1 058
Subscribers
No data24 hours
+117 days
+1330 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
May '26
May '26
+19
in 0 channels
April '26
+5
in 0 channels
Get PRO
March '26
+53
in 0 channels
Get PRO
February '26
+67
in 7 channels
Get PRO
January '26
+63
in 5 channels
Get PRO
December '25
+38
in 5 channels
Get PRO
November '25
+36
in 7 channels
Get PRO
October '25
+30
in 4 channels
Get PRO
September '25
+39
in 5 channels
Get PRO
August '25
+42
in 6 channels
Get PRO
July '25
+73
in 5 channels
Get PRO
June '25
+15
in 2 channels
Get PRO
May '25
+27
in 2 channels
Get PRO
April '25
+14
in 2 channels
Get PRO
March '25
+19
in 3 channels
Get PRO
February '25
+39
in 3 channels
Get PRO
January '25
+33
in 3 channels
Get PRO
December '24
+33
in 3 channels
Get PRO
November '24
+26
in 2 channels
Get PRO
October '24
+21
in 4 channels
Get PRO
September '24
+23
in 5 channels
Get PRO
August '24
+7
in 2 channels
Get PRO
July '24
+13
in 2 channels
Get PRO
June '24
+25
in 2 channels
Get PRO
May '24
+23
in 1 channels
Get PRO
April '24
+17
in 1 channels
Get PRO
March '24
+38
in 4 channels
Get PRO
February '24
+24
in 5 channels
Get PRO
January '24
+31
in 3 channels
Get PRO
December '23
+34
in 3 channels
Get PRO
November '23
+28
in 3 channels
Get PRO
October '23
+22
in 1 channels
Get PRO
September '23
+11
in 0 channels
Get PRO
August '23
+28
in 0 channels
Get PRO
July '23
+40
in 0 channels
Get PRO
June '23
+12
in 0 channels
Get PRO
May '23
+37
in 0 channels
Get PRO
April '23
+26
in 0 channels
Get PRO
March '23
+16
in 0 channels
Get PRO
February '23
+30
in 0 channels
Get PRO
January '23
+31
in 0 channels
Get PRO
December '22
+32
in 0 channels
Get PRO
November '22
+34
in 0 channels
Get PRO
October '22
+13
in 0 channels
Get PRO
September '22
+22
in 0 channels
Get PRO
August '22
+18
in 0 channels
Get PRO
July '22
+24
in 0 channels
Get PRO
June '22
+23
in 0 channels
Get PRO
May '22
+21
in 0 channels
Get PRO
April '22
+18
in 0 channels
Get PRO
March '22
+10
in 0 channels
Get PRO
February '22
+14
in 0 channels
Get PRO
January '22
+10
in 0 channels
Get PRO
December '21
+21
in 0 channels
Get PRO
November '21
+13
in 0 channels
Get PRO
October '21
+9
in 0 channels
Get PRO
September '21
+7
in 0 channels
Get PRO
August '21
+42
in 0 channels
Get PRO
July '21
+30
in 0 channels
Get PRO
June '21
+21
in 0 channels
Get PRO
May '21
+31
in 0 channels
Get PRO
April '21
+56
in 0 channels
Get PRO
March '21
+30
in 0 channels
Get PRO
February '21
+37
in 0 channels
Get PRO
January '21
+64
in 0 channels
Get PRO
December '20
+427
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 29 May | +5 | |||
| 28 May | +2 | |||
| 27 May | +3 | |||
| 26 May | +2 | |||
| 25 May | 0 | |||
| 24 May | 0 | |||
| 23 May | 0 | |||
| 22 May | +2 | |||
| 21 May | 0 | |||
| 20 May | 0 | |||
| 19 May | 0 | |||
| 18 May | 0 | |||
| 17 May | 0 | |||
| 16 May | +1 | |||
| 15 May | +1 | |||
| 14 May | 0 | |||
| 13 May | 0 | |||
| 12 May | 0 | |||
| 11 May | 0 | |||
| 10 May | 0 | |||
| 09 May | +1 | |||
| 08 May | +1 | |||
| 07 May | 0 | |||
| 06 May | 0 | |||
| 05 May | 0 | |||
| 04 May | 0 | |||
| 03 May | 0 | |||
| 02 May | +1 | |||
| 01 May | 0 |
Channel Posts
7. حزب به مثابه «کارخانهی تولید نخبگان»
در چهل سال گذشته، معیار ارتقا در ایران «وفاداری ایدئولوژیک» و «مداحی» بوده است. در نتیجه، قحطالرجالِ سیاسی به وجود آمده است. در دموکراسیِ فردا: احزاب سیاسی باید نقشِ «آکادمیِ کشورداری» را ایفا کنند. یک نخبهی سیاسی نباید ناگهان از صندوق عقب یک ماشین بیرون بیاید و وزیر شود! او باید در دلِ حزب، از سطوح محلی شروع کند، فنِ مناظره، بودجهنویسی، حقوق بینالملل و مصالحه را بیاموزد و پلهپله بالا بیاید. حزب، غربالِ شایستگی است.
