نویسه/آموزش نوشتن
Open in Telegram
703
Subscribers
-124 hours
-27 days
-530 days
Posts Archive
ویژگی های روزنوشت
این شد که ابتدا از روی دست بزرگان بنویسیم ؟
در ابتدا که از جملات بررکان تقلید می کتیم
باید روزانه به صورت یک متن منسجم باشه؟
یا جملات پراکنده
Repost from N/a
چرا در خبر حق نداریم ذره ای اغراق کنیم اما در شعر و رمان اغراق جایز است.
چه فرقی بین خبر و گزارش و نمایشنامه و فیلم نامه و سناریو نویسی وجود دارد؟
سوال بعدی:
در تقلید از همون جملات نویسنده عینا باید استفاده کرد؟
چرا در خبر حق نداریم ذره ای اغراق کنیم اما در شعر و رمان اغراق جایز است.
چه فرقی بین خبر و گزارش و نمایشنامه و فیلم نامه و سناریو نویسی وجود دارد؟
سوال بعدی:
در تقلید از همون جملات نویسنده عینا باید استفاده کرد؟
چرا در خبر حق نداریم ذره ای اغراق کنیم اما در شعر و رمان اغراق جایز است.
چه فرقی بین خبر و گزارش و نمایشنامه و فیلم نامه و سناریو نویسی وجود دارد؟
سوال بعدی:
در تقلید از همون جملات نویسنده عینا باید استفاده کرد؟
پس حالا سوال اینه ؛
هر روز نوشت چه ویژگی هایی باید داشته باشد؟
تا ملا بنویس نشویم
نویسنده شویم
حسین صفات نیا:
پیر مرد دریا دیده در حالی که داشت از دریا بر می گشت،به خانه برود،مهوش بهش زنگ زد که بیاید درباره ی مسئله با هم گفت و گو کنند پیر مرد دوست نداشت برود پیش مهوش تصمیم گرفت بپیچاندش هر کاری انجام داد نتوانست حتی سعی کرد راه خود را عوض کند و از مسیر دیگری برسید وقتی که در حال خود بود در خیابان یک جام را دید در ابتدا فکر کرد این جام امده که ان پیر مرد را خوشبخت کند ان جام را ور داشت به خانه برد برای خانه مهوش هیچی نگرفته بود تصمیم گرفت ان را به مهوش بدهد مهوش وقتی ان را دید احساس ناراحتی داشت فکر کرد این جام نمی تواند تنشش را بر طرف کند سعی کرد بدون ان که پیر مرد بفهمد ان را ببرد در کنار سطل زبانه بگذارد وقتی که داشت بر می گذشت بدون ان که پیر مرد بداند دوستش میترا الیاتی را دید از بس که با میترا خوب بود میترا را بر داشت به خانه اش برد پیرمرد وقتی که میترا را دید بی اختیار یک شاخه گل بهش داد گل هایی که بیشتر بوی دریا به خود دیده بود دختر نتوانست حتی بفمد گل را ولی پیر مرد احساس جوانی گرفت بود پیر مرد داشت از غولی که در جام بود مشورت می گرفت که چه بگوید چه نگوید پیر مرد به گونه ای رفتار می کرد که دیوانه است یا حتی مالخولایی دارد در حالی که بدین گونه نبود فقط می خواست میترا نفهمد با این که خود میترا ضعیف بود ولی ضعیفش را بروز نمیداد پیر مرد از غول خواست هر چه می تواند به میترا کمک کند ولی غول امده بود به پیر مرد را جمع و جور کند انگار که مهوش از ارتباط گرفتن پیر مرد با میترا خوشش نمی امد پیر مرد اولین جوانی یک بار عاشق شده بود که ان هم نافرجام مانده به دلیل ان که مهوش در ثانیه اخر نه را گفته بود ولی این بار دیگر پیر مرد نمی خ است میترا را از دست بدهد پیر مرد سعی کرد میترا را متقائد کند که می تواند زندگی خوبی برایش فراهم امد ولی جسمش توانایی این کار را به پیر مرد نمی داد در آخر پیرمرد با غول به دل بیابان زد سعی کرد دیگر به طرف خانه مهوش نرود ولی میترا گشت دنبال پیرمرد در جا را گذشت اول رفت دریا از آب پرسید آب جواب درستی نداد بعد از هوا پرسید هوا هم فقط گفت به ما ربط ندارد ما نمی توانیم با انسان ها ارتباط بگیرم میترا از نهنگ پرسید نهنگ گفت این جا دنبالش نگرد اصلا به طرف دریا نیامده شاید رفته به طرف خشکی میترا گفت خشکی می توانید خشکی را طرف کنید دریا گفت بیابان میترا از بیابان بدش امده بود هر کاری کرد که نرود نتوانسته بود عقل این منطق را از میترا گرفت که نرود ولی میترا حسی کرد خودش را هر طور شده به پیرمرد برساند ولی وقتی که پیرمرد را با غول دید اولش تعجب کرد بعد فرار میترا بدون این که بداند فقط برای این که غول دختر بود نمی توانست دیگر با پیرمرد در رابطه باشد در حالی که پیر مرد هیچ خواسته نداشت فقط داشت به دوران کودکیش بر می گذشت
فریده فرد:
#تمرین
جام قهوه مدام فریاد میزد. ناله و خواهش میکرد. پیرمرد سلانه سلانه او را در گونی برنج جا میداد و با خودش فکر میکرد، بالاخره امشب از شرش خلاص میشود. دیگر نمیتوانست با حرفهایش او راناامید کند. در گونی را محکم کرد و خیالش راحت شد.
