en
Feedback
نگاهِ درون

نگاهِ درون

Closed channel
2 301
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-830 days
Posts Archive
ضعف تو همون‌چیزیه که وقت غم پُررنگ‌ترینه.

نمی‌دانم؛ شاید من واقعا از دست رفته‌ام، وگرنه این همه‌ خستگی اصلا معنایی ندارد.

قشنگترین تعریفی که در مورد دوست داشتن خوندم این بود:"دوست داشتن یه مجموعه رفتاره؛ یه جمله نیست."

"دردناک‌تر از شکست، باشکوه نبودن آن است."

بعضی رابطه‌ها اونقدر آروم بهت آسیب می‌زنن که خودت هم نمی‌فهمی کِی تبدیل شدی به این نسخه‌ای که دوستش نداری.

شاید نمی‌خوای بپذیری که نشد و درد ادامه داره.

نشونه‌های فرسودگی روانی معمولاً دیر ظاهر می‌شن، چون بدن برای مدت طولانی با فعال‌سازی مداوم «محور استرس» خودش رو سرپا نگه می‌داره. نقطه‌ی سقوط زمانی فرا می‌رسه که سیستم دیگه توان جبران نداره.

اگر لباس رزم تنت کردی که بری بجنگی بدون، آدم‌ها جنگجوهارو قبل از اینکه کلامی منعقد بشه، از روی زخم‌هاشون می‌شناسن. همون زخم‌ها تورو در آینده تعریف می‌کنن.

دوستم پرسید: داری تو زندگیت چیکار میکنی و در جواب گفتم دارم هرکاری میکنم که خودکشی نکنم و این واقع‌ بینانه‌ترین جوابمه.

با دلار 1000 تومنی زندگی جمع کردی، با دلار 120,000 تومنی منو نصیحت نکن.

نوشته بود: امیدوارم تا دیر نشده به این نتیجه برسید که اهمیت چندانی واسه کسی ندارید.

فراموش نکن؛ مسیر رشد دوطرفه‌ست، هم رو به بالا و هم رو به پایین.

امید ها پیر شدند ‏امیدواران نیز ‏ترس ها اما همیشه جوان می مانند.

«هیچ‌چیز تغییر نکرد٫ جز اینکه هر روز ادامه دادم.»

آدمیزاد از اونی که نشون میده آسیب پذیرتره!

بعضی چیزها رو باید رها کنی نه چون مهم نیستن، چون تو رو از آدمی که می‌خوای باشی دور می‌کنن.

حافظه‌ی آدم یه جور ممیزی عجیب داره: چیزهای دردناک رو دقیق‌تر یادش می‌مونه تا چیزهای خوب. چون ذهن به صورت تکاملی برای جلوگیری از تکرار خطر برنامه‌ریزی شده، نه برای حس خوشبختی.

تو که نیستی عقربه‌های ساعت دو سوزن کندند که بیهوشی تزریق می کنند . تو که نیستی زونکن های من پر از نامهُ مرگ است که برای فریب دادن زندگی می نویسد. و پرده برای خواباندن روشنایی است . تو که نیستی دو دریچه در قلبم باز می شود یکی برای زاهدان فریب خورده که به بهشت راهت ندادند و یکی برای شیطان عزیز مان که گناه تو را با من به گردن گرفت . حالا وقت آن است که تکه های  بازماندهُ شب را از پیراهن مان پایین بریزیم و به آفتاب قول دهیم دستش را می گیریم و به آن سوی آسمان،  به غروب می رسانیم . پیشتر از این ها آن که همیشه بی وقت می آمد مرگ بود حالا می بینم سفر نیز دست کمی از مرگ ندارد .   شمس لنگرودی کتاب درون شدم از دری که نیست چاپ دوم انتشارات مروارید

یه جا داستایفسکی می‌گه:« من هرگز کسی را از زندگی‌ام حذف نکردم، اما همهٔ آن‌ها در حادثهٔ اعتماد مُردند...» این قشنگ‌ترین توصیفی بود که امروز می‌شد بخونم.

ذهن همیشه از واقعیت عقب‌تره؛ ولی بدن؟ بدن هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنه.