عکسِ مهتاب 🌙
Open in Telegram
تکههای به ظاهر پراکندهٔ ذهن. عبدالله محمد 📷 instagram.com/aksemahtab facebook: fb.com/aksemahtab twitter.com/aksemahtab روزمرهنویسیها و گپ و خاطره: @abdollah1400
Show more1 654
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
1 654
به نماز ایستادی و دانستی چه میگویی. سرت را پایین آوردی و گفتی خدایا تسبیحت را میگویم به اندازهٔ دانشم و آمرزش میخواهم به اندازهٔ بخششت. ذکر گفتی و کافیاش ندانستی. صدقه دادی و امیدت به رحمتش بود نه چیزی دیگر. نصیحتی گفتی و تندی شنیدی و گذشتی...
همهاش همین است. بعد از این، دنیا میتواند به پایانش برسد. بعد از این دیگر چیزی نیست. هر چه بود و نبود، برای رسیدن به این نقطه بود. همین را بگیر و رهایش نکن که بعدش همه تکرار است. تا پایان وقت امتحان، روی چرک نویست گل بکش... اللهم الرفیق الأعلی...
1 654
همدیگر را دوست بدارید زیرا فِراق بیخبر میآید. از حال یکدیگر بپرسید، چون کسی نمیداند آخرین مکالمه و آخرین دیدار کی است. همدیگر را تحمل کنید، زیرا «ای کاش» رفته را بر نمیگرداند. و به یاد داشته باشید که یک حرف خوب در حال حیات بهتر از بوسهای بر پیشانی مرده است.
ـ شیخ علی طنطاوی
برگردان: #عبدالله_محمد
1 654
وقتی برای نماز صبح بیدار میشوی، آن اوایل بیدار شدن احتمالا حس ناتوانی عجیبی داشته باشی. در آن لحظهٔ اول فکر میکنی همهٔ سنگینی شب روی دوش تو است و برخاستن ناممکن. اما اگر بگویم قدم اول همان چیزی است که خداوند از ما میخواهد بیراه نگفتهام. برخاستن همان و ممکن شدن همان. حتی با سری که گیج میزند و به گمانت تا وضو هم دوام نمیآورد.
یا گفتن «انا لله» در آغاز مصیبت. در آن هنگام تنها چیزی که در اختیار تو است زبان توست. ذهنی در کار نیست. دل عزادار است. سینه در حال انفجار است. و تو سخنی را میگویی که در آن لحظه تنها اجابت امر خداوند است. صبر و سخن نیک و درد. جملهای زیبا در میانهٔ شهری که بمباران شده.
اما قدم سخت اول میگذرد و چون برداشتهای، رفتهای. یکی را میشناسم که هنگام شنیدن خبر مصیبت نه تنها «انا لله» گفت که سجدهٔ شکر هم برد. دردها التیام یافت و او پاسخ نامهای را دید که در اوج ناتوانی فرستاده بود. خدایا من به سوی تو بازگشتم، با پایی که خودت نیرویش بخشیدی.
از این رو آدمهایی که هنگام اجابت امر خداوند در آن لحظهٔ سختِ نخست تردید نمیکنند همواره رفتهاند و رسیدهاند. اگر امروز مصیبتی آمد یا اگر خواستی عادت بدی را ترک کنی یا حتی همین نماز روزانهٔ فرض صبح... اگر خواستی انجامش دهی در قدم نخست هرچه شجاعت است را یکجا کن و تردید مکن. در آن لحظه به همان برخاستن فکر کن نه بعد از آن. آنکه من و تو را امر به کاری کرده، یاریمان هم میکند.
درد آدمهای برجای مانده همین قدمهای برنداشتهٔ نخست است و مرگشان همان تردید زیر پتو. از این روی گام اول را محکم بردار. بردار اگرچه همراه با اشک و آه و درد و گیجی خوابِ سنگین صبح باشد. بردار، تا تو را بردارد، چراکه توفیق، جایزهٔ انسانهایی است که همت آغاز را داشتهاند.
