علیرضا نژادصالحی
Open in Telegram
Instagram: www.instagram.com/alirezanejadsalehi75 هماهنگی تبلیغات و سفارش متن: @AlirezaNejadSalehi75
Show more1 764
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-130 days
Posts Archive
1 764
فاصله زمانی دو عکس کمتر از ۵ ماهه. فاصله مکانی دو عکس کمتر از ۳۵۰ کیلومتره. اما فاصلهی روحیِ دو عکس...! فکر میکنم تصویر به اندازهی کافی گویا هست. این حداقل کاریه که خدمت مقدس سربازی با یک نفر انجام میده! فردا میرم تا یگان خدمتیم مشخص بشه و ببینم ۱۹ ماه آیندهی زندگیم رو قراره کجا سپری کنم. فارغ از نتیجه، سربازی میتونست تجربهی خیلی بهتر و ارزشمندتری باشه؛ اگه طرح درست و طراحان خوبی داشت.
1 764
سلام.
بعد از ۵۸ روز آموزشی تموم شد.
برگشتم خونه.
سخت بود... خیلی سخت.
انقدری که (چون نمیدونم آینده برام چه خوابی دیده) به جرئت میتونم بگم سختترین ۵۸ روزِ از این ۲۹ سال زندگی بود.
اما برگشتن به خونه و باخبر شدن از اخبارِ این مدت...
شنیدن اتفاقاتی که توی این مدت افتاده...
دیدن جای خالی دوستا و همشهریهایی که وقتی میرفتم سر زندگیشون بودن و حالا زیر خاک...
احتمالاً این حرف من رو فقط پسرایی که خدمت رفتن درک کنن:
فکر کن به شوق بیرون اومدن از اون چهار دیواری عذابآور روز و شبا رو تحمل کردیم. اما حالا حالمون بدتره.
باورم نمیشه...
دلتنگتون بودم.
مطمئنم که هیچکدومتون خوب نیستید.
فقط امیدوارم که سالم باشید.
🖤
1 764
«جایی که خرچنگها آواز میخوانند» کتابیه که با ترکیب ادبیات طبیعت، رمان بلوغ و یک خط معمایی، توجهات زیادی رو به خودش جلب کرده. علت این توجه، بیش از هر چیز، فضای منحصربهفرد کتابه؛ جهانی که روی مرزی بین انزوا و طبیعت شکل میگیره و شخصیت اصلی، «کیا»، نهتنها با جامعه بلکه با زیستگاهش تعریف میشه.
اوئنز بهجای تکیه به هیجانهای سطحی، آرومآروم شخصیت کیا رو در دل مرداب بنا میکنه. اون طبیعت رو صرفاً پسزمینه نمیگیره؛ مرداب، شریک زندگی کیاست و بهاندازهی هر شخصیت انسانی دیگه توی داستان حضور داره. همین پرداخت دقیقِ محیط سبب میشه تنهایی، شکستن و رشد کیا برای خواننده ملموس باشه.
رمان در عین سادگی نثر، طیفی از مفاهیم انسانی رو بیصدا، اما عمیق، روایت میکنه: طردشدگی، بقا، میل به عشق و تلاش برای تعریف خود توی جهانی که برای متفاوت بودن مجازاتت میکنه.
با این حال، تجربهی خوندن کتاب برای من، در بخش پایانی با کمی چالش همراه بود. خط معمایی داستان- که لابهلای سالهای زندگی کیا پیش میره- در نهایت به نقطهای میرسه که برای خیلی از خوانندهها میتونه جذاب و شوکهکننده باشه؛ اما برای من، با وجود انتظارم از منطقی بودن سیر شخصیت و جهان داستان، حس فریبخوردن ایجاد کرد. نه از این جهت که پایان غیرمنتظرهست، بلکه به این دلیل که ساختار اثر انتظار نوعی منطق روانشناختی یا نشانهگذاری دقیقتر رو ایجاد کرده بود؛ منطقی که تو صفحات پایانی برای من اونقدر که لازم بود مستند و مستدل نبود.
این احساس ممکنه برای خوانندههای دیگه متفاوت باشه، چون خیلیها دقیقاً همین پیچش نهایی رو نقطهی اوج رمان میدونن. اما از نگاه من، قدرت کتاب قبل از اون پایان رقم خورده بود: توی پرداخت رابطهی کیا با طبیعت، توی مواجههش با تبعیض و انزوا و توی خلق جهانی که توی سکوت نفس میکشه و وسط مرداب معنا پیدا میکنه.
