633
Subscribers
-224 hours
+47 days
+2730 days
Posts Archive
•
ساده لـوحان غافــلند از الفت بیجای هم
می نَهند از دوستی زنجیـــرها بر پای هم
صاف اگر باشد هــوای بی غبار دوستی
حال دل را می توان دریافت از سیمای هم...!
#صائب_تبریزی
او با مرگ بازی میکند و با نگران کردن اطرافیان خود، حضور دائمی آنان را برای خود تضمین می کند. و توجهی بی حد و حصر را دریافت میکند. بدون اینکه متعهد به مطالبه باشد.
در این مواقع روانکاو، بیمار را همراهی میکند تا تحملِ غیرقابلتحمل و گفتنِ ناگفتنیها را آغاز کند.
"مقاله گمشده در کلمات از ام فارل، 2012، ص 118"
فرد مبتلا به اختلال خوردن، خود را از ابژهای که در فضای "دیگری" قرار دارد جدا میکند، در حالی که بیوقفه دیگری را با نگرانی فرا میخواند. و این کشمکش در خوردن مشاهده میشود.
علاوه بر این، اینطور نیست که او چیزی نمی خورد. با توجه به بیان لاکان، "او هیچ را می خورد"، که توسط خوردنِ هیچ، تغذیه و پر می شود.
«لجاجت مطلق» فرد بی اشتها، خود را به عنوان یک چالش حاکمیتی خطاب به دیگری نشان می دهد که سوژه می خواهد نشان دهد که به او وابسته نیست.
گفتن آرام "من گرسنه نیستم" سیلی است به صورت دیگری.
روش ارتباطی فرد خودشیفته با دیگران، افراد را از او می راند، از اینرو امید خودشیفته ها برای برانگیختن پاسخ های مخصوصی که آنها از دیگران نیاز دارند، از بین می رود.
میتوان گفت که در اعماق وجود یک فردخودشیفته حسی از "پوچی" نهفته است.
ممکن است خودشیفته پرکار، در محل کارش نمود کند. در محل کار شدیداً نیازمند تشویق، احترام و تحسین از طرف همکاران و بالادستی هایش باشد. ولی در عمق احساس روزمرگی کسل کننده از خودش داشته باشد.
انکار یا ممانعت از استقلال دیگران در خودشیفته آسیب پذیر نمو میکند. افرادی که با فرد خودشیفته در رابطه هستند، اغلب احساس کنترل شدن می کنند.
عقب نشینی از تعاملات اجتماعی برای اجتناب از آسیب پذیری نسبت به احساس حقارت وجود دارد.
چرا که با ساکت بودن و کنار کشیدن خود از موقعیت مواجهه با دیگران از آسیب خودشیفته خود اجتناب میکند.
در بیماران خودشیفته بزرگ بین، نیاز به بیرون کشیدن تحسین، همدلی، و تصدیق از دهان دیگران وجود دارد.
و همینطور مقایسه دائم بین خود و دیگری با چاشنی حسادت است. درواقع در هر موقعیتِ بین فردی تعیین میکند که چه کسی در بالا و چه کسی در پایین است.
در این باب از نگاه روانکاوی به نام دکتر گلن گابارد به برخی از سبک های ارتباطی در افراد خودشیفته میپردازیم.
افراد خودشیفته معمولا در سه مدل مشخص میشوند.
خودشیفته بزرگ بین
خودشیفته آسیب پذیر
خودشیفته پرکار
آگرانیکزاک خاطر نشان میکند که " افراد خودشیفته لزوماً با اینکه چه احساسی دارند شناسایی نمی شوند بلکه بر اساس این که چه احساسی را در دیگران ایجاد می کنند معرفی می شوند".
انسان بیش از آنکه از مرگ بهراسد از انزوای محضی که مرگ را همراهی میکند می ترسد.
ما می کوشیم زندگی را دو نفری تجربه کنیم ولی هر یک از ما مجبوریم تنها بمیریم.
کسی قادر نیست با ما یا به جای ما بمیرد، تصوری که یک انسان زنده از مردن دارد، به خود رها شدنِ مطلق و بی چون و چراست.
از کتاب "مامان و معنای زندگی" از اروین یالوم
"اکتاویو پاز" از زندگی و مرگ میگوید:
زندگی
هزاران اندام دارد و هیچ ندارد،
هرگز نمى جنبد و هرگز باز نمى ایستد،
زاده شده تا بمیرد، و در دمِ مرگ زائیده مى شود.
زندگى آیا نامیراست؟ از زندگى مپرس،
چرا که خود حتى نمى داند زندگى چیست،
این مائیم که مى دانیم
که او نیز روزى باید بمیرد و باز گردد
به آغاز، به سکون اصلِ خویش.