جامکوچکی بود، ولی درست همین حالا که قرار بود داخل دریا رها شود، مثل یک نهنگِ مرده سنگین شده بود. پیر مرد لبهی کیسه را به بدنه قایق تکیه داد، تهکیسه را بلند کرد و انداختش داخل دریا. با عجله پاروها را برداشت و نقش ماه را روی دریا هم زد.
تا ساحل در خیالش با میترا صحبت میکرد.
پیر مرد با دقت ماهیها را داخل روغن میانداخت. مراقب بود روغن نسوزد و ماهیها برشته شوند. جام قهوهی پیشگو گفته بود که او هرگز نمیتواند دل میترا را بدست آورد، ولی او هنوز هم هرشب میترا را برای شام به کلبهی خودش دعوت میکند.
یک سالی میشد. درست از وقتی که او موقع فرار از مرز زخمی شده و به او پناه آورده بود.
حنان حمدی:
پیرمرد، در دریا بسیار آرام تر از ساحل بود. طوفان ها و موج های بلند و در هم شکننده، انگار که رقص روحش بود، بیرون از کالبدش، که او را به وجد می آورد.
اما وقتی، هر چقدر کوتاه، در ساحل می ماند، برای خرید ابزاری، یا برداشتن آذوقه ای، بدعنق و بد اخلاق می شد.
مردم که در دریا همراهش نبودند و تنها چهره عبوس و در هم کشیده اش را می دیدند. برای همین هیچکس از او خوشش نمی آمد. حتی کسی نامش را نمی دانست.
از همه دوری می کرد اما گاهی، روبروی خانه ی مهوش، می ایستاد. خودش را مشغول کاری نشان می داد. در حالیکه، کمی تنش را به سمت خانه مهوش تاب می داد و می چرخاند، گاهی سیگار می کشید. و به روبرو خیره می شد.
مهوش همه چیز بود الا مهوش. یعنی راستش هیچ شباهتی به ماه نداشت. با آن صورت سیه چرده و خالکوبی های زیاد و عجیب و غریب، در آن بخش صورتش که بیرون از سربند و شال سیاهش، به چشم می آمد.
بخشی از صورتش را همیشه می پوشاند. همیشه دور برش از زن های محله ی فقیر نشین ساحل پر بود. تا فالشان را بگیرد.
بعضی وقت ها مردها و ماهیگیر ها هم، از طریق زن هایشان، دیدار شبانه ای با مهوش هماهنگ می کردند تا کف دستشان را ببیند و آینده اشان را پیشگویی کند.
خنده داربود که هیچ کدام هم فکر نمی کردند اگر مهوش نگون بخت چیزی می دانست و آینده را می دید، چطور آنهمه درمانده و بی چیز بود.
پیرمرد هم هر وقت به ساحل می آمد، روبروی در خانه مهوش، منتظر فرصتی می ماند تا خودش را به مهوش برساند و کف دستش را نشان بدهد.
پیرمرد بی زن و فرزند، از همان روز که نصف صورت مهوش، در ماجرای آتش گرفتن خانه اشان سوخت و مادرش ممنوع کرد که دیگر درباره مهوش حرف بزند و انگشتر نشان را هم پس گرفت، در دریا خانه کرد.
ابراهیم قائمی:
پیرمرد دریا دیده به دوردستها نگاه کرد تا یک نفر را ببیند ولی تا چشم کار میکرد آب بود و دیگر هیچ نبود. در حالیکه انگشتش را نمناک کرد و رو به آسمان گرفت تا جهت باد کمی که میوزید را مشخص کند، به جزیرهای که در امتداد نگاهش بود خیره شد. جزیره ای که تا چند لحظه پیش هیچ خبری از آن نبود. سایه ای در ساحل جزیره برای پیر مرد دریا دیده دست تکان میداد. وقتی نوجوانی کم سن و سال بود هر روز خنیاگر پیری را به دریا می آورد. خنیاگر گویی برای زنی نامرئی ساز بنوازد چنگ میزد. به او گفت آدم برای زنده ماندن باید یک نفر را اهلی کند. و چند روز بعد خنیاگر در حالیکه به جام قوهاش نگاه میکرد در ساحل دریا به خاک سپرده شد. پیرمرد، نقشه جزیرهای که در جیب خنیاگر بود را مو به مو حفظ کرده بود. در حالیکه سایه زن جزیره از محو شدن در میآمد تن پیرمرد هم گرم تر میشد. تصمیم گرفته بود راه خنیاگر را نرود خودش اهلی شود.
