en
Feedback
مسیرسبز

مسیرسبز

Open in Telegram

کمک کنیم تا جهان جای بهتری برای زیستن بشود ارتباط با ما @ranasabz پیج اینستاگرام ما @massireesabz

Show more
494
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-630 days
Posts Archive
بغل کن مرا چنان تنگ که هیچکس نفهمد زخم روی تن من بود یا تو... @masireesabz ♥️♥️ 🤍🎧🕊

وقتی تو چیزی را در خود پرورش میدهی و فعال میکنی ضد آن هم در تو پرورش میابد. هر چقدر قدرت تو بیشتر میشود. امکان ظلم تو هم بیشتر میشود. هر چقدر بزرگتر شوی امکان خود بزرگ بینی و خودپرستی تو هم بیشتر میشود. به هر اندازه فکر و خرد تو تواناتر شود، امکان تحریف و توجیه گری هم رشد میکند. پس فقط خوب بودن و داشتن صفات عالی کافی نیست. بلکه باید از این هم گذشت و خوبیها و بدیها را مهار کرد و آنها را به احاطه درآورد. باید از صفات خوب و بد گذر کرد تا نور ذات الهی که در اصل عاری از هر رنگ و صفت است.، شاید به ادراک درآید... @masireesabz

اسکیمو: اگر من چیزی درباره‌ی خدا و گناه ندانم آیا باز هم به جهنم میروم؟ کشیش: نه، اگر ندانی نمی روی! اسکیمو: پس چرا میخواهی اینها را به من بگویی؟! @masireesabz

من کورش هخامنشی فرمان دارم که بر مردمان ملال نرود که ملال مردمان ملال من است و شادمانی مردمان شادمانی من. بگذارید هر کس به ای
من کورش هخامنشی فرمان دارم که بر مردمان ملال نرود که ملال مردمان ملال من است و شادمانی مردمان شادمانی من. بگذارید هر کس به ایین خویش باشد. زنان را گرامی بدارید. فرودستان را در یابیدو هر کس به تکلم قبیله خویش سخن گوید.گسستن زنجیرها ارزوی من است.ما شب و شقاوت را خواهیم زدود و زندگی را ستایش خواهیم کرد.تا هست سرزمین من آسمانی باد. ۷آبان روزگرامیداشت مرد بزرگ،  پدر ایران زمین گرامی باد 😇😊🥰 🕒🕕🕘 🇺🇸🇦🇷

منم کوروش....! شاه شاهان.... شاه بزرگ... شاه راستین.... شاهی که به خواست اهورامزدا شاه شد...! شاه ایران... شاه بابل.. شاه سومر.. شاه چهار مرز گیتی... ۷ آبان روز بزرگداشت کوروش کبیر فرخنده و گرامی باد ... @masireesabz

خواستگاه اقتدار شخصی(قسمت دوم) هر کار جدیدی از جانب ما ، اگر برون از چیزی باشد که معمولا انجام می دهیم،  برای اجرا نیاز به  " انرژی آزاد " یا در دسترس دارد. به همین دلیل برای آدم ها بسیار سخت است که خود را تغییر دهند یا وضعی پدید آورند که از وضع " نرمال " زندگیِ آنها متفاوت باشد.  برای چنین چیزی هیچ انرژی یی در دسترس نیست. از سویِ دیگر ، هر چه در طریقِ معرفت به عهده گرفته شود، لزوما با انرژی مرتبط است. سالکان مبارز می دانند که مخاطره در ناشناخته با تمام تغییراتی که باید صورت پذیرد،  نه تنها نیاز به سطح بالای انرژی دارد، بلکه همچنین نیاز به سطح بالای انرژی " در دسترس " دارد. به همین علت آنچه را با انرژی سر و کار دارد، می آزمایند.  این بخشی از راز موجودات فروزان است. ما انرژی هستیم و تمام اعمالمان حاکی از ذخیره سازی یا هدر دادنِ این انرژی حیاتی است. سالکان مبارز می دانند که هر عملی انرژی شان را قوی یا ضعیف می کند و در خصوص ماهیتِ اعمالشان بسیار محتاط می شوند و همواره برای استفاده ی مناسب از انرژی می کوشند. @masireesabz

