en
Feedback
رمانکده

رمانکده

Open in Telegram

تبلیغات در کانال رمانکده👇👇👇 @V_F_tablighat

Show more
7 304
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-19030 days
Posts Archive
#part46 #آرامش‌زندگیم چیزی نگفت که به طور ناگهانی زیر پام خالی شد و من پرت شدم پایین. با جیغ بلندی از خواب پریدم که در به طور سریع باز شد و چراغ روشن دست روی چشمم گذاشتم و با صدای خش دارم حرف زدم _ خاموشش کن لطفاً. بعد از چند ثانیه که نور رفت دستم رو از روی چشمام برداشتم زل زدم به پدربزرگ که با نفس نفس زل زده بهم. با خجالت گفتم _ ببخشید که ببدارتون کردم سری به طرفین تکون داد و اومد سمتم نشست روی تخت اروم گفت _ خواب میدیدی؟؟ سری تکون دادم که بعد از چند دقیقه حرف زد _ چه خوابی که اینجوری جیغتو در آورد. با یادآوری اینکه مامانم رو دیده بودم اشک توی چشمام جمع شد و گفتم _ مامان رو دیدم بعدش از بلندی پرت شدم پایین. با این حرفم نگاهم کرد و صحبت کرد _ دلت براشون تنگ شده. چیزی نگفتم که از جاش بلند شد و همون‌طور که میرفت سمت در گفت _ میخوای برات آرامبخش بیارم؟؟ با این حرفش نگاش کردم و گفتم _ نه مرسی عادت به آرامبخش ندارم. بابا بزرگ سری تکون داد و از اتاق زد بیرون پوفی کشیدم و روی تخت باز دراز کشیدم. به مامان و بابا فکر کردم مامانم چقدر اونجا بود خوشحال بود یعنی واقعا پیشمن لبخندی زدم و زیر لب گفتم _ خیلی دوستتون دارم. بعد از حرفم چشمام رو بستم و سعی کردم بخوابم...... ( دو روز بعد ) هول ساکم رو برداشتم و بعد از چک کردم اینکه همه چیز رو برداشتم یا نه با برداشتن گوشیم از روی میز آرایش از اتاق زدم بیرون....... ❤️@romankadeh1

داستان تو در قلب من پایان ندارد. ❤️

#part45 #آرامش‌زندگیم سری تکون دادم و رفتم سمت تختم با خستگی روش افتادم تو این چند وقت خیلی خسته شده بودم به خاطر دانشگاه برای همین می‌خواستیم با بچها بریم استراحت. خمیازه ای کشیدم که در اتاقم زده شد بدون اینکه از جام بلند شم بلند گفتم _ بله؟؟ با شنیدن صدای کوکب خانوم اجازه ورود دادم اومد داخل و حرف زد _ خانوم آقا گفتن برای شب آماده بشید میریم مهمونی. ابرویی بالا انداختم و صحبت کردم _ نگفت چه مهمونی؟؟ سری به طرفین تکون داد و حرف زد _ نه خبری ندارم. باشه ای گفتم و حرف زدم _ اوکی یکم بخوابم بعد بیدار میشم. کوکب خانوم بعد از انجام گرفتن از اتاق زد بیرون منم سریع چشمام رو بستم و سعی کردم بخوابم. بعد از کمی وول خوردم بلاخره خوابم برد...... _ مامان ناباور سمتش دوییدم و خودم رو توی بغلش پرت کردم سفت چسبیدمش و با گریه حرف زدم _ مامان کجا بودی. با صدای مهربونش کمرم رو نوازش کرد و حرف زد _ دخترم عزیزکم من همینجام پیش تو. ازش جدا شدم و با بغض گفتم _ چرا تو و بابا تنهام گذاشتین من هنوز بهتون نیاز داشتم. لبخندی زد و گفت _ ما همیشه پیش توییم هیچوقت تنهات نذاشتیم و نخواهیم گذاشت هروقت بخوای پیشتیم‌ اومدم چیزی بگم که با لرزیدن زیر پام ترسیده به مامان نگاه کردم که صحبت کرد _ باید بری عزیزم. با ترس گفتم _ نه میخاوم پیشت بمونم. چیزی نگفت که.......

🕎سرکتاب صببی توسط استاد ییدیش 🖤جادو سیاه 🪞آینه بینی دیدن کل آینده شما 💴💷جادو ثروت 💍انگشترهای موکل دار واقعی 💋☘️بخت گشا
🕎سرکتاب صببی توسط استاد ییدیش 🖤جادو سیاه 🪞آینه بینی دیدن کل آینده شما 💴💷جادو ثروت 💍انگشترهای موکل دار واقعی 💋☘️بخت گشایی تضمینی ❤️‍🔥😭بازگشت معشوق یا همسرم 💔حذف نفر سوم رابطه 🔯جادو صببی فوق العاده قوی ⚖️نتیجه کارهای دادگاه به نفع شما 🪪قبولی در کنکور و آزمون های استخدامی 🛠⚙️پیدا کردن شغل و کار 🏘فروش ملک و زمین و مغازه و آپارتمان👇👇 https://t.me/+Keofsfxexuc2ZDAx https://t.me/+Keofsfxexuc2ZDAx

