en
Feedback
پاندول

پاندول

Open in Telegram

شعرها، یادداشت‌ها و مقالات ادبی محمدعلی حسنلو ارتباط با ادمین: @mhasanloo1365

Show more
366
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+430 days
Posts Archive
📝 در آخرین روز شهریور ۱۴۰۱ در جمعه‌ای ظاهرا آرام پس از مدت‌ها تصمیم گرفتم شعرهایی از احمد شاملو بخوانم. مجموعه شعرهای شاملو چاپ انتشارات نگاه را گشودم و شعری از دفتر لحظه‌ها و همیشه‌ها برایم آمد. شعر را که خواندم تصمیم گرفتم کل این دفتر را بخوانم. به‌نظر می‌رسد این دفتر کم‌حجم‌ترین دفتر او در مجموعه شعرهایش باشد. دفتری که شعرهای آن متعلق به سال‌ها ۱۳۳۹ و ۱۳۴۰ است و زبان شعرها هنوز آن سادگی موجود در زبان دفتر هوای تازه را در خود دارد و با شاملویی که بعدها مدایح بی‌صله را می‌سراید فاصله‌هایی دارد. شعری از آن‌را در این‌جا قرار می‌دهم. در واقع قسمت سوم شعری به نام وصل که خواننده‌ی خود را علیرغم حسرت‌ها، خشم‌ها و رنج‌هایی که در سینه‌اش فغان سر می‌دهند به عبور هم‌چون آب‌های زلالِ رودخانه‌ها دعوت می‌کند. به تعبیر شاملو در این شعر از خشم و رنج نیز می‌توان لبخندهایی زیبا و خنده ساخت و با درد و رنج موجود در پاها در چمن‌زاران همراهِ درد و زخم درونِ خود فرود آمد. اگرچه شاملو می‌گوید: (( بی‌آن‌که از شبِ نا آشتی، داغ سیاهی بر جگر نهاده باشم. )) اما داغ فراموش شدنی نیست هر چه هست می‌ماند و تو را وادار به پذیرش بذر‌های خود می‌کند. در سرزمینِ حسرت معجزه‌یی فرود آمد [و این خود دیگرگونه معجزتی بود]. فریاد کردم: «ــ ای مسافر! با من از آن زنجیریانِ بخت که چنان سهمناک دوست می‌داشتم این‌مایه ستیزه چرا رفت؟ با ایشان چه می‌بایدم کرد؟» «ــ بر ایشان مگیر!» چنین گفت و چنین کردم. لایه‌ی تیره فرونشست آبگیرِ کدر صافی شد و سنگریزه‌های زمزمه در ژرفای زلال درخشید دندان‌های خشم به لبخندی زیبا شد رنجِ دیرینه همه کینه‌هایش را خندید پای‌آبله در چمنزارانِ آفتاب فرود آمدم بی‌آنکه از شبِ ناآشتی داغِ سیاهی بر جگر نهاده باشم. #یادداشت #محمدعلی_حسنلو #احمد_شاملو @mali_pendulum

با انسان واژگون درونت به بیرون بروی ببینی واژگونی را، ببینی که انسان معاصرِ تصرف است آب در تصرف، روح در تصرف، رنج در تصرف زمین با حلقه‌های ناپیدا و آتش‌های وعده داده شده‌اش در تصرف راه‌های خمیده و ریاضی‌وار کهکشان‌های در تصرف عقل در تصرف میانِ وعده‌های بی‌بازگشت و دریا، آن‌که تو می‌دانی از وسعت دور شده است آن‌که پیچیده شده در بسته‌بندی‌های مدرن با اطوارهای نامحسوس از اجزایش بی‌خبر باشد نشنوی صدای ماهی‌ها را، صدای گیاهان، صدای جانوران و غرِش محبوسِ رودها را چه چیزی به این اندازه با تو معاصر بوده است؟ چه چیزی به این اندازه در کارخانجات زنده می‌شود؟ می‌میرد در میان مصرفِ انگشت‌ها و دهان‌ها در وعده‌های مختلف دوستت دارد در بانک‌ها با پوششی از پول و غرور میانِ حباب‌های سرمایه قدرت می‌شود لای دنده‌ها و طراحیِ بی‌نقصِ چرخ‌دنده‌ها با کلمات می‌خواهی بگویی با زبانی نه چندان صادق می‌خواهی بگویی آن‌که اول مرده بود ما بودیم وَ آن‌که آخر نمی‌دانست که مرده است نیز ما در جمع‌های واژگون، در جمع‌های گلچین شده از انواعِ صداها در جمع‌هایِ جمع‌هایِ جمع‌ها می‌کاستیم و گفتند که چیزی نیست زندگی بیاسایید و باشید و عشق را چندان که کتاب‌ها و افسانه‌ها فرموده‌اند به جا آرید بمانید و ببینید عشق را چندان‌که وعده‌ها به تصرف در می‌آورند بمیرید بمیرید از این عشق بمیرید از این عشق چو مُردید همه . . . ( ۱ ) بی‌خود شلوغش کرده‌اید کلماتِ زیبا ما را کشته‌اند مردمان زیبا ما را کشته‌اند شعرهای زیبا ما را کشته‌اند تاریخ‌های زیبا و آن‌که فکر می‌کند دوستمان دارد تنها فکر می‌کند که دوستمان دارد چیستیم؟ جز صدایی واژگون در استقبال از یکدیگر ما را کشته‌اند کشته‌های زیبا! _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ پانوشت: بیتی از مولانا جلال‌الدین بلخی #محمدعلی_حسنلو #شعر_امروز #روابط_واژگون @mali_pendulum