خواستگاه اقتدار شخصی ( قسمت اول ) سطح انرژی تمام موجودات زنده به سه عامل بستگی دارد : ۱. مقدار انرژی یی که با آن به وجود آمده اند. ۲ . روشی که آنها از لحظه ی تولد از انرژی خود استفاده کرده‌اند. ۳. نحوه ای که در زمان حاضر از آن انرژی استفاده می شود. تمام بشریت ویژگی هایی دارند که از پیشینیان خود به ارث برده اند، بویژه در درجه ی اول از والدین. ویژگی هایی نیز هست که از اجداد و نیاکان خود به ارث برده اند. ما ویژگی های بیولوژیکی و انرژیکی را از والدین مان به ارث می بریم. نخستین عامل مهم این است که والدین چقدر انرژی دارند و اینکه چقدر از آن انرژی به موجود جدیدی می رسد که آنها در لحظه ی لقاح خلق کرده اند. اگر شخصی با مقدار زیادی علاقه بوجود آمده باشد، مقدار زیادی از انرژی به موجود تازه رسیده است و او " قوی " متولد خواهد شد. خوشبختانه وراثت انرژیکی تنها عاملی نیست که سطح انرژی ما را در زندگی معین می‌کند.  همچنین بستگی به این دارد که ما چگونه از این میراث استفاده کنیم، حال چه کم باشد و چه زیاد. بنابراین،  آنها که با انرژی کمتری متولد می شوند، ولی از آنچه دارند،  بجا استفاده می کنند بهتر از کسانی با انرژی زیاد هستند که خارج از کنترل  می زیند. @masireesabZ

#قانون_جذب 💚حس خوب و بد آنگاه که احساس بدی دارید یعنی عشق درونیتان کم شده و از منبع عشق دور شده اید و زمانیکه حس خوبی را تجربه می کنید یعنی در حال حرکت و نزدیک شدن به این منبع بیکران الهی هستید @masireesabz

در امتدادِ هرآنچه که زیباست و نامش عشق است ... ❤️🌹 @masireesabz

📚 #حکایت_آموزنده_ملانصرالدین روزي ملانصرالدین به دهكده اي مي رفت، در بين راه زير درخت گردوئي به استراحت نشست و در نزديكي اش بوته كدوئي را ديد؛ ملا به فكر فرو رفت كه چگونه كدوي به اين بزرگي از بوته ی كوچكي بوجود مي آيد و گردوي به اين كوچكي از درختي به آن بزرگي؟ سرش را به آسمان بلند كرد و گفت: خداوندا! آيا بهتر نبود كه كدو را از درخت گردو خلق مي كردي و گردو را از بوته كدو؟ در اين حال، گردوئي از درخت بر سر ملا افتاد و برق از چشمهايش پريد و سرش را با دو دست گرفت و با ترس از خدا گفت: پروردگارا! توبه كردم كه بعد از اين در كار الهي دخالت كنم؛ زير ا هر چه را خلق كرده اي،حكمتي دارد و اگر جاي گردو با كدو عوض شده بود، من الآن زنده نبودم! 🌹هیچ کار خدا بی حکمت نیست

همیشه حرفی که میزنیم مهم نیست، گاهی حرفی که نمیزنی مهمه ! @masireesabz

مادربزرگم میگفت در رو که کامل نبندی نمیدونی بادِ بعدی که بیاد میبندتش یا بازش میکنه این میشه بلاتکلیفی... تو زندگیت همیشه یا برو بیرون یا بیا تو و بعدش درو محکم ببند اجازه نده هیچ وقت بلاتکلیف بمونی @masireesabz

‏آیا فکر می‌کنی به همین سادگی است که برای رهایی از یک زخم، آن را ببندی؟ @masireesabz