#پارت_چهل_سه #رمان_عشق_سیاه فقط اعصاب روانت باید اروم باشه چیزی که نبود واقعا اومدیم بیرون بابام‌گفت چی شد من‌کی طلاق این دختر بگیرم ازت شکر خوردم حاج اقا خواستم خودش سرگرم بچه باشه بابام سرش تکون داد وای که بابا داشتن چقدر خوبه انگار یکی محکم‌پشتته الان‌نیست پشتم خالی انگار کسی ندارم دنیا خالی خالیه بابام خیلی خوب بود کاش همه بابا ها خوب باشن حتی بدترینشن هیچ بابایی بد نمیشه هیچ ۲۹ ۳۰۳۱ ۳۲ ۳۳ زندگی من‌داوود بدون بچه گذشت روزها اخر جوری میزد که سگ نمیزنن من لام‌تا کام‌نمیذاشتم‌ خانوادم بفهمن چون خودم‌خواستم برگردم‌ چند بار بهم خیانت کرد فهمیدم اما دم نزدم روز عمل تمام جنین ها گفت دختر بزارن رفتم اتاق عمل باردار بودم جنین اماده فیریز کردن اخلاقش بهتر یود تا روز سوند جنسیت من هزار بر مردم خدا بهنون دختر داد مثل‌پروانه دورم گشت واقعا چون عاشق دختر بود ما شب عید دفوت بریم عروس دوست تازه رفته بودم تو ۷ ماه تازه گفتیم نریم ۷ ماه خطرناکه شهر غریب گوش نکرد و رفتیم حالم خوب نبود شب از خواب بیدار بودم اونحا یک طبقه  احدشون خونه پدر خانمش به ما دادن راحت بودیم این دوستش عین برادرش بودنبم شب درد  داشتم کیسه ابم‌ پارشه شد بد بختت شدم بچه زندگی به دتیا اون ای پتو اوردم دو صورتم فقط کردم من اشک ریختم بابام رستگاه ان ایس یود خدید ارد بیماسیان ایرن تموم مدو پشت دلم مادرن اشک ریختی