سر و ته.m4a5.32 MB

(( درباره‌ی شعر وقت لطیف شن )) باران اضلاع فراغت را می‌شست. من با شن‌های مرطوب عزیمت بازی می‌کردم و خواب سفرهای منقش می‌دیدم. من قاتی آزادی شن‌ها بودم. من دلتنگ بودم. در باغ یک سفره‌ی مانوس پهن بود. چیزی وسط سفره، شبیه ادراک منور: یک خوشه‌ی انگور روی همه‌ی شایبه را پوشید‌. تعمیر سکوت گیجم کرد. دیدم که درخت، هست. وقتی که درخت هست پیداست که باید بود، باید بود و رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد. اما ای یاس ملون! شن عنصر وسوسه انگیزی است که در طول تاریخ شاعران، نویسندگان و دانشمندان بسیاری را درگیر حیات خود کرده است. وقتی که حرف از شن می‌شود من ابتدا یاد ارشمیدس می‌افتم که می‌گویند با یافتن روشی عملی اندیشه‌ی نامحدود بودن تعداد آن‌ها را در یک ساحل رد کرد و سپس به یاد قطعه شعری از شاعر انگلیسی ویلیام بلیک می‌افتم: دیدن جهان در دانه‌ای شن و بهشت در گلی خودرو بی‌کرانگی را در کفِ دستت بگیر و جاودانگی را در ساعتی نگاه دار. گویی شن قدرتِ این را دارد که ما را به سفر درونِ خود دعوت کند زیرا که او جهانی را در خود پنهان کرده است که رویایی از تصویر بی‌نهایت و نامحدود بودن را در قلب مشاهده‌گر خود زنده می‌کند. در عین حال که او ما را به بازی دعوت می‌کند در این بازی ما را به سفر نیز می‌برد. سفری به درونِ خود و تماشای جهان. سپهری نیز می‌گوید: (( من قاتی آزادیِ شن‌ها بودم.)) قاتی شدن، آمیخته شدن است. و آمیخته شدن در عین آزادی، تجربه‌ای از لمسِ بی‌نهایت را در برابر ما می‌گشاید. و احتمالا همین تجربه‌ی سنگین است که باعث می‌شود دلتنگ شویم! در این تجربه‌ی ناب و شگفت‌آور که ناشی از تخیلی است که به فراغت رسیده است جهان هم در کفِ دستان ما هست و هم نیست. معلوم نیست ما با جهان آمیخته شده‌ایم یا او با ما. اما نتیجه‌ی این سفر، نتیجه‌ی این آمیختگی رفتن به باغی است که در آن‌جا قابلیت ادراک در ما رشد می‌کند و تعالی می‌یابد. باغی که رنگ‌وبوی زندگی انسانی دارد و علیرغم دلتنگی‌ها زندگی و لذت‌های طبیعی‌اش را به مشاهده‌گرِ سفرکرده درونِ شن نشان می‌دهد. از طرفی فراموش نکنیم که ادراک کلیدواژه‌ی بسیاری از شعرهای سپهری است. خودِ او نیز همواره کوشنده‌ای در راهِ ادراک است. شاعر در این راه تلاش می‌کند هر آن‌چه که در جهان هست را به گفت‌وگو با کلماتش دعوت کند. اما اشیاء، گیاهان و علی‌الخصوص در این شعر شن‌ها خود شاعر را دعوت می‌کنند تا روایتش را از این سفر دنبال کند و در متونی سپید بسازد. روایتی هرچند آغشته به یاس. یاسی که طبیعی است. یاسی که خود نیز رنگی خاص ندارد. هم‌چون جهانی که درونِ شن‌هاست رنگارنگ است. شعر (( وقت لطیف شن )) سپهری تجلی سفر به درون شن‌هاست. تجلی روبه‌رو شدن با جهانِ درون شن‌هاست. جهانی که تخیل شاعر را به حرکت و گفت‌وگو با خود وامی‌دارد و در نهایت به او می‌گوید علیرغم تمام یاس‌ها و دلتنگی‌ها باید بود. ۱۰ شهریور ۱۴۰۲ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ شعر ویلیام بلیک را از کتاب افسون ریاضیات نوشته‌ی تئونی پاپاس با ترجمه‌ی عباس‌علی کتیرایی که انتشارات مازیار منتشر کرده است انتخاب کرده‌ام. این کتاب نیز خود جالب و خواندنی است به‌خصوص برای آن‌ها که می‌خواهند درک دیگری از ریاضیات بیابند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ #محمدعلی_‌حسنلو #سهراب_سپهری #یادداشت @mali_pendulum

