در پیجم ماند. یا هم یلدا بریش گفته بود. یلدا تا پیش دروزاه حویلی هم بدرقه کرد. چه قدر حسادت برانگیز است. شاید برای من این طور بود؟
مگر نه؟؟
@kolbaeEshq92 | 101 |
| 15 | #رمان
#عشق_انتخاب_نمیشود_اتفاق_میافتد..❤️
#قسمت:51
زنده گی ام دوباره شکل متفاوت می گرفت. باهم نامزد شدیم و حالا نامزد حشمت شدم. زنده گی در مرحله های سخت و اسان میگذرد. از نامزدی من و حشمت سیزده روز گذشته. از اصلان خبری نیست. گاهی کنار حشمت حس خوبی دارم. ولی عاشقش نیستم. شاید دوستش باشم دوستش بدارم ولی
عاشقش شده نمی توانم. چند مدت بود فشار خونم زیاد پاین می رفت و چند بار ضعف کردم و شفاخانه بردن. در مراسم نامزدیم خاله کوچکم هم شکر بود. حالا یک ماه است که کنارم هست خرید ها را
با او می روم. بجای مادرم. امتحان ها هم خوب بود. هنوز عذاب عشق اصلان را می کشم. هنوز هم دوستش دارم. ولی اشتباه است که با وجود حشمت به کسی دیگری فکر کنم. برای همین کتابچه شعرم را با یک قلم در روک الماری قفل کردم بعد نامزدی هیچ وقت بازش نکردم. برایش شعر نمی نویسم. نامه نمی نویسم گریه نمیکنم. پدرم هم یک هفته شده که خارج رفته است. دیروز برگشته. از پدرم هم
در باره اصلان نپرسدیم. چیزی نبود که بپرسم. اصلان حرف آخر شد و رفت.
امروز از دانشگاه برگشتم و دورازه زنگ خورد خاله در آشپز خانه دستش بند بود من هم در سالن بودم رفتم که زنگ را جواب بدهم. دروزاه را باز کردم و پیش دهلیز منتظر شخص پشت در ماندم. کسی وارد شد که نمی خواستم. انتظارش راهم نداشتم. در همان لحظه ضربان قلبم بال رفته بود و دستم می لرزید. بعد این همه مدت دیده بودم. بلی اصلان بود.
هر قدم که نزدیک می شد من را بیشتر به گذشته به حرفهایم به گریه هایم بهخاطرات تلخم می برد. لبخند زد و سلام کرد.
+سلام زحل...
طرفش دیدیم و گفتم.
ـ شما؟؟
+ آههههه. پس روزی رسیده که من را نمی شناسی؟
ـ ببخشید نفهمیدم شما کی را کار داشتید؟ قبلا شما ندیدم.
+ زحل بان .. این قسم حرف زدن است؟
باهاش قهر بودم برایم مهم بود ازم دلجوی کند و برایم همه چیز را توضیح بدهد. در این مدت که از یک ماه بیشتر می شود رفته بود حالا برگشته. حشمت در ذهنم آمد برای فصل جدید زنده گی ام جای برای اصلان نبود. دعوتش کردم به سالن. دستهایم می لرزیدند. حسی عجیبی داشتم. جسی که نمی دانستم عشقم بود یا نفرت یا حسرت که دیگر مسیر مان جدا شده و اصلانم برایم یک عشق ناکام بود. !!!
از خاله عالیه خواستم که برایش چای ببرد اما گفت دستم بند است من خودم مجبور به بردنش شدم. برایش چای را همرای میوه خشک در سنی گذاشتم و وارد سالن شدم. چقدر تغییر کده بود موهایش بلند شده بود. ریشش را تماما تراشیده بود. لباس افغانی که اولین بار بود همرایش دیده بودم. چه زیبا شده
بود. مصروف گوشیش بود و در حال چت کردن. لبخند کنج لبش دیوانه کننده بود. نمی دانم در گوشی با کی چه می گفت که کنترول خنده کردن داشت. گلویم را صاف کردم و برایش چای ریختم در کوچ رو به رو نشستم و برای حرف زدن و جلب توجه اش من شروع کردم.
