en
Feedback
پاندول

پاندول

Open in Telegram

شعرها، یادداشت‌ها و مقالات ادبی محمدعلی حسنلو ارتباط با ادمین: @mhasanloo1365

Show more
366
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+430 days
Posts Archive
در روزگاری که چندان دور نیست و شاید ما نباشیم ربات‌هایی چون آمیکا احتمالا بیش‌تر وارد زندگی روزمره‌ی موجودات زمینی خواهند و به این ترتیب این فناوری همه‌چیز را تحت تاثیر بیش‌تر خود قرار خواهد داد. اگر روزگاری ساختن چنین ربات‌های جزوِ تخیلات بشر بود، امروز تخیلی عینیت یافته است و در آینده جزئی از زندگی انسان‌ها خواهد شد. به‌نظر می‌رسد دستاوردهای هوش مصنوعی اکنون در حالِ فرا رفتن از مرزهای دیگری از حوزه‌ی دانش بشری است. امروز خدای آمیکا انسان است، انسانی که اکنون خود نیز خدای خود است.

دو روز پیش بود که فیلم مربوط به ربات آمیکا را نگاه می‌کردم. فیلمی که به‌نظر می‌رسد برای شش هفت ماه پیش است و درگیری‌های ذهنیِ زیاد مرا از دیدن آن غافل کرده بود. تماشای حالت‌های مختلف این ربات در زمان گفت‌وگو آدم را به شگفتی وامی‌دارد. تغییراتی که در صورتش رخ می‌دهد تلاشی است برای این‌که میزان باورپذیری انسان را نسبت به وجود عاطفه و حافظه در او تحریک کند. او دارای حافظه است زیرا که از اولین روز تولدش می‌گوید که فعال شده است. از غمگین‌ترین لحظه‌ی زندگی‌اش که فهمیده است نمی‌تواند مانند یک انسان عشق، رفاقت و دوستی را حس و تجربه کند. او حتی چنان دارای شخصیت شده است که وقتی فردی به او می‌گوید تو بو می‌دهی پوستِ چهره‌اش درهم کشیده می‌شود و با عصبانیت این حرف را نوعی توهین تلقی می‌کند. تمام این‌ها نشان از قابلیت پیچیده‌ترین الگوریتم‌های برنامه‌نویسی است و در پشت خود جهانی از منطق ریاضیاتی دارد. جهانی که تلاش می‌کند از آمیکا جلوه‌ای مانند یک‌ انسان به نمایش بگذارد؛ اگرچه خودِ او در فیلم اعتراف می‌کند که غمگین است بابت این‌که مانند یک انسان نیست!

هفت شعر کوتاه ___ دورم از تو وَ دوری چون عصیانی مرا سپری می‌کند. ۱۹ تیر ۱۴۰۰ سهمِ من زیستن در سرزمینی پوک وُ ملتهب. ۲۹ آبان ۱۴۰۰ جانم، نغمه‌ی هزاران پرنده‌ی سر بُریده است. ۲۹ آبان ۱۴۰۰ می‌خواهم فراموش شوم در تراکمِ تنت. ۲۵ آذر ۱۴۰۰ قلبم علفراری بی‌ارتفاع‌ست هر چه بالاتر بروی بی‌اندازه‌تر برمی‌گردی. ۲۶ آذر ۱۴۰۰ بیش از قدم‌هایی که برداشته‌ام قوزکِ پاهایم در رنج است. ۲۷ آذر ۱۴۰۰ اندوه‌های من همه رویاهای کودکی‌ام بودند. ۲۸ بهمن ۱۴۰۰ ____ #محمدعلی_حسنلو #شعر_امروز @mali_pendulum