به همین‌راحتی محل زراعت و کشت را می‌توان تبدیل به محل قتل و کشتن نمود و این‌چنین در شاعری احساس بی‌کِشتگاهی را ایجاد نمود. شاعر بی‌کِشتگاه شاعری است که هر چه کلمات را در شعرهایش بکارد سهمش بی‌حاصلی است. آیا نیما به این موضوع نیز نظر داشته است؟ فعلا پاسخِ روشنی برای آن ندارم. برویم به سراغ شعرِ (( کشتگاه شاعر )) نیما که با بیانی ساده و قابل فهم در چهار بند سروده شده است: وسعت گرفته ناحیه‌ی کشتگاهِ من گُل‌های آن، شوریده‌اند بر من و خنده‌های من خندان نمی‌شوند با خنده‌شان گشاده به خنده مرا دهن آن‌را که راه نیست به پایان پندارد او زِ چشم کسان نهان گل‌های نابجای شکفته در آن میان لکن خیال هم با زحمتِ زیاد بجسته‌ست راهِ آن پایان آن بسی دور است از نظر شیطان به زیرکی‌اش وقتی از رهش دارد گذر با احتیاط و بیمِ فراوانِ خود قرین خاموش می‌کند فانوس خود به راه از هول بر زمین می‌افکند نگاه سوی صدای مدهش او گوش می‌دهد واهسته گنجِ روشنی خویش آفتاب با خنده‌های زاده‌ی شادی گشوده است پس بوسه‌ای زِ عارض گل‌ها ربوده است پرواز کرده است و برفته‌ست با شتاب این‌جا مقامِ کشتگه و کار شاعر است برای خوانش این شعر به جای آن‌که به رسم رایج از بند اول شروع کنم ترجیح می‌دهم به سراغ بند آخر بروم. این بند گویی گره از معمایی می‌گشاید که در بند نخست شاعر از آن سخن گفته است. خنده‌ی گل‌ها را آفتاب ربوده است و تا رسیدن شاعر کارِ خود را به اتمام رسانده است و هم‌چون پرنده‌ای بال گشوده و پرواز کرده و رفته است. عجب آفتابی! آفتابی سارق که این‌چنین به کشتگاه شاعر دستبرد زده است. بوسه‌ای که او از گل‌ها ربوده است قدرت خندیدن را از آن‌ها گرفته است و شاعر نیز این‌چنین در کشتگاهِ خود اگرچه ممکن است گاه‌به‌گاه خنده‌هایی سر بدهد اما در مسیری که گام برداشته است پایانِ راه از نگاه و نظرش دور است. در واقع پایان وجود دارد منتهی ناهمواری‌ها و نابجایی‌ها و وسوسه‌هایی هستند که بر سرِ راه شاعر سبز می‌شوند. از این جهت شاعر نیازمند این است که همواره فانوس به دست باشد و با روشن و خاموش نمودن آن به وقتِ ضرورت‌ها از خطرها برهد. کشتگاهِ شاعر اگرچه وسیع است و پُرگل اما رشدِ نابجا و بی‌جای همین گُل‌ها در مکان‌های احتمالا نامناسب خود مانع از خندیدن و شادی شده است. برخورد نیما با نور به‌عنوان منبع حیات برخوردی وارونه و مخالف با کلیشه‌های ذهنیِ ماست. نور ( خورشید ) بوسه می‌رباید و خنده‌زنان می‌رود. حتی فانوس را نیز باید خاموش کرد. این برخورد وارونه تازه است و خواننده را نیز می‌تواند به پرسش وادارد که چرا؟ خلاصه‌تر که بخواهم بگویم این شعر در نهایت خواننده‌ی خود را در فضایی که ترسیم کرده است رها می‌کند و سرانجام در یک بی‌نتیجه‌گی تمام‌عیار بسنده به هشدارهایی که داده است می‌کند و اما هرگز نمی‌گوید طی کردن مسیر بی‌سرانجام است، پایان وجود دارد اما (( دور است از نظر )). پایانی که طی کردن مسیر و رسیدن به آن تنها کارِ شاعر است. سطرِ پایانی شعر تاکیدی است بر همین ادعا. تاکیدی به‌جا و خطاب به گل‌های نابجای غیرخندان و خورشیدی که سارق است. آن‌ها و همه‌گان باید بدانند (( این‌جا مقامِ کشتگه و کارِ شاعر است )).