#پارت_چهل_دو #رمان_عشق_سیاه با چند روز تاخییر من داوود با کاروان دیگه ای به مکه رفتیم و اعمال حج به جا اوردیم و با کاروان دیگه ای به ایران برگشتیم وقتی شکم خالی من بتول خانم دید اه از نهادش بلند شد مانند مادری من در آغوش گرفت و با هم گریه کردیم سکوت خونه گرفته بود پدر و مادرم به دیدنم اومدن اما من فقط سکوت کردم تا اونها بیشتر اذیت نشن اما پدرم متوجه شده بود که من اذیتم و نمیگم چون خوب من رو میشناخت چند روز بعد پدرم اومد منزل ما تنهایی موقعی که داوود نبود و میخواست بفهمه جریان چیه من هیچ حرفی نزدم اما بتول خانوم در حقم مادری کرد سیر تا پیاز همه چیز گفت پدرم از ناراحتی مانند کوره قرمز شده بود بتول خانم گفت الان چمدون خانم میبندم ببریدش پدرم گفت مگه چمدون به دست فرستادمش که الان اشغالها این مردتیکه ببرم فقط یک مانتو و شال بیار اونها براش پس میفرستم وای که بابا داشتن چه خوبه پشتت وای میسه حتی حلقه ام از دستم در اورد گذاشت رو میز گفت پشت گوششت رو دید دختر منم دیگه دید من اون خونه ترک کردم و برگشتم به اتاق خونه امن پدری چند روزی اصلا کسی باهام زیاد حرف نمیزدن حالم خوب نبود همه سعی میکردند در ارامش باشم فهمیده بودم داوود چندین بار اومده دم خونه اما در رو هم به روش باز نکردن بعد ۵ ماه پدرم قبول کرد با داوود حرف بزنه و طلاقم بگیره پدرم گفت داوود گفته تحت هیچ شرایطی من طلاق نمیده اما پدرم وکیل های قوی داشت با اخلاق ها و کارهایی که داوود کرده بود به راحتی طلاقم میگرفتن دو ماه دیگه گذشت و هر شب داوود می اومد در خونه التماس پدرم که فقط یک فرصت دیگه بهم بده و پدرم اومد باهام حرف زد گفت بابا جان بخواهی طلاقت میگیرم اگر میخواهی بهش فرصت بده چند روزی فکر کن اگر که میخواهی بعد جوابت بگو بعد ۸ روز فکر و خیال که اگر طلاق بگیرم باز یک زندگی و بدبختی دیگه سراغم می یاد پدرم با هزار تا شرط و شورت قبول کرد یک ماه ازمایشی برگردم حق بچه دار شدن هم نداره تا زندگیتون تعیین تکلیف بشه من اشتباه ترین کار تو زتدگیم کردم کاری که تا ابد تو دلم گفتم تو کرده را تدبیر نیست مگه ادم دور از جونتون انقدر خر که با پای خودش برگرده قتلگاه که من احمق به خاطره بابام و خانوادم برگشتم چه خریتی که همه سرنوشت من زیر رو کرد از در حیاط تا اااق گل ریخته بود زیر پام رومانتیک بازی خوب بلد بود خونه عوض کرده بود یک خونه ویلایی دیگه تو زعفرانیه خونه قبلی انگار جهنم خاطرها بود خدا کنه این خونه شروع یک زندگی در آرامش باشه اما افسوس در افسوس که اینجا جهنم بالاتر خواهد بود و من خبر ندارم چه بلا هایی قرار سرم بیاد چند ماهی همه رو سر جاش نگه داشت همه رفتارهاش به قاعده بود تا یک شب اومد گفت سمیه زن کاظمی ۶ ماه بارداره دو قلو دختر وای کاظمی چه فخری میفروشه مخصوصا جلو من که زنم عرضه پس انداختن دوتا سگ پسر هم نداشت اومده به من میگه شما ایشالله صاحب اولاد بشی نمیدونه زن من خر بیشتر نیست شاخ هام در اومد ادم انقدر دهن بین از امشب جلوگیری تعطیل باید حامله بشی نه داوود تو به بابام قول دادی تو گفتی همه شرط ها قبول کردی اره برات میشتم بابا جونت واسه بچه دار شدن من اجازه صادر کنه به خدا تعهد دادی می یاد من میبره ببره عیب نداره یک زن میگیرم عرضه زاییدن داشته باشه و کثافت گذشته اش دنیا بر نداره مگه‌من گفتم من بگیر اره جو گیر شدم فردین بازی در اوردم گه خوردم تو یا حامله میشی و دختر میزای یا گورت گم‌ میکنی لا دست بابات ۲۸ سالم بود و اندازه یک‌ پیر زن هزار تا زن داشتم از اون شب هر شب سکس بی جلوگیری تا ۹ ماه که باردار نشدم تو سکس وحشی شده بود و کتکم میزد یک روز ساعت ۶ صبح بیدارم کرد گفت پاشو حاضر شو هیچی حتی اب نخور باید ناشتا باشی فهمیدم‌میخواد ببرتم‌ازمایش رفتیم یک مرکز ناباروری جالب اینجاست مامان و بابام اومده بودن خیلی خجالت کشیدم عین بچه ها رفتم‌پشت چادر مامانم بابام نبینم خجالت بکشم اشکام ریخت پایین مادرم زیر لب میگفت خدایا این داماد بود یا حرمله چه نسب و نسبت این بچه کردی دنبال داوود راه افتادیم پدرم عقب همه می اومد و تو فکر بود اومد طبقه سوم و دوتایی رفتیم تو و شناسنانه ها داوود داد نگاه کردن بعد پرونده پر کردن کل ازمایش و عکس و سونو دادن‌تا اکو قلب و هزارتا چیز دیگه حتی کلی ازمایش و عکس از داوود همه خودش تنهایی رفت حتی ازمایش اسپرم تنهایی رفت منم با مادرم رفتم‌ عکس رنگی فقط خیلی درد داشت نمیدونستم چیه خیلی اذیت شدم جواب همه چیز سالم بود دکتر پیر مردی ساعت ۲۲ شب بود ما رو ویزیت کرد گفت سالمی هیچیت نیست شوهرتم سالمه

تو چشام اشکی نمونده که بریزم واسه تو. ‌

‏تو حداقل منو داشتی، من تورو هم نداشتم.