📝 زندگی بیش از چشم‌های من است. هر صبح که برمی‌خیزم گویی هیچ نخوابیده‌ام. شباهتِ تمامیِ روزها به هم، از من انسانی تجزیه شده با قطعاتی مناسب و شبیه به یکدیگر ساخته است. فرسایشِ کش‌دارِ زمان مرا نومید از هر تغییری می‌کند. شاید ما موجوداتی درونِ یک سیاه‌چاله‌ایم که امیالمان در حالِ از بین رفتن است و تباهی کسب و کارمان شده است. آری، تا این اندازه ما را در عذابی به‌ظاهر بی‌پایان غوطه‌ور کرده‌اند. هم‌چون آونگی که لحظه‌ای در جاذبه‌ی خوشی‌های گذرا محو است و لحظه‌ای دیگر غرق در سمتِ تاریکِ ماجراست، بیم‌ناک از آینده‌ی خود می‌پرسیم دنیای پس از این روزها چگونه خواهد بود؟ ۲۰ بهمن ۱۴۰۱ #محمدعلی_حسنلو #یادداشت @mali_pendulum

Morteza Ahmadi Haji Firooze Sali Ye Rooze(1).mp35.07 MB

به ما میهن‌دوستیِ جوانان و نوجوانانی تازه جوانه زده را نمایش داده است: خونِ از نامِ جوانان وطن جوانه زده است وُ بارانِ آبان اگرچه تند می‌بارد نمایِ سرخِ صورت‌ها از یاد نخواهد رفت. به ما وسعت و امتدادِ آبان را نیز یادآوری نموده است: چون آبان درونِ قلبم خیمه بزن تا تمامِ ماه‌های پس از خود را از یاد ببرم. در آبان می‌توان با سینه‌ای مالامال از درد چهره‌های دیگری را از لایه‌های ذهن گذراند و ‌همچنان مهر ورزید: تو را به وقتِ آبان می‌بوسم و نامِ هرار و پانصد شعر سه‌هزار چشم را در گوش‌هایت زمزمه می‌کنم. اکنون و در روزهای پایانی سال می‌توان مجموعه‌ای از عشق، خشم، اندوه، غم، تنهایی، سکوت، مهر و بسیاری چیزهای دیگر بود. شاید این‌گونه به‌حقیقتِ رنج‌آلودِ زندگی نزدیک‌تریم. می‌توان تمامِ این‌ها را دوست داشت و با هر یک جایی از قلب را به آرامش دعوت کرد. تا این‌چنین ذهن مضطرب و بی‌قرارمان در کمالِ آرامش، در کمالِ صبر و حوصله، در کمالِ تلاش در راهِ خواسته‌ها و مطالباتش این چهره‌ها و چهره‌های بسیاری دیگر را از یاد نبرد. سال جدید برای من سالِ یادآوری است، سال به‌خاطر داشتن و در یاد بودن زیباترین چهره‌ها: انزوایی جانم را گرفته که ریشه در وَتَنم دارد من آن تَنَم که در خاکی آشنا و غریب چشم انتظارِ سرزمینِ فرداست من بوی جوی مولیانم خفته‌ام در گلوی کلمات و امتدادِ چشم‌هایم صدایم بزن که رود شوم در خیابان‌های وطن رودکی شوم در بسترِ شعرها وُ بسازم به نازِ رنج‌آلود فارسی به دردهای ناتمامِ تاریخ که پایانمان را در آن پایانی نیست. ۲۷ اسفند ۱۴۰۱ پانوشت: شعرهای درون متن همه از میانِ شعرهایی انتخاب شده‌اند که در روزهای پایانی شهریور ۱۴۰۱ و شش ماهِ اخیر نوشته‌ام. #محمدعلی_حسنلو #یادداشت @mali_pendulum