آزادی احزاب یعنی: پایان عصرِ «بلهقربانگویی». در حزب، این «برنامه» است که اهمیت دارد، نه چهرهی رهبر. احزابِ رقیب (از سوسیالدموکرات تا لیبرال و محیطزیستی) باید برنامههای خود را برای «مهار تورم» یا «بحران آب» ارائه دهند. مردم نه به یک «شخص»، بلکه به یک «راهکار» رأی میدهند. این یعنی بلوغِ سیاسی و خروج از وضعیتِ تودهای.
ایرانِ دموکراتیکِ فردا، ایرانی است که در آن «سر و صدایِ احزاب» جایگزینِ «سکوتِ گورستانیِ استبداد» شده است. گذارِ هوشمندانه یعنی تبدیلِ این انرژیِ عظیمِ تودهای به «قدرتِ متشکلِ حزبی». فردای آزادی، روزی است که یک جوانِ بااستعداد در دورافتادهترین نقطهی ایران بداند که اگر دانش و اراده داشته باشد، میتواند از طریقِ حزب و بدونِ نیاز به رانت، به بالاترین مناصبِ ملی برسد.
8. انجمنهای مدنی؛ مویرگهای دموکراسی
دموکراسی فقط صندوق رأی نیست؛ دموکراسی یعنی «قدرتِ سازمانیافتهی جامعه».آزادیِ انجمنهای صنفی (کارگران، معلمان، بازنشستگان) و سازمانهای مردمنهاد (NGOs) باعث میشود که قدرت در دستِ دولت متمرکز نماند. این انجمنها مانند «ضربگیر» عمل میکنند. اگر دولتی بخواهد استبداد بورزد، با سدِ محکمِ اصناف و انجمنهای سازمانیافته روبرو میشود. جامعهی سازمانیافته را نمیتوان سرکوب کرد، اما تودهی پراکنده را به راحتی میتوان تار و مار کرد.
هموطنِ من این تصویر، یک فانتزی نیست؛ این پاداشِ ایستادگیِ ملتی است که فهمیده است «سعادت» حقِ مسلمِ اوست ایرانی که در آن «شایستهترینها» بر صدر مینشینند، نه «وفادارترینها». ما در آستانهی پروازی بلند هستیم. گذارِ ما، نه به سوی آشوب، بلکه به سوی «نظمِ نوینِ دموکراتیک» است. ما بر ویرانههای استبداد، قصری خواهیم ساخت که خشتخشتِ آن از «آزادی» و ملاتِ آن از «عشق» باشد. ایرانِ آزاد، نه تنها ممکن است، بلکه در حالِ متولد شدن است.قربان عباسی(دکترای جامعه شناسی سیاسی دانشگاه تهران)
| 2 | فقط تصور کن! تصورکردنش سخت نیست
ایران آزاد فردا را می گویم!
به عنوان کسی که دههها فرسایشِ جان و جهانِ این سرزمین را زیر سایهی استبداد و انزوا نظاره کرده است، امروز نه از یک رؤیای دور، بلکه از یک «ضرورتِ تحققیافته» سخن میگویم. تصور کنید روزی را که در ایرانِ آزادِ فردا بیدار میشوید؛ ایرانی که دیگر «مسئله» جهان نیست، بلکه «راه حل» جهان است.
