en
Feedback
اشوosho

اشوosho

Open in Telegram
7 513
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-8330 days
Posts Archive
انسان دارای سه منبع انرژی است. يكی بدن است، ديگری ذهن و سومی قلب، در نقطه ای كه اين سه جريان باهم تلاقی می‌كنند و به هم می‌پيوندند و با هم يكی می‌شوند، چهارمی پديد می‌آيد. اين چهارمی را نه بدن، نه ذهن و نه قلب است، از اين رو آن را تنها، "چهارمی" (turia) می‌نامند.به آن نام ديگری نداده‌اند. و پديد آمدن چهارمی سر آغاز معنويت و دگرگونی و سرآغاز زندگی واقعی، راست و درست، جاودان و الهی است. اين سه جريان در همه وجود دارد. اما آنها به هم پيوسته نيستند.  در واقع آن‌ها هر يک در مسيری متفاوت حركت می‌كنند. ذهن تو را به سويی می‌كشد، قلب به سويی ديگر و  بدن راه خود را می‌رود. آن‌ها هرگز با هم به توافق نمی‌رسند. اگر تو فعاليت‌های درونی خود را به تماشا بنشينی، شگفت زده خواهي شد!  بدن می‌گويد: بس است ديگر نخور، دارم بالا مياورم!   اما ذهن پافشاری ميكند: اين خيلی خوشمزه است؛ فقط يه خورده ديگر...! و قلب می‌گويد: اين خيلی زيباست. ذهن می‌گويد تو خيلی نادانی، احمقی، ديوانه‌ای.  هر زمان قلب گرفتار عشق ميشود ذهن ميگويد تو كور شده ای.  قلب در هر جهتی حركت می‌كند،  ذهن در آن ايرادی می‌يابد.  آن‌ها در دنيايی متفاوت به سر می‌برند. هدف مراقبه آن است كه: به اين نيروهای ناموفق كمک كند تا بهم بپيوندند و با هم هماهنگ شوند. آن گاه تو سرشار از انرژی می‌شوی،  زيرا تمام آن انرژی‌هايی كه در دشمنی باهم بی جهت به هدر می‌رفتند حالا در اختيار تو قرار می‌گيرند.  و اين همان انرژی است كه به بال‌های تو تبديل می‌شود و تو را به فراسو میبرد. #اشو @oshoe

مسیحیان به‌ این پندار ادامه می‌دهند كه: رستگاری توسط مسیح پدید می‌آید. هنوز كه روی نداده است. دنیا همانگونه باقی است!!! دوهزار سال از مصلوب شدن مسیح می‌گذرد، ولی ما به‌ این امید بسته‌ایم كه كس دیگری رنج می‌برد و ما به سرور می‌رسیم!!!! نه.... هر انسانی باید صلیب خودش را بردوش كشد. مسیح مصلوب شد، او به مقصد رسید. تو نمی‌توانی برسی. تو باید خودت از آن مصلوب‌ شدن گذر كنی. و مصلوب شدن ‌این است كه: خشم وجود دارد، شهوت وجود دارد، طمع وجود دارد، حسادت وجود دارد. با ‌این‌ها چه می‌كنی؟ جامعه می‌آموزد كه قطب متضادی بیافرین. طمع وجود دارد، پس آن را سركوب كن و ذهنی بی‌طمع بساز. خشم وجود دارد، پس سركوبش كن. خشمگین نباش. انرژی را فرو بده و لبخند بزن. چه اتفاقی می‌افتد؟ خشم به انباشته‌ شدن در درون ادامه می‌دهد و تو خشمگین‌تر و خشمگین‌تر می‌شوی، زیرا انرژی بیشتر و بیشتری به‌عنوان خشم در درون انباشته می‌گردد، انرژی شدیدی كه سركوب شده است. این انرژی، منبع ناخودآگاه تو می‌گردد و تو در برابر ‌این خشم به لبخندزدن ادامه می‌دهی. آن لبخند دروغین می‌شود، زیرا وقتی كه در درون خشم در می‌زند، تو چگونه می‌توانی لبخند بزنی؟ می‌توانی لبخند بزنی، ولی آنوقت لبخندی ساختگی خواهد بود. راه دیگری وجود ندارد زیرا تو در خشونت، در خشم، در طمع و در شهوت زندگی می‌كنی. راه از جایی كه تو وجود داری آغاز می‌شود، فقط از آنجا شروع می‌شود. من به شما نخواهم گفت كه بی‌طمعی را در مقابل طمع ‌ایجاد كنید، من به شما می‌گویم كه تماماً طمع‌كار باشید، ولی با ذهنی تماماً هشیار خشن باشید، خشمگین باشید، ولی تمامیت داشته باشید تا تماماً رنج ببرید، تا بتوانید تمامی ‌زهر آن را احساس كنید. تو باید از ‌این آتش عبور كنی. هیچ‌كس دیگر برای تو نخواهد گذشت، وكالت‌ دادن ممكن نیست! تو باید از آن عبور كنی، و تو همیشه می‌پنداری كه دیگری از آن عبور خواهد كرد. تو باید بازگردی زیرا كه رویاها نمی‌توانند تو را به جایی ببرند. فقط می‌توانند تو را به امید و ناكامی‌هدایت كنند، ولی هیچ چیز واقعی توسط آن‌ها روی نمی‌دهد. ولی نكته‌ی مرا به یاد داشته باش كه تو نمی‌توانی تقلید كنی. باید از میان رنج عبور كنی. راهش رنج بردن است. رنج تو را پالایش می‌دهد، تو را هشیار می‌سازد. هرچه هشیارتر باشی، خواهش كمتری داری اگر كاملاً هشیار باشی، هیچ خواسته‌ای پدید نمی‌آید، و مراقبه چیزی جز هشیاری كامل نیست. @oshoe #اشو

