353
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
353
موهایت رؤیایی تمام را در بر دارد،
مملو از بادبانها و دکلها؛
دریاهای فراخی را در بر دارد که بادهای موسمیشان مرا به اقلیمهایی دلانگیز میبرد،
آنجا که فضا آبیتر و ژرفتر است،
آنجا که جوْ معطر از میوههاست،
معطر از برگها و پوستِ بشری.
در اقیانوسِ گیسوانات،
من تماشاگرِ تصاویری از بندریام پر از طنین آوازهای مالیخولیایی،
پر از مردانِ سرزندهی همهی اقوام و سفاینی از همه شکل که معماری ظریف و پیچیدهی خود را در زمینهی آسمانی فراخ ترسیم میکنند،
آنجا که گرمای جاودان با رخوت میجنبد.
#شارل_بودلر
353
آن صدا
بیش از آن که شنیدنی باشد
بوسیدنیست.
دهان به دهانِ کوه صدایم کن
میخواهم تمامِ آنچه میشنوم
بیخِ گوشِ بوسه باشد،
در جهانی که
صدا به صدا نمیرسد.
از استوای آن دهان
در ایستگاهِ آمدنِ آغوشهای باز
صدایم کن تا این قطار
نتواند از تبِ ایستگاه
دل بکّنَد!
#نصرتالله_مسعودی
353
اگر سخن میانِ من و تو پایان یافت
و راههایِ به هم رسیدن گسستاند
و جدا شدیم
و غریبه شدیم
از نو با من آشنا شو...
#نزار_قبانی
353
کلمات را به گردش برد
کلمات بچه ها را گَزیدند
بچه ها شکایت به پدر بردند
پدر تفنگ را مسلح کرد
شلیک کرد به کلمات
کلمات نالیدند
آرام به خاک غلتیدند
مرگ با شکوه آمد
بر آستانه خانه شاعر
در زد
شاعر به روی مرگ در گشود
مرگ گفت: همراه من بیا
به عزاداری
شاعر پرسید: به عزای چه کسی؟
مرگ گفت: عزای خودت
شاعر
مگر نمی دانی کلمات مرده اند؟
آغوش گشود تا به شاعر تسلی دهد!
#ماریو_ملندس
353
جایی خوانده بودم، ملاقاتهایی که معنای زندگی را برایت عوض میکند، بسیار محدود هستند.
عشق خودش خواهد آمد، بیهیاهو، نمیتوان از آن فرار کرد. آرام و آهسته میآید و در گوشهای از قلبت مینشیند.
تو زمانی متوجه آمدنش خواهی شد، که بدون آن نفس کشیدن برایت دشوار میشود …
353
سلام حضور همه شما عزیزان همراه، دوستانی که از اولین روز ایجاد کانال سپید سرایان با من همراه بودید و همینطور عزیزانی که در طول این چند سال با من در کانال همراه شدید!
متاسفانه به دلیل یک سری دلایل شخصی دیگر در کانال سپید سرایان هیچ متن و یا شعری اشتراک گذاری نخواهم کرد.
همواره در سپید سرایان سعی کردم در طول این چند سال اشعار و یا متنهایی را اشتراک گذاری کنم که لایق دید زیبای شما خوبان بوده باشد، نوشته هایی که آثار برجسته ترین نویسندگان ادبیات معاصر و در برخی موارد نویسندگان کلاسیک بوده است و امیدوار هستم که آنچه در تصورم هست همان شده باشد.
به امید بهترینها برای شما مهربانان
با مهر
353
سلام حضور همه شما عزیزان همراه، دوستانی که از اولین روز ایجاد کانال سپید سرایان با من همراه بودید و همینطور عزیزانی که در طول این چند سال با من در کانال همراه شدید!
متاسفانه به دلیل یک سری دلایل شخصی دیگر در کانال سپید سرایان هیچ متن و یا شعری اشتراک گذاری نخواهم کرد.
