en
Feedback
عبید زاکانی

عبید زاکانی

Open in Telegram

هزل برای عبید ابزاری بوده است برای بیان شفاف مسائل

Show more
Iran63 756The category is not specified
5 171
Subscribers
-224 hours
+27 days
+2230 days
Posts Archive
. از حد گذشت درد و به درمان نمی‌رسیم با لب رسید جان و به جانان نمی‌رسیم گر رهروان به کعبه مقصود می‌رسند ما جز به خارهای مغیلان نمی‌رسیم آنها که راه عشق سپردند پیش از این شبگیر کرده‌اند به ایشان نمی‌رسیم ایشان مقیم در حرم وصل روز و شب ما جهد می‌کنیم و به دربان نمی‌رسیم بویی ز عود می‌شنود جان ما ولی در کنه کار مجمره‌گردان نمی‌رسیم بحری است بحر عشق که در وی به پای عقل چندان که می‌رویم به پایان نمی‌رسیم چون صبح در صفا نفس صدق می‌زنیم لکن به آفتاب درخشان نمی‌رسیم در مسکنت چو پیرو سلمان نمی‌شویم در سلطنت به جاه سلیمان نمی‌رسیم همچون عبید واله و حیران بمانده‌ایم در سرّ کارخانه یزدان نمی‌رسیم غزل ۱۱۶ #کلیات_عبید_زاکانی https://t.me/obeydezakani

. پسرکی از حمص (شهری است در سوریه) به بغداد شد و صنعت را پرسود یافت. مادرش او را برای مرمت آسیا به حمص خواند. پسر بدو نوشت که: گردش سرین در عراق، به از چرخش دستاس به حمص باشد. Https:/t.me/obeydezakani

. مردی را کنیزکی رقاصه آوردند. گفت: آیا دست تو را هنری باشد؟ گفت: نه، مرا هنر در پاست. Https://t.me/obeydezakani

. ۳۲  ⬅️  از تنعم دایه و حکمت قابله و حکومت حامله و کلکل گهواره و سلام داماد و تکلیف زن و بچه ترسان باشید. #رساله_صد_پند https://t.me/obeydezakani

. ای عاشقان رویت بر مهر دل نهاده زنجیریان مویت سرها به باد داده جان را به کوی جانان چشم خوشت کشیده وز بند غصه دل را ابروی تو گشاده با عشق جان ما را سوزیست در گرفته با اشگ چشم ما را کاریست اوفتاده تا چشم نیم‌مستت وسمه نهد بر ابرو چون دل خلاص یابد زان زلف وانهاده از وصف آن زنخدان من ساده‌دل چه گویم یارب چه لطف دارد آن نازنین ساده ما را ز ننگ هستی جز می نمی‌رهاند صوفی مباش منکر کز باده نیست باده بخت عبید و وصلت، این دولتم نباشد در خواب اگر خیالت، بینم زهی سعاده Https://t.me/obeydezakani

. ساقيا باز خرابيم بده جامی چند پخته‌ای چند فرو ريز به ما جامی چند صوفی و گوشه‌ی محراب و نکونامی و زرق ما و ميخانه و دردی‌کش و بدنامی چند باده پيش آر که بر طرف چمن خوش باشد مطربی چند و گلی چند و گل‌اندامی چند چشم و لب پيش من آور چو رسد باده به من تا بود نقل مرا شکر و بادامی چند باده در خانه اگر نيست برای دل ما رنجه شو تا در ميخانه بنه گامی چند در بهای مي گلگون اگرت زر نبود خرقه‌ی ما به گرو کن بستان جامی چند ذکر سجاده و تسبيح رها کن چو عبيد نشوی صيد بدين دانه بنه دامی چند Https://t.me/obeydezakani

. در خود نمی‌بینم که من بی او توانم ساختن یا دل توانم یک زمان از کار او پرداختن من کوی او را بنده‌ام کورا میسر می‌شود بر خاک غلطیدن سری در پای او انداختن چون شمع هجران دیده‌ای باید که تا او را رسد با خنده گریان زیستن یا سوختن یا ساختن هرگز نباید خواب خوش در چشم من تا ناگهان خیل خیالش صف‌زنان نارد برویش تاختن در حسرتم تا یک زمان باشد که روزی گرددم کز دور چندان بینمش کورا توان بشناختن هر دم عبید از خوی او باید شکایت کم کنم عادت ندارد یار ما بیچارگان بنواختن https://t.me/obeydezakani