۱. معماریِ نوینِ حاکمیت: پایانِ عصرِ سایهها
در ایرانِ دموکراتیکِ فردا، لرزهی ترس از تنِ کلمات ریخته است. جای «وزارتِ ارشاد و سانسور» را «منشورِ آزادیِ رسانههای مستقل» گرفته است. خبرنگاران، دیدهبانانِ امینِ ملتاند که با تکیه بر شفافیتِ شیشهای، راه را بر هرگونه اختلاس و رانت میبندند. دیگر هیچ اندیشهای به جرمِ «دگراندیشی» در بند نیست. احزابِ رنگارنگ، نه برای حذفِ یکدیگر، بلکه برای ارائهی بهترین برنامههای توسعه در رقابتی مؤمنانه به منافعِ ملی، پارلمان را به قلبِ تپندهی عقلانیت تبدیل کردهاند.
۲. انفجارِ توسعه و بازگشتِ مغزها
تصور کنید فرودگاههای ایران را که نه خانهی وداع، بلکه دروازهی بازگشتاند. هزاران نخبگانی که جهان را با دانشِ خود آباد کردهاند، با کولهباری از تخصص و سرمایه به وطن بازمیگردند. در سایهی یک گذارِ هوشمندانه، اعتمادِ جهانی جلب شده و سرمایهگذاریهای تریلیون دلاری از سوی بزرگترین غولهای فناوری و صنعتی جهان به سوی ایران سرازیر میشود.
ایران به شاهراهِ ترانزیتی و هابِ انرژیِ پاک در منطقه تبدیل شده است. تورم و گرانی، جای خود را به ثباتِ پولی و رفاهی دادهاند که ریشه در تولیدِ ملی و پیوند با بازارهای جهانی دارد. پاسپورتِ ایرانی، دیگر نشانهی انزوا نیست؛ بلکه سندی معتبر است که با آن شهروندِ ایرانی با سربلندی و بدونِ ویزا به قلبِ اروپا و آسیا سفر میکند.
۳. انقلابِ آموزشی و شکوفاییِ خلاقیت
مدارسِ ما دیگر کارخانهی تولیدِ «مرثیه و مرگ طلبی» نیستند. سیستمِ آموزشیِ نوین، بر پایهی تفکرِ انتقادی، هنر، و مهارتهای قرنِ بیستویکم بازطراحی شده است. جای مداحیهای اجباری را موسیقی، تئاتر و کلاسهای خلاقیت گرفته است. فرزندانِ ما یاد میگیرند که چگونه با همسایهی کُرد، تُرک، بلوچ و عربِ خود، ایرانیِ واحد و متکثر را بسازند.
۴. آشتی با طبیعت و حیاتِ دوبارهی زمین
در ایرانِ آزاد، محیط زیست دیگر یک موضوعِ لوکس نیست؛ یک فوریتِ ملی است. با بودجههایی که پیشتر صرفِ «جنگهای نیابتی» و گروههای تندرو میشد، اکنون طرحهای عظیمِ احیایِ دریاچهی ارومیه، تالابِ گاوخونی و مقابله با فرونشستِ زمین با تکنولوژیهای نوینِ آبیاری و انرژیهای تجدیدپذیر اجرا میشود. ایرانِ فردا، ایرانی سبز است که در آن صدای پرندگان بر غبارِ بیابان غلبه کرده است.
۵. صلحِ مقتدرانه و پایانِ جنگطلبی
ایرانِ دموکراتیک، همسایهای است که صلح صادر میکند. هزینههای نجومی که صرفِ دخالت در امورِ کشورهای دیگر میشد، اکنون صرفِ ساختنِ مدرنترین بیمارستانها و هوشمندترین شهرهای جهان در سیستان، کردستان، خوزستان و خراسان میشود. ما با جهان نه با زبانِ تهدید، بلکه با زبانِ فناوری، فرهنگ و تجارت سخن میگوییم.
۶. از «مرگپرستی» به «جشنِ زندگی»
ایرانِ فردا، سرزمینِ جشنوارههاست؛ جای گریههای سازمانیافته و سیاه پوشی و تقویم پر از عزا را شادیهای خودجوش گرفته است. هنرِ ایران، از سینما تا موسیقی، بار دیگر قلههای جهان را فتح میکند، اما این بار بدونِ زنجیرِ سانسور. عدالتِ جنسیتی، نیمی از توانِ معطلماندهی جامعه (زنان) را به صفِ اولِ مدیریت و رهبریِ کشور آورده است. | 222 |
| 3 | مانیفستِ اشباحِ خنثی: رقص بر لبهی تیغِ نامرئی
در این میانه که جهان چون زخمی گشوده در حال تپیدن است، ایستادن در «نقطه صفر» نه یک انتخاب اخلاقی، که یک خودکشیِ کمیک است. بیا این فیگورهای «خاکستری» را کالبدشکافی کنیم؛ کسانی که در میانه آتشسوزی، نگرانِ لکههایِ آب روی پیراهنشان هستند.