+ می بینم که در این مدت تیبت را هم تغییر دادی!! راستی کجا بودی؟
سوال که می خواستم جوابی منطقی بشنوم. گوشی را کنار گذاشت .
ـ به زحمت شدی ضرور نبود چای بیاوردید من منتظر کاکا جان استم که باید پروژه ها اخیر تحول شان
بدهم بعد می رفتم.
@kolbaeEshq92 | 73 |
| 16 | #رمان
#عشق_انتخاب_نمیشود_اتفاق_میافتد..❤️
#قسمت:50
روز ها در گذر بود اصلان برنگشت. زحل هم خرابتر می شد هر روز بیشتر می شکست. این هم از اتفاقات زنده گی .
امروز که دانشگاه رفتم حشمت خیلی تیب زده بود. من هم ساده آرایش کرده بودم یک دست لباس گرم و سیاه بیشتر داشت پوشیده بودم. سارا هم خیلی خوشحال بود. خیلی حشمت استرس داشت بعد دانشگاه اتفاق رخ دادکه اصلا آماده گی و انتظارش را نداشتم. از دانشگاه برامیدم و حشمت خواست که بیرون بریم و من سارا را مهمان کرده. ساعت دوم درسی از دانشگاه برامدیم. استاد نامده بود. حشمت در کافه بعد کل حرف زدن و حرف زدن یک دفه گفت
ـ زحل ....
+بلی.....
ـ زحل من ... I love
خیلی آهسته و عادی گفت که میز های کنار یمان متوجه نشود. من به حشمت نگاه می کردم و سارا هوررا گفت و به من نگاه می کرد. حشمت سرش را پاین کرده بود.در شوک قوی بودم در شوک که شادی هیچ وقت نمی توانستم که ازش بیرون بیایم. من اصلا نمی داستم که چه بگویم. برای همین دوباره پرسیدم
what do you mean?منظورت؟ +
Zohal I said that I ...من که گفتم زحل_
+ حشمت بهتر است که من ..
حرفم را سارا نیمه ماند و مداخله کرد.
+ وای چقدر خوب پس بلاخره گفتی. خوب زحل تو هم قبول کن دیگه چقدر ناز دری؟
پشانیم را کمی خارندم و گفت من باید خانه بروم بعد گب می زنیم.
حشمت زود از جایش خیست و مانی رفتتنم شود من هم گفتم چیزی نیست برای آرمشش هم لبخند زدم.
من که می دانستم عاشقم هست ولی وقتی از دهنش بشنوی حرفی دیگر است. طور دیگر است. از پیش دانشگاه تا خانه قدم زده آمدم که دو ساعت طول کشید. گاهی که فضای سرک خلوت می بود اشک هایم پاین می شدن د رقلبم در ذهنم غوغا شده بود. حالا چکار می کنی؟ سوال که بار ها از خودم پرسدیم و جواب برایش نداشتم. از بس که با خودم در افتاده بودم نفهمیدم که راه را پیاده امدیم و دوساعت گذشته. در خانه پدرم که کمی سر صدا کرد که چرا ناوقت کرده بودم. حرفی نداشتم . بعد اتمام حرفش به اتاقم پناه بردم. در فکر مانده بودم که سارا زنگ زد و خیلی ذوق زده شده بود. خیلی بری این رابطه خوشحال بود. برایم گفته قبول این رابطه برایم زنده گی تازه می بخشد و خوشبخت می شوم. تلفن را قط کردم و بالا تخت دراز کشیدم من اجازه ندادم که حشمت حرفش را ادامه بدهد و به طور درست بیان کند واز جایم خسیتم برآمدم و در تمام راه تنها صدا حشمت در گوش هایم بود. دو روز دانشگاه نرفتم. به مسج و زنگ هایشان هم جواب ندادم. تنها فکر می کردم. در هر جا بودم در فکر من قبول کنم یا رد کنم؟؟
با تمام فکر هایم و حرف های سارا که سازنده این رابطه شده موافقت کردم تن به این رابطه دادم. رابطه که اخرش نامعلوم است. بعد یک روزی سارا امده بود و به همه تصویری زنگ زد حمشت هم بود من کنار سارا نشسته بودم ولی در کمره خودم را نشان نمی دادم. سارا شروع کرد
+ بچه ها خبر فوق العاده و خیلی پر از هیجان!!!