. بدین صفت سر و چشمی و قد و بالایی کسی ندید و نشان کس نمی‌دهد جایی چنین شکوفه نخندد به هیچ بستانی چنین بهار نیاید به هیچ صحرایی https://t.me/obeydezakani

. خواهی که شود عید سعیدت همه نوروز خواهی که شود طالع تو شمع شب افروز خواهی که رسد خلعت و انعام به هر روز رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز Https://t.me/obeydezakani

. واعظی بر منبر می‌گفت: هر که نام آدم و حوّا نوشته در خانه آویزد شیطان بدان خانه در نیاید. طلخک از پای منبر برخاست و گفت: مولانا شیطان در بهشت در جوار خدا به نزد ایشان رفت و بفریفت. چگونه می‌شود که در خانه‌ی ما از اسم ایشان بپرهیزد؟!؟ Https://t.me/obeydezakani

. مرا قرض هست و دگر هیچ نیست فراوان مرا خرج و زر هیچ نیست جهان گو همه عیش و عشرت بگیر مرا زین حکایت خبر هیچ نیست هنر خود ندانم و گر نیز هست چو طالع نباشد هنر هیچ نیست عنان ارادت چو از دست رفت غم و فکر برگ و دگر هیچ نیست به درگاه او التجا کن عبید که این رفتن در به در هیچ نیست Https://t.me/obeydezakani

. واعظی بر منبر می‌گفت: هر گاه بنده‌ای مست میرد، مست دفن شود و مست سر از گور برآورد. خراسانی‌ای در پای منبر بود گفت: به خدا آن شرابی است که یک شیشه‌ی آن به صد دینار ارزد. Https://t.me/obeydezakani

. غلامباره‌ای را گفتند: چون است که راز دزد و زناکار نهان ماند، و تو رسوا گردی؟ گفت: کسی را که راز با بچه افتد، چون رسوا نگردد؟؟ Https://t.me/obeydezakani

. شخصی خانه‌ای کرایه گرفته بود .چوب‌های سقفش صدا می‌کرد. به صاحب‌خانه برای تعمیر آن، سخن به میان آورد. پاسخ داد: که چوب‌های سقف ذکر خداوند می‌کنند. گفت: نیک است اما می‌ترسم این ذکر منجر به سجود شود. Https://t.me/obeydezakani

. شخصی دعوی خدایی می کرد . او را پیش خلیفه بردند . او را گفت: پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری می کرد او را بکشتند. گفت: نیک کرده‌اند که من او را نفرستاده بودم! Https://t.me/obeydezakani

. اعرابی را پیش خلیفه بردند. او را دید بر تخت نشسته و دیگران در زیر ایستاده. گفت: السلام علیک، یاالله! گفت: من الله نیستم. گفت: یا جبرائیل! گفت: من جبرائیل نیستم. گفت: الله نیستی، جبرائیل نیستی، پس چرا بر آن بالا رفته تنها نشسته‌ای؟ تو نیز در زیر آی و در میان مردمان بنشین. Https://t.me/obeydezakani

. مردی زنی بگرفت به روز پنجم فرزندی بزاد. مرد به بازار رفت و لوح و دواتی بخرید. او را گفتند این از بهر چه خریدی؟ گفت: طفلی را که پنج روزه زایند سه روزه مکتبی شود. Https://t.me/obeydezakani

. مردی حجاج را گفت: دوش تو را به خواب چنان دیدم که اندر بهشتی. گفت: اگر خوابت راست باشد در آن جهان بیداد بیش از این جهان باشد. Https://t.me/obeydezakani

. عبید زاکانی می‌فرماید: واعظی در بلخ، منبر می‌گفت که ای مردم، هر که نماز خواند به بهشت اندر شود و او را آنجا حوری دهند چنان باریک‌میان و بلندبالا که سرش در بلخ باشد و پایش در بغداد! روستایی‌ای در مسجد بود. برخاست و گفت: ای شیخ، من آن نماز نخوانم و بدان بهشت نروم و آن قحبه نخواهم که ندانم چون به بلخ‌ او را ببوسم، چه کسی در بغداد او را بگاید!!! Https://t.me/obeydezakani

. طفیلی‌ای را پرسیدند که اشتها داری؟ گفت: من بیچاره در جهان همین متاع دارم. Https://t.me/obeydezakani