نخستین روزِ شهریور ۱۴۰۲ را در حالی سپری می‌کنم که دلم می‌خواهد به شعری پناه ببرم و ذهنم را از صدایش روشن کنم. در حالی‌که در ا
نخستین روزِ شهریور ۱۴۰۲ را در حالی سپری می‌کنم که دلم می‌خواهد به شعری پناه ببرم و ذهنم را از صدایش روشن کنم. در حالی‌که در اتاقم نشسته‌ام سرم را می‌چرخانم و به قفسه‌ی کتاب‌های شعر امروز در کتابخانه‌ام چشم می‌دوزم. مدتی است که هیچ شعری از نیما نخوانده‌ام. کتاب (( نوای کاروان )) را که دفتر دوم از اشعار منتشر نشده‌ی نیماست برمی‌دارم و شروع به ورق زدن می‌کنم. تعدادی از شعرهای آن‌را قبلا خوانده‌ام. شعری با عنوان (( کشتگاه شاعر )) چشمم را می‌گیرد. کلمه‌ی کشتگاه برای من با نام نیما گره خورده است. آن‌را نخستین‌بار در شعر داروگ زمانی که دانش‌آموزی دبیرستانی بودم در کتاب ادبیات فارسی دیده‌ام. گویی نیما به قدری با این کلمه زیسته است که آن‌را از آن خود و شعرهایش کرده است. در فرهنگِ لغت کِشتگاه به معنای جایی است که در آن زراعت می‌کنند. برای شاعرِ نیز شعر محل زراعت است و کلمات دانه‌هایی که قرار است در این مزرعه کاشته شوند. اما همین کلمه با تغییر حرکت کسره به ضمه روی حرف ک می‌تواند تبدیل به کُشتگاه نیز شود.

(( پارادایم )) فقط به مقدارها نگاه کن به معجزاتِ مُرده به اضافه خدمتِ پیامبرانی که دیگر شرقی نورانی در ریخت و پاشِ عصایشان در
(( پارادایم )) فقط به مقدارها نگاه کن به معجزاتِ مُرده به اضافه خدمتِ پیامبرانی که دیگر شرقی نورانی در ریخت و پاشِ عصایشان در زبانِ کلماتشان طلوع نمی‌کند به الگوی پُرتکرارِ انسان نگاه کن وَ تکثیرِ ریاضیاتِ به فنا رفته‌ی بشری را هم‌پایه‌ی افلاطونیان و رویای هندسی فیثاغورثیان تنها به کتابخانه‌ها بسپار به صفحاتِ مزبورشان بگو: ما شنا کرده‌ایم در هر روخانه‌ای هزار بار (۱) در هر زمان و مکانِ بی‌خانه‌ای صدها هزار بار بگو که چیزها متشابه نیستند مساوی نیستند وُ تقریب اگرچه حرف‌های با اطمینان وُ فیلسوفانه‌ی شماست اما: ما دقیق به هدف خورده‌ایم ما دقیق به وسطِ فنا شدن خورده‌ایم به نقطه‌ای بی‌بُعد که دنباله‌هایی نامنظم گلبرگ‌هایش را بلعیده‌اند بعلیده‌اند اعدادش را وَ حروف وُ نظمِ نوآورانه‌ی عالمانش را در قضاوتِ هوش‌رُبای ساکنانش به اعدام بُرده‌اند فقط به مقدارها نگاه کن وَ منقارهایی که رفته‌اند وُ نقّاره‌کشان در خدمت به الگوهایی دیگرند. دیماه ۱۳۹۷ پانوشت: اشاره به جمله‌ی معروفی از فیلسوف یونانی هراکلیتوس که می گوید: (( نمی‌توان در یک رودخانه دو بار شنا کرد )) #محمدعلی_‌حسنلو #شعر_امروز @mali_pendulum

لحن.m4a2.77 MB

📝 سه یادداشت یا شاید سه کوشش برای خوابیدن 📝 اندوهم را بدوش و ازدحامِ غم‌هایم را با خود ببر. ای مرزِ بی‌کرانه‌ی درون. چیزی برای یادآوری مهم بودن خود ندارم. سرمایِ آفتابی کم‌رنگ شده در انتهای روزم که در شب مخفی شده است. ذهنم را، تمامِ خیالاتم را بدوش. احتیاج به تجربه‌ای دیگر از هستیِ خود دارم. احتیاج به خود دارم. بخوابانم که خوابم را در فضای پهنِ درونِ خود گسترده کنم. ۴ شهریور ۱۴۰۱ خواب. خواب. خوابی به وسعتِ تمامِ قرن‌هایی که بشریت از سر گذرانده است. مرا بخوابان. در خواب‌هایی که نیامده‌اند. رویاهایی که انتظارشان را می‌کشم. بخوابانم در خوابیدنِ روزها. ۱۲ شهریور ۱۴۰۱ شب از گلوی ظریفِ جیرجیرک گذشته است و اتاقم به شنیدن بی‌تابی حنجره‌ی او بیدار است. خواب به سراغ چشمانم می‌آید و نمی‌آید. گویی روز هم‌چنان در من ادامه دارد. با من غلت می‌خورد و ته‌مانده‌ی خود را یادآوری می‌کند. امشب اگر بتوانم به خواب بروم کارِ بزرگی کرده‌ام. ۱۷ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۴ بامداد #محمدعلی_حسنلو #یادداشت @mali_pendulum