در مجموع، جایی که خرچنگها آواز میخوانند، رمانیه که سهم اصلیش نه توی غافلگیری، بلکه توی زیستِ آرام شخصیت اصلیه؛ توی سرسختیِ قابل تحسین یه دختر حاشیهنشین که با طبیعت پیوند خورده و از دل طبیعت جهان خودش رو ساخته. با این که پایان رمان برای من به اندازهی مسیرش قابل قبول نبود، نمیتونم ارزش تجربهی این مسیر رو نادیده بگیرم. این رمان بیش از اون که بخواد با راز گره بخوره، با زندگی توی انزوا و رشد توی طبیعت ستایش میشه.
1 764
حدس من اینه
۱. آمریکا / سوئیس / تونس
۲. کانادا / اتریش / ازبکستان
۳. مکزیک / کرواسی / آفریقایجنوبی
۴. انگلیس / کلمبیا / قطر / کیپورد
۵. برزیل / کرهجنوبی / الجزایر / هائیتی
۶. پرتغال / اکوادور / ساحل عاج
۷. بلژیک / استرالیا / پاراگوئه
۸. فرانسه / مراکش / عربستان
۹. هلند / ژاپن / مصر / کوراسائو
۱۰. اسپانیا / اروگوئه / اسکاتلند / اردن
۱۱. آلمان / جمهوری اسلامی / پاناما / غنا
۱۲. آرژانتین / سنگال / نروژ / نیوزلند
امیدوارم حداقل یه گروه رو درست حدس زده باشم 🚶🏻♂
1 764
اونایی که فوتبالی هستید، یه پیشبینی از قرعهکشی جامجهانی داشته باشید، ببینیم کی چند درصد درست میگه.
1 764
ملا عوض دراز به دراز کفِ نهر آب افتاده بود. پهلوهایش کبود شده بود و استخوان دندهاش از دو طرف بیرون زده بود. بیلش کنارش نبود. اما رد عمیقی از آن کنار نعش ملا بجا مانده بود. انگار یک نفر بیل را روی زمین کشیده و با خودش برده بود!
یکی از بالاییها گفت:
«بخدا کار جناست. زنم دو شب پیش میگفت تا سحر از سمت زمینا صدای ساز و دهل میاومد! اینم مدرکش...»
و به جای پاهای عجیبی که کنار جنازهی ملا بود اشاره کرد.
یارمحمد، که کنار میرزا آتابای ایستاده بود، آرام توی گوش میرزا گفت:
«دروغ میگه عین سگ. حتماً وقتی اومده بود سراغ نهر، این بیشرفا یه بلایی سرش آوردن. امشب با گلشیر میام و حسابشون رو میرسم. به روح پدرم این کار رو میکنم.»
میرزا چیزی نگفت. چون میدانست یارمحمد نمیخواهد که بشنود...
#علیرضانژادصالحی
1 764
«یکی از استخونها کمه کماچ سلال!»
پسرک نگاهی به دور و برش انداخت و گفت:
«من همهی استخونها رو جمع کردم.»
بازعمار گفت:
«حتماً اسکلت گاو مشکل داشته مراد سلال. از اول یه استخون کم داشته!»
ملا نفس عمیقی از سر آسودگی کشید.
بازعمار سمت ملا برگشت و پرسید:
«نظر تو چیه ملاعوض؟ بنظرت گاو مشکل داشته یا یکی از استخونها گم شده؟»
ملا به سرعت باید تصمیم میگرفت. چه باید میگفت؟ آیا خبر داشتند؟ آیا میتوانست فریبشان دهد؟ تمام شهامتش را جمع کرد، اما هنوز نفسش میلرزید. خیلی کوتاه گفت:
«گاوه مشکل داشته.»
بازعمار بلند خندید. خندهای که از شنیدنش موهای تن ملا سیخ شد.
«دیدی مراد سلال؟ گاو مشکل داشته.»
و همه با هم خندیدند.
مراد سلال گفت:
«پس باید مشکل رو حل کنم.»
تکه چوبی برداشت و در جای خالی دندهی گاو گذاشت! بعد توی گوش اسکلت گاو چیزی گفت. گوشت و پوست مثل ساعتی قبل به استخوانهای گاو برگشت. حیوان زبان بسته «ماغ» بلندی کشید و به سوی ده پایین دوید. مهمانها دوباره سرخوش شدند و رقص و پایکوبی از سر گرفته شد. این مهمانی تا کمی پیش از طلوع خورشید ادامه یافت. وقتی نفسهای ملا از بالا و پایین پریدنهای مداوم به شماره افتاده بود، بازعمار کنار ملا آمد و گفت:
«بهت گفته بودم دوباره همدیگه رو میبینیم. یادت میاد؟ خیلی طول کشید، نه؟ این دفعه زیاد طول نمیکشه. دوباره همدیگه رو میبینیم. این بار خیلی زود...»