پایان دیروز، امروز، و فردا،
اتلاف زمان
و هیچ، مقابل آن.
بعد ـ آیا بعدى خواهد بود؟
آیا نخستزادگى نشانه زندگى است
بافت زایشى دنیاها،
آغاز دوباره و دائمى چرخشى بى معنى؟
کسى پاسخى نمى دهد، کسى نمى داند،
تنها مائیم که مى دانیم زندگى کردن براى زندگى است.
«در این دنیا هیچ کس نباید گناه دیگری را قضاوت کند تا زمانیکه اعتراف کند خودش نیز گناهکار است. و یا شاید حتی از کسی که مورد قضاوت قرار می گیرد گناهکارتر است».
بخشی از رمان داستایوفسکی " برادران کارامازوف"
هیچ گاه از خودت نمی توانی بگریزی. این تقدیر توست. تنها امکانی که برایت می ماند، نگریستن به خودت است.
"از داستان های کافکا"
در مدارس سالها فکر و ذهن بچه های مردم را به فرمول و معادله های فیزیک، شیمی و ریاضی خسته میکنند.
از طرفی ادبیات، اندیشه و اخلاق را هم که تقریبا از برنامه ی تمام دبیرستان ها و دانشکده ها برداشته اند و در اینصورت مغز هر کودکی، انباری از فرمول و قانون و معادله می شود.
اما چه نتیجه ایی از این حاصل میشود؟
افراد، اندیشه ورزی و توان تفکر و مهارت های زندگیِ منحصر به فردشان را درنمی یابند.
چون هیچ تجربه یِ معینی به دنبال فرضیات و معادلات نیست و در هیچ آزمایشگاهی برای شاگردان، اندیشه ای به عمل نمی آید.
در این مواقع، افراد وقتی نمی توانند اندیشه کنند، افسرده میشوند. و این فرد افسرده در برابر دنیایی که نمی داند با آن چگونه زیست کند، برخورد میکند.
و این است عاقبت مدارس و دانشگاه ها و آموزشگاه ها که ردپایی از پرورش را در آن نمی بینیم.
مطالب بیشتری از این موضوعات را در کتاب غربزدگی جلال آل احمد بخوانید...
ﺗﺠﺮﺑﻪی ﻣﺸﺘﺮک برخی ﺑﯿﻤﺎران از تنفر، اﺣﺴﺎسِ "ﭘﻮﭼﯽ" اﺳﺖ ﮐﻪ در ﺑﯿﺸﺘﺮ اوﻗﺎت در زﻧﺪﮔﯽ دﺳﺖ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﺒﺎنﺷﺎن میشود.
ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ در ﺳﻄﺢ آﮔﺎﻫﯽ، و ﻫﻤﯿﻦﻃﻮر اﺣﺴﺎﺳﯽ ﮐﻪ ﻓﺮد از دﯾﮕﺮان و رواﺑﻂ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ. جملاتی شبیه اینکه "کسی منو دوست ندارد و یا من را طرد میکنند و یا به من محل نمیگذارد و یا با من عصبانی هستند".....
رﻫﺎ ﮐﺮدن در سطح فکری او ﺣﺲ اﻧﺰوای ﻋﻤﯿﻘﯽ اﯾﺠﺎد ﻣﯽﮐﻨﺪ.
ﺑﺮای ﺗﺠﺮﺑﻪیِ ﺑﺎ دﯾﮕﺮی ﺑﻮدن، درابتدا، دﯾﮕﺮی ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﯾﮏ "ذﻫﻦ" ﺣﻀﻮر داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؛ و در ﻣﻮارد ﺣﺎد، اﺣﺴﺎسِ ﮔﺴﺴﺘﮕﯽ و ناتوانیِ ارتباط با هر چیزی و یا هرکسی است.
همچنین لودگی و تنبلی ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺗﻮﺻﯿﻔﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ آندره گرین در باب "خودشیفتگی" در اﯾﻦ اﺷﺨﺎص توصیف کرده است.
در زبان آلمانی واژه "عشق" با واژه های "ستایش"و "لذت" و "آزادی" ریشه یِ مشترک دارد.
آنجایی که لذت، ستایش و آزادی نباشد، عشقی وجود ندارد.
یک آواز فولکلور فرانسوی است که می گوید "عشق فرزند آزادی" است. عشق و آزادی در این آواز هم پای یکدیگر هستند.
امروزه این پیوندِ درونیِ بسیار عمیق، بین عشق و آزادی کمتر تجربه می شود.
متاسفانه اغلب مردم از این هراسانند که اگر عاشق شوند آزادی خود را از دست می دهند. و نمی توانند باور کنند که عشق، در عین حال بیانگر پیشینه رشدِ آزادی است.