اگر روزی ازم بپرسن چه آدمایی رو بیشتر دوس داری، میگم اون‌هایی که توی زندگی بیشتر از همه رنج کشیدن. رنج نه به منزله غم. که غم هم میتونه شکلی از رنج باشه. رنجی که به معنی رشد و رسیدن به نورِ امید وسط تاریک ترین روزهای زندگیشون باشه. اون آدم‌ها شاید زیاد کتاب نخونده باشن. شاید سواد زیادی نداشته باشن. شاید پولدار نباشن.  ولی عمیقن. انسان های عمیق رو دوس دارم. اینکه حتی با سکوتشون هم حرف های زیادی دارن. اگه یه روزی ازم بپرسن چه آدمایی رو بیشتر دوس داری، میگم اون آدمایی که با رنج قد کشیدن ... 💚 @masireesabz

تو مث شاه بیتِ یه شعری که نمیاد وسطِ دفتر تو مثِ پروازِ زیبایی رویِ بالِ باز یه کفتر تو مثلِ یه چشمه آرومی که صداش میپیچه توو گوشم تو همون نم نم بارونی که به خاطرش تووی کوچه ام 🩵💙💜🤍🩵💙 پس از این ‏هر نور لطیفی که مرا لمس کند ‏تو خواهی بود 🧡💛❤️ @masireesabz

. 📍یک امتحان ساده براى ارزیابى خودتون… جاى ساعت دیوارى خونتون رو عوض کنین میبینید که تا ماه ها هنوز روى دیوار ناخودآگاه دنبالش میگردین!!! ذهن شما براى قبول و پردازش تغییر یک ساعت ساده و بى احساس نیاز به چند ماه زمان داره پس انتظار نداشته باشید تغییرات بزرگتر رو در زمان کوتاه و بدون مشکل قبول کنه... پس، هرگز...هرگز ...هرگز..‌‌. نا امید نشیــــــــــد...🌱 @masireesabz

کوروش مقدس نیست اما کوروش انسان بود و انسانیت است که مقدس است کوروش مقدس نیست اما خدمتی که کوروش به این سرزمین کرد مقدس است کوروش مقدس نیست اما در تمام دنیا ایران و ایرانی را با نام کوروش میشناسند ایران است که مقدس است کوروش مقدس نیست اما کوروش جاودانیست و جاودانگیست که مقدس است سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز مرده آن است که نامش به نکویی نبرند👌 @masireesabz

یک تحویلدار بانک تعریف میکرد: روزی ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ آﻭرد تا ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ کنه. ﮔﻔﺘﻢ: ﻭقت ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ! ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ  ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ! ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭمم ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟! ﮔﻔﺘﻢ:فرقی نمیکنه! ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ! رفت، ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ کهنه ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺭنج دیدﻩ ای داشت، ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ... . ﺑﻠﻨﺪﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺗﺤﻮیلش ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻗﺒﺾ ﻭ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﺸﻢ ﺗﻪ ﻗﺒﻀﻮ ﻣﻬﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ. ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﺸﻮ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻢ... ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺪﯼ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﻬﺶ! ﺑﻌﺪﺵ ﺧﻨﺪﯾﺪ... ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﯿﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﭽﻢ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﮐﺮﺩﯼ! بعضی وقتا میشه تیغ باشی اما نبُری تبر باشی اما نشکنی👌 @masireesabz