#سوال_از_اشو:  انسان به چه دلیل رنج می برد ؟ #پاسخ: انسان به دلیل تمناهایش رنجور است تمنای مالکیت چیزی که: اساساً به تملک در نمی آید، و تمنای نگه داشتن ابدی چیزهایی که اساساً ناپایدارند مهمترین این چیزها نفس است و شخصیت او اما همە چیزها گذرا هستند همه چیز تغییر می‌کند مگر خود تغییر در واقع ، هیچ چیز وجود ندارد، زیرا هرچیزی ، یک روند و جریان است،به محض آنکه کسی تلاش می‌کند چیزی را تملک کند، آن چیز لیز می‌خورد و میرود خود مالک نیز مدام لیز می‌خورد و می‌رود ! علت دل‌مردگی و علت رنجوری، همین توهمات است اینها را خوب بشناس اگر این حقیقت را بفهمی، هیچگاه رنجور نمی‌شوی، زیرا با فهم این نکته، ریشه رنج را از زمین بیرون کشیده ای . #اشو @oshoe

اگر دیدگانی برای دیدن داشته باشی، می‌بینی که زندگی پی در پی به سویت می آید. حیات چون رگباری بر تو می بارد ولی تو زندانی گذشته‌ها هستی، تقریبا در نوعی گور گیر کرده ای و بی احساس شده ای، بخاطر بزدلی، حساسیت‌ات را از دست داده ای حساس‌ بودن به معنی درک تازگی است. و آنگاه که نور و هیجان تازه، بخشش تازه و ماجراجویی تازه بر می‌خیزد و تو به سمت ناشناخته قدم بر میداری بدون آنکه بدانی به کجا می روی، ذهن تصور می کند این کار دیوانگی است. ذهن می اندیشد: ترک قدیمی منطقی نیست. اما هستی همیشه تازه است. به خاطر بسپار : هر چیز تازه ای که به زندگی وارد می شود پیامی از طرف هستی است. اگر تو آن را بپذیری، مذهبی هستی و اگر آنرا رد کنی، غیر مذهبی انسان به کمی استراحت نیاز دارد تا تازه را بپذیرد. کمی پذیرش و آغوش بازتر برای دادن اجازه ورود به تازه، این كل معنی نماز یا مراقبه است؛ اجازه دهید تمام هستی به درونتان بیاید، تو آماده پذیرش می‌شوی و می‌گویی: «بیا» می‌گویی: «منتظرت بودم، منتظر و اکنون خوشحالم که بالاخره آمدی.» همیشه تازه را با شادی بسیار پذیرا باش. حتی اگر گاهی تازه تو را متقاعد نمی‌کند، هنوز ارزشمند است. حتی اگر ماهی تازه تو را بسوی چاله هدایت کند، هنوز قابل توجه است. چون که از طریق اشتباهات، شخص یاد می‌گیرد و از طریق مشکلات رشد کرده و تکامل می‌یابد. تازه ممکن است مشکلاتی در پی داشته باشد. شاید به این دلیل کهنه را انتخاب می کنیم، چون مشکلاتی به دنبال ندارد. کهنه، تسلی بخش و پناهگاه است و در صورتیکه تازه کاملا و عيمقا پذیرفته شود، تو را تغییر خواهد داد. تو نمی توانی تازه را به زندگی‌ات بیاوری، بلکه خود خواهد آمد. تو نمی توانی آن را قبول یا رد کنی. اگر ردش کنی چون سنگ بی جان و خرد، باقی میمانی، و اگر آن را بپذیری، گل می شوی، شکوفا میشوی، و این شکوفایی جشن است. تنها ورود تازه می تواند تو را تغییر دهد. راه دیگری برای تغییر نیست. به خاطر بسپار : تازه کاری با تو و تلاشت ندارد اما این عمل به معنی توقف فعالیت نیست، بلکه به معنای عمل بدون خواسته بدون راهنمایی و بدون تمایل به گذشته است. #اشو @oshoe

