en
Feedback
تجربه نوشتن

تجربه نوشتن

Open in Telegram

درست، فصیح و زیبا نوشتن، هنر است. هنری که با تمرین، دقت و توجه، بهتر می‌شود. نوشتن، راهی برای آموختن.

Show more
910
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
October '24
October '24
+11
in 7 channels
September '24
+25
in 8 channels
Get PRO
August '24
+2
in 4 channels
Get PRO
July '24
+23
in 3 channels
Get PRO
June '24
+30
in 3 channels
Get PRO
May '24
+2
in 0 channels
Get PRO
April '24
+3
in 1 channels
Get PRO
March '24
+9
in 0 channels
Get PRO
February '24
+6
in 0 channels
Get PRO
January '24
+12
in 7 channels
Get PRO
December '23
+38
in 8 channels
Get PRO
November '23
+66
in 9 channels
Get PRO
October '23
+34
in 6 channels
Get PRO
September '23
+26
in 0 channels
Get PRO
August '23
+35
in 0 channels
Get PRO
July '23
+43
in 0 channels
Get PRO
June '23
+23
in 0 channels
Get PRO
May '23
+41
in 0 channels
Get PRO
April '23
+65
in 0 channels
Get PRO
March '23
+65
in 0 channels
Get PRO
February '23
+66
in 0 channels
Get PRO
January '23
+14
in 0 channels
Get PRO
December '22
+27
in 0 channels
Get PRO
November '22
+15
in 0 channels
Get PRO
October '22
+11
in 0 channels
Get PRO
September '22
+9
in 0 channels
Get PRO
August '22
+39
in 0 channels
Get PRO
July '22
+24
in 0 channels
Get PRO
June '22
+20
in 0 channels
Get PRO
May '22
+25
in 0 channels
Get PRO
April '22
+25
in 0 channels
Get PRO
March '22
+56
in 0 channels
Get PRO
February '22
+9
in 0 channels
Get PRO
January '22
+20
in 0 channels
Get PRO
December '21
+13
in 0 channels
Get PRO
November '21
+28
in 0 channels
Get PRO
October '21
+25
in 0 channels
Get PRO
September '21
+11
in 0 channels
Get PRO
August '21
+22
in 0 channels
Get PRO
July '21
+28
in 0 channels
Get PRO
June '21
+26
in 0 channels
Get PRO
May '21
+20
in 0 channels
Get PRO
April '21
+41
in 0 channels
Get PRO
March '21
+34
in 0 channels
Get PRO
February '21
+27
in 0 channels
Get PRO
January '21
+37
in 0 channels
Get PRO
December '20
+601
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
11 October0
10 October0
09 October0
Channel Posts
《متولد اول بهمن》 اولِ بهمن بود سحرگاهِ نرگس بود لحظه شکفتن‌های ابدی لحظه‌تو... 🎸🎸🎸 بهمن.م ۳۰ دی ۱۴۰۰ https://t.me/BahmanSharafnia

2
sticker.webp
389
3
sticker.webp
383
4
تیم‌های ملی ساحل عاج و گینه بیسائو در دیدار افتتاحیه جام ملت‌های آفریقا ۲۰۲۳ به مصاف هم رفتند. این بازی با پیروزی ساحل عاج به
تیم‌های ملی ساحل عاج و گینه بیسائو در دیدار افتتاحیه جام ملت‌های آفریقا ۲۰۲۳ به مصاف هم رفتند. این بازی با پیروزی ساحل عاج به پایان رسید. فرانک کسیه، بازیکن ساحل عاج عملکرد بسیار خوبی در میانه زمین داشت. او در مصاحبه بعد از بازی گفت: «من از دویدن زیاد ترس و ابایی ندارم. هم‌تیمی‌هایم از من می‌پرسند: «چگونه این کار (دویدن زیاد) را انجام می‌دهید؟»  من در جواب می گویم، کاملاً برایم طبیعی است. من در حالی که داخل زمین حتی عرق هم نمی‌کنم، پول زیادی به دست می‌آورم. ولی، آفریقا مردمانی دارد که هر روز صبح برای فقط یک تکه نان ۲۰ مایل راه می‌روند.» #فوتبال ⚽️⚽️⚽️
784
5
عکس روز: کودکان در غزه هنوز هم می‌توانند بخندند... #غزه 🕊🕊🕊
عکس روز: کودکان در غزه هنوز هم می‌توانند بخندند... #غزه 🕊🕊🕊
634
6