دستش را روی شانهی ملا گذاشت و ملا دیگر چیزی نفهمید.
وقتی چشم باز کرد هوا گرگ و میش بود. آبِ نهر به سمت ده پایین روان بود و خبری از بازعمار و مراد سلال و هیچیک از مهمانان دیشب نبود. با خودش فکر کرد نکند همه چیز را در خواب دیده است. دستش را زیر قبایش برد و... خوابی در کار نبود. دندهی گاو سر جایش بود! از جایش بلند شد. خاک و خلش را تکاند و از این که هنوز زنده بود متعجب شد. به سمت دهشان به راه افتاد و پس از چند دقیقه پیادهروی گاو خانمحمد را دید. گاو را همراه خودش به سمت ده برد. وقتی به ده رسید بیشتر اهالی بیدار شده بودند؛ احتمالاً برای این که ببینند ملا برگشته یا نه. با دیدن ملا بگو مگوها شروع شد.
یک نفر گفت: «واقعاً ملا زنده برگشته؟»
دیگری گفت: «بوی عجیبی نمیده؟»
آن یکی گفت: «نکنه جن زده شده.»
یک نفر هم پشت سرش خاک ریخت. خانمحمد از بین جمعیت نزدیک دوید و سراسیمه پرسید:
«گاو من پیش تو چیکار میکنه ملا؟ از کجا پیداش کردی؟ تمام دیروز رو دنبالش گشتم.»
ملا انگار که اصلاً حرفهای خانمحمد را نشنیده باشد، خطاب به جمعیت گفت:
«یه نفر عبدالداوود رو خبر کنه.»
عبدالداوود قصاب روستا بود. هرچقدر خانمحمد بیشتر پرسید که قضیه از چه قرار است، ملا کمتر جواب داد. فقط میگفت:
«صبر کن تا بفهمی!»
وقتی عبدالداوود حیوان بیچاره را ذبح میکرد مردم ترسیده بودند. بوی خون زیر آفتاب صبح توی دماغ میزد. وقتی که ذبح تمام شد، ملاعوض از عبدالداوود خواست تا پهلوی گاو را بشکافد. وقتی عبدالداوود با تعجب تکه چوبی که توی شکم گاو بود را به جمعیت نشان داد، ملا هم استخوان دنده را از زیر لباسش بیرون آورد. بعد هم تمام ماجرای شبِ قبل را برای اهالی ده تعریف کرد. هیچکس حرفی برای گفتن نداشت. همگی از ترس خشکشان زده بود. فقط خانمحمد بود که برای تلف شدن گاوش نشسته بود و زاری میکرد.
یارمحمد گفت:
«تو رو به ارواح خاک مشزکریا ولمون کن ملا. داری میگی رفتی تو عروسی جنا و اینم شامتون بوده؟»
و به گاو خانمحمد اشاره کرد.
ملا گفت:
«نکنه فکر میکنی دارم دروغ میگم. پس این چیه؟»
و به استخوان دندهی گاو اشاره کرد.
یارمحمد گفت:
«نمیدونم اون استخون رو از کجا پیدا کردی. ولی من این حرفا رو باور نمیکنم. هرچیه زیر سر همون بالاییهاست. از اونا هر کاری بر میاد.»
ملا گفت:
«باشه. پس اگه مطمئنی چرا امشب خودت نمیری ده بالا؟»
یارمحمد با غرور گفت:
«فعلاً که آب هست. ولی میرم. فردا شب میرم. چرا نرم؟»
حالا بجز یارمحمد، هیچکسِ دیگر ذرهای شک نداشت. نه به افسانهی قدیمی اجنه و نه به فرار ملاعوض در چهار ماهگی از دست آل. حالا همه باور داشتند که اگر کسی قرار باشد از پس این اجنه بر بیاید ملاعوض است و بس. بعد از غروب آفتاب میرزا آتابای دوباره همه را توی چایخانه جمع کرد و به آنها گفت صبح فردا ملا را به چایخانه میآورد و همه- مشخصاً منظورش بیشتر از همه متوجه یارمحمد بود- باید از ملا عذرخواهی کنند. همگی قبول کردند. اما صبح فردا میرزا هرچه به در خانهی ملا کوبید ملا در را باز نکرد. وقتی مطمئن شد ملا در خانهاش نیست، به همراه چند نفر از مردانِ محل، راهی ده بالا شدند. به این امید که شاید ملا دیشب هم سراغ نهر آب رفته باشد. وقتی به نزدیکی نهر آب رسیدند متوجه همهمه جمعیتی شدند که آنجا جمع شده بودند. اول فکر کردند که نزاعی بر سر آب صورت گرفته، اما وقتی به جمعیت رسیدند دهان همهشان از تعجب باز ماند.