گوش دادن بسیار دشوار است. گوش‌سپردن یعنی، بودن در اینک‌اینجا گوش‌سپردن یعنی، بدون افکار بودن. گوش سپردن یعنی هشیار و گوش‌به‌زنگ بودن اگر این شرایط برآورده شوند، فقط آنوقت است که گوش سپرده‌ای ذهن مانند یک دیوانه، دیوانه‌ای غارتگر، در درون به کار خودش ادامه می‌دهد. ذهن هزار و یک فکر را به هم می‌بافد و در سراسر دنیا در حرکت است در گذشته، در آینده چگونه می‌توانی گوش بدهی؟ و به هرآنچه که گوش بدهی، ابداً گوش‌ دادن درست نخواهد بود. تو چیزی را خواهی شنید که ابداً‌ گفته نشده است، تو همیشه آنچه را گفته شده از دست می‌دهی. زیرا که تنظیم نخواهی بود. البته کلمات را خواهی شنید، زیرا که ناشنوا نیستی، ولی فقط این مقدار به معنی گوش‌دادن نیست. گوش سپردن خوب، معمولاًً یعنی  شنیدن در وضعیت پذیرش، یک پذیرش عمیق. وقتی می‌شنوی، اگر در حالت بحث‌کردن باشی، اگر در حال قضاوت کردن باشی،‌ اگر بگویی: “بله،‌ این درست است چون با ایدئولوژی من جور است؛ و این درست نیست زیرا از نظر منطقی برای من جاذبه ندارد. این درست است؛ آن درست نیست. این را می‌توانم باور کنم؛ آن را نمی‌توانم باور کنم….” اگر پیوسته در درونت نکات را دسته‌بندی کنی، می‌شنوی ولی خوب گوش نمی‌دهی. و طوری می‌شنوی که ذهن گذشته‌ات در آن مداخله می‌کند آنکه قضاوت می‌کند کیست؟ این تو نیستی، گذشته‌ات است. چند چیزی خوانده‌ای، چیزهایی شنیده‌ای، برای چند چیز شرطی شده‌ای. این گذشته است که پیوسته مداخله می‌کند. گذشته می‌خواهد خودش را جاودانه سازد. به هیچ چیز اجازه نمی‌دهد که در کار خودش مداخله کند. ذهن به هیچ چیزِ جدید اجازه نمی‌دهد؛ فقط چیزهای قدیمی را که با آن جور است مجاز می‌دارد. سنّت یهودی می‌گوید: "لخت کردن گوش‌های" اگر واقعاً گوش‌هایت را باز کرده باشی و در درون هیچ اختلال و تداخلی وجود نداشته باشد، و هیچ انحرافی از هیچ‌کجا وجود ندارد، نه‌تنها گوش‌هایت را باز کرده‌ای، قلبت را نیز گشوده‌ای. و اگر آن بذر وارد قلب بشود، دیر یا زود یک درخت خواهد شد، دیر یا زود شکوفه خواهد داد. شاید قدری طول بکشد تا یک درخت بشود. باید منتظر فصل مناسب بشود، فصل بهار باید فرا برسد، ولی یک درخت خواهد شد. اگر حقیقت را شنیده باشی، از آن اطاعت خواهی کرد. برای همین است که ذهن به تو اجازه نمی‌دهد که حقیقت را بشنوی، زیرا ذهن از این واقعیت آگاه است که وقتی حقیقت شنیده شود، هیچ راهی برای فرار وجود ندارد. پس اگر بخواهی فرار کنی، بهتر است که حقیقت را نشنوی. وقتی حقیقت شنیده شود، در آن گرفتار می‌شوی؛ دیگر راهی برای فرار نیست. چگونه می‌توانی فرار کنی وقتی که بدانی حقیقت چیست؟ آنگاه خودِ این پدیده که می‌دانی حقیقت چیست، انظباطی را در تو خلق خواهد کرد. شروع می‌کنی به دنبال کردن آن و این چیزی نیست که بر خودت تحمیل کنی؛ خودش از راه می‌رسد قفل‌های گوش‌ را باید حذف کرد. قفل‌های گوش کدام‌اند؟ قفل اصلی گوش ترس از حقیقت است. تو از حقیقت وحشت داری ـــ علی‌رغم اینکه چه بگویی، علی‌رغم اینکه بارها و بارها بگویی، “می‌خواهم حقیقت را بشناسم.” تو به این سبب از حقیقت وحشت داری که در دروغ‌ها زندگی کرده‌ای. و تو چنان به مدت‌هایی زیاد در دروغ‌ها زندگی کرده‌ای که تمام آن دروغ‌ها می‌ترسند و می‌لرزند اگر حقیقت بیاید، همگی اینها باید تو را ترک کنند. آنان صاحب و مالک تو شده‌اند. درست همانطور که تاریکی از نور وحشت دارد، دروغ‌ها نیز از حقیقت وحشت دارند. لحظه‌ای که به حقیقت نزدیک شوی، ذهن بسیار مختل می‌شود. آشوب و هیاهو و گردوخاک زیادی ایجاد می‌کند و چنان ابرهایی در اطراف تو خلق می‌کند تا تو نتوانی بشنوی که حقیقت چیست این قفل‌های گوش را باید حذف کرد. قفل اصلی ترس است. تو در ترس قفل شده‌ای. بودا گفته است که تا وقتی نترس نشده‌ای، به حقیقت نخواهی رسید. و نگاهی به مذاهب خود بیندازید، ببیند که چه کرده‌اید! اساس تمامی این به اصطلاح مذاهب شما ترس است. و از طریق ترس هیچ راهی برای رسیدن به حقیقت وجود ندارد؛ فقط نترس‌بودن است که می‌داند حقیقت چیست. وقتی در کلیسا زانو می‌زنی یا در معبد نزد یک مجسمه یا کتابی مذهبی سر خم می‌کنی، این تعظیم و تکریم تو از کجا می‌آید؟ فقط درون را تماشا کن ـــ و فقط ترس و ترس را خواهی یافت. هیچ اعتقاد و ایمانی از ترس ناشی نمی‌شود ولی این به‌اصطلاح ایمان شما ریشه در ترس دارد. برای همین است که یافتن انسانی که ایمان داشته باشد در این دنیا بسیار نادر است، زیرا ایمان فقط وقتی رخ می‌دهد که ترس ازبین رفته باشد. ایمان فقط در مرگ ترس پدید می‌آید. ایمان یعنی اعتماد و توکل. انسان ترسو چگونه می‌تواند اعتماد کند؟ او همیشه در حال فکر کردن است، برای اعتماد نیاز به شهامت داری. برای توکل‌کردن نیاز به جرات و شهامت است @oshoe #اشو #اوشو