دفتر خاطرات غزه (۲۴) - از تاریکی متنفرم، زیرا ناامیدی را تشدید می‌کند! زیاد، یک فلسطینی ۳۵ ساله، خاطرات زندگی روزمره در غزه در  را روایت می‌کند. خاطرات او در گاردین منتشر می‌شود. منتخبی از خاطرات «زیاد» را در اینجا می‌خوانید: یکشنبه ۷ ژانویه ساعت ۱۰ صبح به دیدن یکی از دوستانم می‌رفتم. متوجه دو زن و چند کودکی شدم که روی سنگ‌فرش نشسته بودند. دیگر جای تعجب نیست که مردمی را که جایی برای رفتن ندارند، وسط خیابان ببینم. احساس بدی می‌کنم، زیرا آن‌ها بی‌خانمان هستند و در عین حال از خود می‌پرسم: آیا در حال حاضر همه ما بی‌خانمان نیستیم؟ بسیاری از مردم برای بار سوم یا چهارم آواره شده‌اند و جای دیگری برای رفتن ندارند. دوستم را که ملاقات می‌کنم، درباره آن دو زن به او می‌گویم. می‌رویم ببینیم می‌توانیم کمکی کنیم. آن‌ها به ما می‌گویند حتی چادری برای ماندن پیدا نکرده‌اند و جایی برای رفتن ندارند. دوستم درب نزدیک‌ترین خانه را می‌زند. با صاحب‌خانه صحبت می‌کند و اوضاع را به او می‌گوید. پس از گفتگویی زیاد، صاحب‌خانه می‌پذیرد اجازه دهد آن‌ها در ورودی منتهی به خانه بمانند. من خواستم با همسرش صحبت کنم تا مطمئن شوم خانم‌ها داخل هستند و محل امن است. آمد، سلام کرد و گفت جایی برای این دو زن فراهم می‌کنند. وقتی زن‌ها این را شنیدند شروع به گریه کردند. یکی از آن‌ها گفت که خیالش راحت است که می‌تواند به پسرش شیر بدهد. به دوستم قول دادم سعی کنم جای بهتری برای‌شان پیدا کنم. ساعت ۱۰ شب  تاریکی کامل. من هرگز کسانی را که با چراغ روشن می‌خوابند درک نکرده‌ام. در گذشته برای خوابیدن همه چراغ‌ها را خاموش می‌کردم. اکنون از تاریکی متنفرم، زیرا احساس ترس، عدم اطمینان و ناامیدی را تشدید می‌کند. دوشنبه ۸ ژانویه ساعت ۲ بعدازظهر دوست احمد دو پسری را می‌بیند که اخیراً پس از فرارشان با آن‌ها آشنا شده است. بعداً متوجه شدم یکی از آن‌ها از خانواده‌ای بسیار ثروتمند است. آن‌ها صاحب ساختمانی بوده‌اند که با خاک یکسان شده است. آن‌ها می‌خندند. آن پسر ماجرایی را برای ما تعریف می‌کند: «تنها چیزی که برای من باقی مانده بود - یعنی داشتم - دو تا شلوار، دو تا تی‌شرت، سه جفت لباس زیر و سه جفت جوراب بود. امروز صبح از خواب بیدار شدم و لباس‌هایم را پیدا نکردم. دیشب آن‌ها را شسته و آویزان کرده بودم تا خشک شوند. امروز صبح نبودند. پس از ساعت‌ها جست‌و‌جو در بازار شخصی را دیدم که لباس‌هایم را دزدیده بود و می‌خواست آن‌ها را بفروشد. گفتم: “خوب، خوب است، لباست را پس گرفتی.” او با خنده گفت: نه، من این کار را نکردم. دزد یک زن بود. وقتی خواستم بروم با او صحبت کنم، پدرم مانع شد و گفت ممکن است این زن مجبور شده لباس‌ها را بدزدد و بفروشد. بنابراین توافق کردیم کاری را انجام دهیم که هرگز در زندگی‌ام فکر نمی‌کردم انجام دهم. تصمیم گرفتم لباسم را از او بخرم.» او چنان می‌خندد که فکر می‌کنم ممکن است دچار حمله قلبی شود. “اما حدس بزنید چه شد؟” او می‌گوید. «تا زمانی که به او رسیدیم، مرد دیگری بیشتر لباس‌هایم را خریده بود. اما من هم توانستم تکه‌ای از لباس‌هایم را دوباره بخرم.» او همچنان می‌خندید: من شورت ورزشی بوکسم را خریدم. کهنه بود. اما به دوبرابر قیمت اصلی‌اش آن‌را خریدم.” داستان چقدر خنده‌دار بود. این پسر و دوستش می‌خندیدند، اما من در دل واقعا گریه می‌کردم. لبخند نزدم، نگاهی به او انداختم و گفتم: برای از دست دادن لباس‌هایت خیلی متاسفم. باید برایت بسیار سخت بوده باشد.» هر دویشان ساکت شدند و آن پسر به من گفت: ممنون که این را گفتی. #غزه ✍✍✍ https://t.me/tajrobeneveshtan/3300
733
7
No text...
