en
Feedback
فلانور | حسام محمدی

فلانور | حسام محمدی

Open in Telegram

مجموعه یادداشت‌های فلانور ‌من آنم که به جای گریز از درد، در آن می‌خزم... آنتونن آرتو ارتباط: @HesamMohd پیج اینستاگرام: https://instagram.com/_u/hesam_mohdi

Show more
999
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-830 days
Posts Archive
#Dark_Night 🎶 @Flaneur_Hesam

‌ ‌ حالا احساس می‌کنم که از هر فضیلتی تهی شده‌ام، من این روزها به تماشای فروپاشی چیزهایی در خودم نشسته‌ام که برای بناکردن‌شان عمر خودم را سپری کرده‌ام، سرد و بی‌روح چنان به تباهی انس گرفته‌ام که گویی لبخند شیطان را به لبخندی پاسخ داده‌ام.. جایی در نزدیکترین نقطه از رذیلت‌ها ایستاده و به هرچیزی که بوی نکویی بدهد پشت کرده‌ام... گویی من به نسخه ضدقهرمان خودم رجوع کرده‌ام، جایی که خشم، حسد، کینه، خودبینی، بی‌رحمی، ترس و غضب همگی به یکباره در من حلول کرده‌اند و من حالا در تاریک.ترین بخش وجودی‌ام نقطه امنی برای خودم دست‌وپا کرده‌ام... ‌ حالا من دقیقاً به اندازۀ یورا هیپ فریبکار و مکارم؛ به اندازه تروخیو موجودی پلیدم، به اندازه لیدی مکبث زنی جاه‌طلب و شیطان‌صفتم، به اندازه ایاگو شرور و حقه‌بازم، به اندازه کتی ایمز بی‌رحم و مرموزم و به اندازه ادموند فرصت‌طلبم، من حالا تبهکارانه تبر به دست منتظر آنم که به هر فضیلتی که در من جوانه می‌زند حمله‌ور شوم و پیشانی‌اش را از وسط به دو نیم تقسیم کنم... من یک ناانسان‌ام و اگر قرار است مرگی بیاید، بگذار بر شانه‌های شومی‌ام بوسه زند نه بر خاکِ فضیلتی فراموش‌شده.. در من چیزی نمی‌جوشد، مگر عطشی برای شکستن هرچیزی که دست به تقدس برده باشد.. من چاقویی زنگ‌زده‌ام بر گلوی مهربانی، من مشتی گره‌کرده‌ام بر چانۀ بخشش، من آن میخِ زهرخورده‌ام که بر صلیبِ شفقت کوبیده شده، من آن شعله‌ام که بر پرچمِ صلح افتاده، در من نه صدای ناقوس ندامت می‌پیچد، نه نسیمی از عطوفت، هر گامی که برمی‌دارم، زخم است، هر کلامی که می‌گویم، ناسور... و اگر روزی این رذیلت‌ها مرا ببلعند، باشد، من در جانِ شر، با صداقت زیسته‌ام... ‌ ‌ #حسام_محمدی https://t.me/Flaneur_Hesam

##Morning_Dew 🎶 @Flaneur_Hesam

دل‌مشغولی تنها گل‌های پشتِ پنجره... روز سیزدهم، هیچی. روز چهاردهم، هیچی. روز پانزدهم، به همین روال هیچی. روز شانزدهم، هیچی. روز هفدهم، هیچی. و روزهایی که از پی هم تنها برای هیچ سپری می‌شوند... باز هم تعطیلات و مرور دوباره سطور ابتدایی داستانِ انسانِ ازدست‌رفته نوشتۀ اوسامو دازای... امروز تعطیل است، دیروز هم تعطیل بود، فردایش هم خواهد بود و من آنچنان که شال کروس می‌سراید همچون وزغی بی‌خاصیت که در گنداب ایام لمیده باشد، در مرداب بی‌زمانیِ تعطیلات، بی‌هیچ تغییری، بی‌هیچ امیدی، خودم را به ملالِ برکه سپرده‌ام... به آینه نگاه می‌کنم. همان آدمِ دیروز. همان پیکرِ خسته‌ی امروز. فردا هم همین خواهد بود. و پس‌فردا، و پس‌پس‌فردا... تعطیلات تمام نمی‌شود، کش می‌آید، فرسوده می‌شود، تکرار می‌شود، روزهای تعطیل، شب‌های تعطیل، زندگیِ تعطیل... من از خواب بیدار می‌شوم، در آینه نگاه می‌کنم، همان چهره‌ی دیروز. همان چشم‌های امروز. همان سایه‌ی خسته‌ی فردا. و باز هم در پیاده‌روها، در کوچه‌های ساکت، در هوای گرفته‌ی یک شهر بی‌زمان قدم می‌زنم، بی‌هیچ مقصدی، بی‌هیچ تغییری، متوقف، راکد و بی‌پایان... روز سیزدهم، هیچی. روز چهاردهم، هیچی. روز پانزدهم هم همان هیچِ کش‌دار. روز شانزدهم، یک هیچِ بی‌پایان. روز هفدهم، ملال همچنان ادامه دارد... #حسام_محمدی https://t.me/Flaneur_Hesam