همواره در سپید سرایان سعی کردم در طول این چند سال اشعار و یا متنهایی را اشتراک گذاری کنم که لایق دید زیبای شما خوبان بوده باشد، نوشته هایی که آثار برجسته ترین نویسندگان ادبیات معاصر و در برخی موارد نویسندگان کلاسیک بوده است و امیدوار هستم که آنچه در تصورم هست همان شده باشد.
353
من خودم بودم
دستی که صداقت میکاشت
گرچه در حسرت گندم پوسید...
من خودم بودم
هر پنجرهای که
به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا میداند
بیکسی از ته دلبستگیام پیدا بود...
#جبران_خلیل_جبران
353
خیلی دلم خواست
که حالا کنارم باشی
اما نیستی
تو آنجایی و «آنجا» نمی داند
که چقدر خوشبخت است...
#ناظم_حکمت
عصر زیبایت بخیر
353
في المسافة بين الهجرة والنجارة،
في نفسي
شيء ما ينكسر
التي لن يتم إصلاحها...
در فاصلهی میان هجرانت تا وصال،
در من چیزی میشکند
که هیچگاه ترمیم نخواهد شد...
#غادة_السمان
353
کتاب 365 روز بدون تو مجموعهی اشعار مینیمال و صادقانهی آکیرا، نویسندهی اهل کانادا است که در فهرست کتابهای پرفروش سایت آمازون قرار دارد. این کتاب فراز و فرودهای احساسات نویسنده را بعد از جدایی نشان میدهد. او هر روز یک شعر کوتاه، یک دلنوشته را ثبت کرده و به این ترتیب سیر تحول عواطفش را به خوبی نشان داده است.
نظر شخصی: به شدت پیشنهادش میکنم.
📕 365 روز بدون تو
✍🏻 #آکیرا
📚 @PDFsCom
353
دلم گرفته است
درست مثل لک لکی
که بالهایش را برای کوچ آماده می کند...
#گروس_عبدالملکیان
353
میخواستم
با شعرها
با صدایی که داشتم و نخواندم
دل دختری را ببرم
که عروسکهایش را بیشتر از من دوست داشت
هر شب با یکی از آنها میخوابید
به مادرش میگفتند
خانم جان!
این دخترت عاقبت به خیری ندارد
یک روز اگر ازدواج کرد
یا سرِ زا میرود
یا جفتش را آل میبرد
حالا هر خونی که از این درختها میچکد
عقوبت کسانی است
که روزی بیچراغ
در این جهان دست به خودسوزی زدهاند
من اما از کلاه شعبده باز جوان بیرون نیامدهام
که نوک موی ملکوتی خرگوش بایستم
و به تنهایی بادها
که روی زمین تبعید شدهاند فکر کنم
درد و دوایی که از من نبود
برای جهان نسخه بپیچم
خانه را
از صداهای بیگانه
خیابان را از و تنفروشی
و دست های پشت پرده
که تکههایی از بدنم را به سرزمینهای دور
بردهاند
برای کارگرهای تحصیل کردهی جوان
که تنهاییهایشان را
در کیفهای دستی حمل میکنند
سندیکا راه بیندازم
علیه نژادپرستی خودم شورش کنم
بگویم من ایران هستم
کردی که زبان مادرش را زیر تیغ میبرند
ترکی که رقص از خونش میچکد
ترکمنی که به صحرا میگوید
تو مادر تمام قرنها هستی
بلوچی که معشیت خداوند را درشن بادها
میبیند
یک گیلکی قسم خورده به پای تبر
که جنگل را بیشتر از خانوادهاش دوست دارد
یک بختیاری
که به تفنگش میگوید ناموس وطنم!
یک لر که به کوه میگوید پدر
یک عرب!
