en
Feedback
رمانکده

رمانکده

Open in Telegram

تبلیغات در کانال رمانکده👇👇👇 @V_F_tablighat

Show more
7 304
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-19030 days
Posts Archive
#پارت_سی_پنجم #رمان_عشق_سیاه زمان حال دیشب نیمده میلاد فهمیدم اشتباه هست با نظر ها شما بیرونش کردم قندم ۷۸۰ هست معجزه هست هنوز نمردم و زنده هستم زنگ زدم اورژانس گفت حتما باید بری بیمارستان گفتم انسولین میزنم اگر نیمد پایین دوباره تماس میگیرم سالهای قبل ۱۳۹۲ داوود دو ماه شد برنگشت فقط میدونستم به حساب احمد اقا پول میزنه که خرج خونه باشه فقط چیزی لنگ نپونه تو خونه گفته بود من اجازه بیرون رفتن بیرون خونه ندارم و اگر برم جلوم نگیرن اونها تنبیه و اخراج‌ میشن حنی همه خطها تلفن و موبایل هم جمع کرده بودن جز احمد اقا اجازه داشتن تلفن نداشت که اونم برای موارد ضرروری خوش یا تو خونه اتفاقی افتاد ارتباطی داشته باشن من روزها یا تو اتاق بودم کمی وسایل گلدوزی اورده بود بتول خانم اون چند روز طول کشید گفت اورد فکر کنم منتظر اجازه داوود بود سر گرم اونها بودن یک روباشتی با گلهای بنفشه گلدوزی میکردم گاهی کتاب میخوندم از کتابخونه بزرگی که زیر راه پله خیلی شیک و مدرن طراحی شده بود از صبح که بلند شدم احساس عجیبی داشتم تا غروب هی مثل بچه ها چسبیده بودم بتول خانم اخر گفت ننه هی چرا خانم ابنطوری میکنید جوری شده منم دارم وهم میگیره می ترسم رفت قرص هام‌اورد خوردم یکم اروم شدم بلند شدم رفتم‌رو تخت خوابیدم چشام باز کردم هوا تاریک تاریک بود و نورهای داخل باغچه حیاط میزد بیرون از تو‌ پنجره حس عجیبی داشتم یکی بغلم بود ترسیدم تو تاریکی نیم خیز شدم داوود بود خوابید بود کنارم عین یک ببر زخمی صورت خشمگین حتی بعد سقط بچمون کنارم نبود بچه ای که خودش کشته بود نه دلداری نه نوازشی هیچی هیچی نبود الان اومده بود چی بگه اصلا خانوادم کجا بودن مگه به بابام قول نداده بود خوشبختم کنه مگه‌نمیگفت هرچی دارم از عشق تو به منه پس کجاست اون داوودی که خودش برام میکشت همه اینها تو دلم به خودم میگفتم چشماش باز کرد تا دید نشستم سریع نشست دستام گرفت روی صورتش اشک میریخت میگفت گه خوردم غلط کردم اشتباه کردم می گفت دیگه تنهات نمیذارم اشکاش بند نمی اومد دست کرد جیبش یک جعبه در اورد یک گردنبد طاووس بود با یک زنجیر هنوز گردندم هست این همه سال بغلم کرد انقدر من بوسید

به افتخار و احترام همه شما دوستان میلاد از زندگیم نیمده تو بیرونش کردم که دیگه این ساعتهای اخر رو یک عوضی دیگه به بازی نگیره میخوام این روزها آخر برای شما و دخترام زندگی کنم همه به افتخار خودتون یک قلب قرمز برای خودتون بزارید

#پارت_سی_چهارم #رمان_عشق_سیاه زمان حال:❤️🖤 این روزها حال عجیبی دارم وضعیت جسمانی که اصلا خوب نیست حالم خبلی بده روحی داغونم حسین خیلی وقته رفته و دیگه نیست امدوز وکیلم بهش زنگ زد و گفت که پولهایی که به عنوان دادن بدهی هاش دادم پس بده اونم زده خودش به اون طرفی و هزارتا بهونه اورده و اخر انداز یک ششم پولهایی که ازم گرفته نگفته طلب داره یا نه یک پرستار دارم مدتی می یاد سرمهام وصل میکنه پسرخوبیه اسمش میلاد هست خیلی دوستم دارم داره باهم رابطه عاطفی گرفته نمیدونم چرا سرنوشت نمیذاره تنها بمونم حالا که تو خونه تنهام بازم یکی فرستاده تو زندگیم دیروز صبح که اومده بود من بوسید تمام‌مدتی که سرم تو دستم .دستم رها نمیکنه نمیدونم اما حسم میگه دلش برام میسوزه امروز زیاد باهاش حرف نزدم خیلی گرفتار بود صدام میکنه عشقم منم میگم‌نفسم بهش حس خواصی بهش ندارم اما فکر میکنم خدا میخواد من تنها نباشم بچه سنندج‌هست گفت دوست داری بریم باهام کرمانشاه یک امبولانس خصوصی میگیرم میریرم اونجا یک خونه ویلایی میگرم پیش هم می مونیم من دورت میگردم تا خوب بشی بعد ته چشماش یک غم بزرگه میدونی انگار اونم فهمیده من زیاد وقتی ندارم طفلی میخواد بهم روحیه بده زندگی من عشق من همه وهمه بخاطر اینکه میفهمه روزهای خوبی در پیش رو نیست الان منتظرم بیاد ده دقیقه دیگه میرسه به نظرتون باهاش رابطه ادامه بدم یا نه بزارم خود رها کنم تو دستای عشقش بزارم من با نفس هاش با عشقش به من شاید تونست من برگردونه به زندگی یا ممکنه دوباره شکست بخورم و من رها کنه و بره و من تو اخرین لحظه ها بدتر بشم یا نه ممکن من‌ نجات بده و بادستگاه زنده بمونم خودش که میگه تو خوب میشی من‌کمکت میکنم اما دکتر اومد ۵ روز پیش من سکته قلبی کردم حفره های سمت راست قلبم بزرگتر شده و ریه ام کاملا فیبرزه شده و فقط با کپسول اکسبژن و دستگاه زنده ام بیشتر ۲۰ ثانیه جدا بشم میمیرم میخوام شما بهم‌بگید بمونم هر کسی موافق اینکه با میلاد ادامه بدم وشاید نجاتم بده و واقعی دوست داشتنش تو این شرایط من قلب قرمز بزاره ❤️ هر کسی مخالف میلاده و نمیخواد دوباره پای مرد دیگه ای به زندگی من که اخرین ورق هاش پا بزاره قلب شکسته بزاره 💔