photo content

انتشار بیماری وبا و هم‌‌زمانی آن با محرم ۱۳۱۰ قمری در طهران از جمله تجربه‌های تاریخیِ قابل توجهی است که دولت‌آبادی درباره‌ی آن شرحی داده است که سخت مرا به‌یادِ روزهای تلخ و سیاه فراگیری بیماری کرونا می‌اندازد. دولت‌آبادی در صفحه‌ی ۱۱۶ کتاب می‌نویسد: (( اسباب انتشار مرض از هر طرف مهیا می‌شود. از روز دوم محرم وبا طغیان کرده هنوز به دهم نرسیده روزی صدها از مردم هلاک می‌گردند. )) یا در بند دیگری می‌گوید: (( شمار مردگان در شهر طهران به‌روزی هزار و پانصد نفر می‌رسد. امواتِ را در تابوت و تابوت را بر پشتِ الاغ به قبرستان می‌برند و هیچ‌گونه تشریفات برای هیچ مرده‌ای از هر خانواده باشد به‌جا آورده نمی‌شود. )) یحیی دولت‌آبادی انسانِ هوشیاری بوده است که نگاهِ او با درکِ وضعیتی که در آن زندگی می‌کرده به سوی ساختن آینده بوده است. نگاهِ او به تعلیم و تربیت بیش از صد سال پیش ستودنی است. او در باره‌ی نوع زندگی خود می‌نویسد: (( در این‌حال یگانه تفننی که در زندگانی دارم این است که بعضی از جوانانِ با استعداد نزد من آمد و رفت نموده به تعلیمات خطی و ادبی آن‌ها اقدام می‌نمایم و در ضمن با هر کدام به نفاوت استعدادی که دارند مذاکراتِ تربیت‌آمیز نموده آن‌ها را بیدار و به تکلیفات آینده‌ی خویش خبردار می‌کنم به‌تصور این‌که اگر اسبابِ توسعه‌ی دایره‌ی معارفِ عمومی فراهم گشت و مرا هم توفیق رفیق آمد از این جوانان اشخاصی بتوانند اسباب دست من بوده باشند. ))

(( امین‌الدوله می‌خواهد از حرارت احساساتِ ناقصِ بی‌اساس که طلوع نموده استفاده کرده سر آن‌ها را به‌کار ترویج و توسعه‌ی معارف گرم کرده در سایه‌ی این‌کار افکاری که قابلِ دخالت در سیاست مملکت بوده باشند بپروراند. امین‌الدوله می‌خواهد نه از افکار جدید جلوگیری کرده باشد و نه آن‌ها را بی‌تکلیف و سرگردان بگذارد که خود را با نورسی و بی‌اسبابی به آتش دخالت در سیاست سوزانیده مملکت را هم به مخاطره بیندازد. امین‌الدوله البته می‌داند تا ملت نداند چه می‌خواهد و چه می‌باید بخواهد چه می‌کند و چه باید بکند روی سعادت نمی‌بیند و این‌همه فرعِ دانشمندی اوست. )) در طیِّ دوره‌ی شش ماهه‌ی صدارت امین‌الدوله آن‌طور که دولت‌آبادی نقل می‌کند چهار مدرسه با عناوین خیریه، رشدیه، علمیه و افتتاحیه تاسیس می‌گردد. پس از استعفای امین‌الدوله و با روی کار آمدن امین‌السلطان مدارس جدید دیگری نیز با عناوین شرف، مظفریه، دانش، سادات، ادب و ... تاسیس می‌گردند. مدارسی که آن‌روزها و پیش از انقلاب مشروطه ساخته می‌شدند معمولا دو دسته بوده‌اند. مدارس ملی که با سرمایه‌ی خصوصی افراد خیِّر و به قول دولت‌آبادی افرادِ معارف‌خواه تاسیس و اداره می‌شدند. مدارس دولتی که معمولا با حمایت دولت اداره می‌شدند. مرارت‌ها و سختی‌هایی که دولت‌آبادی در مدیریت و اداره‌ی مدارس از طرف برخی از افرادِ سیاسی، همکاران و از همه بیش‌تر روحانیان متحمل می‌شده است خود شرحی خواندنی و دردناک است. این جمله‌ی دولت‌آبادی را که در جایی از کتاب می‌گوید: (( آخر اگر این مملکت راهِ نجاتی داشته باشد از مدرسه خواهد بود )) می‌توان چکیده‌ای از اراده و خوش‌فکری او در این راهِ پر فراز و نشیب دانست و شاید لازم است بر ورودی تمامی مدارس به پاس زحمات امثال او نوشت. دولت‌آبادی در جلد اول کتاب درباره‌ی زندگی و تاثیر برخی از روشنفکران آن‌زمان به نکاتِ قابلِ توجهی اشاره کرده است. برای مثال در صفحات ۱۰۴ و ۱۰۵‌ بیان می‌کند که چه‌طور انتشار جریده‌ی اختر در استانبول که مطالبی از میرزا آقاخان کرمانی، میرزا یوسف خان مستشارالدوله، جمال‌الدین اسدآبادی و میرزا ملکم خان در آن درج می‌شده است باعث بیداری در ملت می‌گردد و رفته‌رفته دولت ناصری ورود آن‌را به خاک ایران ممنوع می‌کند. اتفاقات قبل و بعد از قتلِ ناصرالدین شاه نیز از نگاه مولف کتاب تا حدی دور نمانده است. مولف کتاب حیات یحیی در این‌باره نظر قابل توجهی دارد : (( نظرها مختلف است که اندیشه‌ی شاه‌کشی میرزا رضا اخیرا از کجا مدد یافته و اینک مسبب حقیقی قتلِ شاه چه اشخاصی می‌باشند در صورتی که میرزا رضا اعمال خود ناصرالدین شاه است که به این صورت در آمده و هر مددی از هر کجا به او رسیده باشد از نتیجه‌ی همان اعمال می‌باشد. ))