وهرکسی که سرباز این وطن است
پرچم آزادیست
که روح سرخ آبهای اجدادی را باخودش دارد
این وطن پارهها
تکههایی از من هستند
آنها را به من برگردانید
به مامورهای محیط زیست نامه بنویسم
این هوای خوب را ما مدیون راههایی هستیم
که از وسط جنگلهای شما میگذرند
این گرد و غبارهای مقدس
که از سرزمین دوست به سمت خانهی پدری
میآیند
آدم مدنی
به سمت غارها هدایت نمیشود
الفبای روشنایی
در دوردست ترین نقطهی تاریک جهان است
هر بدنی را که قطعه قطعه میکنید
صورتی از من است
که پشت سرش چشمهایی را
به دنبال خواهد داشت
اما سم کاری نبود
موشها
پچ پچههای پشت در
دست در سرنوشتم برده بودند
خواستند آدم باشم
روی پای خودم بایستم
از کتابها دست بردارم
و از خانه بزنم بیرون
خواستند والدینم را به نام پدر و مادر صدا بزنم
به خواهرم بگویم
ببخش اگر گاهی تورا به جای معشوقهام
اشتباه میگرفتم
در آینه به صورتت تجاوز کردم
و نمیگذاشتم بروی پیش گلی
که سه بار
بخاطر من دستش به خون آلوده شد
هر بار که میبردنش
گیسش را میبرید
پشت خانهی ما دفن میکرد
به آنها بگویم میپذیرم
و ایمان میآورم
دهانم را میبندم
و به هر چیزی به چشم گاو نگاه میکنم
و فقط علفم را میجوم
زیرا این کسی که روبه روی شما دارد
به زبان دیگری حرف میزند
شفاعتیست که بیماری فکری دارد
و این جهان پیش چشمانش انگارهایست
و زمین
که دیگر به مکافات آدمی دچار گشته بیمار است.
سرانجام
مثل گلولهی کاموا
به سمت تنهایی خودش بر میگردد
و در خلا
در کهکشانها گم میشود
و تنها
کسانی که به هنگام تولد
با حیرت
به این جهان نگاه کردند
و کسانی که ازعشق چوب تراشیدند
و کسانی که هنوز همزاد خود را نیافتهاند
جان سالم به در میبرند
باقی را بعد مینویسم
فعلا این پرستار از من میخواهد
که قرصهایم را بخورم
و گرنه خبری از هواخوری نیست.
#یونس_گرامی
353
Repost from سپید سرایان
میخواستم
با شعرها
با صدایی که داشتم و نخواندم
دل دختری را ببرم
که عروسکهایش را بیشتر از من دوست داشت
هر شب با یکی از آنها میخوابید
به مادرش میگفتند
خانم جان!
این دخترت عاقبت به خیری ندارد
یک روز اگر ازدواج کرد
یا سرِ زا میرود
یا جفتش را آل میبرد
حالا هر خونی که از این درختها میچکد
عقوبت کسانی است
که روزی بیچراغ
در این جهان دست به خودسوزی زدهاند
من اما از کلاه شعبده باز جوان بیرون نیامدهام
که نوک موی ملکوتی خرگوش بایستم
و به تنهایی بادها
که روی زمین تبعید شدهاند فکر کنم
درد و دوایی که از من نبود
برای جهان نسخه بپیچم
خانه را
از صداهای بیگانه
خیابان را از و تنفروشی
و دست های پشت پرده
که تکههایی از بدنم را به سرزمینهای دور
بردهاند
برای کارگرهای تحصیل کردهی جوان
که تنهاییهایشان را
در کیفهای دستی حمل میکنند
سندیکا راه بیندازم
علیه نژادپرستی خودم شورش کنم
بگویم من ایران هستم
کردی که زبان مادرش را زیر تیغ میبرند
ترکی که رقص از خونش میچکد
ترکمنی که به صحرا میگوید
تو مادر تمام قرنها هستی
بلوچی که معشیت خداوند را درشن بادها
میبیند
یک گیلکی قسم خورده به پای تبر
که جنگل را بیشتر از خانوادهاش دوست دارد
یک بختیاری
که به تفنگش میگوید ناموس وطنم!
یک لر که به کوه میگوید پدر
یک عرب!