‏تا یکیو با اسم قشنگ سیو میکنی گند میزنه ‏تا یکیو پین میکنی گند میزنه ‏تا یکیو بهش احترام میزاری گند میزنه ‏تا یکیو از رو عشق بغل میکنی گند میزنه ‏یعنی فقط کافیه بفهمن دوسشون داری ‏یهو ۱۸۰ درجه عوض میشن ‏و گند میزن به همه چی ، میشن یکی مثل بقیه ... :)

#پارت_سی_چهارم #رمان_عشق_سیاه صدای کف زدن قطع شد چهره ادم ها که با تعجب به شکم برامدم نگاه میکردند و صدای داد مادرش که گفت الهی داوود سر قبر من بشینی چیکار کردی من میگم این وصله تن ما نیست رفتی یک جسد بی خانواده اوردی شکمش اومده بالا والا خوب بلده شروع به جیغ زدن کرد پسر دست گلم برده حامله شده جا پاش سفت کنه بعد غش کرد همه دورش بودن داوود من ول کرد رفت بالاسر مادرش خوب نفس نمیکشید انگار واقعا حالش بد بود داوود زنگ‌زد امبولانس فکر کنم مادرش با دادها که زده بود سکته کرده بود خیلی ترس برم داشته بود کسی بهم توجه هم نمیکرد حتی داوود همه دنبال وسایل و لباسهاشون بودن که برن امبولانس اومد حدس داوود درست بود مادرش سکته کرده بود من کنار دیوار ایستاده بودم هیچ کسی حتی نگاهم نمیکرد حتی داوود انگار وجود نداشتم همه تقریبا رفتن و امبولانس مادر داوود برد حتی داوود هم توجهی به بودنم نکرد همه رفتن یکی از خدمه سنش از همه بیشتر بود اسمش بتول خانم بود اومد گفت خانم رنگت گچ دیواره الهی مادرت فدات بشه دردبه سر بتول بیا بشین با این بار تو شکمت با این قوم الظالمین این همه غذا و برکت خدا موند بیا دخترم یکم غذا بخور هیچ میلی نداشتم به زور کمک بتول خانم به اتاق خواب رفتم افتادم رو تخت انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد ۹ روز گذشت و برنگشت داوود و تلفنش خاموش بود من که واقعا مستاصل بودم بتول خانم سعی میکرد من از نگرانی در بیاره اخر سر زنگ زد به پدر داوود گفت که مادر داوود تازه از بیمارستان مرخص کردن و حالش زیاد جالب نیست روز و شبم یکی بود به قدری که نمیرم کمی غذا میخوردم اونم به اسرار بتول خانوم دو هفته گذشت داوود برنگشت اصلا مگه من مقصر بودم که من ول کرده بود رفته بود خوابیدم احساس کردم کسی کنارمه بیدار شدم چشمام باز کردم چه حال روزی بود انگار از غار در اومده بود ریش بلند و حال بد کلافه گفتم کجا بودی که اولین مشت زد تو سرم چنان تو سر و صورتم میزد که گیج بودم تکون نمیخوردم نعره میزد تو قاتل مادرمی من احمق بودم تو لاشه سگ گرفتم با لگد زد توی شکمم و دیگه چنان دردی من گرفت که بیهوش شدم و دیگه چیزی یادم نمی یاد بعد ۲ روز تو بیمارستان بهوش اومدم کلی سرم و دستگاه بهم وصل بود پرستار اومد بالا سرم وقتی به هوش اومدم دکتر اومد که صداش کردند بچه سقط کرده بودم بر اثر ضربه پلیس اومد چندتا سوال کرد کی کتک زده و چه اتفاقی افتاده و من هیچی نگفتم و سکوت کردم و چشمام بستم و خوابیدم بعد ۶ روز دیگه بتول خانم با احمد اقا راننده اومدن دنبالم و من برگردوندن خونه دیگه نه بجه ای تو شکمم بود نه داوودی کنارم که عاشق بود یک ماه گذشت و من تنها بودم و داوود برنگشت ......