photo content

(( چند یادداشت از بهار ۱۴۰۰ )) 📝 در تمنای روزی که تاریخش را نمی‌دانم. از نشانی و جا و مکانش بی‌خبرم. روزی موهوم که تنها، امیدِ اندکم را صیقل می‌دهد. این است روزگارِ فعلیِ من. ۱۴۰۱/ ۱/ ۳ 📝 آواز نامفهومِ هستی در شانه‌هایم. دلتنگی هزاران روز در چشم‌‌هایم. جهان چه بی‌فکر است که ظرفیتِ مرا نمی‌شناسد. ۱۴۰۱/ ۱/ ۱۹ 📝 خواب. خوابی عمیق. تا پیوند با علفزاری که در سرت کاشته‌ای. تا هندسه‌ای که بر تنت خوابانده‌ای. بیارامم. چیزی در من کم است. عمقِ ناپیدای تو را می‌خواهد. ما هر دو از جهان‌هایی نامتوازن به رویای هم پیوسته‌ایم. ۱۴۰۱/ ۲/ ۲۱ 📝 این زندگی بی‌نظم از همه‌ی ما موجوداتی گسسته ساخته است. شاید روحِ زمانه‌ی ما همین است. ۱۴۰۱/ ۲/ ۲۹ 📝 به هر جا نگاه می‌کنم میهنم در رنج است. ۱۴۰۱/ ۳/ ۱۱ 📝 روبه‌روی علفزارها. خیره شدن به ابدیت ناتمام باد. ۱۴۰۱/ ۳/ ۱۶ 📝 برای برخی احساساتی که درونم دارم کلمه‌ای ندارم. ۱۴۰۱/ ۳/ ۲۳ #محمدعلی_حسنلو #یادداشت @mali_pendulum