📝 سال گذشته بود که خانم میترا سرانی اصل یادداشتی را درباره‌ی کتاب‌های شعر بنده نوشتند. این یادداشت نخستین‌بار در نشریه‌ی چامه و اخیرا نیز در نشریه‌ی پیوند ایرانیان منتشر شده است‌. امروز این یادداشت را در وبلاگ شخصیِ خودم نیز منتشر کردم. دوستان گرامی می‌توانند متن کامل یادداشت ایشان را در وبلاگم بخوانند. با تشکر از خانم میترا سرانی اصل. نشانی وبلاگ: http://poem-m.blogfa.com/post/82 _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

جان‌های کلمه شده‌ی من در یک قاب. از (( یک دقیقه سکوت )) که در سال ۱۳۸۹ به‌صورت الکترونیکی منتشر کردم تا (( تیرنامه )) که آن‌ه
جان‌های کلمه شده‌ی من در یک قاب. از (( یک دقیقه سکوت )) که در سال ۱۳۸۹ به‌صورت الکترونیکی منتشر کردم تا (( تیرنامه )) که آن‌هم در سال ۱۳۹۹ به‌صورت در سایت اقلیت منتشر شد. فایل دانلود هر سه کتاب الکترونیکی در سایت موجود است با این‌حال اگر دوستی نتوانست آن‌ها را بیابد پیام بدهد تا برایش بفرستم. #یک_دقیقه_سکوت #گنجشکی_با_حنجره‌ی_زخمی #تعمیر_با_جراحت‌های_اضافه #سوال‌ها #روابط_واژگون #تیر_نامه #محمدعلی_‌حسنلو #شعر_امروز @mali_pendulum

از گلویم صدا را بردار با لهجه‌ای همه‌گیر گویشِ نگاهم باش در میدان‌ها کنار بَنِرهایی که تبلیغ آدم با صداهای مختلفند رویِ مانیتوری که پخشِ همه‌چیز است، جز من این‌که پنهان کبوترانی را در سینه‌ام بزرگ می‌کنم عجیب نیست میله را برای ما ساخته‌اند برای آدم که هوای تغییر به سرش می‌ریزد و سال‌ها بعد اسکلت‌هایی که می‌توانند مصرف‌ِ چاله‌های خالی زمین را نشان دهند اعتراض پشتِ اعتراض دنیا را ببین ما فقط تاج‌ها را انداختیم داروهای تازه‌ای می‌خواهند ذهن‌ها من صداهایی می‌شنوم صدای میزهای مذاکره صدای امضاهای خشک نشده صدای آرایشی تازه رژه‌ای که مرزها را بِهَم می‌ریزد هر لحظه لوله‌های تانک را می‌چرخانَد و دود که جای دیوارها نشسته من صدای بال‌هایی را می‌شنوم که لانه ندارند بی‌دانه گُم در خواب شاخه‌هایی که در حاشیه‌ی برگ‌هایشان تیغ‌هایی زخم زده‌اند 📚 محمدعلی حسنلو ▪️مجله ادبی گچ پَـژ @gachpazh_magazine

با تشکر از گردانندگان مجله‌ی ادبی گچ‌پژ بابت شعری از من که فکر می‌کنم آن‌را در سال ۱۳۹۱ نوشته باشم. عنوان این شعر (( واقعیت )) است.

به‌طور کلی می‌توان گفت اُدیسه قصه‌ی مجازاتِ آن جنگ‌جویانی است که پس از ویران کردن شهرِ زیبای تروآ با خُدعه‌ی اسب چوبی که حاصل فکر و سیاست اولیس بزرگ بود دیگر نباید روی خوش ببیند و سرنوشت آن‌ها چنین مقدر بود که هر کدام در گوشه‌ای آواره گردند. در این میان خدایان نمی‌خواهند که اولیس بمیرد، دوراندیشی، بزرگواریِ و فروتنیِ همیشگی اولیس در برابر خدایان موردِ ستایش آن‌هاست. اما او باید سخت‌ترین و بیش‌ترین رنج‌ها را در راهِ بازگشت به وطن متحمل شود. اولیس باید تجربه‌هایی را کسب که خیلی از دوستانش از آن بی‌بهره بودند. برای او یک‌بار مردن کافی نیست. تقدیر این است که در جایی از این سفر هولناک به تنهایی به جهان مردگان ( هادس ) برود و با روح اعضای خانواده، همشهریان و تعدادی از همرزمان خود که در طی جنگ کشته شده‌اند مانند آخیلوس و آگاممنون روبه‌رو گردد و از سرنوشت هر یک آگاهی یابد و پس از رنج و اضطراب فراوان بالاخره‌ی به خانه‌ی خود و نزد همسر و پسرش بازگردد.