371
8
‍ ❑ برف نو برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام! بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام. پاکی آوردی ــ ای امیدِ سپید! ــ همه آلودگی‌ست این ایام. راهِ شومی‌ست می‌زند مطرب تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام اشک‌واری‌ست می‌کُشد لبخند ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام شنبه چون جمعه، پار چون پیرار، نقشِ همرنگ می‌زند رسام. مرغِ شادی به دامگاه آمد به زمانی که برگسیخته دام! ره به هموارْجای دشت افتاد ای دریغا که بر نیاید گام! تشنه آنجا به خاکِ مرگ نشست کآتش از آب می‌کند پیغام! کامِ ما حاصلِ آن زمان آمد که طمع بر گرفته‌ایم از کام… خام‌سوزیم، الغرض، بدرود! تو فرود آی، برفِ تازه، سلام! ـ۱۳۳۷ ■ شعر برف نو | از دفتر باغ آینه | ضمیمه: شعر با صدای احمد شاملو | تدوین و تنظیم: کانال تلگرام و صفحهٔ توییتر احمد شاملو @ShamlouHouse ■ twitter.com/shamlouhouse
399
9
عکس روز: کودکی در یک اردوگاه موقت در رفح غزه در کنار لباس‌های شسته شده. #غزه 📷📷📷
عکس روز: کودکی در یک اردوگاه موقت در رفح غزه در کنار لباس‌های شسته شده. #غزه 📷📷📷
438
10
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای که سرما سخت سوزان است. منم من... سنگ تیپاخورده‌ی رنجور منم...
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای که سرما سخت سوزان است. منم من... سنگ تیپاخورده‌ی رنجور منم... بیا بگشای در بگشای دلتنگم میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد تگرگی نیست مرگی نیست صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است... سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است.... ✍ برگرفته از قطعه «زمستان»، اثر: م. امید (اخوان ثالث) #فصل_سرد 🌦🌦🌦
761
11
دفتر خاطرات غزه (۲۳) زیاد، یک فلسطینی ۳۵ ساله، خاطرات زندگی روزمره در غزه در  را روایت می‌کند. خاطرات او در گاردین منتشر می‌شود. منتخبی از خاطرات «زیاد» را در اینجا می‌خوانید: یکشنبه ۳۱ دسامبر ساعت ۶ صبح ما فرهنگ‌مان یک خرافات داریم که می‌گوید اگر کف پاهای‌تان بخارد، سفری در پیش خواهید داشت. خارش دست راست به این معناست که با شخص مهمی دست می‌دهید. خارش دست چپ یعنی پول به دست می‌آورید و خارش بینی یعنی این که خبر بدی می‌شنوید. بعد از یک شب بی‌خوابی دیگر، به خواهرم نگاه می‌کنم که دقایقی پیش به من گفت همه‌ی خواب شیرین شب را از دست داده است. به او می‌گویم: “کف پاها و دست چپم می‌خارد، آیا سفری در پیش دارم و پولی پیدا می‌کنم؟» به من پاسخ می‌دهد: “فکر می‌کنم تو قبل از هر چیزی باید دوش بگیری.” می‌خندیم. بهداشت هم‌چنان یک چالش بزرگ است، به ویژه حمام کردن. حمام کردن در سه ماه اخیر به یک امر لوکس تبدیل شده است. بیشتر اوقات ما برای تمیز کردن بدن خود از الکل پزشکی و دستمال مرطوب استفاده می‌کنیم. تازه پیدا کردن هر دو بسیار دشوار است و اگر هم پیدا شود گران است. یکی دو روز پیش دوست خواهرم او را برای حمام کردن