بویِ تعفنِ ملال میآید. بویِ کسانی که نه آری میگویند و نه نه؛ کسانی که در ضیافتِ خون، قاشق و چنگالِ نقرهشان را با وسواس پاک میکنند تا مبادا «توازن» به هم بخورد.
آنها پیامبرانِ دروغینِ تساوی هستند. میگویند: «هم این بد است، هم آن.» انگار که در ترازویِ هستی، وزنِ جلاد و قربانی با هم برابر است. این «بیطرفی» ابزوردترین کمدیِ قرن است؛ مثل این است که در حال تماشایِ بلعیده شدنِ یک گنجشک توسط مار باشی و بگویی: «باید دیدگاهِ مار را هم در نظر گرفت، شاید او هم تحت فشارِ ساختاری است»
انسانِ پاستوریزه در جهانِ آلوده این موجودِ خاکستری، انسانی است که از ترسِ کثیف شدنِ دستانش، آنها را قطع کرده است. او در خلأ تنفس میکند. او منتظر است تا تاریخ تمام شود، تا گرد و غبارها بنشیند، تا بعداً در سالنی با تهویه مطبوع، دربارهی «پیچیدگیهایِ موقعیت» سخنرانی کند. اما خبر بد اینجاست: سکوتِ تو، صدایِ بلندگویِ ستمگر است.
میانهروی در لحظهی انفجار، یعنی تلاش برای چسباندنِ تکههایِ بمب با چسبِ ماتیکی.
وقتی شهر میسوزد، خاکستریها مشغولِ اندازهگیریِ دمایِ دقیقِ شعلهها هستند تا گزارشِ «عینی» بنویسند.
آنها «عقلانیت» را به سپرِ بزدلی تبدیل کردهاند.
آنها زندهاند، اما حضور ندارند. آنها اشباحی هستند که در صفِ نانواییِ تاریخ ایستادهاند، اما نان را برای کسانی میخواهند که مشغولِ شلاق زدن به صف هستند.
«در جهنم، داغترین مکانها برای کسانی رزرو شده که در بحرانهای اخلاقی بزرگ، بیطرفیِ خود را حفظ میکنند»
نقد این قشر خاکستری به ظاهر بی طرف و خنثی ،کالبدشکافیِ یک سقوط اخلاقی است.
بیطرفی در منازعه، نه یک موضع سیاسی، بلکه یک اختلالِ بیولوژیکی است. فردِ خاکستری میخواهد از جاذبه فرار کند. او میخواهد در میانه هوا معلق بماند، در حالی که زمین زیر پایش در حال فروپاشی است. این یک ساختارشکنیِ رادیکال است: خاکستری بودن، سیاه بودنِ بزدلانه است
قربان عباسی
. | 300 |
| 4 | https://melliun.org/iran/517352
راهنماتماس با مادرباره مابین المللیمعرفی کتاباپوزیسیونفرهنگ و هنرگوناگونحقوق بشردیدگاههاپیوندهاسازمانهانهضت ملیخانهجمعه, ۸ اسفند , ۱۴۰۴ |
سایت ملیون ایران > آخرین مطالب > منطق نکروسیاست: حاکمیت به مثابه حق کشتن؛ از استالینیسم تا تئوکراسی ایرانی
منطق نکروسیاست: حاکمیت به مثابه حق کشتن؛ از استالینیسم تا تئوکراسی ایرانی
قربان عباسی
جمعه, 8ام اسفند, 1404
اندازه قلم متن
قربان عباسی
نکروسیاست یا «سیاستِ مرگ» (Necropolises)، مفهومی که آشیل ممبه (Achille Mbembe) آن را بسط داد، فراتر از «زیستسیاستِ» فوکو میرود. اگر در زیستسیاست، قدرت بر «تنظیم حیات» متمرکز است، در نکروسیاست، حاکمیت در غاییترین شکل خود، با اعمال حقِ کشتن و تعیین اینکه «چه کسی باید زنده بماند و چه کسی باید بمیرد» تعریف میشود.
در این واکاوی فلسفی، به بررسی تلاقی این مفهوم در دو ساختار ظاهراً متفاوت اما در جوهر همگرا میپردازیم: اندیشه سیاسی در جمهوری اسلامی و توتالیتاریسم چپ استالینی.