اما در این میان قصه‌ی زندگی اولیس و رنج‌هایی که در راهِ بازگشت نصیبش می‌شود چیزِ دیگری است. او بیست سال از وطن دور می‌ماند. کتابِ اُدیسه‌ی هومر نیز در واقع قصه‌ی بازگشتِ این قهرمان است. اما طریقه‌ی روایت قصه‌ی زندگی اولیس در این بیست سال راویان متفاوتی دارد. گاهی خودش راوی آن است، گاهی پسرش تلماک که به جست‌وجوی پدر شهر به شهر می‌گردد از زبان دیگران که بازگشته‌اند ( منلاس ) آن‌را می‌شنود و گاهی خدایان درباره‌ی رنجی که بر او رفته است با یکدیگر صحبت می‌کنند. همین نوعِ روایتِ قصه که زمان‌مندی روایت را به‌همراهِ راویان دست‌خوشِ تغییر قرار می‌دهد از جمله تفاوت‌های مهم ساختاری میان این کتاب با ایلیاد است. در ایلیاد قصه خیلی سر راست از زبان نویسنده پیش می‌رود. سرنوشتِ اولیس تقدیری است که خدایان برای او رقم زده‌اند. او پس از جنگِ تروآ به‌همراهِ یارانش درگیر اتفاقات گوناگونی می‌شود. باد کشتی آن‌ها را به شهر سیکلون می‌برد و در آن‌جا مجبور به جنگ می‌شوند. پس از آن به سرزمینِ لوتوفاژها می‌رسند و در آن‌جا تعدادی از یارانش با خوردن کُنار راه بازگشت را از یاد می‌برند و بازگرداندنِ آن‌ها به کشتی اسباب زحمتِ دیگری برای اولیس می‌شود. رفتن به شهر سیکلوپ‌ها و درگیری با غول یک چشم ( پولیفم ) از نقاط اوجِ داستان است. اولیس آن غولِ یک چشم که فرزندِ پوزئیدون خدای دریاهاست کور می‌کند و وقتی غول از او نام و نشانش را می‌پرسد فریاد می‌زند: نام من هیچ‌کس است. مادرم، پدر و همه‌ی همراهانم مرا هیچ‌کس می‌نامند. گویی از سرزمین بزرگِ یونان با آن‌همه جنگاورانِ بزرگ اکنون هیچ‌چیز باقی مانده و همان هیچ‌چیز در هویتی تکه‌تکه و بی‌نام غولی را که پسر خدای دریاهاست از پا در می‌آورد. گرفتاری‌های اولیس اما تمامی ندارد. پس از کشتن پولیفم موردِ غضبِ پوزئیدون قرار می‌گیرد و همان‌جاست که پوزئیدون به نزدِ خدای خدایان زئوس می‌رود و می‌گوید: (( اگر سرنوشت او این است که کسانِ خود را ببیند و به خانه‌ی خود که بامِ بلند دارد بازگردد، در سرزمینِ پدرانش، پس از سفری دراز باشد، پس از رنجِ فراوان و نابود شدن همه‌ی یارانش، در روی کشتی بیگانه‌ای و بدبختی را در خانه‌ی خود ببیند‌. )) و این‌چنین می‌شود که اولیس در راهِ بازگشت به وطن تمامی یارانِ خود را یک به یک از دست می‌دهد تا جایی که سرانجام به اسارت فرشته‌ی دریا کالیپسو در می‌آید که هدفش جاودان نمودن اولیس و ازدواجِ با اوست. اما کالیپسو نیز در نهایت با پیغامی که هِرمس از طرف زئوس برای او می‌آورد وادار می‌شود که اولیس را رها کرده و او را حمایت کند تا به خانه‌ی خود بازگردد.

(( درباره‌ی اُدیسه‌ی هومر )) دیروز خواندن کتاب اُدیسه را به پایان رساندم. داستانی کُهن که به‌نظر می‌رسد هزار سال پیش از میلاد
(( درباره‌ی اُدیسه‌ی هومر )) دیروز خواندن کتاب اُدیسه را به پایان رساندم. داستانی کُهن که به‌نظر می‌رسد هزار سال پیش از میلاد مسیح نوشته شده است. هومر در این کتاب به شرحِ اتفاقات و وقایعی می‌پردازد که پس از فتحِ شهر تروآ و ویران شدن آن به‌دست مردم آخایی ( یونان ) برای تمام جنگ‌جویان یونانی در هنگام بازگشت به کشورشان رخ می‌دهد. این جنگ احتمالا سیصد تا چهارصد سال قبل از حیات هومر رخ داده است. در این جنگ یونانیان پس از ۱۰ سال کشمکش بالاخره شهر تروآ را فتح می‌کنند و پس از پایانِ جنگ که قصدِ بازگشت به وطن خود را دارند هر یک به‌گونه‌ای موردِ غضبِ خدایان قرار می‌گیرند. آگاممنون ( پادشاه ) در جریانِ یک مهمانی با دسیسه همسر و پسرش کشته می‌شود. آژاکس که دچار غرور و بی‌اعتنایی به خدایان شده بود بنا به اراده‌ی خدایان ( آتنه و پوزئیدون ) گرفتار امواج و بادها می‌شود و می‌میرد. مِنلاس همسر هلن و برادر آگاممنون پس از اختلافاتی که میانِ او و برادرش رخ می‌دهد با دردسر فراوان سرانجام به یونان می‌رسد. آخیلوس در هنگام فتح شهر توسط پاریس پسر شاه تروآ کشته می‌شود.