به خانه‌اش دعوت کرد. مقداری آب برای او در یک سطل گرم کردند - کاری که هرگز فکر نمی‌کردیم هیچ یک از ما در زندگی خود انجام دهیم. خواهرم خوشحال برگشت. به من گفت: “فراموش کرده‌ام چطور دوش بگیرم چون مدتی طولانی این کار را نکرده‌ام». وقتی صحبت از بهداشت می‌شود، لیست چالش‌ها هم‌چنان ادامه دارد. به عنوان مثال لباسشویی. ما به صورت دستی لباس‌ها را در صورت وجود آب می‌شوییم. با توجه به تعداد افراد موجود در مکانی که هستیم، در همه جا لباس‌های شسته شده آویزان است. در مکان‌های عادی مانند بالکن‌ها، در جاهای غیرطبیعی مانند صندلی‌های وسط راهرو یا روی بندهای لباس در اتاق خواب‌ها. در تعجبم کی نوبت پاک شدن دلهای‌مان می‌رسد. ساعت ۷ صبح خواهرم به دیدن دوستش می‌رود. هر دو گربه او پشت در می‌ایستند و شروع به میو کردن می‌کنند. آیا می‌ترسند که ممکن است او برنگردد؟ آیا این غم از دست دادن است؟ باخت در روزگار ما همنشین‌مان شده است.  ما به مرحله‌ای رسیده‌ایم که غصه‌های‌مان را با دیگران تقسیم نکنیم، زیرا همه در رنج هستند. گاهی اوقات مانند یک مسابقه‌ی بدبختی به نظر می‌رسد، همه تراژدی‌های خود را دارند: شخصی یکی از عزیزان خود را از دست داده است. آن یکی خانه خود را از دست داده است. سومی رویای خود را از دست داده و چهارمی همه‌ی این‌ها را با هم از دست داده است.... خصوصیاتی وجود دارند که هر کس و شخصیت او را می‌سازند. مطمئن نیستم - اگر زنده بمانم - آیا هنوز دارای همان خصوصیاتی که من را من می‌کند خواهم بود یا نه. آیا در آینده خودم خواهم بود. یا پس از رفتنم، فقط یک یادبود در خاطرات دوستان به هنگام صرف یک فنجان چای خواهم بود؟ ساعت ۱۰ شب  اگر کسی را در خیابان ملاقات نمی‌کردم نمی‌فهمیدم که که آخرین روز سال است. اکنون، همه روزها یکسان است - دوره‌های زمانی بدون هیچ معنایی می‌گذرد و به ما یادآوری می‌کند که چقدر زندگی مان بی‌ارزش است. احمد در اتاق ما بود و حال و روز ما را می‌پرسید که این فکر احمقانه به ذهنم رسید. دست‌هایم را بالا آوردم، چنان که مثلا یک سینی را در دست گرفته‌ام. به او و به خواهرم گفتم کیک خیالی جشن سال نو را در دست دارم و از آن‌ها در مورد آرزوهای‌شان پرسیدم. آن‌ها به من نگاه کردند که “این چقدر احمقانه است؟”، اما بعد احمد با صدای بسیار وحشتناک خود شروع به خواندن آهنگ‌های سال نو کرد. چند دقیقه با هم آواز خواندیم. او رفت و ما به خواب رفتیم. سال من این‌گونه به پایان رسید: آواره، بیمار، غمگین، ناامن، همراه با از دست دادن بسیاری از مردم، دارایی‌ها و خاطرات و سلامت روانی وحشتناک. سال من با آواز خواندن و یک کیک خیالی به پایان رسید. #غزه ✍✍✍ https://t.me/tajrobeneveshtan/3191
702
12