وهرکسی که سرباز این وطن است
پرچم آزادیست
که روح سرخ آبهای اجدادی را باخودش دارد
این وطن پارهها
تکههایی از من هستند
آنها را به من برگردانید
به مامورهای محیط زیست نامه بنویسم
این هوای خوب را ما مدیون راههایی هستیم
که از وسط جنگلهای شما میگذرند
این گرد و غبارهای مقدس
که از سرزمین دوست به سمت خانهی پدری
میآیند
آدم مدنی
به سمت غارها هدایت نمیشود
الفبای روشنایی
در دوردست ترین نقطهی تاریک جهان است
هر بدنی را که قطعه قطعه میکنید
صورتی از من است
که پشت سرش چشمهایی را
به دنبال خواهد داشت
اما سم کاری نبود
موشها
پچ پچههای پشت در
دست در سرنوشتم برده بودند
خواستند آدم باشم
روی پای خودم بایستم
از کتابها دست بردارم
و از خانه بزنم بیرون
خواستند والدینم را به نام پدر و مادر صدا بزنم
به خواهرم بگویم
ببخش اگر گاهی تورا به جای معشوقهام
اشتباه میگرفتم
در آینه به صورتت تجاوز کردم
و نمیگذاشتم بروی پیش گلی
که سه بار
بخاطر من دستش به خون آلوده شد
هر بار که میبردنش
گیسش را میبرید
پشت خانهی ما دفن میکرد
به آنها بگویم میپذیرم
و ایمان میآورم
دهانم را میبندم
و به هر چیزی به چشم گاو نگاه میکنم
و فقط علفم را میجوم
زیرا این کسی که روبه روی شما دارد
به زبان دیگری حرف میزند
شفاعتیست که بیماری فکری دارد
و این جهان پیش چشمانش انگارهایست
و زمین
که دیگر به مکافات آدمی دچار گشته بیمار است.
سرانجام
مثل گلولهی کاموا
به سمت تنهایی خودش بر میگردد
و در خلا
در کهکشانها گم میشود
و تنها
کسانی که به هنگام تولد
با حیرت
به این جهان نگاه کردند
و کسانی که ازعشق چوب تراشیدند
و کسانی که هنوز همزاد خود را نیافتهاند
جان سالم به در میبرند
باقی را بعد مینویسم
فعلا این پرستار از من میخواهد
که قرصهایم را بخورم
و گرنه خبری از هواخوری نیست.
#یونس_گرامی
353
من خودم بودم
دستی که صداقت میکاشت
گرچه در حسرت گندم پوسید...
من خودم بودم
هر پنجرهای که
به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا میداند
بیکسی از ته دلبستگیام پیدا بود...
#جبران_خلیل_جبران
353
ترسویی.. میخواهی میانه باشی نه دوستم داری و نه نبودم را میخواهی.
اندوه من این است که آنقدر دوستت دارم که توانِ پنهان کردنش را ندارم و آنچنان عمیق که نتوانی مدفونش کنی!
#غسان_كنفانی
353
ماهی نشسته است پشت میز
ستارهها در نک انگشتانش
در سایهای هر کدام
خیمه زدهاند شاعران جهان
حالا کوچههایی هستم با بید های مجنون
که هر کدام از میان کوهستانی میآیند
از قلب خراسان
سپس به کنارههای رود راین میرسند
به چهارگوشهی چادرش
ماهی نشسته است پشت میز
که حرف میزند
بعد چشمهایش را به چشمهایم میدوزد
در لحظهای
روز تولد شاعری از تاریخ وطنم خط میخورد
به دوستم گفتم
به آسمانی که اکنون تنها بر سر او
خالی از خشم و خون است
سوگند
و سوگند به کلماتی که تنها بر زبان او کلمه اند
نشسته است پیش میز
به من نگاه نمیکند
اما میتواند جانم را بردارد هر روز و
هزار سالدیگر
لای دندانهایش بگذارد.
#وحید_بکتاش
353
محبوبم! من دائما شما را دوست دارم.
چه در گرانی
چه در ارزانی
چه در تحريم
چه در جنگ
چه در صلح
من دائما شما را دوست دارم،
چه سير باشم چه گرسنه، چه شادمان باشم، چه غمگين.
من دائما شما را دوست دارم، در خوابم شما را دوست دارم، بيدار می شوم شما را دوست می دارم.
من دائما شما را دوست دارم...
#محمد_صالح_علاء