در اندیشه ممبه، نکروسیاست جایی است که مرز میان سیاست و جنگ از بین میرود. در اینجا، «دشمن» نه یک رقیب سیاسی، بلکه یک «مازاد» یا «تهدید وجودی» است که باید حذف شود. حاکمیت با ایجاد «مناطق مرگ» (Death worlds)، اشکالی از حیات را تولید میکند که در آن انسانها در وضعیت «مرگِ متحرک» قرار میگیرند.
در الهیات سیاسی جمهوری اسلامی، نکروسیاست با مفهوم «تقدیس مرگ» گره خورده است. برخلاف دولتهای مدرن که مرگ را یک شکست برای سیستم بهداشت و سلامت میبینند، اینجا مرگ (در قالب شهادت) به مثابه والاترین ابزار تولید قدرت عمل میکند.
پ.ن: لطفا متن کامل مقاله را درسایت ملیون بخوانید. | 294 |
| 5 | در ستایش شرف و شرافت
قربان عباسی
✍️ای عزیز، چون در آینه تامل بنگری، بدان که حق تعالی آدمی را به زیور نطق و پیرایه خرد از دیگر جنبدگان ممتاز گردانید، اما این همه صدف است و مرواریدِ شاهوار، همانا شرف است. اگر صدف باشد و گوهر نباشد، آن را جز به کارِ سنگانداختن نیاید. پس گوشِ جان به ندای خرد بسپار که در بابِ این کیمیای سعادت، سخنها راندهاند و در نکوهشِ آن داءالکبار (درد بزرگ) یعنی بیشرفی، جگرها خون کردهاند.
بدان که شرافت، چون کوهی است استوار که صرصرِ حوادث بر دامنش غبار ننشاند و چون بحری است عمیق که جیفه خباثت در آن راه نیابد. شریف آن نیست که تنها در ایامِ فراغت و به وقتِ سلامت، دم از مروت زند؛ بلکه مردِ شرف آن است که در میانهی طوفانِ بلا، وقتی که بادِ نفاق وزان است و غبارِ تملق خیزان، قبلهی قطبنمایِ جانش ذرهای از سمتِ حقیقت برنگردد.
حکما گفتهاند: «شرافت، زکاتِ هستیِ انسان است.» آنکه زکاتِ وجود خویش به اخلاص ندهد، مالش حرام و جانش ناتمام است. چه تفاوت میانِ آن سگی که استخوانی از دستِ صیاد میگیرد و دُم میجنباند، با آن بنده-صفتی که برای ترفیعی در دیوان یا سکهای در کیسه، حقِ مظلومی را به پایِ ظالمی ذبح میکند؟ هر دو در بندِ شکماند، اما آن یکی حیوان است و معذور، و این یکی انسان است و مأجورِ ابلیس.
اما بیشرفی، آن لکهی سیاهی است که چون بر سپیدیِ روح افتد، با هفت دریا نیز پاک نگردد. بیشرف آن است که «نان به نرخِ روز» خوردن را زیرکی داند و «پشت به یاران کردن» را مصلحت. او در حضور، چون موم نرم است و در غیاب، چون تیغِ زهرآگین.
بیشرف، بذرِ کینه در مزرعهی اعتماد میپاشد. او چشمِ بینایِ جامعه است که به خوابِ مصلحت میرود تا دزدانِ قافله، متاعِ ستمدیدگان ببرند. و مدایحِ خود را به قامتِ هر جائری میدوزد؛ امروز یزید را شمر میخواند و فردا شمر را امیر، تا مگر از خوانِ یغما، استخوانی به پیشاش اندازند.
ای در بساطِ تو همه تزویر و مکر و فن / وی در نهادِ تو همه تلبیس و اهرمن
آنکه شرف فروخت تا قبایِ فخر پوشد، ندانست که عریانیِ روح را با هیچ حریری نمیتوان پوشاند. او چون کرمِ ابریشم است که بر گردِ خویش پیلهای از لعنت میتند و در پایان، در همان پیلهی تنگی که به دستِ خویش ساخته، خفه میگردد.