💟میخواهید به همه آرزوهاتون برسید 💷میخواهی ثروتمند بشی و دیگه حسرت نخوری 💷این بار همه حسرت زندگیتون بخورند 👑💷الان بیا این کانال ظرفیت محدوده هیچ کاری لازم نیست بکنی فقط سود بگیر پولدار شو https://t.me/servtmand_936

یاد ایامی که عاشقانه فکر میکردم دارم زندگی میکنم
یاد ایامی که عاشقانه فکر میکردم دارم زندگی میکنم

#پارت_سی_سه #رمان_عشق_سیاه روزها اروم پس از دیگری میگذشت شکمم‌ گمی برجسته شده بودم ماه سوم تموم کرده بودم داوود مثل پروانه دورم میگشت اما گاهی تیک های عصبی داشت سکس کامل نداشتیم اما هر شب باید پا به پاش عشق بازی میکردم وگرنه عصبی میشد انقدر سینه هام خورده بود که دستم میخورد دادم هوا میرفت همه ورم کرده بود اما جرات نه گفتن بهش نداستم یک روز اومد خونه فکر کنم وسط روز از بیمارستان که کار میکرد و سهام دارش بود می اومد چون بعدظهرها گاهی مطب میرفت گفت‌ مادرم‌ میخواد بیاد خونمون روز سونو گرافی بود میخواستیم ببینیم بچه دختره یا پسر داوود فقط دختر میخواست حتی یک‌بار گفت پسر باشه نگاهش هم نمیکنم خیلی جدی گفتم از پسر بودن و مرد بودن بیزارم اما دختر نازش همه میخرند اما بر عکس من دوست داشتم‌پسر باشه قوی و پشتیبانم باشه اما دست تقدیر این ها نمیخواست بد داشت می نوشت فردا اون روز خدمه مشغول تمیز کاری و چیدمان میز عصرانه و میوه بودند و آشپز داشت با کمکهاش تدارک یک شام‌مفصل میچید اما من حالم از همه بوها بهم میخورد خودم در اتاق حبس کردم و در بستم بعد دو ساعت داوود وارد اتاق شد یک‌کاور لباس دستش بود گفت عزیزم این برای امشب گرفتم خیلی زیبا و ساده مثل خودت دوست دارم فیت تنت باشه اون پدر سوخته معلوم باشه کسی نمیدونه بارداری میخوام سوپرایز بشن همه؟ چه کسایی قرار سوپرایز بشین ؟ این تدارکات مال یکی دو نفر نبود این سوالات تو ذهنم چرخ میخورد اما میدونستم اگر ازش بپرسم یا اوقات تلخی میکنه یا بدتر دنبال زهر مار کردن موقعیتهاست کاملا این چند وقت اخلاقش دستم بود کافی بود مخالفت کنی یا چیزی که دوست نداره بپرسی خودش نگفته گفت عزیزم الان دکتر میاد برای سونو گرافی برو رو تخت‌دراز بکش خوابیدم رو تخت دکتر اومد گفت روی شکمت لباست بزن بالا و مایع دستگاه سونو رو شکمم ریخت و شروع به سونو کرد دستگاه روی شکمم حرکت میداد بعد چند دقیقه انگار که داوود صبرش تموم شده بود پرسید ببخشید دکتر جمالی دختره یا پسر وضعیتش خوبه جای جنین و جفت مشکلی نداره دکتر تک‌سرفه ای کرد و رو به داوود گفت جناب دکتر خانم وضعیت خوب و نرمالی دارند جنین جاش خیلی خوبه جفت هم‌خوبه و مشکلی نداره حاملگی نرماله فرزندتون هم پسره داوود خشک شد بر عکس من‌که انگار دنیا بهم داده بودند انگار دنیا مال من شد یک پسر همون که میخواستم داوود اخماهاش تو هم رفت یک تشکر نیمه سردی از دکتر کرد که خود دکتر جمالی فهمید داوود یک چیزیش شده دکتر رفت و داوود کاور لباس پرت کرد تو روی تخت سمت من گفت بپوش همینجا بمون تا بیام دنبالت یک‌دستی به سر و صورت رنگ رو رفتت بکش بزار امشب فقط بگذره خدایا تا امروز انقدر ترسناک ندیده بودمش حالش خراب بود انگار اصلا من نمیدید خوشحال نشد بچه اش سالمه مردم هزارتا ارزو پسر داشتن حالا این .... کاور لباس برداشتم یک لباس سبز خیلی شیک بود هنوز عکس اون شب دارم لباس پوشیدم اومدم زیپش بکشم با دست بالا نمیشد یک دفعه دیدم داوود پشت سرمه موهام زد کنار زیپ لباس بست گفت چقدر زیبایی افسوس که اون بچه دختر نیست یک بی حوصله گی خاصی داشت دلش میخواست انگار امشب هیچ برنامه ای نباشه منم بی خبر اما انگار گیر کرده بود صدای مهمون ها از پایین می اومد در باز کرد گفت اماده ای سری تکون دادم گفت خانوادم و خاله هام و عمو و دایی و عمه و بچه هاشون حدود ۵۰ نفر اومدن خونه ما دیدن تو تازه عروس که بار شیشه داره خندید اما همه چیز مصنوعی بود براش دستم گرفت گفت یلدا تو انتخاب منی پس هر حرفی شنیدی یک گوشت در باشه یک گوشت دروازه دستم گرفت به سمت در اتاق رفتیم و از پله ها پایین رفتیم لحظه ای سکوت شد و صدای اقایی که گفت به افتخار این عروس زیبا و دست زد و همه پیرو اون کف زدند