امید: چه شده؟ نی که تو هم میایی؟
+ نی من آماده گی یک عروسی را دارم
یاسو: واقعا باکی؟ تو نامرد. یک خبر هم نمی دهد.!!!
حشمت: سارا؟؟ چه شده؟
+ نخیر عروسی چه و من کجا عروسی. یک چیز دیگر ،خودتان را در کوچه حسن چپ می زنید.
+ وای چقدر کودن استید ازواج زحل در راه است.
امید : چـــــــــــه ؟؟
یاسو : واقعا مبارک باشد.
+ حالی بینید از خودش بپرسید.
اولین مخاطبم را حشمت قرار دادم احوال شان را پرسیدم و حشمت که حرفی نمی زد. خواست قط کند
و مصروفیت را بهانه قرار داد و امید اجازه نداد. همین طور همه باهم حرف زدیم. سارا که می خندید من هم خودم را خوشحال نشان میدادم. دوباره گوشی را گرفت و همه شان شوخی می کردن جز من و حشمت. می فهمیدم که تعجب کرده. سارا همه چیزرا توضیح داد و برای حشمت هم گفت که چه وقت خستگاری می آید. حشمت هنگ کرده بود و خیلی خوش حال بود چشمانش برق می زد و سارا هم تعریف خودش را هم کرد
+ والا من باعث این رابطه عاشقانه شدم. آفرین به خودم. شما فرار کردید و بیچاره این جا کار داشتم.کل دونیم ساعت باهم حرف زدیم و شوخی و آزار دادن حشمت. گذشت. سه روز بعد، مادر و خواهر حشمت که عروسی کرده بود به خاستگاری امدندو بعدش هم پدرش. در
ظرف یک هفته طول کشید چون من و حشمت راضی بودیم . خاله خوردیم هم آمده بود.خاستگاری هم آمد پدرم هم قبول کرد سیمر و یلدا هم . همه راضی به این رابطه شدیم.
@kolbaeEshq92 | 61 |
| 17 | #رمان
#عشق_انتخاب_نمیشود_اتفاق_میافتد..❤️
#قسمت:49
دوباره به اتاق رفتم دست رویم را شستم موهایم را مرتب کردم اتاقم که از شدید عصبانیت در هم بر هم کردم بودم را منظم کردم و نفس عمیق کشیدم نگاهم به عطر افتاد عطر زدم و بازهم که به آینه نگاه می کردم یاد گذشته ها می افتاد اشک هایم پاییین می آمدن. از چیز های که می ترسیدم سرم آمد. از تنها شدن، از بی مادر شدن، از ترک شدن. زنده گی چقدر برایم بیرحم شده بود. کمی به خودم را جم جور کردم و پایین رفتم و به یلدا کمک کردم و غذا همه باهم خوردیم. نمی خواستم که بفهمند. چقدر عجیب شده در خانه پدرم بیشتر از گذشته با ما وقت می گذاشت. همرای ما ساعت ها می نشست و قصه می کرد و نصحیت و خنده. پدرم تغییر کرده بود. در کنار شان زنده گی خوب بود. ساعت نُه به اتاقم رفتم نشستم و کتابچه شعر را باز کرده بودم. یک کاغذ دیگر هم در کنارش آوردم و با یک قلم امشب بالای اصلان خیلی قهر بودم. به گب های سارا به حشمت، به خودم به اصلان، به خواهر حمیده که حالا خانم اصلان من شده بود به همه چیز فکر کردم. تصمیم گرفتن سخت بود اما تا نیم شب بیدار بودم امشب سرنوشت و تمام اتفاقات زنده گی را میخواستم که تغییر بدهم و هم گریه کردم هم با خدایم حرف زدم. می خواستم که اصلان در قلبم دفن کنم. اما امکان نداشت. آن شب برایم سخت ترین شب زنده گی بود. اصلان با دانستن عشقم باز هم پا پس کشید