نیت بودا این نبوده است که بودیسم را ایجاد کند. و یا مذهبی سازمان یافته را ایجاد کند. او حتی در 25 قرن پیش هم هرگز مذهبی سازمان یافته خلق نکرد. لحظه‌ای که حقیقت سازمانی شود، به دروغ تبدیل می‌شود. مذهب سازمان یافته چیزی جز، سیاست کاری پنهان نیست، استثماری ژرف توسط رهبانیت. در این رهبانیت چه شانکارا چایارها باشند ، پیشوایان باشند، خاخام‌ها یا پاپ‌ها، تفاوتی ندارند. بودا از خود جانشینی برجانگذاشت. آخرین گفته‌های او چنین بود: (از من تندیس نسازید،کلام مرا گردآوری نکنید.من نمی‌خواهم نمادی باشم که مورد پرستش قرار می‌گیرد. ژرف‌ترین اشتیاق من این است که شما تقلید کننده نباشید. من مایل نیستم شما بودایی باشید، زیرا نیروی بالقوه‌ی شما ،بودا شدن است.) در این جمله آزادی بزرگی نهفته است. او مایل نیست مرشد کسی باشد، او فقط می‌خواهد یک دوست باشد. حقیقت آزادی می‌آورد. مراقبه آزادی می‌آورد. آزادی از کلام‌های پوسیده، آزادی از تشویش، از سردرگمی، حقیقت سکوت می‌آورد. حقیقت زندگی شما رقصی را می‌آورد، آوازی تازه، یک موسیقی جدید، روشی تازه از زندگی در  عشق. هیچ روش سازمان یافته‌ای شما را به عشق رهنمون نخواهد کرد. در طول قرن‌ها مردم تنها مقلد بوده‌اند، با تقلید کردن و انجام فرائض و دستورات خاص شما هرگز مسیر درست را پیدا نخواهید کرد. حتی به انحراف هم کشیده خواهید شد. شما اگر بودا نشوید در زندگی هیچ معنایی نخواهید یافت. برای انسان ننگ است که پیش از مردن یک بودا نشود. بیایید پیمانی عمیق ببندیم -نه با کسی، بلکه با خویشتن: که هر نفسی می‌کشیم برای آن مقصد غایی باشد، تا که نوری جاودانه باشیم ، نیلوفری آبی که تماما شکفته باشد. هرگز یک بودا نخواهید شد تا خود را نشناسید . باز هم می‌گویم ، راه بودا شدن از خودشناسی ژرف میگذرد نه با تقلید. #اشو @oshoe

مردم عادی وقتی كه تنها هستند خوشحال نيستند. احساس تهی بودن می كنند. احساس می كنند چيزی كم دارند. نمی توانند مدتی طولانی در تنهايی به سر برند. حتی يک ساعت كوتاه برايشان چندين ساعت به نظر می آيد. آنان به روابط عاطفی پناه می‌برند. اما رابطه عاطفی نوعی گريز از خويش است. يک ارتباط حقيقی نيست. مرد و زن به اين دليل در عشق هم می‌افتند كه از تنهايی درآيند. ارتباط حقيقی چيزی كاملا متفاوت است. در ارتباط حقیقی، تو نمی‌كوشی از خودت بگريزی. خودت را همانگونه كه هستی دوست می داری. تنهايی ات را دوست داری. از آن لذت می‌بری و هرگاه فرصتی يافتی به سوی آن میروی. اما در تنها بودن تو چنان شادمانی فراوانی ايجاد می‌شود كه: چاره ای جز سهيم شدن آن با ديگران نداری. شور و شادماني تو همچون باری بر روی دوش يا همچون ابری پرباران است. ابر پر باران بايد كه ببارد. فرقی نمی‌كند كه آيا درختان تشنه باران هستند يا نه. بايد كه ببارد. بايد كه خودش را خالی كند. يادت باشد كه بزرگترين بار زندگی بار شادمانی است. تو می‌توانی بار همه چيز را با خود حمل كنی ولی بايد بار شادمانی را بر زمين بگذاری و آنرا ميان همه تقسيم كنی. بار شادمانی سنگين‌ترين بار است. شيرين و خوشايند اما كوهی از بار است. نمی‌توانی آنرا به تنهايی به دوش بكشی. به دوستانی نياز داری تا با تو شريک شوند. آنگاه ارتباط،‌ حقيقی و مثبت می‌شود. تو در عشق نمیفتی، در عشق به پا میخيزی. #اشو @oshoe

تمنای کسی بودن و کسی شدن به شدت منفی ست نفس ، سرچشمه همه حقارت‌هاست اما حقه‌ی آن ظریف است زیرا نفس، وعده‌ی عزت و بزرگی می‌دهد
تمنای کسی بودن و کسی شدن به شدت منفی ست نفس ، سرچشمه همه حقارت‌هاست اما حقه‌ی آن ظریف است زیرا نفس، وعده‌ی عزت و بزرگی می‌دهد. اما در انتها فقط حقارت را نصیبت می‌کند از این حقیقت رمزگشایی کن و آن را به روشنی فهم کن کسی که بر حسب عزت و بزرگی می‌اندیشد، همواره حقیر می‌ماند زیرا این‌ها دو روی یک سکه‌اند بذرهای عزت و بزرگی را که بپاشی ، محصول حقارت و درماندگی درو می‌کنی اشتیاق بزرگی و عزت را در دل پروراندن در انتها به حقارت می‌کشاندت و هر آن چه که دوزخی‌ست، در این حقارت گرد آمده است #اﺷﻮ @oshoe