#پارت_چهل_یک #رمان_عشق_سیاه لباسها و اسباب بازی هایی که ریخته بود تو سبد خرید ریخت رو نوار نقاله صندق واقعا راست میگفت اینجا بالا شهر مدینه بود دو سه تا ایرانی بیشتر ندیدیم یک عرب با زبان انگلیسی داشت با داوود حرف میزد انگار داشت بهش بابات پدر شدن اونم پسر دوتا تبریک میگفت اما داوود گفت که دختر دوست داره حتی به یک خارجی فهموند که از پسرهاش بیذاره برگشتیم هتل و من سعی کردم یکم بخوابم ترس داشتم از هر کاری که میخواست بکنه اومد طرفم من از پشت کشید تو بغلش خدایا خودم بهت سپردم دستش برد تو لباسم سینه هام گرفت محکم فشار داد دردم گرفت اخی گفتم گفت صدات در نیاد نمیخوام بکنمت سقط کنی اه و ناله نکن اما مجبوری تحمل کنی خدایا این چه جلادی شده بود انقدر سینه هام مالید و میک زد خورد که خودش خسته شد ول کرد خوابید هنوز سرش رو سینه ام بود اومدم تکون بخورم گفت یلدا من خیلی دوست دارم دست خودم نیست یاد گذشته ات یا اینکه بهم خیانت کنی من به جنون میکشه من کشید تو بغلش شکم رو ناز کرد گفت بابا فداتون بشه اولین بار بود قربون صدقه بچه ها میرفت من میخ کوب شدم گفت فدای اول مامانتون بشم انقدر خوشگله ایشالله شبیه مادرتون باشید نه من برای همین دختر میخوام که کپی تو باشه گفتم عزیزم دختر ممکنه شبیه خودت باشه اخه این چه حرفیه نگاهش ازم دزدید بوسید دستام رو گفت بلند شو خودم ببرمت حموم خودش بلندم کرد لباس هام در اورد شکمم نگاه کرد بغلم کرد گفت واقعا من ببخش قطرهای اب روی پوستم سر میخورد پایین زیر دوش اب سرم چسبوند به سینه اش و موهام زیر دوش اب نوازش میکرد خدایا چرا همیشه خوب نیست چرا این خوشبختی ناقصه خیلی خیلی روزهای بد گذرونم این سفر برام طاقت فرسا بود روزی که باید موحرم میشدیم و میرفتیم مسجد شجره و بعد مکه من موقعه غسل بعد حمام لک خونی دیدم داوود میزد تو سر خودش فوری سمیه صدا کرد اومدن اتاق ما دوتا دیگه دوستاش اومدن گفتن بهتر ما بمونیم و نریم مسجد دارو و امپول اوردن حتی شیاف برام گذاشتن داوود نگران مثل یک بچه فقط منتظر بود بغضش بترکه من و سمیه و داوود موندیم هتل و هر کاری کردیم سمیه نرفت خونریزی رفته رفته بیشتر میشد و من شروع به درد زایمان کردم انقباضات داشت منظم میشد و پایان زندگی بچه های ۵ ماهه من منتقلم کردن بیمارستان و اونجا بچه ها سقط کردم با دردی وحشناک که با زور مسکن کمی اروم شده بودم چشمام بستم که داوود نبینم و یکم بخوابم همه چیز مقصر بود اگر من نمیاورد به این سفر این طور نمیشد حتی خدا هم من پسرهام در خونش قابل ندونست و نخواست من تا اخر عمر باید تقاص گناه کیانوش پس بدم خدا هیچ وقت من نمی بخشه من خیلی سر کیانوش پدرم اذیت کردم با اینکه پدرم من بخشید اما خدا نه حالا که روزهای اخر زندگیم باید هنوز هم تقاض پس بدم و من نمی بخشه

با عشقت گوش بده❤️ @romankadeh1

پارت #پارت_چهلم #رمان_عشق_سیاه رسیدیم به مدینه با اتوبوس ما رو بردن هتل تن نهیوفم تحمل بار شکمم نداشت ۲۴ ساعت از تهران طول کشید تا پا تو هتل بزاریم تشریفاتها گشتن ها دیدن پاسپورتها همه و همه ادم های سالم غش کردن تو لابی جا نبود واقعا همه ولو بودن رفتم گوشه ای وایسادم کمرم میسوخت اقای کاظمی با لیست کارت اتاق ها اومد اول از همه اتاق حاج اقا داد که هی سوال نپرسن ازش خسته بود بعد اتاق من داوود دادن رفتیم سمت آسانسور فاطمه زن حاج اقا گفت ببریدش اتاق من به حاج اقا میگم بگن ناهارتون بیارن اتاق حال این بنده خدا خوب نیست داوود گفت چیزی نیست حاج خانم باید عادت کنه سفر زیارتی دیگه اخم های فاطمه رفت تو هم‌ اقای دکتر کجا واجب این بدبخت با بار شکمش اونم دوتا بیاریش سفر حج من تو دلم گفتم سفر مرگ من این بچه هاست از عمد اینکار کرد خدایا نذار چیزی بشه روز اول خوابیدم خودش رفت مسجد نبی نماز و زیارت روز دوم گفت پاشو میدونم اهل دعا و نماز نیستی ببرمت بالا شهرشون پاساژ سیسمونی امریکایی برند بخری به زور بلند شدم دوش گرفتم و حاضر شدم اخلاقش روز به روز تو خلوت بدتر میشد تنم میلرزید اما به زور راه میرفتم تا چیزی نگه به لباسها که میرسیدم میگفت بخر دوتا دوتا پسر بردار به ارزوت رسیدی خدایا چرا انقدر کینه داشت خودت تو این سفر دلش آروم کن