2⃣ چرا بابام نام مرا فراموش کرده بود؟ (۲) برگرفته از مجموعه داستان: قصه‌های بند؛ اثر #علی‌اشرف_درویشیان پشت درى خاكسترى ايستادم تا اجازه بدهند توبروم و بابا را ببينم. صداى بابا را از داخل اتاق شنيدم. قلبم هرى پايين ريخت. بابا جانم! باباى خوبم! خيلى دوستت دارم! كلى بغلم مى‌كنى و زلفم را مى‌بوسى باباى نازنينم! يك نفر داشت از بابا چيزهايى مى‌پرسيد و بابا با لحنى ناراحت و عصبانى هى مى‌گفت : «من بارها گفته‌ام كه اصلا توى اين جريان‌ها نيستم، من خبر ندارم، من اهل اين كارها نبوده‌ام، زندگى‌ام را مى‌كردم و مغازه‌ام را مى‌گرداندم اصلا من سياسى نيستم.» يارو با صدايى دريده مى‌پرسيد : «پس سياسى نيستى!! همان حرف اولت را مى‌زنى، اصلا روحت از اين جريان خبر ندارد، ها!!» «نه باور كنيد، اصلا هيچگونه خبرى از اين كارها نداشته‌ام و ندارم.» يارو مى‌گفت : «باشد حالا بچه‌ات را ببين تا بعد.» نگهبانى آمد و در را باز كرد. بابا روى صندلى نشسته بود و پتويى روى پايش انداخته بودند. خودم را به آغوشش انداختم. بابا چهره‌اش را درهم كشيد، مثل اينكه جايى‌اش درد مى‌كرد. شايد من در اثر عجله پاى او را لگد كرده بودم. پايين پايم را نگاه كردم. نوك پاى بابا را ديدم كه از زير پتو بيرون آمده و خونى بود. آخ بابا جان پايت را لگد كردم. عجب!! پاهاى بابا چقدر ظريف و نازك شده، حتى از دانه انار هم نازك‌تر! با يك فشار ازش خون در مى‌آيد. بابام مرا بوسيد و با صدايى گرفته پرسيد: «بهروز…  بهروز عزيزم، حالت چطوره؟ بابك حالش چطوره؟» تعجب مى‌كنم، چطور! بابا نام مرا فراموش كرده. بابايى كه آن همه مرا دوست مى‌داشت. بابايى كه آن همه اسم مرا قشنگ بر زبان مى‌آورد و اگر قولى به من مى‌داد هيچ وقت فراموش نمى‌كرد. آه چرا اينطور زود فراموشم كرده؟ بغض گلويم را فشرد و چشمانم پر از اشك شد و با غصه‌اى كه در گلويم شكسته بود براى آنكه نام مرا به يادش بياورم داد زدم: «باباجان من روزبه هستم! روزبه! روزبه پسر خودت.» بابام يكه خورد و رنگش پريد و سرش را روى سينه‌ام گذاشت. ناگهان قاه قاه خشك يارو بلند شد و به بابام گفت: «پس شما اهل سياست و اين جريان‌ها نيستيد ها؟ تو گفتى و من باور كردم. آره جان خودت. اگر اهل اين حرف‌ها نيستى پس چرا اسم بچه‌ات را روزبه گذاشته‌اى؟ آقاى غير سياسى! پس آن‌چه كه تا به حال گفته‌اى همه‌اش دروغ بوده است، از فردا دوباره شروع مى‌كنيم.» مرا از بابام جدا كردند و ديگر نگذاشتند دايى‌محسن را ببينم. با بى‌بى‌خاور و خاله‌مريم به شهرمان برگشتيم و در راه همه‌اش گريه كردم، نمى‌دانم چرا بابا نامم را فراموش كرده بود؟! ✍✍✍ https://t.me/tajrobeneveshtan/3293
429
13
1⃣ چرا بابام نام مرا فراموش کرده بود؟ (۱) برگرفته از مجموعه داستان: قصه‌های بند؛ اثر #علی‌اشرف_درویشیان بى‌بى‌خاور و مريم و من به تهران مى‌رويم. براى ديدن بابا و مامان و دايى‌محسن خيلى خوشحالم. از خوشحالى نمى‌دانم چه كنم، مثل آنكه يك دوچرخه بزرگ برايم خريده باشند. شب راه افتاديم و صبح به تهران رسيديم. بين راه خوابم برده بود و وقتى بيدار شدم ديدم ماشين‌هاى رنگارنگ خيابان‌هاى بزرگ و پهن را پر كرده‌اند. مردم همه‌اش به اين ور و آن ور مى‌دويدند يك لبوفروش روى چرخ دستى‌اش يك كوه لبو داشت. لبوهاى سرخ به چه درشتى! كه از آنها بخار بلند مى‌شد. جلو يك تاكسى را گرفتيم. بى‌بى‌خاور آدرسش را به راننده نشان