اما اواسط دهه‌ی هشتاد اوج آشنایی من با شعرهای احمدی بود. دانشجویی بیست ساله بودم که آن کتابِ مشکی رنگ ساعت ۱۰ صبح بود او در سال ۱۳۸۵ حسابی مرا به خود جلب کرد. این نخستین مجموعه شعرِ مستقلی بود که من از ایشان خواندم. زبان ساده، تصویرسازی‌های غالبا بدیع و عواطفِ شاعرانه‌ی او در میانِ سطرهایش برایم جذاب بود. همین‌ آشنایی باعث شد که برای مدتی هوادار شعرهایش باشم و چند کتابِ دیگر او را نیز خریدم. فکر می‌کنم این احساس و رابطه با شعرهای احمدی سه چهار سالی در من و شاید خیلی از هم‌نسلی‌های من پُر رنگ بود. احساس و رابطه‌‌ای که رفته‌رفته رنگ باخت. شاید چون فردی مانندِ من انتظاراتش از شعر دچار تغییراتی شد و دیگر شعرهای او نمی‌توانست اقناعش کند. با گذشت زمان تعدادِ کتاب‌های شعرِ منتشر شده از ایشان به‌قدری زیاد شد که گاهی وقتی به کتابفروشی می‌رفتم دیگر حتی رغبتی به برداشتن و ورق زدنشان نداشتم. احساس می‌کردم اگر یک یا دو تا از کتاب‌هایش را بخوانم همه را خوانده‌ام. این بلایی بود که بر سرِ من به‌عنوان یکی از خوانندگانش آمده بود با این‌حال او یک شاعر بود آن‌هم نه از جنسِ معمولی‌اش! می‌دانستم و قبول داشتم که شاعر بزرگ و تاثیرگذاری است اما دیگر برایم تکراری شده بود. دیشب وقتی که بعد از چند سال داشتم این چهار کتاب را ورق می‌زدم و می‌خواندم با خودم گفتم او از جمله شاعرانی است که در کوشش‌هایی موفق، شعر فارسی را به نثر محض و در واقع به لحظه‌لحظه از زندگی روزمره‌اش نزدیک کرده است، شاید علت پُرکاری‌اش نیز همین بود. اشیا در شعر او مانندِ خودِ زندگی زنده بودند و روابطِ میانِ آن‌ها هر لحظه می‌توانست آشنایی‌زدایی‌هایی بدیع را برای خواننده‌اش پدید بیاورد. تاثیر او بر شاعران پس از خود چه در شکلِ شعرنویسی‌شان و چه در محتوا غیرقابل انکار است. تاثیری که پس از مرگِ او و با بررسی عمیق‌تر و جدی‌تر آثارش شاید بیش‌تر و بهتر بتوان از دامنه و حدود آن صحبت کرد. احمدرضا احمدی با صدایی متفاوت و انبوهی از شعرهایی که نوشت جزوِ شاعران ماندگار شعر جدید فارسی در قرن چهاردهم شمسی است. تعدادی از شعرهای ایشان را بخوانیم: (( به کجا رفتند )) به کجا رفتند آن دخترانی که سراسیمه در ازدواج دفن شدند آیا لبخندِ آنانِ را در آینه‌ی غروب به یاد داری؟ کوچه‌ی خلوت شنیدنِ صدای دو سه پرنده که در جهیزیه‌ی آن دختران مخفی شده بودند ما را به فصلی می‌رساند که در حدسِ ما در تقویم نبود چه زود آن دختران در ماتم و خوشه‌های انگور دفن شدند یکی حلقه‌ی طلا را در چاهِ آب انداخت یکی حلقه‌ی طلا را برای مُردن نوشید آنان که هنوز زنده مانده بودند رویِ خاکسترهای گرم نشسته بودند اتتهای کوچه را نگاه می‌کردند که دامادان بازگردند و به خانه بازگردند. (( آب‌ها )) آب‌های دلپذیر را که در شیشه‌هایی به رنگِ سبز انباشته کرده‌ایم - من در کنار این شیشه‌های سبز جاودان شدم. دریا را از دستانم دور می‌کردم که فصلِ تابستان به پایان برسد. از آن تابستان به یاد داشتم که گندم‌ها به کودکان آغشته می‌شد - شعرها که کم‌رنگ می‌شد و ما نمی‌توانستیم تفاوتِ غزل و قصیده را بدانیم. خواب‌های داشتیم که کش‌دار می‌شدند و کنارِ بسترم می‌پوسید. ملافه‌ها تخمیر می‌شدند و اتاق انبوه از بوی شرابِ مانده می‌شد. می‌خواستم ماهیانِ دل‌آرام به خواب خویش رهسپار کنم. اما ماهیان از نامِ دریا دور می‌شدند. بارانِ آن‌روزها بر ماهیان و گلدان‌های شمعدانی سیطره داشت. دیگر نمی‌خواستیم به خانه بازگردیم. خانه همان غمناکی بود - خانه همان غروب‌های کش‌دار - خانه همان کودکان نزار و گرسنه - خانه همان دستانی که در آفتاب می‌پوسید دیگر نمی‌توانستم دیگر نمی‌خواستم خانه را از دور به‌جا آورم. (( گاهی گُل است )) گاهی گُل است گاهی بوی اقاقیا از پیشانی بر زمین می‌ریزد. از اعماقِ آب خبر نداریم هنگامِ دیدار چهره در آب برکه زمان مبهم و نادر می‌شود دورانِ گیلاس‌ها بر درختان نادر بود پس از هر باد برگ‌ها و گیلاس‌ها را از زیرِ درختان جمع‌آوری می‌کردیم رویای پرپر شده‌ی ما بر جای گیلاس‌ها بر شاخه‌ها گاهی سوسو می‌زد می‌گفتیم: آتش بیفکنیم همه‌ی سایه‌های درختان همه‌ی پیرهن‌های سفید کفش‌های سیاه را بخشایش کنیم. #یادداشت #محمدعلی_حسنلو #احمدرضا_احمدی @mali_pendulum