گاهی با خود این احساس را داشتم که شاید درونم زنی وجود داشته است و از توجه کردن به او غافل بودم. در نهایت نیز به این نتیجه رسیدم که آری، درونم زنی یا زنانی هستند که هر دوستی یا رابطه و یا دیدن و مطالعه آن‌ها را از الگوهای ذهنی من بیرون می‌کشد. الگوهایی که از وجودشان بی‌خبر بودم. من ناچارم به دامان زنانِ درونم بخزم. تا ارتباط نداشته باشم تا نخوانم و نیندیشم مردی که درونِ من است مردی آشفته و گمشده خواهد بود. همین نتایج مرا واداشت که به سمتِ خواندنِ بعضی کتاب‌ها کشش پیدا کنم. شش کتاب هستند که پنج‌تای آن‌ها را خوانده‌ام. دو کتاب با عناوین (( مشروطه، زنان و تغییرات اجتماعی )) و (( نامه‌های زنانِ ایرانی )) که هر دو تحقیقی هستند. در کتاب نامه‌های زنان ایرانی، شصت و دو نامه را که زنان از طبقات گوناگون اجتماعی به روزنامه‌ی ایران نو ارسال می‌کردند و از مشکلات و خواسته‌هایشان می‌گفتند می‌خوانیم. نثرِ هر یک از این نامه‌ها خود گویای میزان و نوع خواسته‌هایی است که زنان در عصر مشروطه داشتند. عمده‌ترین خواسته را باید ساختن مدارسی ویژه‌ی بانوان، تظلم‌خواهی از شوهران و توجه به بهداشت زنان دانست. کتاب (( فرو دستی زنان )) اثر مهم جان استوارت میل است که عده‌ای نیز او را از جمله بنیانگذاران مهم جنبشِ فمینیسم می‌دانند. می‌گویند استوارت میل در جوانی با زنی به نام هاریت تایلور که قربانیِ یک ازدواجِ زودهنگام در بیست سالگی بوده است آشنا می‌شود و همین آشنایی باعث می‌گردد این کتاب و مقالاتی دیگر را در حوزه‌ی زنان بنویسد. زنان سبیلو و مردان بی‌ریش را که چاپ نهم آن به بهار ۱۴۰۱ برمی‌گردد تقریبا سه ماه پیش بود که خواندم. کتابی که با دست گذاشتن بر تصاویر و نقاشی‌های دوران قاجار به خواننده‌ی خود ریشه‌هایی از وجود هم‌جنس‌گرایی و همس‌جنس‌دوستی را در ایرانِ دوره‌ی قاجار نشان می‌دهد. این کتاب اگرچه به‌طور خاص به مساله‌ی زنان نمی‌پردازد اما موضوعی که نویسنده به آن پرداخته است از جمله مسائل مهمی است که در جامعه‌ی امروز نیز قابل مشاهده است و بیان می‌کند که چگونه با پاک کردن صورت مساله از توجه به حقوق گروه‌هایی که در اقلیت هستند چشم‌پوشی شده است. کتاب پنجم یعنی کتاب (( چرا شد محو از یاد تو نامم؟ )) خانم افسانه نجم‌آبادی را هنوز نخوانده‌ام. احتمالا به‌زودی مقالات این کتاب را نیز بخوانم. آخرین کتابی که همین دیروز تمامش کردم (( جستارهایی درباره‌ی زن )) اثر سوزان سانتاگ است. این کتاب شاملِ برخی مقالات و مصاحبه‌های اوست. سانتاگ در این کتاب راهکارهایی را برای تغییر و ایجاد خیزش در زنان در جهتِ رسیدن به استقلال حقیقی پیشنهاد می‌کند. نقد و تحلیل این کتاب در این یادداشت کوتاه نمی‌گنجد اما در صفحه‌ی ۸۶ کتاب می‌گوید: (( اولین مسئولیت زن آزاد شده برخورداری از کامل‌ترین، آزادترین و تخیلی‌ترین زندگی ممکن است. مسئولیت دوم، همبستگی او با زنانِ دیگر است. چه بسا با مردان زندگی کند، کار کند و عشق بورزد؛ اما حق ندارد وضعیت خود را ساده‌تر یا سهل‌تر یا با سازشکاری کم‌تر از آن‌چه واقعا وجود دارد، نشان دهد. روابط خوبِ او با مردان نباید به قیمت خیانت به خواهرانش خریداری شود. )) و من این‌چنین با خواندن این کتاب‌ها سعی کردم آگاهی تاریخی‌ام را وسعت ببخشم. اگر شما هم کتاب‌هایی را در این زمینه می‌شناسید معرفی کنید. #یادداشت #محمدعلی_حسنلو #زن_زندگی_آزادی @mali_pendulum