#عبدالله_محمد
#خودنصیحتی
عکس از: Javier Allegue Barros
https://bit.ly/3yk94Vf
1 654
میان ابراهیم و دعا ارتباطی بود محکم. پدرمان ابراهیم تلاشگری دعاگو بود. دعوت و دعا، لبیک و آمین؛ این است داستان ابراهیم.
————
نباید از یاد برد که دعا عبادت است. یکی را یادم است که سیگاری بود اما وقتی به مسجد میآمد پاکت سیگارش را در جاکفشی میگذاشت. هرچند این مشکلی برای نمازش ایجاد نمیکرد اما او مناسب نمیدید که در صف جماعت، سیگار در جیبش باشد. اینکه آدم یادش باشد کجاست و دارد چه کاری میکند همینقدر مهم است. اما آیا هنگام دعا حواسمان هست در حال چه کار بزرگی هستیم؟ حواسمان هست که دعا هم مسئلت است و هم عبادت؟ چون اگر حواست تنها به مسئلت باشد، منزلتش را فراموش میکنی.
————
{وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُواْ لِي وَلْيُؤْمِنُواْ بِي}
(هرگاه بندگانم از تو دربارهٔ من پرسیدند، من نزدیکم. پس باید مرا استجابت کنند و به من ایمان آورند).
از ابن مبارک دربارهٔ معنای «فلیستجیبوا لي» پرسیدند. گفت: «آن طاعت الله است» (تفسیر طبری).
این یعنی استجابتی در برابر استجابتی دیگر. نه اینکه استجابت خود را به یاد آوری و استجابت او را فراموش کنی.
ما پس از دعا «آمین» میگوییم، و آمین یعنی: خدایا، اجابت کن. اما پیش از آمین و پیش از دعا، امر مهمی هست به نام «لبیک». شباهت آمین و لبیک این است که اولی درخواست اجابت از الله است و دومی، اعلام اجابت امر الله. اولی این است که خدایا اجابتم کن و دومی آن است که خدایا، اجابتت کردم!
پیش از اجابت لبیک بگو... پیش از دعایت، دعوت او را اجابت کن. و به یاد داشته باش که قدم اول را باید تو برداری. قدم اول، #لبیک است.
#عبدالله_محمد
#خودنصیحتی #انسانشهر
https://bit.ly/3kvrZZj
1 654
بله، این عقب میافتد تا آن پیش آید، اولی غایب میشود تا دومی حاضر شود، آنچه را میخواستی نمییابی تا آنچه را نخواستی بیابی. تدبیر تو مقهور تدبیر اوست و مراد او سابق بر مراد تو... اگر لج کنی و بجنگی یا زندانی قفس حیرت خواهی شد یا آوارهٔ بیابان ناخشنودی، و چون تسلیم شدی خواهی فهمید و خواهی فهماند.
- علاء عبدالحمید
1 654
یک بار خیلی سال پیش یک سکهٔ بیست و پنج تومانی از جیبم افتاد. حوصله نکردم آن سکهٔ بیارزش را بردارم و به راهم ادامه دادم. یک لحظه احساس عجیبی بهم دست داد. میشناختمش. از این احساس که شاید به دل بسیاری از ما وارد شود و اسمش را نبریم. تکبر بود. در حد همان بیست و پنج تومان، ولی تکبر بود. مهم جنسش بود نه مقدارش. مقدار قابلیت رشد دارد. مقدار نیازمند زمان است. برگشتم و برداشتمش.
#خودنصیحتی
1 654
رفتن به جلو ممکن نیست مگر آنکه قبلی وجود داشته باشد، برای بازگشت.
چه چیز زیباتر از رنگین کمان؟ اما کسی که درون رنگین کمان است، آن را نمیبیند.
علی عزت بگوویچ
*******
اینکه پدران کاخی زیبا را به ما به ارث رساندهاند گاه باعث ناشکری میشود چرا که انسانها وضعیت خودشان را معیار مقایسه میدانند، و این دلیل بسیاری از نامتعادل شدنهای آنهاست.