‌ ‌ من سال‌هاست که برای فرار از هر رنجی راه رفته‌ام... من غروبِ هر روز، دردهایم را در پیاده‌راه‌ها پاشیده‌ام، در سایه‌های کشدار ساختمان‌ها و در بحبوحه شلوغی جمعیت... من بارها میانِ آدم‌ها خودم را گم کرده‌ام، من در صدای برخورد پاشنه به سنگفرش‌ خیابان‌ها، با خودم ساعت‌ها حرف زده‌ام... هر خیابان خطی‌ست که مرا از دیروز جدا می‌کند و هر کوچه تونلی‌ست که مرا از خودم عبور می‌دهد.. من راه می‌روم، پرسه می‌زنم، میان کوچه‌ها می‌لولم تا خودم را از دست بدهم، تا شاید در انحنای یک کوچه‌ی بی‌نام، در تلاقی دو خیابانِ بی‌قرار، در خلوت یک پلِ متروک، جایی، لحظه‌ای، از خودم جدا شوم و میانِ شلوغی جمعیت چنان خودم را برای همیشه گم کنم که هیچ عابری نتواند ردِ قدم‌های مرا دنبال کند.. خیابان مرا از گذشته‌ام می‌تکاند، خیابان مرا از افکاری که خوره‌ی روحم شده‌اند می‌رهاند و من در امتداد خیابان‌های بی‌نام، در گذرگاه‌های بی‌سرانجام و در همهمه‌ی خاموشِ این شهر، خودم را ورق می‌زنم، گذشته‌ام را، خاطراتم را، تمام دردها و رنج‌هایم را... و چه کسی می‌داند؟ شاید روزی، در یکی از این پیاده‌روی‌های بی‌پایان، در میان پنجره‌هایی که نوری ندارند، در سکوت نیمه‌شبِ خیابانی که نامش را به خاطر نمی‌آورم، برای همیشه گم شوم، شاید روزی، خیابانی باشد که آخرین قدمم را در خودش ببلعد، کوچه‌ای باشد که مرا از یاد ببرد و من همچون پرنده‌ای که از روی زمین دانه‌ای برداشته باشد به آرامی در قلبِ آسمان محو شوم، آن‌قدر سبک، آن‌قدر خاموش که دیگر هیچ پیاده‌رویی نتواند مرا دوباره به خاطر آورد... ‌ #حسام_محمدی https://t.me/Flaneur_Hesam

#Morning_in_Madrid 🎶 @Flaneur_Hesam

‌ ‌ کلید را از ته کشو بیرون کشیدم، به هیچ قفلی نمی‌خورد، مدت‌ها بود که آنجا می‌دیدمش... نمی‌دانم کلیدِ کدام قفلِ تعویض شده‌ای بود و حالا بی‌مصرف آنجا افتاده بود.. کلید را برداشتم، سرد بود، بی‌وزن، مثل خاطره‌ای که دیگر جایی برایش نمانده باشد، درگیر فراموشی شده بود... براندازش کردم، بی‌قفل، بی‌در، بی‌معنا و آواره... چرخاندمش میان انگشتانم، بی‌آنکه زبانه‌ای از خاطره‌ای قدیمی بجنبد، هیچ درِ بسته‌ای در ذهنم نبود که به این کلید گره خورده باشد.. هیچ دری در خانۀ من نبود که منتظر این کلید مانده باشد. این کلید، کلیدی بود که دیگر صاحب هیچ گشایشی نبود... کلیدی که هیچ قفلی را باز نمی‌کرد، ناگهان سوالی در ذهنم آمد: آیا هنوز کلید است؟ یا فقط تکه‌ای فلز؟ آیا هنوز می‌توان دست در جیب فرو برده و به هوای باز کردنِ یک قفل او را از منتهی‌الیهِ جیب شلوار بیرون کشید؟ نمی‌دانم‌ پاسخی برایش نیافتم... آن را دوباره در کشو انداختم، صدایش در کشو پیچید، انگار که سقوط کرده باشد... آیا مرگِ یک کلید همین است؟ لحظه‌ای که دیگر هیچ دری را به یاد نمی‌آورد؟ لحظه‌ای که دیگر هیچ قفلی برایش آغوش باز نمی‌کند؟ کشو را بستم، تاریکی بلعیدش... نمی‌دانم شاید یک روز، پشتِ درِ بسته‌ای دوباره او را به خاطر آوردم، آن کلیدِ فراموش‌شده را... ‌ ‌ #حسام_محمدی https://t.me/Flaneur_Hesam