1 764
چهار آببند خاکی در مسیر آب ساخته بودند. همانطور که یکی یکی آببندها را تخریب میکرد و زیر لب به کلبعلی و بشیر احمد و هر بیوجدان دیگری که این آببندها را ساخته بود لعن و نفرین میفرستاد، ناگهان در سیاهی شب سایهای را دید. البته که سایه نبود؛ یک نفر در دل تاریکی تکوتنها ایستاده بود و پشتش به ملا بود. بسیار بلند قامت بود. پشتش صاف و شانههایش به طور غیر معمولی جمع شده بود. ملا خشکش زد. گلویش فشرده و نفسش سنگین شد. بیل را بالا نیاورد، اما آن را محکم توی دستش نگه داشت.
در دلش گفت:
«پناه بر دختر پیغمبر. این کیه این وقت شب.»
همان موقع سایه، انگار که صدای ملا را شنیده باشد، بیهیچ صدایی چرخید. نه قدمی برداشت، نه خاک زیر پایش ذرهای جابهجا شد. فقط برگشت.
در لحظهی اول صورتش تار بود، اما چند ثانیه بعد، کمکم با نور لرزان ماه چهرهاش نمایان شد؛ چشمانش زرد نبود، اما میدرخشید. پوست صورتش به رنگ خاک و بسیار صافتر از پوست آدمیزاد بود. لبخندی دندان نما زد که ردیفِ دندانهای زرد و نامرتبش نمایان شد.
ملا بیاختیار چند قدمی عقب رفت.
سایه یک قدم به ملا نزدیک شد و او را خطاب قرار داد. حالا صدا داشت. صدایش شبیه وزش باد روی شنهای بیابان بود و عاری از هرگونه لحن و گرمای انسانی.
«خوش اومدی ملاعوض، پسرِ زکریا. به بزم ما خوش اومدی.»
ستون فقرات ملا تیر کشید. قطرهی درشت عرق از کنار گوش تا زیر گلویش غلتید. هوا بهطور ناگهانی سرد شد و لرز به جانش افتاد. ملا این مرد را نمیشناخت. اما او نام پدرِ ملا را هم میدانست. صدایی، که شبیه به کشیده شدن سنگ روی شیشه بود، از پشت سرِ مرد گفت:
«چی شده بازعمار؟ مهمون داریم؟»
بازعمار، بدون این که برگردد، سرش را مثل یک جغد چرخاند و رو به صدای پشت سرش گفت:
«آره شیبان هنی. مهمون داریم. یه مهمونِ عزیز کرده. یه رفیقِ قدیمی... ملاعوض.»
دوباره به سمت ملا برگشت و لبخندش پهنتر شد.
«بیلت رو زمین بذار و بیا. ما امشب عروسی داریم. بیا و با ما هلهله کن.»
ملا دهانش را باز کرد، اما هیچ صدایی از آن بیرون نیامد.
بازعمار دستش را به طرف ملا دراز کرد؛ انگشتانش چند برابر درازتر از یک آدم عادی بود. باد لحظهای قطع شد و سکوت گوشخراشی بر سیاهی شب حاکم شد.
بازعمار خندید و گفت:
«نترس ملا… کاریت نداریم. امشب شبِ شادی ماست.»
و کنار ملا ایستاد.
پشت سر بازعمار، جایی که چند لحظه پیش ایستاده بود، دورتر از دید ملا، نورهای کوچکی پیدا بودند. چراغهای سرخ رنگ و لرزانی که انگار از دل خاک سر بر آورده بودند.
بوی دود و خاک نمخورده درون ریههای ملا پیچید. پاهایش بیاراده چند قدم او را به جلو کشاندند.
بازعمار تکرار کرد:
«بیلت رو زمین بذار و برقص...»
ملا شنیده بود که آهن اجنه را میسوزاند. پس بیلش را بالای سرش گرفت و با صدایی که انگار از ته چاهی عمیق بیرون میآمد گفت:
«من با بیلم میرقصم!»