#پارت_سی_نهم #رمان_عشق_سیاه زمان حال تنهایی خیلی عذاب اوره از ۳ صبح بیدارم تا الان که ساعت ۷ و نیم هست خیلی تنهایی بده اونم تو این مریضی زندگی زجر اور شده برام روزی دوبار پرستار می یاد دوتا سرم کلی امپول میزنه که شمارش از دستم در رفته یاد گذشته ادمهایی که دیگه نیستن مخصوصا پدرم که مادرش هم دو روز به رحمت خدا رفت و من نتونستم حتی برای هیچ مراسم مادربزرگم‌برم چون خودم حتی توانایی راه رفتن‌و نفس کشیدین‌ نداشتم که روزگاری بود اگر میخواستم از بچه گی بنویسم نصف سرنوشتم تک بازی های خونه بزرگ‌ ویلایی خونه اقاجون نزدیک بازار بود که ۱۳ سال اونجا بزرگ‌شدم و با بچه محل هایی که الان از هیچ کدوم خبر ندارم کجاست جز خواهر زن عموم‌که میدونم خارج کشوره رفته ازدواج کرده و یک دختر داره همه خونه ها پر از دختر و پسرهای همسن هم‌بودیم که هیچ کدوم یادمون نمی یاد الان کی چه قیافه ای داره و چکاره هست و کجاست هی روزگار که خوب ننوشتی برام زمان گذشته👇👇👇 بتول خانم‌دو تا چمدون ها بسته بود مقداری لباس بچه گذاشت اما فایده نداشت بچه ۵ ماهه چیزی بشه زنده نمی مونه خدایا خودت نجاتم بده چمدون ها سوار ماشین کردند پدر و مادرم قرار بود بیان فرودگاه اومدن ما‌بدرقه کنن و بفرستیم برن مادرم به داوود گفت تو خدا حالا که رفتنی شدید مراقب این دختر باشید این بچه مظلومه صداش در نمی یاد درد داره ای وای مامان اینها میگی این بدتر میکنه کینه میگیره دیگه شناخته بودمش ۱۱ ساعت تو‌صف گشتن و رفتن داخل هواپیما وای اونم صندلی های اکونومی رییس کاروان همسرش همراهش بود اونها قسمت بیزینس بودن با اشاره به من یک چیزهایی گفت انگار از رنگ‌رو وا رفته من من فهمیده بود چقدر حالم بده اسمش سمیه بود دوتا دختر داشت ۱۵ و ۱۷ ساله باهاش بودن اون اقا رییس کاروان اقای دکتر کاظمی اومد طرف داوود سلام علیکی کردن و با اشاره به من گفت سریع جابجا بشید بیان قسمت جلو بیزنش اصلا صلاح نیست اینجا باشند با این وضعیت دکتر شما چرا الان باید پا به ماه باشن داوود خیر ۵ ماه هستن دوقلو باردارند دکتر کاظمی داشت شاخ در می اورد گفت با این حال روزش از بین میره میخواهید بگم ویلچر بیارن برگردید ایشالله موقعیت بهتر بیان گفت نه ممنون حالش الان خوب میشه ۰ برگشت سمت من نشست کنارم که اومده بودیم قسمت بیزنس اهسته گفت یلدا به جان مادرم و همین کعبه جایی از گذشته جلو همکارهام بگی زنده همین تو عربستان خاکت میکنم هیچ شوخی هم ندارم باهات یلدا ابروم اولیت زندگیمه که مجبور شدم این سفر بیام سرم تکیه دادم به پشتی صندلیم و شالم کشیدم رو صورتم انگار از حال رفتم به هوش اومدم صندلی تقریبا نیمه خواب بود و سرم تو دستم بود سمیه کنارم نشسته بود داشت با گوشی صدا قلب بچه ها گوش میداد چشمام که باز کردم گفت خدایا شکر چشماش باز کرد حاج اقا کاروان مرد جوانی بود که همسرش همراش بود گفت یک صلوات محمدی پسند بفرستید خواهرمون به هوش اومدن انگار وقتی بیهوشش شده بودم داوود خیلی ترسیده بوده مخصوصا که مخالفت کرده بوده برگردیم بدنم واقعا تحمل و جون نداشت مخصوصا که همه فکر میکردند من خیلی خوشبختم اما نه بدتر بدتر بودم من فقط ظاهر خوشبختی داشتم که با یک دیو صفت زندگی میکرد