🕎سرکتاب صببی توسط استاد ییدیش 🖤جادو سیاه 🪞آینه بینی دیدن کل آینده شما 💴💷جادو ثروت 💍انگشترهای موکل دار واقعی 💋☘️بخت گشا
🕎سرکتاب صببی توسط استاد ییدیش 🖤جادو سیاه 🪞آینه بینی دیدن کل آینده شما 💴💷جادو ثروت 💍انگشترهای موکل دار واقعی 💋☘️بخت گشایی تضمینی ❤️‍🔥😭بازگشت معشوق یا همسرم 💔حذف نفر سوم رابطه 🔯جادو صببی فوق العاده قوی ⚖️نتیجه کارهای دادگاه به نفع شما 🪪قبولی در کنکور و آزمون های استخدامی 🛠⚙️پیدا کردن شغل و کار 🏘فروش ملک و زمین و مغازه و آپارتمان👇👇 https://t.me/+Keofsfxexuc2ZDAx https://t.me/+Keofsfxexuc2ZDAx

#پارت_سی_دو #رمان_عشق_سیاه فردا یک دکتر اومد و یک پزشک دیگه برای سونو گرافی معذب بودم اقا بودن داوود گفت نگران نباش دکتر های خوبی هستن من کنارتم اوردتم لبه تخت شورتم در اورد پشتم یک بالشت گذاشت پاهام باز کرد می ترسیدم خجالت میکشیدم پیش شوهرم دوتا مرد دیگه حتی دکتر دستکش دست کرد وسیله مایعانه داخل برد از درد به خودم فشار که اوردم جیغ نزنم همون طور که دستگاه مایعانه تو واژنم بود میله سونوگرافی داخل کردن از درد دادی کشیدم دکتر گفت تکون‌نخور داوود دستام گرفته بود میگفت اروم باش خیلی درد داشتم وحشناک بود دکتر کارش کرد گفت سکس فعلا کامل نباشه تا قلب جنین تشکیل بشه ساک حاملگی دیده شده جنین داره دارو نبایو بخوره قرص های اعصاب براش تقویتی می نویسم دکتر رفت داوود کمکم کرد بلندم کرد خوابوندم رو تخت خیلی درد داشتم گفت الان نوازشت میکنم عزیزم تا ارگاسم بشی واژنت دردش کم بشه با ناله گفتم‌نه اما پاهام باز کرد و با دستش لای پام می مالید سینه ام‌از سوتینم در اورد و شروع کرد به خوردن من از درد ناله مبکردم اما توجه نمیکرد کار خودش میکرد یک‌دفعه‌گفت دارم باهات عشق بازی میکنم اروم بشی تو چرا هیچ وقت من‌همراهی نمیکنی چشماش خون‌بود گفت رحم به تو نیمده لباسش در اورد و خیمه زد روم پاهام باز کرد گفت گور بابای بچه انقدر میکنمت همین جا سقط کنی با فشار محکم خودش وارد واژنم کرد از درد فریاد میزدم خوابوند تو دهنم برای اولین بار من زد لال شدم عین جسد افتادم کارش دوبار کرد بعد بلند شد گفت مثل سگ بمیر تو لایق محبت من نیستی تمام بدنم درد میکرد به سختی تکونی خوردم رو ملافه چند قطره خون بود بیهوش افتادم هیچی یادم نیست دیگه وقتی چشم باز کردم که لباس تنم بود همه چیز مرتب بود احساس کردم پد نوار بهداشتی تو شورتمه یعنی سقط کردم سرم به دستم بود داودد کنارم خواب بود انگار نه انگار من زده و هر کار خواسته کرده با تکون من رو تخت بیدار شد دستم گرفت گفت یلدا غلط کردم ببخشید خدا رو شکر شیاف برات گذاشتیم بچه سقط نشده تکون نخور استراحت مطلق باید باشی خدایا این چه دروازه جهنمی بود برام باز کردی

💟میخواهی به آرزوهات برسی 💷سرمایه گذاری مطمئن بکنی و راحت فقط سود بگیری 💷میخواهی ثروتمند بشی و دیگه حسرت نخوری 💷این بار همه حسرت زندگیتون بخورند 👑💷الان بیا این کانال ظرفیت محدوده هیچ کاری لازم نیست بکنی فقط سود بگیر پولدار شو به همه آرزوهات برس حسرت هیچ چیزی نداشته باشی❤️💷👑 https://t.me/servtmand_936