*******
چه چیز زیباتر از اسلام؟
این را از فاروق رضی الله عنه نقل کردهاند که فرمود: «رشتههای اسلام یکی یکی باز میشود، هنگامی که کسانی در اسلام بزرگ شوند که جاهلیت را ندیدهاند». [منهاج السنة]
اسلام هم نعمت است؛ همه قدر نعمت را نمیدانند.
*******
پدرم خیلی روی دود و اعتیاد حساس بود. آنقدر که ما از مواد مخدر وحشت داشتیم. دلیلش این بود که خاطرات تلخی داشت از مواد مخدر، خانوادههایی که از دست رفته بودند، جوانانی که در همان جوانی ماندند...
چیزهای زشت هم گاه برای کسانی که تلخیاش را نچشیدهاند آنطور که باید زشت جلوه نمیکند.
از نعیم بن حماد ـ شیخ امام بخاری ـ پرسیدند: چرا اینقدر در برابر جَهمیها (یکی از فرقههای اهل بدعت) تند هستی؟ گفت: چون خودم قبلا از آنان بودم!
*******
آنهایی که گرسنگی کشیدهاند قدر نان را میدانند. من بسیاری را دیدم در کشورهای خلیج که درکی از زندگی سخت و حتی معمولی نداشتند. دوستی افغان دارم که گاه داستان سختیهای آغاز جنگ و مهاجرت به ایران را برایم تعریف میکند. او اکنون در لندن زندگی میکند. میگفت بچه که بودم معمولا کفش نداشتم. یک بار که برایم کفش خریدند آنقدر دوستتش داشتم که نصف راه کفشم را در دست میگرفتم، مبادا پاره شود. میگفت پسرانم کفش برند میپوشند...
اما پسران هرگز درد پای برهنه را درک میکنند؟
عادی نشدن نعمتها کار سادهای نیست. نگاهی از بیرون میخواهد، شناخت جاهلیت، شناخت گرسنگی. قدر قدم زدن لبِ ساحل را یک از گور برگشته میداند.
#عبدالله_محمد
https://bit.ly/3yAAPbY
1 654
به شکوه لحظهٔ باز شدن دروازهها فکر کن. روشنی آن لحظه برای همهٔ این زندگی کافی است. درست فکر کن دوست من، بیحواس پرتی. باز شدن دروازهها فقط یک جمله است. جمله بدون یاری روح اثر نمیگذارد. دست کلمه را بگیر، به شکوه لحظهٔ باز شدن دروازهها فکر کن... قبلش هیچ تصویری نبین. تصویر، مُخِلّ تصور است. شکوهی که روحت تصورش میکند نور خالص است...
برای همین است که بر سقف هیچ مسجدی بهشت را به تصویر نمیکشند. چون باید تصورش کنی، شکوه لحظهٔ باز شدن دروازهها را.
﴿وَفُتِحَتْ أَبْوَابُهَا..﴾
#عبدالله_محمد #بهشت_اندیشی
1 654
در پنجاه سالگی پانزده سال اندوختهٔ معرفتی داشت، تا شصت و سه سالگی نوشت و از دنیا رفت. دو سال دیگر را به عنوان آثار نشر نشدهاش در وبلاگی منتشر کردند. مردم اندوه میخوردند که اگر بیشتر میماند چه آثار گرانبهای دیگری عرضه میکرد، اما خودش همه چیز را درست تنظیم کرده بود... تنها ترسش این بود که اگر بعد از شصت و پنج سالگی زنده بماند چه خاکی به سرش بریزد؟
یا زود بیاندوزید، یا زود منبر نروید. دنیا پر شده از آدمهایی که قشنگ اما بیپشتوانه مینویسند. {وَأَمَّا مَا يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ} (اما آنچه به سود مردم است در زمین میماند).
#عبدالله_محمد #خودنصیحتی
1 654
میگویم: غفلت این است که برای پیشامدهای گوناگون، شخصیتِ مناسبش را نساخته باشی. این مثل آن آدمی است که ماشین گران قیمتی خرید اما خانهاش در ماشینرو نداشت، سایه بانی نداشت، خانهاش به ماشینش نمیخورد.