داد و او ما را مقابل ساختمانى بزرگ پياده كرد. جلو ساختمان پاسبانى مسلسل به‌دست ايستاده بود. خيلى گرسنه بوديم. همانجا نشستيم و نان و تخم‌مرغ پخته‌اى را كه بى‌بى‌خاور با خود آورده بود، خورديم و به طرف افسرى كه كنار اتاقى آهنى ايستاده بود، رفتيم. مادرم را ديدم. از خوشحالى مى‌خواستم پر درآورم و پرواز كنم. مثل آنكه بزغاله‌اى بودم و از شكم گرگ بيرون آمده بودم و مادرم را مى‌ليسيدم. چيزى تو گلويم گير كرده بود. خودم را به آغوشش پرت كردم و موهاى نرم و خوبش را چنگ زدم و صورت مهتابى و لاغر و نرمش را بوسيدم. او مرا روى سينه‌اش گرفت و فشرد و اشك هر دومان با هم قاطى شد و دهانم شور شد. گلويم مى‌خواست از درد بتركد. قلب مامانم روى سينه‌ام تند و تند مى‌زد و بالا و پايين مى‌رفت و قلب من هم سر بر سينه مامان مى‌زد. يك مرد گنده كنار ما ايستاده بود كه از چشم‌هايش مى‌ترسيدم. مثل همان گرگى مى‌مانست كه بزغاله‌ها را خورده بود. مامان از گرگه خواست كه من چند روزى نزدش باشم و گرگه اول قبول نكرد. اما بعد با لحنى خشن گفت: «عيبى ندارد، باشد اما به شرطى كه حرف‌هايت را بزنى.» بى‌بى‌خاور مامان را در آغوش گرفت و هاى‌هاى گريه كرد. مريم براى آنكه گريه نكند لب‌هايش را گاز مى‌گرفت. آن‌ها رفتند و نگهبان تمام بدن مرا جست‌وجو كرد و من دو روز نزد مامان بودم. مامان يك اتاق كوچك داشت كه تنها در آن زندگى مى‌كرد و نگهبان‌ها غذاى بدمزه‌اى برايش مى‌آوردند. شب‌ها پيش مامانم مى‌خوابيدم و سرم را روى بازويش مى‌گذاشتم. زير سر خودش هيچ نبود يك پتو را تا كرده و زيرش انداخته بود و يك پتوى ديگر را هم روى هردويمان مى‌كشيديم. من نمى‌ترسيدم، يعنى مى‌ترسيدم اما چون مامان هم بود ديگر باكى نداشتم. يك خانمى به در اتاق مامان مى‌آمد كه لب‌هايش مثل خون بود، و دندان‌هاى سياه و كرم خورده‌اى داشت. او ما را با خودش به دستشويى مى‌برد. مامان دست و رويم را مى‌شست و با چنگ زلفم را يك ورى مى‌كرد و صورتم را مى‌بوسيد و با پر پيرهن ضخيم و بلندش صورت خودش و مرا خشك مى‌كرد. دستم را مى‌گرفت و با هم به سوى اتاق‌مان مى‌رفتيم. در دو طرف راهرويى كه اتاق مامان در آن بود درهاى آهنى زيادى بود كه از سوراخ‌هاى كوچك بالاى آن‌ها چشم‌هايى را مى‌ديدم كه ما را نگاه مى‌كردند. اما نگهبان فورى مى‌گفت: «سرتان را پايين بيندازيد، زودتر به سلول‌تان برويد.» از مامان درباره بابا و دايى‌محسن پرسيدم و او جواب داد: «من هم زياد آن‌ها را نمى‌بينم، اما بايد حالشان خوب باشد حتمآ فردا آن‌ها را مى‌بينى.»  وقتى از مامان جدا شدم مرا بوسيد و با بغض بيخ گوشم گفت: «مواظب برادرت بابك باش پسرم، تو برادر بزرگش هستى و حالا ديگر بايد مردخانه باشى، مبادا بابك را اذيت كنى ها!» دلم گرفت و  گلويم باد كرد گفتم: «مامان جان هر چه بخواهى انجام مى‌دهم، مطمئن باش، و وقتى بزرگ بشوم مى‌دانم با اينها كه تو و بابا و دايى‌محسن را حبس كرده‌اند چكار كنم.» ادامه داستان را در صفحه 2⃣⏬ دنبال کنید. ✍✍✍ https://t.me/tajrobeneveshtan/3293
389
14
No text...