#پارت_سی_دو #رمان_عشق_سیاه چند روزی بکد سینه هام درد میکرد باید پریود میشدم حالت شدید عصبی داشتم داوود زمان پریود میدونست خیلی بهم میرسید واقعا بهم محبت میکرد دوست واشتنش واقعی بود اما من هر شب کابوس کیانوش میدیدم خیس عرق سرد از خواب بیدار میشدم داوود تنها پناه امن زندگیم بود شبها تا صبح این روزها بالا سرم بود کم میخوابید دلم براش میسوخت چرا من انقدر دوست داشت روز پریودم بود خبری نبود فقط عصبی بودم پرخاشگر و خیلی خیلی وحشت داشتم ترس از بارداری ترس از اینده سکوت وحشناک خانواده ها نبودن اونها همه و همه من بیشتر می ترسوند یک هفته گذشت و‌من پریود نشدم داوود با دوتا بی بی چک اومد و یک‌لیوان یگ بار مصرف کمکم کرد برم دستشویی و نمونه اورار بگیره ازم دوتا خط پر رنگ شد باردار بودم چقدر خوسحال شد غرق بوسم کرد بین بازوهای قوی مردونش بی حال ولو شدم ترسید بلندم کرد گذاشت رو تخت‌ فشارم ۶ بود برام سرم زد سرم گذاشت رو پاش سینه هام خیلی درد میکرد بهش با ناله گفتم گفت عزیزم طبیعی نمی تونی دارو بخوری عشقم با دستاش اهسته سینه هام‌نوازش میکرد تا دردش کمتر بشه بوسه رو پیشونیم میزد کای خدایا این خوشبختی ازم نگیر من تازه دارم دل بهش میدم کیانوش فراموش کنم خدا میشه جهنم نشه دوباره زندگیم خوابم برد خدمتکار در اتاق زد از خواب بیدار شدم به داوود گفت اقا دکتر طبق دستور که داد سوپ درست کردم ماهیچه و همه میکس کردم اورد داد به داوود نگاهی به من کرد انگار اونم فهمیده بود که من یک مریض عصبیم که شوهرم شانسی در ازدواجش نداشته بهترین دخترها بهش میدادن عاشق من شده کمکم کرد نیم نشسته بشم گفت خانوم خانوما دیگه دونفری باید به خودت نی نی من برسی کاش دختر باشه به زیبایی مادرش خیلی باید به فکر سلامتیت باشی فردا با همکارم دکتر زنان هست میگم بیاد ویزیتت کنه انقدر نوازشم کرد که خوابم برد شب‌ تو تراس نشیتیم و من بزور کمی غذا خوردم خوشحال بود برق شادی تو چشماش بود انگار برگ آس دل برده بود و دستش بود اون شب اولین شبی بود که سکس کامل نکرد گفت باید دکتر بگه برات خطر نداشته باشه معاینه بشی و سونگرافی که ببینیم جنین در چه‌وضعی تا صبح‌ تمام تنم نوازش کرد انگار خواب براش حروم بود تو گوشم از عشق بهم میگفت از اینکه داره پدر میشه خوشحاله و هزارتا ارزو براش داره گفت خدا گنه چشماش رنگی باشه سبز آبی سفید خوشگل عین تو میگفت من‌ پسر دوست ندارم برعکس من دوست داشتم پسر باشه مگه من از دختر بودن چه خیری دبده بودم جز زخم از زیباییم که باعث شد خودم ندونم چی به سرم اومده و این بهشت رو سرم قرار جهنمی بشه که خبر ندارم هنوز

#پارت_سی_یک #رمان_عشق_سیاه لباسم در اورد بلندم کرد جونی نداشتم بزور دوش گرفتم خودش بدنم شست و موهام خشک کرد شونه کرد لباسم تنم کرد و تو بغلش خوابم برد چقدر امن چقدر مطمئن محکم با همه مخالفت‌ها من هیچی نمی پرسیدم حتی خانواده خودم زنگ نمی‌زدند نه گوشی من زنگ میخورد نه مال اون تو بغلش جام امن بود خوابم برد با نوازش هاش بیدار شدم گفت عزیزم من خیلی گرسنه ام وقت ناهار ظهر شده تو گرسنه نیستی گفتم زیاد میل ندارم گفت ضعیف شدی باید بهت سرم بزنم ناهار دو قاشق نتونستم بخورم از شدت پانیک تب کردم از استرس بهم ارام بخش زد تو سرم و تقویتی و مسکن سرم گذاشت روی پاهاش موهام ناز می‌کرد گفت خیلی ضعیف شدی نگران نباش خودم کنارتم این قرص ها اعصاب حالت بدتر میکنه باید کم کم کنار بزاری عشقم به همه وجودت میدم تا دوباره جون بگیری باید مادر بشی زندگی کنی عروسکم غافل از اینکه دست سرنوشت بد داره می نویسه و اتفاقات بدی در راهه طوفانی که قبلش ارامش بود طوفانی که زندگی من و داوود به چالشی بزرگ کشوند چند روزی ویلا نمک آبرود بودیم تو جاده دیگه دلم به داوود بود سرم گذاشتم رو شونه اش گفت میریم خونه خودمون دیگه من اما خونه نه دیده بودم و میدونستم کجاست نه جهازی برده بودم افکارم پاره کرد گفت پدرت خواست پول بده برای جهیزیه قبول نکردم گفتم بدید خودش هر کاری خواست بکنه من خونه و زندگی دارم گفت وای چی میشه صدای خنده تو بچه هام خونه پر کنه این مدت اصلا جلوگیری نکرده بود من نزدیک پریودم بود سینه هام درد میکرد اما سرگیجه داشتم مرتب رسیدیم تهران زعفرانیه جلو یک خونه ویلایی ریموت زد در باز شد چقدر حیاط بزرگ و زیبا با باغچه های قشنگی داشت آقا و خانمی که معلوم بود خدمه و سرایدار هستن اومدند و و وسایل بردن داخل رفتیم داخل داوود گفتم خانم خانوما به خونه خودت خوش اومدی بغضم ترکید بغلم کرد گفت گریه نکن عروسکم گفت بخاطرت شهر به آتیش میکشم کسی اشکات نبینه واقعا عاشقم بود