پس از سال‌های سال تجربیات مختلف در مدیتیشن به این نتیجه رسیده‌ام که:  دو لایه باید در وجود شما کاملاً شکسته شود. خنده‌ها و شادی‌هایی که در وجود شما انباشته شده‌اند. زندگی‌های پی در پی از درد و غم باعث انباشته و سخت شدن این لایه در و جودتان شده است. در صورتی که بتوانید از شر این دو لایه خلاص گردید، برای اولین بار خود واقعی‌تان را پیدا خواهید کرد. در صورتی که یک مرد شروع به گریستن کند احتمالا به او می‌گویید: «این چه کاری است که می‌کنی؟ باید از خودت خجالت بکشی، مگر بچه شده‌ای که داری گریه می‌کنی؟» کافی است امتحان کنید روزی در خیابان شروع به گریه کردن کنید پس از مدت کوتاهی افراد زیادی دور شما جمع می‌شوند و شروع می‌کنند به دلداری دادن شما که هر چه اتفاق افتاده فراموش کن. دیگر گریه بس است اصلاً هیچ کدام نمی‌دانند که چه اتفاقی برای شما رخ داده است ولی بدون استثنا همگی توصیه می‌کنند که: «گریه نکن!» علت اصلی این است که اگر شما به گریه کردن ادامه دهید آنها نیز شروع به گریستن می‌کنند زیرا آنها نیز پر از غم و اندوه هستند و آماده‌اند تا منفجر شوند. در اصل گریستن نیز درست مانند خندیدن نشانه سلامتی است. امروزه دانشمندان کشف کرده‌اند که خندیدن و گریستن نه تنها از لحاظ فیزیکی بلکه از نظر ذهنی و روانی نیز باعث سلامتی انسان می‌شوند. ولی متأسفانه انسان امروزی بیش از حد جدی شده است و نمی‌تواند به طور کامل و از ته دل بخندد. اگر شما به عنوان مد‌تیشن بدون دلیل شروع به اشک ریختن و گریستن کنید... هیچ کس آن را درک نمی‌کند. اشک ریختن هرگز به عنوان مد‌تیشن مورد قبول واقع نشده است ولی بدانید که: گریستن نه تنها نوعی مد‌یتیشن است بلکه نوعی دارو نیز به حساب می‌آید. پس از مدتی گریستن چشمان شما شفاف‌تر خواهند دید و حتی دید درونی واضح تری نیز خواهید داشت. تمامی آنچه انسان‌های امروز به آن نیاز دارند: پاک‌سازی دل‌ها از تمامی تیرگی‌های گذشته است و خندیدن و گریستن هر دو به خوبی این کار را انجام می‌دهند. گریستن باعث می‌گردد تا تمامی دردهایی که به صورت پنهانی در درون شما وجود دارند بیرون ریخته و خالی شوند و خندیدن سبب می‌شود تا تمامی موانعی که بر سر راه شادی و سرور شما قرار دارند از میان برداشته شوند. #اشو @oshoe

هر چه را که به تمامیت جسته باشی، به دست می آوری فکرها ، هنگامی که متمرکز شوند، به چیزها تبدیل می شوند همان طور که رود دریا را پیدا می کند،  روح‌های تشنه نیز راە را می یابند اما تشنگی ات باید شدید باشد،  تلاشت باید خستگی ناپذیر باشد،  انتظارت باید بی منتها باشد وبا تمام وجود بخواهی و همه این تشنگی ها ، کارها ، انتظارها و خواستن ها، در یک کلمه کوچک میگنجد. وآن کلمه نیایش است اما نیایش کاری نیست که انجامش بدهی، نیایش ، یک عمل نیست،  نیایش چیزی است که در آن واقع می شوی نیایش، یک حس است، روح است. #اشو @oshoe

ساختار کل زندگی ما چنان است که به ما آموخته اند: تا وقتی به رسمیت شناخته نشده ایم، کسی نیستیم؛ بهایی نداریم. خود عمل کار مهم نیست، اما شهرت اهمیت دارد. و این وارونه کردن چیزهاست.  کار باید مهم باشد، باید لذت در خود کار باشد تو نباید کاری کنی که سری توی سرها در بیاوری، بلکه باید از خلاق بودن خودت لذت ببری، تو کار را به خاطر خود کار دوست داشته باشی، این باید شیوه نگاه کردنت تو به پدیده‌ها باشد.  اگر عاشق کار بودی،  به آن کار دست بزن، طلب شهرت نکن، اگر زمینه آن فراهم شد، با آغوش باز آن را استقبال کن؛ اگر نشد به آن فکر نکن‌. رضایت خاطر تو باید در کار باشد.  و اگر هر کس همین هنر ساده عشق ورزیدن به کارش را بیاموزد. هر کاری که هست ، و بدون طلب شهرت آن لذت ببرد، ما دنیای زیباتر و مسرورواری خواهیم داشت‌. اما دنیا تو را در قالب فلاکت‌باری محبوس ساخته است آنچه میکنی مطلوب است، نه به این دلیل که به آن عشق می‌ورزی و آن را به گونه ای عالی به انجام می‌رسانی بلکه به این دلیل که دنیا آن را به رسمیت می‌شناسد، و به آن پاداش می‌دهد و تو را به دریافت مدال طلا و جایزه نوبل مفتخر میسازد. آنها کل ارزش ذاتی خلاقیت را از میان برده اند و میلیون‌ها انسان را به نابودی کشیده اند. چرا؟  چون تو نمی‌توانی به میلیون‌ها نفر از مردم جایزه نوبل اهدا کنی‌. اما تو در همه عشق به شهرت ایجاد کردی این است که هیچکس نمیتواند با آرامش خاطر و سکوت و لذت به کارش بپردازد. زندگی از چیزهای ساده و کوچکی تشکیل یافته است. برای آن چیزهای کوچک و پیش پا افتاده هیج پاداشی نیست.  نه عنوان و مقامی از جانب سردمداران و نه دیپلم افتخاری از سوی مراکز فرهنگی. #اشو @oshoe