و شروع به رقصیدن کرد. پاهایش میلرزید و دستانش بیحس بود. اما اطاعت کردن تنها راهی بود که بهنظرش منطقی آمد.
حتی یک تصویر معمولی هم بین مهمانها نمیدید؛ یک نفر بیشتر از دو متر قد داشت. دیگری کمتر از نیم متر بود. یک نفر آنقدر لاغر بود که استخوانهایش قابل شمارش بود و دیگری بازوهایی به ضخامت تنهی یک درخت جوان داشت. آوازهخوانشان که گندروک صدایش میزدند، وقتی آواز میخواند دهانش تا پشتِ سرش باز میشد. آوازی که ملا حتی یک کلمه از آن را هم نمیفهمید. رقص و پایکوبیشان یک ساعتی ادامه پیدا کرد و زمانی که همهمهی مهمانان با صدای سوتِ بازعمار خوابید، او خطاب به مهمانی که یک قوزِ کوهان مانند روی پشتش داشت گفت:
«وقت شامه مراد سلال.»
مراد سلال در عرضِ چند ثانیه رفت و با گاو سیاهِ بزرگی برگشت. ملا در همان نگاه اول گاو خانمحمد را شناخت. همان گاوی که صاحبش تمام بعد از ظهر را داشت دنبالش میگشت! مراد دستش را روی سر گاو گذاشت، چیزی گفت و گاو عظیمالجثه دراز به دراز روی زمین افتاد. دوباره صدای هلهله جمعیت، که مثل به هم خوردن هزاران تکه آهن به یکدیگر بود، به آسمان رفت. ملا داشت از ترس یخ میزد، اما شر شر عرق میریخت.
هرکدام از مهمانها نزد مراد سلال رفتند و سهم شام خود را گرفتند. ملا به سهم خودش نگاه کرد؛ تکهی بزرگی از دندهی گاو بود. گوشتِ زنده را از استخوان جدا کرد. گوشتها را دور از چشم مهمانان توی نهر آب ریخت و استخوان دندهی گاو را زیر قبایش پنهان کرد. مراسم شام که به آخر رسید پسر بچهای با موی بور و چشمان سفید شروع به جمع کردن استخوانها کرد. بعد همهی استخوانها را برد و جلوی مراد سلال روی زمین ریخت. مراد دوباره زیر لب کلمات نا آشنایی به زبان آورد و استخوانها، گویی هیچوقت از هم جدا نشده بودند، به هیبت یک گاو کامل روی هم سوار شدند؛ بدون گوشت. اما یک جای کار میلنگید. مراد به جای خالی استخوان دنده اشاره کرد و خطاب به پسر بچهی مو بور گفت:
1 764
شامِ عروسی
یارمحمد آخرین جرعه چای را سر کشید و استکانش را با خشم روی نعلبکی کوبید.
«همش زیر سر کلبعلی و بشیر احمده. همینجور پیش بره تا چند روز دیگه زمینای همهمون از دست رفته.»
دادمرز، درحالی که یک استکان چای برای مُلاعَوَض میبرد، گفت:
«ها ولله. یکی باید یه کاری کنه.»
رحمتیار با درماندگی گفت:
«کی میخواد کاری کنه؟ اصلاً چه کاری میشه کرد جز این که دعا کنیم خدا بهمون رحم کنه و بارون بیاد؟»
یارمحمد با دستمالی عرق پیشانیاش را گرفت و جوری که هرکس که توی چایخانه بود فهمید طرف حسابش ملا عوض است، گفت:
«خدا که ویرش گرفته چپ و راست ما رو امتحان کنه. پس بهتره جای این که بشینیم و به آسمون نگاه کنیم، یکی شبونه بره ده بالا و آببندای بالاییها رو خراب کنه تا آب به ما هم برسه.»
با این حرف، انگار که چوب به کندوی زنبور زده باشند، جمعیتِ حاضرِ درونِ چایخانه شروع به پچپچ کردند. بیش از ۲۰ سال از آخرین باری که کسی جرئت کرده بود شبانه به ده بالا برود میگذشت؛ ۳ جوان این کار را کرده بودند که هیچکدامشان روز خوش ندیدند. دو نفر کفنپوش برگشتند و آن یکی هم دیوانه شد! از قدیم نقل بود که شبها مسیر بینِ زمینهای کشاورزی دو روستا مُلک شیبان است؛ اجنه شبگرد و بادیهنشین. اهالی ده بالا هم از این باور قدیمی نهایت استفاده را میبردند. هر سال که خشکسالی بود و باران نمیبارید، در مسیر نهرِ آب، آببندهای گلی میساختند تا اول زمینهای خودشان سیراب شود و بعد آب به ده پایین برسد. این آببندها را کمی پس از غروب آفتاب میساختند و صبحِ خروسخوان دوباره بندها را آب میدادند، چون مطمئن بودند که احدی از ده پایین جرئت این را ندارد تا شبانه سراغ نهر آب و آببندها بیاید.