#In_Dark_Hours 🎶 @Flaneur_Hesam

‌‌ ‌ حالا زیر پوستِ من زخمی به آرامی می‌خزد که من نامش را "دلتنگی" نهاده‌ام، زخمی که نه خون دارد، نه دهان و نه هیچ ردی، اما می‌سوزاند، می‌خراشد، می‌رنجاند و مرا همچون تکه چوبی افتاده بر زمین، موریانه‌وار از درون تهی می‌کند.. دلتنگی زبانِ خودش را دارد، هرلحظه درونِ سرم پرسه می‌زند، از خواب بیدارم می‌کند و به آرامی صدایی در گوشم می‌پیچد، صدای پای کسی که می‌آید و نمی‌آید.. دلتنگی هر نیمه‌شب مثل پیچکی که از استخوان‌هایم بالا می‌رود، در سمت چپِ سینه‌ام چنبره می‌زند و من را در تاریکیِ مطلقِ شب، میان سایه‌های لرزان اتاق، بی‌دفاع و تسلیم، در آغوشِ خودش می‌گیرد.. دلتنگی در لحظه‌های سکوت و پریشانی، شبیه به چیزی در گلویم لانه می‌کند که از بندبند انگشتانم بالا می‌آید و مرا بی‌آنکه خودم خواسته باشم به آرامی به تسخیر خودش درمی‌آورد.. حالا دلتنگی در رگ‌هایم راه می‌رود، در حفره‌های سینه‌ام نفس می‌کشد، در گوشه چشمانم سو سو می‌کند و در هر کلمه‌ای که می‌نویسم خودش را معنی می‌بخشد، من مدت‌های مدیدی‌ست که تمام خودم را به چنگالِ دلتنگی سپرده‌ام... ‌ اینجاست که می‌گوید چرا دلتنگیِ آدم مثل درخت خشک نمی‌شود؟ چرا نمی‌شود دلتنگی را مثل یک بلوط خشکاند و با تبر افتاد به جانش؟ چرا تبر بر شاخه‌‌های خیس دلتنگی زوزه می‌کشد و ناتوان است از شکافتنِ تنه‌ی سختِ آن؟ چرا صدای ضربه‌های تبر، به جای شکستن، در جان دلتنگی پژواک می‌شود و به آرامی در فضای اتاق محو می‌شود، دردی که نه تمام می‌شود و نه فروکش می‌کند؟ اینجا به جای درختِ دلتنگی، تبر آماده سوختن می‌شود و دلتنگی آتش می‌شود برای سوزاندن و دوباره رویاندن... دلتنگی زنده می‌ماند در شریان‌های خاطرات، در لابه‌لای کلمات، در تاریکی شب‌های سرد و در تک‌تک لحظه‌هایی که هیچ روزنه‌ای برای فراموشی یافت نمی‌شود و آدمی منزل به منزل بینِ سراچه خاطرات جابه‌جا می‌شود... و اینگونه است که من هر شب، با زخمی که در جانم خزیده، باز هم به آغوش دلتنگی بازمی‌گردم و دوباره در تکرار بی‌پایانِ خاطرات، در سایه‌های خاموشی و در میان کلماتی که ابراز نمی‌شوند تا طلوعِ صبح قدم می‌زنم... ‌ #حسام_محمدی https://t.me/Flaneur_Hesam