346
15
مرا بگو من این سوی جهان آروزمند ِ آن باشم که بخواهم برای کودکان ِ عریان و گرسنه سومالی استکانی شیر شوم و... بنوشَدم تكه‌ای نا
مرا بگو من این سوی جهان آروزمند ِ آن باشم که بخواهم برای کودکان ِ عریان و گرسنه سومالی استکانی شیر شوم و... بنوشَدم تكه‌ای نان شوم و قورتم دهد پیراهنی شوم و بپوشَدم. مرا بگو باید برای کودکان بینوا و بی کس ِ سرزمینم - از «کرکوک» تا «وان» - چه شوم؟! مرا بگو مرا بگو... #شیرکو_بیکس (۲۰۱۳- ۱۹۴۰) 📷 عکس: کودکان غزه
1 001
16
عکس روز: پسری کیسه‌های پلاستیکی را برای استفاده در پناهگاه خانواده‌اش در رفح با خود می‌برد. چادرهای موقت فلسطینی‌ها در زمستان
عکس روز: پسری کیسه‌های پلاستیکی را برای استفاده در پناهگاه خانواده‌اش در رفح با خود می‌برد. چادرهای موقت فلسطینی‌ها در زمستان، زمانی که دما به زیر ۱۰ درجه سانتیگراد کاهش یافته است، فایده‌ی چندانی ندارند. #غزه 📷📷📷
892
17
این کلیپ کوتاه، فقط گویای بخش کوچکی از فاجعه‌ای است که در پایان سال میلادی گذشته و شروع سال جدید در برابر چشمان انسان متمدن!!
این کلیپ کوتاه، فقط گویای بخش کوچکی از فاجعه‌ای است که در پایان سال میلادی گذشته و شروع سال جدید در برابر چشمان انسان متمدن!! قرن بیست‌ویکم در غزه به‌وقوع پیوسته است. به مناسبت آغاز سال ۲۰۲۴؛ از یک سو در بسیاری از کشورهای جهان، پیام‌های شادباش و جشن و پایکوبی و نورافشانی سال نو را می‌بینیم؛ و از سوی دیگر حکومت نژاد‌پرست اسرائیل؛ کشتار و مرگ و نیستی برای کودکان و زنان و مردان فلسطینی را به نمایش گذاشته است. جنایت‌ و کابوسی که به نظر می‌رسد پایانی ندارد. علاوه بر این با تقویت توان نظامی اسرائیل توسط قدرت‌های بزرگ؛ کاپیتالیسم حاکم بر جهان بار دیگر چهره کریه و ضد بشری خود را نشان داد. آن‌ها هر اهداف معینی از این جنگ خانمان‌سوز داشته باشند - چه برای آزمایش سلاح‌های مخرب جدید و چه برای تغییر جغرافیای سیاسی منطقه - به خاطر این بربریت و توحش؛ تاریخ برای همیشه بر پیشانی آن‌ها، مُهر ننگ ابدی خواهد زد! #نه_به_جنگ #کودکان_غزه 🌎🌍🌏
710
18
🦆🦆🦆
🦆🦆🦆
670
19
+1
No text...
599
20
No text...
1