میرزا آتابای، که بعد از ملاعوض پیرترین مرد روستا بود، رو ترش کرد و خطاب به یارمحمد گفت:
«چرا لقمه رو دور سرت میچرخونی یارمحمد؟ حرفت رو صاف و پوست کنده بزن.»
همهمه جمعیت یکباره خوابید. فقط صدای زنجرهها بود که به گوش میرسید و دیگر هیچ. میرزا وقتی دید یارمحمد چیزی نمیگوید ادامه داد:
«تو خودت جرئت داری شبونه بری ده بالا؟»
و بعد خطاب به باقی جمعیت گفت:
«کی جرئتش رو داره؟»
جواب را میدانست. پس جواب خودش را داد.
«هیچکس!»
یارمحمد از جایش بلند شد. پول چای را روی میزِ چوبی پرت کرد و درحالی که از کنار ملاعوض رد میشد گفت:
«اینها همه قصهست میرزا. حرف بیخوده. چرا جرئت نداشته باشم؟ اما بحثِ جرئت نیست... بحث وظیفهست. منم اگه کدخدای ده بودم چشمم کور... باید میرفتم. نمیشه که وقت بزرگی کردن همه برای من خم و راست بشن، ولی وقتِ گرفتاری بگم من کارهای نیستم، برید یقه خدا رو بگیرید!»
منتظر جواب نماند و چایخانه را ترک کرد.
پچپچ جمعیت دوباره از سر گرفته شد.
میرزا رو به ملا گفت:
«به دل نگیر ملا... جوونه. زمونه بهش سخت گرفته، دلش پره.»
قبل از این که ملا سکوتش را بشکند گلشیر گفت:
«یارمحمد که بیراه نگفت میرزا. مگه چند نفر تا الان تونستن از دست آل قسر در برن؟ کسی که از دست آل فرار کرده از دست عماریا و شیبانیا هم در میره.»
و پوزخند معناداری زد.
«البته اگه واقعاً جن عمار و شیبانی در کار باشه!»
بین اهالی نقل بود که وقتی ملاعوض نوزادی چهار ماهه بوده آل او را برده، اما درست کنار نهرِ ده بالا پیدایش کردهاند.
ملا چایش را نخورده بلند شد. بیلش را روی دوشش گذاشت و با صدایی رسا گفت:
«حق با یارمحمد و گلشیره میرزا. باید چاره کرد.»
هیچکس حتی شهامت این را نداشت که از ملا بپرسد منظورش از «چاره کردن» چیست. فقط توی دلشان امیدوار بودند که اتفاقات ۲۰ سال پیش تکرار نشود و آب به زمینهایشان برسد.
***
نیمههای شب ملاعوض، بیل به دوش، راهی ده بالا شد. تا آنجا در حدود ۲۰ دقیقهی پیاده فاصله بود. ماهِ شبِ چهارده آسمان شب را روشن کرده بود. زوزهی شغالهایی که در دوردست آواز سر داده بودند لابلای نفیر باد گم میشد. ملا خودش بود و خودش. پس شرمی نداشت که اقرار کند ترسیده است. حرفهایی که از بچگی تا آن روز که ۷۵ سال از عمرش میگذشت از مردم شنیده بود مدام توی سرش تکرار میشد؛ «شبها اونجا ملک شیبانه»، «اجنه شبگرد اونجا زندگی میکنن» و...
ملا همانطور که زیر لب ذکر میگفت به مسیرش ادامه میداد و تمام تلاشش را به کار میبست تا ذهنش به چیزی غیر از افسانههای محلی مشغول شود. اما افاقه نمیکرد. زورِ شب و حرف مردم بیشتر از آنی بود که شجاعت ملا به آن بچربد.
هر قدمی که به نهر آب بالانشینان نزدیکتر میشد، احساس میکرد که هوا خنکتر میشود و درست لحظهای که یک سرمای شدید را در بالای سرش احساس کرد، خود را مقابل نهر آب ده بالا دید. احساس کرد صدای گریهی نوزادی را در همان نزدیکی میشنود، اما همین که گوش خواباند صدا قطع شد. بوی عجیبی هم به مشامش میخورد. بویی که تا آن شب هرگز شبیه به آن را حس نکرده بود؛ بویی متشکل از ترشیدگی، خون و خاک.