«پخش ونشر در کانال کلبه عشق »
دروغ هم گفت که کار دارد. اما من کودن با فکر برگشت و سر قول ماندم منتظرش هستم. سخترین زمان وقتی است که حرفی مه هرگز نمی خواهی بشنوی را برایت تعریف می کنند. از زنده گی نفرت داشتم. از عشق نفرت داشتم. از قلب داشتن نفرت داشتم. با آهنگ گریه و اشک هایم به خواب رفتم صبح هم یک صبح عادی برای همه بود. درقلبم طوفان. ماه عقرب شده بود هوا سرد. اماده گی امتحان هم شروع شده بود. درس هم برایم بی مزه بود. هر روز
دانشگاه را برای خودم می رفتم تا هوا و روحیه شادی بهتر شود. اما بر عکس خیلی عذاب می دیدیم. حشمت زیاد تغییر کرده بیشتر همرایم وقت می گذارند. انگار هردو عاشق هم هستیم. می دانم که کوشش می کند که بفهامند عاشق من است. بعد آن روز که از پیوند اصلان خبر شدم انگا ربی روح شدیم. خیلی از قبل منزوی شدیم. زنده گی هم من ار به خواست خودش هر طور که خواست می چرخاند. بعد از دانشگاه که بیرون شدیم کاکا ابراهیم منتظرم بود. سلام کردم و سورا موتر شدم باهم در مسیر راه اصلا حرف نمی زدیم. انگار هر دو لال هستیم. حرفی هم نداشتم. ولی امروز یکدفه ای پرسیدم.
+ کاکا، شما به طور سنتی ازداواج کردید قبل ازدواج خاله عالبه را دیده بودید؟
کاکا خندید و گفت چرا پرسیدی؟
+ هیچ همتو یادم افتاد امروز در دانشگاه در باره ازداوج یک سمینار بود در او باره فکر می کردم بعدش یادم ازداوج شما افتادم.
چقدر دورغ بزرگ!!!
ـ دخترم من قبل ازدواج عالیه خاله ات ار دیده بودم ولی در باره اینکه همرایش ازدواجکنم فکر نکرده بودم. مادرم همرای مادر عالیه خاله ات خواهر خونده بودند و رابطه خوب یهم داشتند و برای همین مادرم ازدواج ما را راه انداخت و وقتی از من پرسید گفتم هر چه صلاح می بنید و اگ رشما قبول دارید من هم قبول دارم همین شد که ازدواج من با خاله عالیه ایت شد.
+ واقعا به همین ساده گی ؟
ـ بلی ، قدیما این طور نبودکه دختر یا بچه انتخاب اول کنند. مادر و پدر انتخاب می کردند اگر آن ها راضی بود ما هم قبول می کردیم و به خواسته والدین مان احترام می گذاشتیم. ولی امروزه این طور نیست.
+ بلی دیگه خوب جهان پشرفته شده!
ـ بلی
@kolbaeEshq92 | 83 |
| 18 | ٰ
باور کنی یا نکنی ما دیگر خوب نخواهیم شد،
تیر به قلبمان خورده ...💔
@kolbaeEshq92 | 97 |
| 19 | پنج پارت از رمان جدید مان 🫠🤍
ریکشن ها شما فراموش نشه،حمایت بيشتر پارت هاى بيشتر🫶🏻
اگ حمایت داشته باشین بیشتر نشر میشه😁
@kolbaeEshq92 | 105 |
| 20 | #رمان
#عشق_انتخاب_نمیشود_اتفاق_میافتد..❤️
#قسمت:48
+ سارا برویم دیگه نمی توانم دیگر توان ندارم. کاش امروز اصلا حمیده را نمی دیدم. خدا چه قسم امتحان می کند را نمی فهمم.