خلاقیت یعنی: لذت بردن از هرکاری، حتی از مراقبه؛ انجام هرکاری با عشقی ژرف اگر عشق بورزی و این سالن سخنرانی را تمیز کنی، ایـن کاری خلاق است. اگر بی عشق عمل کنی، آن وقت مسلماً این کاری شاق است؛ وظیفه ای است که باید هر طور شده به آن عمل کرد. این کار تحمیلی است. بعد دوست داری وقت دیگری خلاق باشی. در آن برهه از زمان تو چه خواهی کرد؟ آیا کار بهتری سراغ داری؟ آیا فکر میکنی اگر به نقاشی بپردازی، خود را خلاق احساس خواهی کرد؟ اما نقاشی کردن درست به اندازه تمیز کردن کف زمین کاری معمولی است. تو رنگ ها را برروی بوم نقاشی می مالی یا پرتاب میکنی ـ اینجا هم تو زمین را می شویی و ته میکشی. فرقش چیست؟ احساس میکنی حرف زدن با یک دوست جز وقت تلف کردن نیست و دوست داری یک کتاب بی نظیر بنویسی تا خلاقیت خود را نشان بدهی؟ اما یک دوست آمده! کمی گپ زدن چقدر سرگرم کننده و زیباست ـ معطل چه هستی، خلاق باش! #اشو @oshoe

آدولف هیتلر در شرح زندگی نامه اش در کتاب "نبرد من" نوشته است: اگر میخواهید فرمانروا باشید همیشه کشور را در رعب و وحشت نگه دارید، همیشه کشور را در این هراس نگه دارید که همسایه قصد حمله دارد و دولتهایی در پی فراهم سازی مقدمات جنگ هستند و آماده هجوم میشوند. همیشه شایعه سازی کنید. هرگز مردم را در راحتی و آرامش رها نکنید، چون اگر مردم در راحتی و رفاه باشند، تـوجهی بـه سیاستمداران نمی‌کنند. وقتی مردم کاملاً در رفاه باشند، سیاستمداران بی اهمیت میشوند. ولی اگر مردم در ترس باشند، سیاستمداران قدرتمند مـی‌شـوند. بـه هـنـگـام وقوع جنگ سیاستمداران مقتدر می‌شوند، جنگ موقعیتی ایجاد میکند، فرصت‌هایی به وجود می آورد تا سیاستمداران بر مردم سلطه‌گری کنند و حاکم شوند. ذهن آدمی نیز دقیقا از همین شیوه برای تسلط بر انسان استفاده میکند.  و مراقبه چیزی نیست جز ایجاد شرایطی که در آن ذهن کمتر و کمتر اجازه عمل و تسلط داشته باشد. در چنین شرایطی شما آن چنان نترس، آن چنان عاشق، آن چنان آرام و آن چنان با وقایع یکی می‌شوید که ذهن چیزی برای گفتن نخواهد داشت. سرانجام ذهن کم کم عقب می نشیند و فاصله بین شما و آن بیشتر و بیشتر می‌گردد تا روزی که ذهـن بـه کلی کنار  بکشد. آنگاه دیگر ترسی نخواهد بود و به جای آن عشق و آرامش خواهد بود و آن عشق وسیله ای خواهد شد به سوی خداوند. #اشو @oshoe

کمی به خودتان وقت بدهید و در پایان خواهید فهمید که این تنها زمانی است که واقعاً زندگی کرده‌اید. حتی اگر بتوانید یک ساعت از بی
کمی به خودتان وقت بدهید و در پایان خواهید فهمید که این تنها زمانی است که واقعاً زندگی کرده‌اید. حتی اگر بتوانید یک ساعت از بیست و چهار ساعت را به خودتان اختصاص دهید به مراقبه‌‌تان... به سکوت‌‌تان... فقط بودن... بدون انجام هیچ‌کاری...  و آموختن صبر...  در پایان زندگی تعجب خواهید کرد که بیست و سه ساعت دیگر کاملاً به هدر رفته است. #اشو @oshoe