1 764
فیلم، کتاب یا هر محتوای سانسور شدهی دیگه، ندیدنش بهتر از دیدنشه. چرا؟ چون وقتی شما نسخهی سانسور شدهی یک اثر رو دریافت میکنید - حتی اگه این سانسور در حد چند کلمه و چند ثانیه باشه- اون محتوا از فیلتری که نباید رد شده!
1 764
بارها کتاب چگونه بر جهان حکومت کنیم رو توی کانال معرفی کردم و نمیدونم چند نفر رفتن سراغش و خوندنش. هرچند اون موقع که من خوندمش به سختی تهیهش کردم و جزو کتب ممنوعه بود و چاپ زیر زمینی. اما حالا دیجیکالا و ایرانکتاب هم دارنش! منظورم اینه الان دیگه شاید نخوندش بهتر از خوندنش باشه.
در ادامهی رونمایی از خطهای سفید، معلوم شده اون اکانتی که اولین بار فیلم عروسی دختر شمخانی رو پخش کرده هم خط سفید داشته. (اگه یادتون باشه میگفتن لبنانی بوده!)
از طرف دیگه کلیپ مهران غفوریان و سیامک انصاری داره توی فضای مجازی دست به دست میشه که وا مصیبتا اینا دارن به نماد ملی ایران بیحرمتی میکنن. در همین زمان پیج سیامک انصاری و کامنتهاش بازه و ملت خشمگین دارن فحش ناجور بهش میدن.
حالا این دوتا موضوع به هم ربطش چی بود؟
یه سری رفتارها هست که توی تمام حکومتهای دیکتاتوری تاریخ بوده و هست. فقط کافیه اونها رو بشناسید.
کسی که این کتاب رو خونده باشه احتمالاً فهمیده تکنیک فنر فشرده شده چیه و چه ربطی به مدیریت خشم ملت داره.
یاد گرفته تمام رسانهها چطور در خدمت حکومت قرار میگیرن و چه کاربردهای مهمی دارن و مطالب رو چگونه مطابق میل حکومت در مواقع حساس پخش میکنن.
با ویژگی لباس شخصیهای حکومت بین مردم آشنا میشه.
و در نهایت یاد میگیره تمام هدف و ابزار یک حکومت دیکتاتوری در نهایت یک چیزه:
تفرقه بینداز و حکومت کن.
با دونستن این موارد چه اتفاقی میافته؟
وقتی رضا رشیدپور میاد توی رسانهای که متعلق به حکومته از حکومت بد میگه، اونهایی که نمیدونن خوشحال میشن؛ از این که یک نفر در یک رسانهی عمومی صدای اونها شده و داره بجای اونها و برای اونها اعتراض میکنه. اما اونی که میدونه بلافاصله اولین سیگنال رو میگیره و نشونهی اولِ لباس شخصی حکومت رو ثبت میکنه. اما اونی که نمیدونه سالها بعد، با دیدن خط سفید و برچسب گذاری عمومی، تازه متوجه داستان میشه.
توماج صالحی
حسین رونقی
و... برای اونهایی که با یک سری از تکنیکهای دیکتاتور بلند پرواز آشنایی دارند، لباس شخصی محسوب میشن. اما برای عموم جامعه زمانی این اتفاق میافته که برچسب گذاری عمومی بشن و نشانهها آشکار.
اونهایی که با تکنیک رسانههای دیکتاتوری آشنا نیستند، حتی تفرقه بینداز و حکومت کن برای اونها فقط یک معنا میده: اختلاف مردم باهم بر سر موضوعات مختلف. اما اونهایی که تکنیکهای ابتدایی رو بلدن میدونن هرچیزی که بتونه فقط خشم مردم رو پراکنده کنه در راستای هدف نهایی حکومته و نوع دیگری از تفرقه محسوب میشه.
یه عده بخاطر جنگلهای هیرکانی عصبانی هستن و خشمشون درگیر این موضوعه.
یه عده درگیر خطهای سفیدن و خشمی که متوجه بازیگران لباس شخصیه که لو رفتن.
یه عده درگیر هتاکی به نماد ملی ایرانیان توسط سیامک انصاری و مهران غفوریان.
درحالی که ریشهی تمام این خشمها یک عامل مشترک داره، اما خود این خشم تجزیه شده.
همه چیز در یک سیکل منظم در جریانه!