پارت #پارت_چهلم #رمان_عشق_سیاه رسیدیم به مدینه با اتوبوس ما رو بردن هتل تن نهیوفم تحمل بار شکمم نداشت ۲۴ ساعت از تهران طول کشید تا پا تو هتل بزاریم تشریفاتها گشتن ها دیدن پاسپورتها همه و همه ادم های سالم غش کردن تو لابی جا نبود واقعا همه ولو بودن رفتم گوشه ای وایسادم کمرم میسوخت اقای کاظمی با لیست کارت اتاق ها اومد اول از همه اتاق حاج اقا داد که هی سوال نپرسن ازش خسته بود بعد اتاق من داوود دادن رفتیم سمت آسانسور فاطمه زن حاج اقا گفت ببریدش اتاق من به حاج اقا میگم بگن ناهارتون بیارن اتاق حال این بنده خدا خوب نیست داوود گفت چیزی نیست حاج خانم باید عادت کنه سفر زیارتی دیگه اخم های فاطمه رفت تو هم‌ اقای دکتر کجا واجب این بدبخت با بار شکمش اونم دوتا بیاریش سفر حج من تو دلم گفتم سفر مرگ من این بچه هاست از عمد اینکار کرد خدایا نذار چیزی بشه روز اول خوابیدم خودش رفت مسجد نبی نماز و زیارت روز دوم گفت پاشو میدونم اهل دعا و نماز نیستی ببرمت بالا شهرشون پاساژ سیسمونی امریکایی برند بخری به زور بلند شدم دوش گرفتم و حاضر شدم اخلاقش روز به روز تو خلوت بدتر میشد تنم میلرزید اما به زور راه میرفتم تا چیزی نگه به لباسها که میرسیدم میگفت بخر دوتا دوتا پسر بردار به ارزوت رسیدی خدایا چرا انقدر کینه داشت خودت تو این سفر دلش آروم کن

#پارت_سی_هشت #رمان_عشق_سیاه رفتارش اروم تر شده بود اما من باردار نشدم و پریود شدم چند ماه به همین روال گذشت هیچی نمیگفت سرم به گلدروزی گردش تک باغ گرم بود میرفت سر کار می اومد هنوز اجازه رفتن و اومدن بیرون تنها نداشتم‌ ۷ ماه بکو پریود میشدم با اینکه جلوگیری نداشنیم و کم‌کم‌۶ روز سکس داشتیم ۵ روزی از پریود اخرم میگذشت نشده بودم بیبی چک گرفت اورد مثب شد خیلی خوشحال بود مثل پروانه دورم میگذشت حیلی خوشحال بود خیلی انگار دفعه اوله خبر بارداری مم میشنوه برام یک دستبند خیلی ظریف و واقعا زیبا بود با سنگ های ابی مثلا میخواست بهم بگه پسر بود عیب نداره منم به روش نیاوردم ماها به زودی برق و باد میگذشت و تعیین جنسیت دوقلو پسر بود وای خدای من دو قلو‌پسر باورم نمیشد در ظاهر که داوود خوشحال و اروم بود یعنی واقعا تسلیم سرنوشت شده بود ماه پنجم‌ بودم اما چون دوقلو بودن عین پا به ماه ها شده بودم اصلا نمی تونستم راه برم به سختی بود خدایا خودت به خیر کن مدام مادرم زنگ میزد ایت الکرسی میخوند و خودم میگفت ولعصر بخون به خودت فوت کن موقعه شام داوود یک پاکت گذاشت رو میز گفت تبریک میگم عزیزم قرار حاج خانم بشی گفتم چی گفت قرار بریم حج کسانی که از پزشکا تازه ازدواج کردن دولت بهشون از طریق نظام پزشکی فیش حج هدیه داده اگر نریم برای اینده کاری من بد میشه اومدم بگم حالم و شرایط هم خوب نیست گفت‌ نگران‌نباش عزیزم نصف کاروان‌دکتر زنان هستن بعد خودم مراقبم اصلا تمام مدت هتل هستیم این همه زن باردار میرن سفر عزیزم ترس نداره گفتم‌ کی قرار بریم گفت دو روز دیگه اومدم حرف بزنم که پاکت رو میز محکم زد تو‌دهنم‌ گفت اومدی چه زری رو حرف من بزنی وقتی جنده بفرستن‌ خونه شوهر معلوم نمی خواد بره حج شکه بودم جای رد پاکت رو صورتم خونی بود هیچ حرفی نزدم ساکت نشستم نکنه بیاد طرفم بچه ها سقط بشن احمد اقا و بتول خانم به دادم رسیدن احمد اقا اومد گفت اقا من این سنگها که گفتید بیارن نیم کت کنن تو حیاط دیدم نازه اقا بیان ببینید عوض بشه بهتره داوود با بی حوصله گی بلند شد بره بتول خانوم دویید دنبال من گفت خدایا این بشر روانی تر از خانوم بزرگه اگر گذاشت این دوتا بچه دنیا بیان اخه این خودش اهل حج رفتن نیست چند بار خانم بزرگ و اقا بزرگ خواستن ببرن حج واجب الان حج عمره زوری بره ای خدا خودت به فریادمون برس

💍انگشتر های موکل دار 👁باز کردن چشم سوم 👰🤵 بخت گشایی فوری و تضمینی ❤️💑بازگشت معشوق سریع و ابدی تا ازدواج 😈تسخیر جن و ارو
💍انگشتر های موکل دار 👁باز کردن چشم سوم 👰🤵 بخت گشایی فوری و تضمینی ❤️💑بازگشت معشوق سریع و ابدی تا ازدواج 😈تسخیر جن و ارواح و احضار انها 💰جادو ثروت تضمینی 🕯مراسم های شمع ربانی توسط استاد مجرب 🔮آینه بینی . ستاره بینی . گوی بینی 👨‍🎓جادو سقراط برای موفقیت در تحصیل 🤰بارداری و پایان نازایی https://t.me/joinchat/AAAAAE57mXt6dkjF0iovog