+ برویم. اگر خانه رفته نمی تانی برویم خانه ما.
ـ نی نیاز نیست. فقط یک موتر بیگیر تا خانه من را برسان.
+ باشه هر چه بگی.
سارا در طول راه هیچ حرفی نمی زد. من هم در قلبم از اصلان گله ها داشتم. حداقل برم می گفتی که نه زحل ازمن تو ما نمی شود. یکبار زنگ می زدی و می گفتی زحل ببخشی ما نمی توانم. یکبار به مسج هایم جواب می دادی. اصلا چرا تلفن را خاموش کردی.؟ چرا گفت یک کار ضرور برایت پیش امده. می گفتی کاکا جان من می روم دختر خاستگاری کنم و به کار نمی آیم. می گفتی زحل من کسی دیگه را دوست دارم. من را ببخش. بر یک لحظه از خودم از قلبم از دوست داشتنش متنفر شدم. لعنت من. لعنت به تو لعنت به سرنوشت. لعنت به این اتفاق به نام عشق!
تا خانه به بسیار سختی امدیم. سارا چند دقیقه ماند و هی نصحیت می کرد که خودم را ناراحت نکنم فراموش کنم و مگر در یک دقیقه می شود فراموش کرد کسی که ماه ها دیدی دوستش داری؟؟
+ اصلا لایقت تو را نداشت.
+ خودت ناراحت نکو
+ در باره ش فکر نکو .him about think not do
Do not cry !! !نکو گریه +
+ چرا خودت را آزار می دهی؟؟
+ زحل حتما خدا نخواسته.
همین طور نصحیت می کرد و من فقط اشک می ریختم خودم در اغوشش مچاله کرده بودم. ناوقت می شد ازش خواستم که برود اول نمی خواست بعد با اصرار من رفت. در اتاقم تنها نشستم و کتابچه شعرهایم را باز کردم و هم گریه می کردم هم شکایت ازش و هم می گفتم که دوستت دارم. مگر من دیوانه شدیم.
ترک ما کردی ولی باهرکه هستی یار باش
مثل من هرگز نکن با او کمی دلدار باش
کم گذاشتی نازنین یک عمر برایم عشق خود
الاقل یکدم بساز با عشق او بسیار باش
از حریم عشق من پاپس کشیدی ناگهان
گرد تا گرد حریم عشق او دیوار باش
تاسحر یک عمر بودم ، درکنارت نازنین
یک شبی تو امتحان کن مثل من بیدار باش
ساکتی ای نازنین از عشق نو حرفی بزن
بی دروغ و بی کلک یک لحظه را اینبار باش
دلهره جانم گرفت ازبس بفکرت بوده ام
حال او خوشحال کن چون لحظه دیدار باش
من که رفتم بعد ازین حالم بتو مربوط نیست
خنده کن یا گریه یا ازعشق او بیمار باش.....
باگریه و اشک به خواب رفته بودم. وقتی بیدار شدم شام شده بود. یلدا زحمت کرده غذا آمده کرده بود. وقتی می خواستم به آشپز خانه بروم. نگاهم به آینه دهلیز افتاد. این دختر کیست. کمی نزدیک اینه شدم و به خودم خیره بودم. من که از شوق و خود شفته گی زیاد خودم را به اینه نگاه می کردم و با خودم خودم را توصیف می کردم. امروز آن دختر چشمش هایش از شدی گریه پف کرده بود. ارایش که اصلا نداشت. با یک بلوز ماشی رنگ و یک شلوار سیاه موهای که حالت درهم داشت شده بودم. با خودم عشق عاشق شدن و خودم را لعنت می کردم. من چرا اصلا عاشق شدم؟؟ گاهی می خواستم برگردد. هنوز هم!!! محکم آغوشش بیگریم. گاهی لعنت میکردم دعا بد می کردم و می گفتم اصلا خوشبخت نشود. گاهی هم دوباره معذرت خواهی میکردم
@kolbaeEshq92 | 106 |