#Desolate_Dream 🎶 @Flaneur_Hesam

‌ ‌ تو آنجا خوابیده‌ای و بدنت بی‌حضورِ تو با من سخن می‌گوید... تو به خواب رفته‌ای و بدنت عمیق‌ترین رازها، بلندترین آرزوها، غم‌انگیزترین شعرها و زیباترین قصه‌ها را برای من می‌گوید. تو به خواب رفته‌ای و در خوابِ تو، بدنت اینجا کنار من بیدار نشسته است و به آرامی با من سخن می‌گوید، تو به خواب رفته‌ای و حالا بدنت بی‌امان و عریان‌تر از همیشه رد زخم‌هایش را برملا کرده و درتاریکیِ نیمه‌شب، جسمانیتِ نور را تا آن سوی اتاق تجلی بخشیده... ‌ حالا من اینجا بدنِ متروکِ تو را تماشا می‌کنم، که آنجا بی‌پناه و بی‌هیچ ملحفه‌ای که بتواند زیبایی‌هایش را کتمان کرده باشد، روی زمین افتاده است...تو فریب خورده‌ای و به ضیافتِ خواب رفته‌ای و بدنت اینجا کنار من نفس می‌کشد و من به این نیایشِ تن‌کامه‌ات نگاه می‌کنم و نفس می‌کشم و می‌اندیشم به اینکه که آیا شب هم این بدن نجیب را می‌بیند؟ این پیچ و تاب‌های اندوهگین را؟ نمیه‌شب است و من به هیچ فراخوانی از جانب بدنِ تو آری نمی‌گویم، مبادا که با کوچکترین لمسی رویاهای این بدن زخمی شوند! آخر تو چگونه بدنت را اینجا عزل کرده‌ای و به خواب رفته‌ای؟ ‌ عصمت، آسودگی، آرامش و زیبایی تمامِ فضای اتاق را پُر کرده و من بی‌اعتنا به تمام آن اندیشه‌های مزاحم حالا بدنِ نجیب تو را تماشا می‌کنم، شکوهِ یک بدن به‌خواب‌رفته را... تو به مرگِ موقتِ شبانه تن داده‌ای و بی‌پروا از بدنِ فروافتاده‌ات پرواز کرده‌ای به آن سویِ رویاها و من حالا از انحنای بدنِ تو غم‌انگیزترین شعرها را می‌خوانم و با آشفتگی می‌اندیشم که مبادا صبح از راه برسد و من مجبور باشم بدنِ تو را بدرود بگویم! این پیچ‌ و تاب‌های اندوهگین را... ‌ #حسام_محمدی https://t.me/Flaneur_Hesam

#I_Hate_Nothing 🎶 @Flaneur_Hesam

‌ ‌ حالا تقریباً چهار ساعت و دوازده دقیقه‌ای می‌شود که اینجا کنار کاناپه لم داده‌ام و بی‌آنکه متوجه گذر زمان شده باشم، به یک نقطه خیره شده‌ام... من تمام این مدت مشغولِ اتلافِ وقت بوده‌ام، کاری که این روزها بیش از هر کار دیگری به انجام دادنش راغب بوده‌ام.. حالا برای من وقت‌کشی کردن، هیچ‌کاری نکردن و یکجا نشستن به یک سبک زندگی تبدیل شده است، انگار که در لابه‌لای ثانیه‌هایی که پشت سر هم به هلاکت می‌رسند من به جستجوی چیزی مشغولم که نمی‌گذارد من از این زمین کنده شوم و از جایم بلند شده و خودم را به کار بخصوصی مشغول کنم... من حتی شبیه به آبلوموف هم نیستم، آبلوموف برای فرار کردن از کارها، استدلال‌های خاص خودش را داشت، من اما بی‌هیچ استدلالی تن به هیچ کاری نمی‌دهم و تنها به اتلاف وقت مشغول شده‌ام.. یک تماشاگرِ تمام‌عیار که روزهایش را پشت سر هم و با بی‌خیالی بدرقه می‌کند... من حالا گمان می‌کنم که اتلاف وقت، نام دیگر زیستن است و من موظفم در سایه‌ی بطالتی که مثل پیله‌ای ضخیم دورم تنیده شده است، خودم را به هیچ‌کاری نکردن که حقیقتاً پرمشقت‌ترین کار دنیاست، مشغول کنم... من این شکل از امتناع را دوست دارم، عقب‌نشینی کردن تا آخرین مرزها و پناه گرفتن در سنگرهایی که سکون و انفعال شرطِ اصلی پیروزشدن است... شاید رستگاری من در همین بی‌حاصلی، این سرسپردگی به هیچ، این گم شدن در لحظه‌های بی‌عملی نهفته باشد... من این زندگیِ منجمد را دوست دارم و به رخوتی که در من نفس می‌کشد احترام می‌گذارم.. برای من این تقلای خاموش که به مکاشفه‌ای در بیهودگی شبیه است، خودِ خودِ زیستن است، یک زندگیِ مضمحل‌شده که اضمحلال شرطِ اصلی ادامه‌یافتن‌اش بوده است! آخر مگر زندگی چیزی جز لحظه‌هایی‌ست که بی‌آنکه بدانیم چگونه، از میان انگشتانمان سر می‌خورند و می‌گذرند؟ ‌ من آنگونه که راسل گفته بود، حالا بجای گریز از بطالت، با گرمی به استقبالش می‌روم، ایستادن کنار پنجره، شمردن عابران، خیره‌شدن به سقف خانه، گوش دادن به صدای چکه کردن شیر آب، دنبال کردن ترک‌های روی دیوار، تماشای گلدان‌ها، پلک زدن با ریتم ساعت، گوش دادن به صدای پای همسایه‌هایی که از راه‌پله تردد می‌کنند، باز کردن در یخچال برای هزارمین بار و صدها کار بیهوده دیگر، همه این‌ها حفره‌هایی هستند که من هر روزه خودم را در آنها غرق می‌کنم تا از مرزهای بطالت فراتر نرفته باشم... ‌‌ #حسام_محمدی https://t.me/Flaneur_Hesam