#پارت_سی #رمان_عشق_سیاه صبح تو بغل داوود بیدار شدم چشماش بسته بود خواب بود اما بین بازوهای مردونه اش بودم ابروهای پیوسته با پوست خوش رنگ سبزه چشمان درشت و لبهای که زیبایی صورتش دوچندان میکرد من در مقابل رنگ پوستش سفید برفی بودم من پوستی سفید داشتم به ماهی سفید معروف بودم تو بچه گی با نگاه من بیدار شد خندید گفت صبحت بخیر عروس زیبا در اتاق زدن خدمتکار بود صبحانه آورده بود و گفت آرایشگر اومده آقا اما خانم .... داوود گفت برو به کسی ربطی نداره نگاهش میکردم از بغلش جدام نمیکرد خیلی حس خوبی داشتم بهش حس پیدا کرده بودم از نبودنش حتی ثانیه ای می ترسیدم بعد صبحانه دوش گرفتم و آرایشگر اومد داوود گفت همسرم زیباست فقط موهاش نیمه باز درست کنید و آرایش مختصری که رنگ‌روش خوب نشون بده کمی کسالت داره زنگ زد چند جا من متوجه نشدم با کی حرف میزنه تو تراس بود در اتاق زدن جعبه لباس من و کت شلوار داوود اوردن آرایشگر کمک کرد لباس زیبایی که مثل ماهی بود و دنباله دار تن کنم تاج ظریفی بین موهای آبشار بلندم که بالا بسته بود نیمی قرار داد تور سفید پر از مرواریدهای زیبا رو موهام گذاشت آرایشگر خندید و گفت دقیقا مانند یک ملکه واقعی شدی دکتر جان بیا داخل رونما بده وقتی من دید خندید چشماش برق زد یک دسته تراول داد به آرایشگر و اون‌راضی رفت من کشید تو آغوشش گفت وای عروس زیبای من از پله ها عمارت پایین اومدم فقط اون اقا مسن بود سلامی آهسته کردم جوابم داد روبه روی داوود ایستاد گفت مبارکت باشه من دخالتی نمیکنم خوشبخت بشید عروست ببر خونه خودت دیگه اینجا مادرت یا خودش سکته میکنه یا عروسه عذاب میده داوود گفت ما بر نمیگردیم من انتخاب تا ابد یلداست اومدیم بیرون عمارت صدای جیغ ها و شیون مادر داوود می اومد انگار پسرش مرده بود خودم گناهکار میدونستم داوود گفت من خودم تو خواستم پس تا ابد هستم عروسکم سر سفره عقد من بودم و داوود حتی کسی نبود قند بسابه رو سرمون همین لباس بخاطر داوود پوشیده بودم خیلی خوشحال بود مهریه خودش گفت یک آپارتمان در زعفرانیه و ۱۰۰۰ سکه من هیچی نخواستم و سکوت کردم چون اگر حرفی میزدم ناراحت می‌شد این چند روز فهمیده بودم چرا من میخواد چون مردسالار بود و من اروم این اولین دلیلش بود خطبه عقد خونده شد و من بله گفتم و داوود شد همسر من از محضر اومدیم بیرون نکسی هل هله کرد نه کسی تبریک گفت جز محضر دار و ما دوتایی سوار ماشین شدیم خندیدم گفتم حالا عروست کجا میبری اشاره به چمدون ها پشت کرد گفت ماه عسل خندیدم بغلم کرد با ماشین گل زده رفتیم تو جاده چالوس همه برامون بوق میزدن انگار غریبه ها خوشحال‌تر از آشناها بودن پیچ و خم جاده شد لالایی من با تن تب دار وقتی بیدار شدم که داوود صدام کرد رسیدیم عروس زیبا خواب آلو چه ویلا زیبایی بود آقایی صدا کرد گفت رسول چمدون ها ببر بالا یک خانم شمالی بدو بدو اومد گفت آقا قدم بالاسر گذاشتید مبارکه به سلامتی عجب عروس زیبایی خانم بفرمایید خوش آمدید دستم گرفت و رفتیم داخل ویلا میلی به شام نداشتم اما داوود تشنه عشق و عطر تنم بود با لباس عروس من گذاشت روی تخت گفت امشب برات خاطره میکنم فرو رفتم مابین بازوهای مردونه اش لبهام میبوسید و نوازشم می‌کرد زیپ لباسم نیمه باز کرد سینه هام لای لباس عروس و تور انقدر میکم زد که دوبار ارگاسم شدم لباس زد بالا شرت سفیدم خیس بود با زبونش انقدر لیسم زد که لمس شدم بعد پاهام باز کرد گفت عزیزم امشب حجله دامادی منه یک دفعه محکم خودش فشار داد داخل جیغ زدم از درد گفت کم کم جا باز میکنه دردت کم میشه گفت بگو شوهرت کیه عشقت کیه گفتم تو عزیزم محکم تر کرد حرکتش من بی حال شدم از درد دیر ارضا می‌شد و به یک بار قانع نبود اون شب ۳ بار ارضا شد همه داخل ریخت گفت باید زودتر باردار بشی جلوگیری نداریم