داستانی از.... قسمت چهارم(پایانی) هنگام طلوع آفتاب پیرمرد زیر درخت نشسته بود و در حال کتاب خواندن بود و مرد جوان برگهای خشک را از زمین جمع می کرد. ناگهان فکری به ذهنش آمد : «پیرمرد ماههاست مرا کتک زده ؛ این ایده بسیار خوبی است – باید سعی کنم او را بزنم و ببینم که آیا او بیدار است یا نه» وقتی این فکر را می کرد بیست و پنج قدم از پیرمرد دور بود – هنوز کاری نکرده بود – و پیرمرد گفت : « پسر ، من خیلی پیرم و هنوز آموزش تو تمام نشده است. چنین ایده هایی نداشته باش. » شاهزاده نتوانست این را باور کند ، آمد و پایش را لمس کرد و گفت : « مرا ببخش ، اما من کاری نکردم ، فقط داشتم فکر می کردم... فقط یک ایده بود. » پیرمرد  گفت : «وقتی کاملا بیدار باشی حتی صدای افکار نیز شنیده می شود. مسئله آگاهی است ، تو کاری نمی کنی ، فقط فکر می کنی و من خواهم دانست. و تو هم به زودی قادر به این کار خواهی بود. فقط کمی صبر بیشتری لازم است. » به زودی روزی رسید که ناگهان بی هیچ دلیلی آگاه شد که پیرمرد می خواهد او را بزند. پیرمرد نشسته بود و کتاب می خواند ، اما این تصور چنان واضح بود که نزد استاد رفت و گفت : « می خواستی بیایی مرا بزنی ؟ همین چند ثانیه پیش نظرت را شنیدم. » استاد گفت :  «حق با توست ، داشتم فکر می کردم که این صفحه را تمام کنم و بیایم. حال دیگر لازم نیست اینجا بمانی. می دانم که پدرت پیر است و منتظر توست. »  اما مرد جوان گفت : «پس درسهای مربوط به اخلاق چه می شود ؟ » پیرمرد گفت : « کلش را فراموش کن، مردی که چنین بیدار و گوش به زنگ است فقط می تواند اخلاقی باشد. نمی تواند به کسی آسیب بزند ، نمی تواند دزدی کند ، نمی تواند مهربان نباشد ، نمی تواند بی رحم باشد ؛ به طور طبیعی دوستانه و مشفقانه خواهد بود. همه چیز را درباره اخلاق فراموش کن ! » من این آگاهی را طریقت می نامم. پایان... @masireesabz

داستانی از ....... قسمت سوم اما این یک ماه آموزش بسیار عالی بود. شاهزاده هرگز آگاه نبود که در درونش اینقدر امکان آگاهی شهودی وجود دارد.  او تمرین کرده بود ، از لحاظ عقلانی به خوبی تمرین کرده بود اما هیچ درکی از شهود نداشت. و او دیگر حتی از شمشیر واقعی نیز نمی ترسید ، زیرا او می گفت : «فرقی نمی کند. اگر نتوانی مرا با شمشیر چوبی بزنی با شمشیر واقعی هم نمی توانی،برای من فرقی نمیکند. » به مدت یک ماه پیرمرد سعی کرد او را با شمشیر واقعی بزند و طبیعتاً شاهزاده بیدارتر و بیدارتر می شد. مجبور بود بیدارتر بشود ، راه دیگری نداشت. و یک ماه کامل گذشت و پیرمرد حتی نتوانست او را لمس کند. او بسیار خوشحال بود و گفت :  «من بسیار خرسندم، اکنون درس سوم، تا کنون فقط هنگامی که بیدار بودی تو را می زدم. از امروز عصر یادت باشد که وقتی خواب هستی نیز هر لحظه ممکن است تو را بزنم. دوباره با شمشیر چوبی شروع می کنم. » شاهزاده کمی نگران شد. بیداری یک چیز بود اما وقتی خواب هستی چه ؟  اما این دو ماه باعث شد شاهزاده نسبت به پیرمرد و هنرش اعتماد و احترام پیدا کند. و همچنین نسبت به شهود خود اطمینان حاصل کند. او فکر کرد :  «اگر او این را می گوید ، پس شهود هرگز نمی خوابد. » و این حقیقی بودنش را اثبات می کند. بدن می خوابد ، ذهن می خوابد ، اما شهود همیشه بیدار است ؛ ماهیتش آگاهی است. اما ما هرگز به آن نگاه نمی کنیم. او مجبور بود نگاه کند. مجبور بود حتا در خواب نیز گوش به زنگ بماند.  پیرمرد شروع به زدن او کرد و چند بار بدجور کتک خورد. اما او سپاسگزار بود ، عصبانی نبود ، زیرا بعد از هر ضربه بیدارتر و بیدارتر می شد ، حتی در خواب – مانند شعله ای کوچک ، چیزی در او زنده و بیدار و تماشاگر می ماند. و بعد از یک ماه او توانست حتی در خواب نیز از خود محافظت نماید. همین که پیرمرد نزدیک می شد ، حتی ساکت و بی سر و صدا ، بدون هیچ صدای پایی ، اما مرد جوان از جایش می پرید. او شاید در خواب عمیق بود ، اما چیزی بیدار می ماند. ادامه دارد .. @masireesabz