#پارت_سی_هفت #رمان_عشق_سیاه تمام‌ بدنم‌ کبود و زخم‌ بود رحم نداشن تو دیوانگی بعد یک ساعت حوله تنم‌ کردم و برد رو تخت خوابوند سشوار اورد موهام‌خشک‌ کرد خوش شونه کرد اهسته تنم‌ سیاه کبود بود سرم درد میکرد خیلی حالم بد بود فهمید برام سرم زد ارام بخش زد و خوابیدم دیگه کم‌کم‌ اثر دارو رفت از بین و گریه ام‌از درد شروع شد دوباره برام‌ مسکن زد برام غذا اورد نخوردم گفتم چرا انقدر کتکم میزنی سرش با دستاش گرفت گفت خیلی دوست دارم از گذشتت بیذارم از اینکه یکی دیگه لمست کرده بیزارم گفتم خوب تو میدونستی و اومدی جلو و من خودت بردی من هیچ حرفی نزدم چیزی نخواستم خیلی ناراحتم ازت من فقط تو دارم بهت دلبستم اما تو فقط کتکم میزنی میتونی عین وحشی ها باهام سکس نکنی من‌ ادمم تمام تنم کبوده چرا با عذاب باید زیر دستت درد بکشم نگاهم کرد و هیچی نمیگفت سرم گذاشتم رو بالشت کنار پاش و خوابیدم خواست بیاد طرفم اهسته سرش گذاشت رو بالشت صورتم نوازش کرد خوابم برد وقتی بیدار شدم صبح بود داوود کنارم نبود بلند شدم برم پایین برای صبحانه وسط پله ها حالم بد شد دل درد شدیدی گرفتم گفتم اخ  داوود بلند شد از سر میز گفت جانم چی شد گفتم‌یک دفعه تو زیر دلم سمت راست درد گرفت گفت حتما تخمک‌ ازاد شده یلدا نذار ریسک کنیم اجازه بده سکس کنیم نمیخوام حتی یک‌درصد هم‌ بچه دار نشیم این ماه بیا صبحونه بخور بعد به زور دو لقمه خوردم از سکس وحشت داشتم بغلم‌ کرد گذاشتم رو تخت اومد روم لباش خیلی خوش طعم بود خیلی عاشقانه و اروم رفتار میکرد تو سکس هم خیلی اروم بود دوبار انجام داد یکم اذیت بودم اما بهم گفت بلند نشو یکم بخواب موهام نوازش میکرد میبوسید گفت یلدا قربونت برم خیلی دوست دارم من ببخش انقدر اذیت شدی شب تلفن زنگ خورد پدرش بود انگار یکم گفتگوشون جالب نبود با هم‌ بحث میکردن داوود گفت من‌زنم به دنیا نمیدم اون مدت اشتباه کردم تنهاش گذاشتمش به من‌ربط نداره مامان غش بکنه هی من زندگی خودم دارم دست از سرم بردارید من‌ عاشق زنم هستم

💟میخواهید به همه آرزوهاتون برسید 💷میخواهی ثروتمند بشی و دیگه حسرت نخوری 💷این بار همه حسرت زندگیتون بخورند 👑💷الان بیا این کانال ظرفیت محدوده هیچ کاری لازم نیست بکنی فقط سود بگیر پولدار شو https://t.me/servtmand_936

#پارت_سی_شش #رمان_عشق_سیاه من هیچی نگفتم از اتفاق هایی که افتاد برق خوشحالی تو نگاه داوود دیدم‌ که حرفی نزدم اون شب پدر و مادرم خوشحال از خوشبختی ظاهری من خوشحال بودن و خوشحال عمارت ترک کردن بعد شام مفصلی که بتول خانم اماده کرده بودم دم رفتن پدرم داوود کشید کنار کمی حرف زدن و داوود سرش تکون میداد به نشونه مثبت نفهمیدیم چی گفتن بهم گذشت و همه اون شب رفت پریود ۵ روز بعد تموم شد هر شب بدون جلوگیری سکس داشتیم گاهی برام واقعا عذاب اورد بود تو یک شب ۴ تا ۵ بار هم ارضا میشد دیگه بعضی وقتها انقدر جیغ میزدم و گریه میکردم که خودش کوتاه می اومد  و ادامه نمیداد یک شب حالم خیلی بد بود اصلا توانایی سکس نداشتم گفتم داوود امشب نه چند دقیقه ساکت شد یک دفعه عین ببر تیر خورد پرید یقه لباسم‌گرفت هان یاد معشوقت افتادی همین که دوست داشت مثلا بی ابروت کرد رفت یا اون شوهر بی غیرت اولت یا کسی دیگه که من خبر ندارم امشب زیر من جون میدی باید حامله بشی عین یک پلنگ به جون من افتاد اصلا به حال روز من توجه نکرد هم کتک میزد هم سکس میکرد تمام تنم درد میکرد یک ملافه انداخت روم و رفت تو تراس به سیگار کشیدن یک‌ساعت بعد برگشت تو ناله میکردم گفت چی شده عزیزم انگار یادش رفته بود چقدر کتکم زده و وحشیانه باهام سکس کرده ملافه عقب زد داد زد خدای من چیکارت کردم همه‌ سر و صورتم کبود تمام یدنم نیکه سیاه بود رفت داخل حمام وان جگوزی پر اب گرم کرد من بغل کرد میزد تو سرخودش میگفت روانی دیونا با این عروسک چیکار کردی اخه چرا اینکار میکنی چرا ادم نمیشی منطتو بغلش گرفت تو اب اهسته تنم ماساژ میداد تا اروم بشم درد میکرد کل وجودم از روحم از قلبم از همه چیز خدایا این چه بخت سیاهی بود که نصیب و قسمت من کردی