#پارت_بیست_نهم #رمان_عشق_سیاه خیلی حالم عجیب بود سرم رو پای داوود بود داشت رانندگی میکرد باهام حرف میزد گفت چند روزی باید مادرم و اهالی عمارت تحمل کنی برای اینکه اذیت نشی بک سلام یک خداحافظی کفایت داره سوال بپرسن من جواب میدم بهشون خواستگاری لازم نیست بیان دیگه شناسنامه ات پدرت داد بهم فردا عقدت میکنم یلدای من که اسمت زهراست قطره اشکم افتاد رو پاش فهمید دارم بی صدا گریه میکنم گفت پاشو خانم خانوما داریم بریم حلقه بخریم لباس عروس برات بخرم بخند گریه بسته دیگه رفتیم حلقه بخریم خودش گفتم انتخاب کنه تحمل نداشتم سر پا وایسم ضعیف شده بودم تکیه دادم بهش فهمید تنم داغه انگار تب دارم حالم بده گفت عروسکم چی شده تب کردی دم داروخانه نگه داشت برام دارو گرفت برد درمانگاه برام سرم زدن تمام مدت در سکوت دستم گرفته بود و نگاهم میکرد چقدر عاشق بود که من پذیرفته بود میخواست برام لباس عروس بخره من گفتم توان راه رفتن ندارم خودش رفت و نیم ساعت بعد از تو یک مزون لباس عروس تو میرداماد با یک جعبه بزرگ بیرون اومد رفتیم به سمت عمارت من سرم روی پای داوود خوابیده بودم با رسیدن ما به داخل باغ عمارت قسمت پارک ماشین و صدای مش صفر که آقازاده اومدن خطاب به خانم خونه بود معلوم انگار طوفان و جنگی در راه بود که تن من توانش نداشت داوود به مش صفر گفت به خدمه بگو وسایل ببرن اتاق من اتاق که بیشتر شبیه یک آپارتمان مجزا تو عمارت بود مثل یک سوئیت بزرگ بدنم توان راه رفتن نداشت یک دفعه دیدم رو هوام و مثل پر کله از زمین بلندم کرد تو بغلش رفتیم داخل عمارت دوتا خانم جوان خیلی شیک پوش و یک خانم میان سال و یک آقایی مسن منتظر ورود ما بودن بدون سلام گفت یلدا تب داره باید بخوابه حوصله حرفم ندارم شب بخیر داد های مادرش که می‌گفت دختره پاپتی مریض از کدوم گوری آورده داوود میگفت نشنو ولشون کن من گذاشت روی تخت و یک سرم بهم وصل کرد و رفت بیرون اتاق صدای داد و بیداد می اومد انگار یکی هم غش کرد که فکر کنم حتما مادرش بود داوود عصبی برگشت چیزی نگفت لباسش درآورد و رفت دوش گرفت و برگشت اومد رو تخت کنارم بغلم کرد و تو بغل هم خوابیدیم

💜میخواهی به همه آرزوهات برسی 💷میخواهی ثروتمند بشی و دیگه حسرت نخوری 💷این بار همه حسرت زندگیتون بخورند 👑💷الان بیا این کانال ظرفیت محدوده هیچ کاری لازم نیست بکنی فقط سود بگیر پولدار شو https://t.me/servtmand_936

#پارت_بیست_هشتم #رمان_عشق_سیاه داوود من برده بود داخل عمارت بعدها گفت که چقدر همه ترسیده بودن فکر کردن باهات تصادف کردم اوردمت خونه من گذاشت تو وان آبگرم خودش کنارم نشست انگار واقعا دوستم داشت نگفته بود انقدر ثروتمند هستن مهر پیشونی من همه آدمها ثروتمند بودند اما زندگی به من وفا نداشت کلا لباس برام اورد نو بودن لباس راحتی بود تنم کرد خوابوند رو تخت درم قفل کرد بغلم کرد گفت شوهرت بغلته از هیچی نترس فهمیدم باکره نبودی اما مهم نیست این که گفت اشکام ریخت فقط سرم چسبوند به سینه اش خدایا شکرت یعنی نجات پیدا کردم واقعی دوستم داره بابام چی خانوادم ۵۴ تا میس کال از هستی ۱۱۷ تا میس کال از بابام زنگ خورد گوشی داوود گوشی برداشت هستی بود رفت تو تراس بزرگی که تو اتاق بود و نیم ساعتی حرف زد خیلی ریلکس اومد گفت همه دنبالت میگشتن گفتم دیگه صاحب داره عصر میرسم خدمت پدر و مادرش بعد با خانوادم می ریم رفت از اتاق بیرون صدای فریادهای زنی میانسال می اومد اخر کار خودت کردی که اون دختر خاله بدبخت که ناف بریدت بود نگری بمیری من این فاحشه که آوردی عروس این خونه نمیکنم اشکام بند نمی اومد با یک ظرف سوپ و آبمیوه اومد تو اتاق در قفل کرد گفت عزیزم تا روز عقد گوشت هر چی شنید انگار نشنید بعد میریم از اینجا بغلم کرد بوسید و چند قاشق به زور بهم سوپ داد داروهام نخورده بودم لرز داشتم لباس برام اورد گفت میریم خونه هستی پدرت اونجاست یلدا من مهندس نیستم من پزشکم داروهات نوشتم برن بگیرن من فکر میکردم تو یک خانواده معمولی داری میخواستم ببینم من بگم تازه درسم تموم شده و یک شرکت داغون با دوستم دارم قبولم میکنی یا مثل بقیه دنبال پول و ثروتی الان میفهم که تو یک عروسک قشنگ مظلومی که بهت ظلم کردن فقط تو بغلش فرو رفتم های های گریه کردم بوسید من رو من تو ماشین بودم خودش رفت داخل خونه هستی دو ساعت بیشتر شد تا اومد گفت همه چیز شنیدم گذشته ات کار ندارم فدای سرت هر چی بود بهم وفادار بمون تا ابد منم عاشقی میکنم باهات یک لبخند زدم گفت دیگه خانوادم مهم نیستن بابات قول مردنه ازم گرفت مراقبتم فردا عقدت میکنم