photo content

اما اگر از این موضوع که بر سرتاسر کتاب سایه افکنده است بگذرم صفاتی چون شجاعت، کینه، حسادت، گذشت، طمع، پستی و . . . که در میان جنگاوران خود را بروز می‌دهد از دیگر موضوعاتی است که نظر خواننده را به خوب جلب می‌کند. صفاتی که در این اثر کهن با قدمتی بیش از دو هزار سال نشان می‌دهد که تمامی آن‌ها به‌خاطر داشتن همین صفات انسانی است که در مقابل خدایانی با عمر جاودان متمایز شده‌اند. اوج بروز این صفات را می‌توان در آخیلوس که مادرش تتیس الهه است و پدرش پادشاه مشاهده کرد. آخیلوس که از بی‌احترامی شاهِ آخایی آگاممنون رنجش خاطر پیدا کرده است و حاضر به جنگ با مردم تروآ نیست ناگهان پس از مرگ پاتروکل ( صمیمی‌ترین دوستش ) به دست هکتور وجودش سراسر کینه و خشونت و انتقام می‌شود. جانِ هکتور را با تمام قدرت می‌گیرد و در کمال پستی با جنازه‌ی اورفتار می‌کند. اما در مقابل جنازه‌ی دوستِ عزیزش پاتروکل را با رعایت آئین لازم دفن می‌کند. موهای طلایی سرش را می‌بُرد و خود به رسم آن‌زمان برای خاکسپاری دوستِ عزیزش پیش‌قدم می‌شود. مرگ و فقدان دوست کاری کرده است که جز عطش انتقام چیزی قدرت التیام بخشیدن به او را ندارد. حتی پس از انتقام نیز بر پیکرِ بی‌جان دوست سخت می‌گرید و می‌موید. با تمامِ این‌ها او سرانجام دلش نرم می‌شود و به فرمان خدایان تن به خواسته‌ی پدر هکتور پریام شاه تروآ می‌دهد و خطاب به او می‌گوید: (( پیش از آن‌که از من درخواست کنی بر سر آن بودم هکتور را به تو باز دهم. )) آخیلوس در حالی وادار به کشتنِ هکتور می‌شود که می‌داند خودش نیز به‌زودی با تیر یکی از پسران پریام خواهد مُرد با این‌حال او که دارای مقامی نیمه خدایی بود در برابر تصمیمِ خدایان سر تسلیم فرود می‌آورد. تمامِ قصه این است انسان‌ها می‌دانند که چه سرنوشتی انتطارشان را می‌کشد اما هم‌چنان ادامه می‌دهند. خواندن کتاب ایلیاد اگرچه از کلیت ماجرای آن خبر داشتم هم برایم جزییات بیش‌تری از این قصه‌ی حماسی کهن را روشن کرد و هم برایم لذت‌بخش و شورانگیر بود. غیر از این دو مورد که ذکر کردم حتما موارد دیگری هم هست که بعدها شاید با تعمق بیش‌تر و بررسی از زوایایی دیگر بدان پرداختم. ۱۲ تیر ۱۴۰۲ #یادداشت #محمدعلی_‌حسنلو @mali_pendulum

photo content