برای پیروزیهایت چقدر تواضع به جای گذاشتهای؟ برای احترام مردم چقدر اخلاص و نماز خلوت داری؟ برای آزارشان چقدر سجده ذخیره کردهای؟ اسمت با جنست میسازد؟
دنیایت اگر یکبار تاریک شد چه؟ اگر سرمای نهفته ناگهان خودنمایی کرد؟ اگر این «اَبَر سرمایش» منتظر یک نطفهٔ یخی باشد برای عصر یخبندانی جدید، چه؟
بسیاری از کفرها، نتیجهٔ آماده نبودن است. باد بهانه بود، درخت ما ریشه نداشت...
این سرما را میبینی؟ تنها آمادهها از دل آن زنده بیرون خواهند آمد. همین الان هم خیلیها مردهاند.
ناشناسی، جایی گفته بود: برای بلا، حسن ظنی کنار بگذارید.
اما حسن ظن هم نوعی آمادگی است. ناشناختهها ترسناکند، حتی اگر در حقیقت تنها پناهِ ما باشند. کفر و جهل برادرند. برای روز مبادا، معرفت به دست آور. تا وقتی بدانی این راه به جای خوبی میرسد تحملش میکنی، اما امان از راه تاریک ناشناخته. گلستان هم که باشد، شب که باشد، مهتاب که نباشد، راه را که ندانی، ترس به جانت میافتد، مخلوط جهل و ترس و حیرت میشود جنازهای افتاده در میان گُلها.
#عبدالله_محمد #خودنصیحتی
https://bit.ly/3fAnMzi
1 654
ریسک زندگی کردن این است که همه درد میکشند، اما همه زیبا تحملش نمیکنند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
شبیه آوارهای که آوارگیاش ادب شد و جایزه برد، میشود تا آخر عمر با جایزهٔ شش سال دردِ زیبای آوارگی و تحمل سر کرد، یا حتی تا ابد.
سختتر از همهٔ دردهای این دنیا اما، زیبا تحمل نکردن است. آوارگیِ بیبهاست.
#عبدالله_محمد #خودنصیحتی
1 654
عیدتان مبارک...
شاید از خود بپرسید شادی عید و این شرایط چطور یکجا میشود؟ آیا میتوان با این اوضاع شاد هم بود.
خواهم گفت: شاید بخشی از این پرسش به سبب خلط در مفهوم خود عید باشد. عید چیست؟ اگر در ذهنمان کلمهٔ عید با جشنهای زمینی یکجا شده حق هم داریم گیج شویم.
اما عیدهای اسلامی جشنی است برای کاری که نتیجهٔ نهاییاش در آخرت دیده میشود. عید هفتگی جمعه که شادی برای «نماز» است، عید فطر که شادی برای به پایان رساندن یک ماه «روزه» و قیام است و عید قربان که جشنِ «حج» است و دههٔ ذی الحجه.
این شادی برای کاری است که نتیجهاش ابدی است. نوعی جشن زودهنگام است برای نتیجهای بزرگ. این شادی با دیدار پروردگار در «یوم المزید» در بهشت به اوج خود میرسد و دیگر به پایان نمیرسد.
از این رو، تضادی میان دردهای دنیای موقت و شادی زودهنگام برای آن شادی ابدی نیست. اتفاقا دنیا تلنگر میزند که شادی من موقت است، تو اما شاد باش که شادی ابدی را آغاز کردهای. تو شاد باش که برایت خانهها میسازند بیویرانی، سرزمینی میدهند بیآفت، جانی میدهند که دیگر نمیستانند.
شادی عید از جنس رویش زمین و بارور شدن گوسفندان نیست که اگر زمین بسوزد، مجالش هم نباشد.
عیدتان مبارک چرا که آنچه شما انجام دادهاید حاصلش هیچ وقت نخواهد سوخت.
#عبدالله_محمد
https://bit.ly/3y4kLzV
1 654
#سفر_به_آسمان_هفتم (۳۶)
الهادی
هدایتت میکند، نه برای اینکه فرزند فلانی یا فلانی هستی، بلکه برای آنکه او تو را برای هدایت میخواهد.