#پارت_بیست_هفتم #رمان_عشق_سیاه داوود محکم تر بغلم کرد توان حرکت نداشتم در گوشم شروع کردن به حرف زدن یلدا جان من تا اخر دنیا باهاتم نترس گلم ببین من اینکار بکنم مادر مجبوره رضایت بده من نمی تونم بگه قسم بخور دروغ بهش بگم اینکار نکردم تنها راه رضایت مادرم اینکه برم بگم بکارتت برداشتم اون فقط بیاد عروسی بعد من همه میذارم کنار فقط تو مهمی من میخوام فقط خانوادم تو مراسمم باشن بعد کاریشون ندارم تو دلم گفتم‌ اگر واقعا انقدر دوستم داره پس من واقعیت میگم اگر خواست بیاد جلو اما اگر نیاد چی الان بفهمه جراحی کردم کارش بکنه من بنداز دور چی چشام بستم گفتم خواهش میکنم نه نمی تونم داوود گفت یلدا دیگه دست تو نیست من میخوامت پاش وایسادم تو چشمام نگاه کرد گفت حتی اگر باکره نیستی مهم نیست من عاشقت شدم دیونه تو هستم یلدای من میبوسید تمام اشکهام رو بغلش احساس ارامش بهم داد سخت بود برام قبول یک مرد به زندگیم اروم من کشید زیرش خیمه زد روم غرق بوسم کرد لباسهام تنم نبود سرش بین پاهام بود انقدر بوسه زد انقدر لیس زد من که بی حس شدم بعد پاهام باز کرد گذاشت رو شونه هاش اهسته خودش فشار داد تو جیغ از درد وحشناک کشیدم و اون قربون صدقه ام میرفت آلتش خیلی بزرگ بود طاقت نداشتم خودش انداخت روم محکم فشار داد به زور داخل میرفت کم کم من فقط جیغ میزدم حالت نیم بی هوش بودم قربون صدقه ام میرفت حرکتش تندتر کرد درد داشت من میکشت بدون هیچ ترسی خودش ارضا کرد داخل ملافه تخت خونی بود میلرزیدم بغلم کرد هی میگفت خانمم مال خودم شدی نترس اصلا نمیذارم بری خونه میبرمت خونه خودمون میگم برن به خانوادت بگن من دیگه حتی فکر نمیکردم دوباره سینه هام شروع کرد به خوردن با ولع بیشتری و گاز می‌گرفت تا جیغ بکشم التماسش کردم بسته اما دوباره آلتش محکم واردم کرد و دوبار کارش انجام داد و بازم خودش داخل خالی کرد گفت مهم نیست باردار بشی تو زنمی من پیچید لای پتو بوسید و گذاشت تو ماشین تو پارکینگ رو صندلی عقب خوابوند راه افتاد چشمام نیمه باز بود چه باغ و عمارت قشنگی بود داد زد مش صفر به فخری بگو اتاق من وان حمام پر اب کنه جسد نیمه جونم لای پتو اورد از ماشین تو بغلش بیرون مش صفر داد زد یا حسین این کیه تصادف کردید آقا خانم الان سکته میکنه و من دیگه هیچی یادم نیست

#پارت_بیست_ششم #رمان_عشق_سیاه داوود یک مرد ایدآل بود البته برای یک دختر نه برای من اون خانوادش افکار سنتی داشتن اما خودش من دوست داشت سرکار میرفتم و هر روز داوود بهم زنگ میزد اما زمزمه عشق اون دردی از من دوا نمیکرد میرفتم پیش دکتر جلالیان روان پزشک ادم خوبی بود خیلی سعی کرد کمک من کنه داروهام از جلو دستم برداشته بودن و به مقدار سر ساعت میدادن اخه من افکار خودکشی داشتم دست خودم نبود یک دفعه همه دارو ها میخوردم داوود خیلی اسرار داشت ببینمش میگفت تو مال منی عاشق شده بود بدبخت یک روز جمعه بعدظهر آرایشگاه زودتر زدم بیرون اومد داوود دنبالم رفتیم دور زدیم یکم راه رفتیم گفت بریم دفتر من چیزی نگفتم رفت سمت دفتر از قبل برنامه چیده بود برام هدیه یک زنجیر و پلاک قلب گرفته بود گردنم کرد سرش کرد ما بین موهام و گفت یلدا مال من شو چشماش سرخ شده بود ترسیدم بندم مثل سنگ شده بود بغلم کرد انقدر نوازشم کرد که بندم اروم شد چقدر برام حرفهای قشنگ زد چقدر قربون صدقه ام رفت ساعت داشت دیر میشد زنگ زدم هستی گفتم به بابام بگو پیش تو هستم انگار درک می‌کرد چی میگم گفت باشه اما مراقب باش بعد بیا پیش من خونم گفتم باشه بزرگترین دروغی که به بابام گفتم کاش هیچ وقت اینکار نمیکردم تو بغل داوود بودم دستاش سر دار رو سینه ام از روی سوتین توری صورتی که تنم بود گفت یلدا به خدا میگیرمت تو زندگیمی چشام بستم کیانوش کجاست الان چیکار میکنه نا خواسته گفتم آه سینه ام داشت میخورد اون یکی سینه ام تو دستش بود گفتم نه داوود خواهش میکنم نکن گفت تو دیگه زن منی دنیا جلوم وایسه تو میگیرم شده بدزدمت ببرمت اینکار میکنم گفتم تو از من هیچی نمیدونی گفت دیگه هیچی مهم نیست برام لبهاش گذاشت رو لبهام و من سعی می‌کرد آروم‌کنه گفت میخوام بکارتت بردارم ممکنه اذیت بشی اما تحمل کن تو زن باید بشی مال من بشی اخه من که دختر نبودم جراحی کرده بودم نباید میذاشتم گفتم نه و میخواستم خودم ازش جدا کنم جوری محکم من گرفته بود نمی تونستم تکون بخورم ناله کردم ولم کن نمیخوام .....

💷میخواهی ثروتمند بشی و دیگه حسرت نخوری 💷این بار همه حسرت زندگیتون بخورند 👑💷الان بیا این کانال ظرفیت محدوده هیچ کاری لازم نیست بکنی فقط سود بگیر پولدار شو https://t.me/servtmand_936