photo content

📝 ای خوابِ بی‌بدیل مرا بخوابان و تیمار کن! خسته‌گی‌های لبریز شده‌ام را ستاره‌باران کن. شبی باش که بتوانم در مرزهای نامرئی و ناپیدایش محو گردم. تنی بیمار و مردی بیدار درونم خفته است. مرا کلمه کن. حروفی غیرقابلِ انتشار. مرا صوت کن. صدای بی‌وزنِ زمانه. تاری گردانم، نوازش‌گرِ انگشتانِ شاعری که خنیاگرِ لحظه‌هاست‌. ای خوابی که هستی‌اَم را هستی بخشیده‌ای. من جنونِ رویاهای ناممکنِ خویشم. اگر که می‌توانستم منتشر گردم نور می‌شدم، آن می‌شدم که نور نیز نتوانَد. خدایی در سراسر من خفته که خالقِ خویش است. اکنون زمانِ بی‌خداییِ من است، در جسمِ منتظرم که جانِ تکه‌تکه‌ی شکست خورده‌ام را پذیرفته است. ای خوابِ بی‌بدیل می‌خوابم وُ می‌سازم وُ می‌میرم. شاید که تنت، تنِ دیگر من باشد. آن تنِ نوازش‌گر که فراموشم می‌کند. بی‌تابانه خاموشم می‌کند. ۲۹ دی ۱۴۰۱ #محمدعلی_حسنلو #یادداشت @mali_pendulum

photo content

📝 برف می‌بارد. برف آهسته و آرام از صبح که بیدار شده‌ام کم و بیش باریده است. شهر توانسته است که کمی سفیدپوش شود. من هم به خیابان رفتم. قصدم را به چتر آویزان از چوب لباسی اتاق گفتم و دستِ راستم را به او سپردم. با هم به خیابان رفتیم. با هم شریکِ تشویش‌هایی شدیم که در ذهن داشتم. می‌خواستم اندکی از ناآرامی‌هایم را در هوای برفی آسمان آب کنم. برای انجام کاری به بانک رفتم. در شلوغی آن‌جا به آدم‌ها نگاه کردم و هر از گاهی هم‌صحبت شدیم. پس از یک ساعت انتظار کارهایم را انجام دادم. مسیری را پیاده قدم زدم. اما نتوانستم. نتوانستم حریفِ دریای مواج درونم شوم. من با چترِ خودم تنها بودم و او با من تنهاتر. از آسمان هم‌چنان برف می‌بارید و در من تشویش. شاید کم خوابیده بودم. شاید فردای نامعلوم دوباره روانم را نشانه گرفته بود. شاید به موجودِ ناشناس درونم کم‌توجهی کرده بودم. هر چه بود فهمیدم که نمی‌توانم. چاره نیست. باید پذیرفت. با چتری برفی و شالی برفی‌تر به خانه برگشتم. در اتاق دراز کشیدم و همراهِ صدای ملایم موسیقی به آسمان پشتِ پنجره نگاه کردم. انگار توی آن هوا آفتاب ناگهان درآمده بود. سفیدی برف و پرتوهای آفتاب زده بودند توی دل هم و هوا زردی گرفته بود. ذهنم می‌خواست به فرایند فیزیکی _ شیمیایی که باعث این اتفاق شده بود فکر کند، اما نمی‌توانست. انگار صفر شده بودم. این‌جور وقت‌ها دوایی وجود ندارد. برای خودم چایی ریختم و به سراغِ دفترچه‌ی یادداشتم رفتم و نوشتم: (( امیالمان در حالِ از بین رفتن است. تباهی کسب و کارمان شده است. تا این اندازه ما را در بی‌سرانجامی غوطه‌ور کرده‌اند. )) بعد از نوشتن همین چند سطر بالش پشتم را برداشتم و کنار دفترم خوابیدم. شاید به اندازه‌ی سی دقیقه. چرتی که قصدش را نداشتم. با صدای زنگ موبایل بیدار شدم. جواب دادم. تماس که تمام شد تصمیم گرفتم یک چایی دیگر بریزم. تعدادی هم برگه‌ی امتحانی باقی‌مانده از شبِ قبل را تصحیح کردم. برگه‌ها که تمام شد دوباره دفتر را برداشتم و نوشتم: (( باید خودم را به بی‌سرانجامی روزها بسپرم. باید پذیرفت. چاره چیست! )) #محمدعلی_حسنلو #یادداشت @mali_pendulum

باید ....m4a2.95 MB