﴿يَهْدِي مَن يَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ﴾ (هرکه را بخواهد به راه راست هدایت میکند).
آیا حیرت همچون خوره به جانت افتاده؟ آیا احساس میکنی عقلت ناتوانتر از آن است که درست و غلط را بشناسد؟ آیا برایت پیش آمده که دو موقعیت شغلی را در برابرت داشته باشی و ندانی کدامیک برایت مناسبتر است؟ آیا میان دو نفر قرار گرفتهای که نمیدانی کدام یک برای زندگی مشترک مناسبتر است؟ یا شاید از سرگردانی خسته شدهای و میخواهی خداوند راه نور و هدایت را نشانت دهد؟ همهٔ اینها یعنی اینکه آمادهای تا مسیر جدیدی را با نامی دیگر از نامهای خداوند آغاز کنی: «الهادی» هدایتگر...
تو نیازمند شناخت این نام بزرگی... نیازمند این هستی که از هادی متعال راهنمایی بخواهی تا ارتش حیرت درونت را متوقف سازد و به راه راست هدایتت کند!
آغوش گرم
ریشهٔ لغوی هدایت معنای میل میدهد، انگار هدایت مایل شدن از خطا به سوی صواب و از گمراهی به هدایت و از سرگشتگی به راه درست باشد.
زیرا اوست که راهنماییات میکند و همانطور که راهنماییات میکند، به سوی تو نیز راهنمایی میکند! آنچه را در زندگیات نیاز داری به تو میرساند. آب را به زمینی که ساکنش هستی میرساند و غذا را به آنجا که تو هستی و هوا را به ریههایت...
او همهٔ مخلوقات را بنابر وضعیتشان، هدایتهایی گوناگون میدهد، هدایت نابینا آن است که بر مسیر درستی برود، هدایت ناشنوا آن است که سخن دیگران را به روشی دیگر بفهمد... هدایت کودک آن است که از آنچه برای او خطرناک است دور شود...
اینها همه هدایت است: هدایت گم شدگان در صحراها، هدایت خواننده به جایی که اطلاعات مورد نظرش آنجاست، هدایت مخترع به اختراع...
هیچ چیز شانسی نیست!
تو را به سویی هدایت میکند که گمان میکنی همینطوری پیش آمده. آیهای که در نماز جماعت میشنوی، رؤیایی شبانه، نصیحتی گذرا، کلمهای در کتابی... هدایتت میکند با تأملی ناگهانی، اندیشهای که باعث میشود چیزی را بدانی که کسی تاکنون به آن پی نبرده، یا شرایط به سمتی میرود که باعث میشود مسیر درست در برابرت قرار گیرد...
هدایت میکند، به شکلهای گوناگون... گاه با ترس، گاه با محبت و گاه با مرگ!
علی جابر الفیفی
برگردان وبازنویسی: #عبدالله_محمد
https://bit.ly/3xMbsV1
1 654
گفت: با خداوند چنان باش که در رؤیاهایت میبینی*، نه چنان که اکنون هستی. تا رؤیای دیروز، حال امروزت باشد و فردا رؤیایی بهتر ببینی.
-----
همیشه جا برای بهتر شدن هست اما برای بهتر شدن باید دلی آزاد داشت که سقفی نبیند برای خود. صدیقان با دل سبقت میگیرند وگرنه توان و زمان همه نسبتا یکی است.
این فرصت، برای همه همین ده یا نه روز است. از این رو، اسب دلت را زین کن. هر بار که عفو میخواهی دل حاضر دار، که هیچ چیز رسانندهتر از پای دل نیست. اگر داستان، داستان دل نبود، برای شبی به این مهمی توصیهای به این کوتاهی نمیکرد که بگو: «اللهم إنك عَفُو تُحبُّ العفوَ فاعفُ عَني».
میبینی چقدر خلاصه است؟ چون قرار است قلبت شرحش دهد. کار دل است که نامه را شاهنامه میکند.
#عبدالله_محمد
*این را از عبدالکریم الدخین قرض گرفتم.