جهنم را در کجای دیگر می‌توانی پیدا کنی؟ این وضعیت معمولی شماست . فکر نکن که جهنم جایی در اعماق زمین است جهنم تو هستی تو، ناهشیار، یعنی جهنم تو که ناهوشمندانه عمل می‌کنی؛ یعنی جهنم و چون مردمان بسیار زیادی از ناهوشمندی عمل می‌کنند دنیا همیشه در آشوب است .مردمان بسیار زیادی روی زمین روانپریش هستند. و تاوقتیکه روشن‌ضمیر نشده باشی، تو نیز روان‌پریش باقی می‌مانی، کم یا زیاد. مردمان ویرانگر بسیار زیاد هستند ، زیرا خلاقیت فقط وقتی ممکن است که هوشمندی تو بیدار شده باشد. خلاقیت یکی از عملکردهای هوشمندی است. مردمان ابله فقط می‌توانند ویرانگر باشند. و این چیزی است که ادامه دارد: مردم برای ویرانگری بیشتر و بیشتر آماده می‌شوند. این کاری است که دانشمندان شما می‌کنند،سیاستمداران شما می‌کنند. انسانها در طول اعصار بسیار به ویرانگری و نابودکردن یکدیگر بیشتر علاقه داشته تا زندگی کردن خودش و لذت بردن از زندگی به‌نظر می‌رسد که انسان وسواس مرگ دارد: هرکجا که انسان حرکت کند مرگ و نابودی با خودش می‌آورد. این جامعه‌ی روانپریش به سبب افراد روانپریش وجود دارد این دنیا زشت است زیرا شما زشت هستید!. شما زشتی خود را به این دنیا می‌بخشید و هرکسی سهمی در این انباشت زشتی و عصبیت دارد و دنیا بیشتر و بیشتر یک جهنم می‌شود. نیازی نیست که جای دیگری بروی؛ این تنها جهنمی است که وجود دارد. ولی می‌توانی از آن بیرون بیایی. با درک اینکه چگونه ذهنت کمک می‌کند که این جهنم را خلق کنی، می‌توانی آن را پس بکشی. و یک نفر هم که خودش را از خلق این جهنم پس بکشد و در ساخت آن همکاری نکند، اگر برعلیه آن عصیان کند؛ یک منبع بزرگ می‌شود برای آوردن بهشت روی زمین، یک دروازه برای بهشت می‌شود. نیازی نیست که به جهنم بروی، پیشاپیش آنجا هستی اینک نیاز داری به بهشت بروی. @oshoe #اشو

مراقبه یعنی سکوت، سکوتی آنقدر وسیع که تو تقریباً در آن ناپدید می شوی، هیچ صدایی و خواهشی نحواهی داشت مراقبه تلاش برای خنثی سا
مراقبه یعنی سکوت، سکوتی آنقدر وسیع که تو تقریباً در آن ناپدید می شوی، هیچ صدایی و خواهشی نحواهی داشت مراقبه تلاش برای خنثی سازی چیز هایی هست که جامعه در فکر کار گذاشته است. مراقبه یعنی بازگشت و تجربه مجدد معصومیت. #اشو @oshoe

سوال از اشو من در شصت سالگی‌ام و  يک سالک دو ساله هستم! از اينكه خويشتن را در جرگه‌ی لطف شما می‌يابم احساس بركت يافتن دارم. آيا تقدير چنين بوده؟ ولی چرا چنين دير در زندگی؟ آيا كودک من در باقی عمرم می‌تواند بالغ شود؟ چگونه؟ لطفاً كمک كنيد. #پاسخ   پرسشی كه كرده ای جنبه‌های بسيار دارد. در همين يک پرسش، پرسش‌های بسيار وجود دارد. نخست: می‌گويی در سن شصت سالگی، كودكی دو ساله هستی ، تا جايی كه به سلوک مربوط است. اين مرا به ياد يک سنت باستانی در شرق می‌اندازد. سنت چنين است كه ما عمر انسان را از لحظه‌ی تشرف او به سلوک شمارش می‌كنيم، نه از لحظه‌ی تولدش. زيرا تولد الزاماً به زندگی كردن نمی‌انجامد: بيشتر اوقات به زندگی نباتی ختم می‌شود. انسان‌هايی هستند كه كلم هستند و انسان‌هايی هستند كه گل‌كلم هستند، ولی تفاوت زيادی بين آنان نيست. كارشناسان می‌گويند كه گل‌كلم‌ها همان كلم‌ها هستند با مدارک دانشگاهی! ولی بيشتر انسان‌ها فقط زندگی نباتی دارند: زندگی نمی‌كنند، با آب‌های جاندار زندگی برخوردی ندارند. آنان تنفس می‌كنند، پير می‌شوند، ولی هرگز رشد نمی‌كنند. بين تولد و مرگشان يک خط افقی وجود دارد. اوجی از شادمانی وجود ندارد و از قله‌های درخشان سرور اثری نيست. اعماقی از عشق، آرامش و سكوت وجود ندارد. فقط يک خط افقی، يک روزمرگی بی پيچ و خم، از گهواره تا گور. هيچ رويدادی رخ نمی‌دهد. آنان می آيند و می‌روند. گفته شده كه بيشتر مردم فقط در هنگام مرگ درمی‌يابند كه زنده هستند، زيرا زندگی بسيار يكنواخت و بی‌رنگ بوده است. زندگی آنان يک رقص نبوده، يک زيبايی نبوده، بركتی نبوده است. پس نخستين نكته اين است: نگران پنجاه و هشت سال كه در خواب سپری شده نباش. چه آن سال‌ها وجود داشته اند و چه نه، اهميت ندارد. آن اوقات همچون نوشتاری بر آب بوده اند، تو به نوشتن ادامه می‌دهی و آن‌ها به ناپديد شدن ادامه می‌دهند. اين دو سال كه در سلوک گذرانده ای بسيار اهميت دارند، و اهميت نيازی به زمان ندارد، به عمق نياز دارد. می‌توانی تمامی ابديت را به طور سطحی داشته باشی. و می‌توانی يک لحظه از ژرفای عظيم يا اوج اورست را داشته باشی و تو ارضاء شده ای. پس نخستين نكته ای كه می‌خواهم به تو بگويم اين است: نگران آن پنجاه و هشت سال سرگشتگی در كوير نباش. برای اين دو سال كه وارد بوستان خداوند شده ای شاكر باش. اينک بستگی به تو دارد كه چگونه از هر لحظه رضايتی عميق، سكوتی ژرف و رقصی شادمانه بسازی.... ابديتی از سرور و شادمانی، رايحه ای كه اين جهانی نيست...  به زمان و مكان تعلق ندارد، بلكه به ماورا تعلق دارد. و چنين كه من می‌بينم، تو در راهی درست با قلبی صادق درحال رشد هستی....  #اشو @oshoe