#پارت_سی_پنجم #رمان_عشق_سیاه فقط شوکه بودم بغلم کرد فقط داد میزد من‌ببخش فرشته من الهی بمیرم برات انقدر محکم بغلم کرد بود نفس نمی تونستم بکشم حالم خیلی بد بود خیلی کلافه بودم نمیدونستم چیکار کنم اهسته سعی کردم خودم جدا کنم فهمید بازوهام گرفت گفت ازم ناراحتی من ببخش یک پسر بهت میدم همون که میخواستی شروع کرد لباسهاش کندن پیرهن خوابم از تنم در اورد اصلا بهم‌مهلت حرف زدن نداد شروع کردن به لبهام خوردن انقدر سینه هام خورد تا دوبار ارکاسم شدم کارش ۳ بار کرد بدون جلوگیری میخواست باردار بشم بعد لخت‌بغلم کرد محکم تو بغلش گفت این مدت مادرس دوبار سکته کرده دیده تو بارداری و گفته باید طلاقش بدی منم این مدت رعایت حالش کردم و به پدرم گفتم جریان چی شده و کتک زدم و بچه افتاده و کلی دعوا کرد من رو بلاخره دختر خاله منم‌نامزد کرد و مادرم از خر شیطون اومد پایین و تو پذیرفت مخصوصا جریان بچه فهمید محکم بغلم کرد و چشماش بست گفت یلدا من ببخش دست خودم نیست خیلی دوست دارم اما یک دفعه وحشی میشم چند روز گذشت رفتارش خبلی خوب شده بود مرتب سکس داشنیم‌میگفت باید باردار بشی دختر و پسر هم نداره موعد پریودم درد بدی داشتم خیلی زیاد بود دردش انگار داشت ازم چیزی کنده میشد داد میزدم از درد انقدر جیغ میزدم فقط یادم لای پتو بلندم کرد رفتیم سمت ماشین و من از درد بی هوش شدم موقعی به هوش اومدم بستری بودم تو ای سی یو  فردا شب بهنر شدم اوردنم‌ بخش داوود گفت کیست داشتی ترکیده پریود شدی دفع شده ایشالله ماه دیگه مامان بشی دستام گرفت بوسه زد اشک تو چشماش جمع شد گفت یلدا خیلی دوست دارم فردا مرخصی عشق من فردا اومدیم خونه همه جا مرنب بود انگار قرار بود مهمون بیاد داوود گفت میدونی کی قرار بیاد باسر تکون دادم‌یعنی نه تو دلم گفتم‌حتما خانوادش گفت مادر و پدرت میخوان بیان اولین بار تو زندگیم پریدم خودم بغلش و بوسیدمش گفت وای خدایا کاش هر روز خانوادت بیان خجالت کشیدم سرخ شدم گفتم عروسک من بهترین لباست بپوش یک دسنی به سر روت بکش نفهمن که عشق من بیمارستان بوده حاضر شدم منتظر اومدن پدر و مادرم بودم در باز شد وقتی دیدمشون مثل پرنده پریدم بغلشون خیلی دلم براشون تنگ شده بود اونها همین طور

💍انگشتر های موکل دار 👁باز کردن چشم سوم 👰🤵 بخت گشایی فوری و تضمینی ❤️💑بازگشت معشوق سریع و ابدی تا ازدواج 😈تسخیر جن و ارو
💍انگشتر های موکل دار 👁باز کردن چشم سوم 👰🤵 بخت گشایی فوری و تضمینی ❤️💑بازگشت معشوق سریع و ابدی تا ازدواج 😈تسخیر جن و ارواح و احضار انها 💰جادو ثروت تضمینی 🕯مراسم های شمع ربانی توسط استاد مجرب 🔮آینه بینی . ستاره بینی . گوی بینی 👨‍🎓جادو سقراط برای موفقیت در تحصیل 🤰بارداری و پایان نازایی https://t.me/joinchat/AAAAAE57mXt6dkjF0iovog