1 654
همه چیز در حال گذشتن بود و مای گذرا جهانی پرشورتر میخواستیم. گذشت و گذشت، تا به همان دنیای ساده اما آرام راضی شدیم.
از میان این همه گذشتن و رفتن، بهانه در پی بهانه پیدا شد برای دعا. و امسال، بیش از همهی سالهای گذشته دعا داریم. دعا، ماندگارتر از همهی گذشتنیهایی بود که بهانهی مناجات شدند.
الها، درخواستمان را مستجاب کن، اما بیدعایمان نگذار.
#عبدالله_محمد
1 654
به تنهایی پیرمردی که در سياهچال زندانی بود فکر میکنم. او اسیر دیوار بود اما اسیر زمان نبود. اسیر زمان بودن این شکلی است که چون الان نوری نمیبینم، منکرش میشوم و گم میشوم در دریای تاریکیها. اما پیرمرد اسیر زمان نبود، نوری هشتصد ساله ـ و بلکه جاودانهتر ـ را میدید.
تو اسیر لحظهات هستی و ایمان یعنی رهایی از بند شرایط حال. تو اسیر بیست سال زندگیِ تجربه کردهات هستی، اما ایمان یعنی رهایی از بند شرایط، ده و بیست و سی و چهل عددی نیست در این گاهشمار.
هشتصد سال بعد، آنچه امروز باعث خندهٔ آنان شده، عامل یاد شدنت میشود به بزرگی. نه تنها بزرگی، که بزرگداشت مردمِ کم حافظه هم مالی نیست... بعد از نامت خواهند گفت: رحمه الله! این همان چیزی است که اهل آخرت لازمش دارند. هشتصد سال بعد، شاید زودتر حتی، دعای مردم هم به دعای ملائکه خواهد پیوست. ملائکهای که الان هم برایت دعای رحمت میکنند.
این فداکاری نیست! برای کسی که به دعای ملائکه «ایمان» دارد خیلی هم حسابگرانه و عاقلانه است. اما این ایمان چیز ثابتی نیست. منِ صبح شاید مؤمنتر از منِ بعد از ظهر باشد. منِ شب شاید دلیل کار صبحم را موقتا فراموش کرده باشم. ایمان مبارزهای است علیه خود و زمان و فراموشی. علیه شرایط.
و به یاد داشته باش که باور آسیب دیدهٔ شب را باید همان شب درستش کنی. باید همواره به یادت باشد که چرا مانند غریبهها رفتار میکنی. دلیل غریب بودنت را نباید از یاد ببری. آنچه برای مردم عجیب است و غریب، برای ملائکه و برای مردم فردا قابل تحسین است. اما تو نوری میخواهی که فردا را با آن ببینی. این نورِ فردابین همان ایمان است، بخشی از ایمان.
#عبدالله_محمد
#انسانشهر
https://bit.ly/3anKgC7
1 654
ما کامل نیستیم، اما ترک #نصیحت، خودکشی است.
روزی از من پرسیدی که چطور ایمانم را قوی کنم؟ نمیتوانم این را پنهان کنم که خودم آن لحظه به دلایلی وضع خوبی نداشتم. یعنی برای خودم هم سؤال بود. ایمان چیز ثابتی نیست، یعنی اگر بپرسند ایمانت در چه حال است، پاسخش مانند پاسخ آن ثروتمند است که الآن؟ یا الآن؟ اما نخواستم ناامیدت کنم. پاسخی را که از حفظ بودم اما آن لحظه نمیدانستم به تو گفتم. گفتم اول منظم شدن نمازهای فرض، بعد قرائت روزانهٔ قرآن و صدقه.
روزی که خوشحال برگشتی و گفتی زندگیات عوض شده تازه پاسخ خودم را دانستم. از مغز به دل رسید. خدا را شکر میکنم که از وضع من مطلع نبودی. تو به عنوان یک انسان خواهان شنیدن پاسخی از یک انسان بودی، من هم به عنوان یک انسان نیازمند دیدن همان پاسخ از تو بودم. در این فرایند همه سود میکنند و متشکرم که اجازه دادی نصیحتم را ببینم.
#عبدالله_محمد