در زندگی نیازی به، جستجوی معنا نیست زندگی نه بی‌معناست نه با معنا، معنا، یک چیز ذهنی است زندگی یک طعم است. آیا تا به حال فکر
در زندگی نیازی به، جستجوی معنا نیست زندگی نه بی‌معناست نه با معنا، معنا، یک چیز ذهنی است زندگی یک طعم است. آیا تا به حال فکر کرده‌ای طعم چه معنایی دارد؟ به هنگام خوردن اسپاگتی، آیا میپرسی که طعم آن چه معنایی دارد؟ به هنگام نگاه کردن به غروب آفتاب، با رنگ‌های بسیار زیادش که در تمام افق پخش شده است، آیا پرسیده ای که غروب آفتاب چه معنایی دارد؟ سوال اشتباه بپرس، تا به جواب اشتباه برسی.... #اشو @oshoe

لین‌چی استاد بزرگ ذن می‌گوید: "باید بدانید که در واقعیتِ بودیسم چیزی فوق‌العاده برای انجام دادن وجود ندارد. شما باید طبق معمول خود زندگی کنید و حتی نباید سعی کنید کار خاصی انجام دهید. لباس می‌پوشید و غذا می‌خورید و وقتی خسته شدید می‌خوابید. بگذارید نادان‌ها به ما بخندند، خردمندان منظورم را می‌فهمند." لین چی می‌گوید: کار خاصی انجام ندهید، کننده نباشید، بگذارید امور اتفاق بیفتد و تماشاگر باشید. و نادان به شما خواهد خندید. خواهد گفت: این دیگر چه نوع مذهبی است؟ این چگونه زندگی ای است؟ شما حتماً با این افراد نادان برخورد کرده‌اید، آنها به شما می‌گویند: در درون چه دامی افتاده‌ای؟ بله،من هم به شما چیزخاصی نمی‌ آموزم زیرا تمام عقاید خاص از "منیت" می‌آیند. من نرمال بودن و معمولی بودن را به شما می‌آموزم. و اگر بتوانی در طبیعی بودن و معمولی بودن آسوده باشی، ناگهان به درون تابشی فوق‌العاده شکوفا می‌شوی. شکوهی عالی برای شما رخ می‌دهد. حق با لین چی است؛ بگذار نادان بخندد. خردمندان منظور مرا می‌فهمند. بخور، بنوش، شاد و شنگول باش، درست مانند دیگران. سعی نکن به هیچ وجه خاص باشی. اما وقتی می‌خوری شاهد بمان، وقتی می‌نوشی شاهد بمان، وقتی شاد و شنگولی شاهد بمان. و این شاهد بودن همه چیز را تغییر می‌دهد. این شاهد بودن دگرگونی است. فقط این شاهد بودن است که تو را آگاه می‌سازد که کیستی... @oshoe #اشو #اوشو

من نمی‌گویم عشق خیر است گاهی عشق می‌تواند شر باشد. می‌توان عاشق آدم عوضی شد و عشق می‌تواند انگیزه شر باشد. شخصی عاشق کشورش است، این می‌تواند شر باشد و همه می‌دانیم که ملی‌گرایی سبب چه جنگ‌ها و کشتارهایی شده است شخصی دیگر عاشق مذهب خودش است و به سادگی می‌تواند پرستشگاه دیگران را به آتش بکشد و پیروان فرقه‌های دیگر را به راحتی قتل عام کند. عشق هیچ‌ گاه همیشه خیر نیست و خشم همیشه شر نیست پس خیر و شر کدامند؟ به نظر من هشیاری خیر است. اگر با هشیاری تمام خشمگین باشی، حتی خشم نیز خیر است. اگر با ناهشیاری عاشق باشی، همین عشق نیز خیر نیست پس بگذار هر عملت را، هر فکرت را و هر رویایت را کیفیت آگاهی فرا بگیرد بگذار تا کیفیت هشیاری بیشتر و بیشتر در تو نفوذ کند با کیفیت هشیاری پر شو آنگاه هر کاری بکنی عین ثواب و صلاح است آنگاه هر عملت رحمتی است برای خودت و دنیایی که در آن زندگی می‌کنی. #اشو @oshoe