1 764
جدا از این که نظر شما چیه (توی دایرکت از هر دو طرف نظرات مختلفی گرفتم) و چقدر با من موافقید یا نه... من با این بریده کتاب خیلی سخت موافقم؛ هیچ حد وسطی در چنین روابطی وجود نداره و بنظرم از چند حالت خارج نیست:
۱. کسی که میگه حد وسطی وجود داره، خودش درگیر چنین رابطهایه و داره خودش رو قانع میکنه!
۲. کسی که میگه حد وسطی وجود داره، هنوز متوجه نشده که این یک دوستی ساده نیست.
۳. کسی که میگه حد وسطی وجود داره، هیچوقت چنین روابطی رو تجربه نکرده و هیچ ذهنیتی نداره که چنین نظری داره!
البته اینم بگم...
نه این که هر دو جنس مخالفی که با هم مکالمه و مراوده دارن صرفاً به هم وابسته میشن؛ قطعاً نه! در محیط کار، تحصیل و کلاً زندگی روزمره شاید شرایط زندگی شخصی و شغلی فرد طوری باشه که با افراد زیادی از جنس مخالف مکالمه و مراوده داشته باشه. این روابط اجتناب ناپذیره. اما وقتی خود دو طرف برای تداوم این رابطه تلاش میکنن و اسمِ دوستی رو روی این رابطه میذارن، شامل اون ۳ مورد میشه.
1 764
اصالت یا تربیت؟
کدامیک ارجحیت دارد؟
روزی در شهر اصفهان، شاه عباس به دیدار شیخ بهایی رفته و بعد از سلام و احوالپرسی، از ایشان پرسید:
در برخورد با افراد جامعه، اصالت ذاتیشان ارجحیت دارد یا تربیت خانوادگی آنها؟
شیخ گفت:
از نظر من، اصالت ذاتی ارجحیت دارد.
شاه عباس اما برعکس شیخ بهایی گفت:
شک نکنید که تربیت خانوادگی مهمتر است.
بحث میان شاه و شیخ بالا گرفت و هیچ کدام نتوانست دیگری را قانع کند. بالاجبار، شاه برای اثبات حرف خود، شیخ بهایی را به کاخ دعوت کرد تا در آنجا حقانیت سخن خود را اثبات کند. فردای آن روز، در زمان غروب، شیخ به کاخ رسید و بعد از انجام تشریفات اولیه، در زمان پهن کردن سفره شام، هیچ چراغی در مهمانخانه نبود و محیط بسیار تاریک بود. در همین لحظه، شاه دستی بر هم زد و با اشاره دست او، چهار گربه شمع به دست در مهمانخانه حاضر شدند و محیط روشن شد.
در همین حال، شاه عباس دستی به پشت شیخ زد و گفت:
دیدی گفتم ترتیب بر اصالت ارجحیت دارد؟ ما این گربهها را رام کردیم و این حاصل ترتیب و اهمیت آن است.
شیخ که متعجب شده بود گفت:
من تنها در صورتی حرف شما را میپذیرم که فردا هم گربهها کار امروزشان را تکرار کنند.
شاه عباس با تعجب از حرف شیخ بهایی پاسخ داد:
این چه حرفی است. فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز. این عمل گربهها اکتسابی بوده و در نتیجه تربیت و ممارست زیاد بدست آمده است.
اما شیخ نپذیرفت و تا جایی پیش رفت که شاه را مجبور کرد همین کار را فردا نیز تکرار کند. لذا شیخ متفکرانه به خانه رفت و بعد از رسیدن به خانه، به سرعت چهار جوراب برداشته و چهار موش را درون آنها قرار داد. فردای آن روز، طبق قرار شاه عباس و شیخ بهایی، همان سفره پهن شد و گربههای بازیگر نیز وارد شدند. شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را میدید و صحت حرفهای خود را باور داشت، زیر لب برای شیخ رجزخوانی میکرد. در همین زمان، شیخ موشها را رها کرد و با این کار، هر یک از گربهها به طرفی دویدند.
در همین حین، شیخ دستی به پشت شاه زد و گفت: ای شاه بزرگ؛ به یاد داشته باش که اصالت گربه، شکار موش است. گرچه تربیت اهمیت زیادی دارد ولی اصالت ذاتی از آن مهمتر خواهد بود. یادت باشد که با تربیت میتوان یک گربه را اهلی و رام کرد ولی زمانی که گربه، موش را که ببیند، به اصل و اصالت خود باز میگردد.
اصالت مقولهای است که به راحتی بدست نیامده و به راحتی هم از بین نخواهد رفت.