آوردهاند که در سلف، حاکمی بود ظالم که خویِ درندگی داشت و پوستِ مردمان میکند. روزی عارفی والامقام را فراخواند و گفت: «چرا در مدحِ ما سخن نمیگویی تا تو را از زر و سیم غنی سازیم؟» عارف گفت: «من لؤلؤیِ سخن را در پایِ گرازان نریزم.» حاکم برآشفت و گفت: «میدانی که تیغِ من تشنه است؟» عارف لبخندی زد و گفت: «تیغِ تو تنها میتواند قفس را بشکند، اما مرغِ شرفِ من فراتر از دسترسِ توست. تو با ستم، خاک میخوری و من با شرف، افلاک میپیمایم. تو را نان از خونِ خلق است و مرا جان از نورِ حق. بگو کدامیک غنیتریم؟»
حاکم سرافکنده شد، چرا که دانست «قدرتِ بیشرف»، چون حبابی است بر رویِ آب که به نسیمی بند است، اما «عزتِ با شرف»، چون ریشهی درختِ کهن است که در قعرِ زمین جای دارد و سر بر آسمان.
ای طالبِ حقیقت، بدان که تاریخ، دادگاهی است بیرحم. نگاه کن که نامِ «ضحاک» و «ابنزیاد» و «خائنانِ به وطن» در کجای دفترِ روزگار ثبت گشته است؟ آنها در تعفنِ بدنامی غوطهورند، در حالی که نامِ «کاوه» و «حلاج» و «راستقامتانِ راهِ حق»، چون خورشید بر تارکِ ایام میدرخشد.
بیشرفی، تنها در میدانِ جنگ نیست؛
• در دکانِ عطاری است که کالایِ فاسد به مردم میفروشد.
• در قلمِ نویسندهای است که باطل را حق جلوه میدهد.
• در سکوتِ مصلحتآمیزِ عالمی است که ستم میبیند و دم نمیزند.
هر که بر آستانِ ظالم، پیشانیِ تملق بساید، پیشانیبندِ بندگیِ شیطان بر سر بسته است. شرافت، سنگینیِ باری است که تنها مردانِ رهرو تابِ کشیدنِ آن را دارند، و بیشرفی، سبکیِ پری است که با هر بادی به سویی میرود و سرانجام در لجنزاری فرود میآید.
پس ای عزیز، دامن از ملوثِ بیشرفی برچین و جان به نورِ آزادگی صیقل ده. اگر در سفرهات جز نانِ خشک و کوزهای آب نیست، اما سرت بر بالینِ شرف است، تو پادشاهِ رویِ زمینی. و اگر بر تختِ سلیمانی تکیه زدهای اما شرف را به پشیزی سودا کردهای، بدان که گداترینِ خلق تویی.
شرف را مایه بگذار و سرفرازی طلب کن، که در این بازارِ مکاره، تنها متاعی که به کارِ آخرت آید و نامت را در دنیا به نیکی زنده دارد، همین است. | 336 |
| 6 | در ستایش آزادی و آزادگی
قربان عباسی
✍️چنین گویند دانایِان که در تواریخِ پیشینیان مکتوب است که طبیعت نهادِ آدمی را بر خمیرهیِ حرّیت سرشته و او را در اقلیمِ وجود، پادشاهیِ مطلق بخشیده است. پس هر آنکه گردن به یوغِ بندگی نهد و در برابرِ صولتِ جائران، چون بید لرزان شود، در حقیقت بر فطرتِ خویش جفا کرده و متاعِ گرانبهایِ الهی را به ثمنِ بخسِ عافیت فروخته است.
بدان که آزادی، گوهری است که صدفِ آن دلهایِ بیدار است و مأمنِ آن، سینههایِ بیقرار. ستمگر، چون صیادی است که دانه بهرِ فریب پاشد، اما مرغِ زیرک آن است که به هوایِ طعمه، بندِ گران بر پای نخرد. ملکِ جهان ارزد به خونِ جگر خریدن، اما نیارزد به منتِ فرومایگان کشیدن.
حکایت کنند که شیری در بندِ شغالان افتاد و او را گفتند: «اگر بر ما سجده بری، تو را از این قفس رهایی بخشیم.» شیر پاسخ داد: «مرگ در میانِ خونِ خویش، هزار بار خوشتر از زیستن در سایهیِ ننگِ شماست؛ که شیر را شکوه به دندان است و شجاعت، نه به لابه و تملقِ خسان.»
ای عزیز،
ستمگرانِ زمانه را قوت از سستیِ زانوانِ ماست و هیبتِ ایشان، مولودِ هراسِ ما. چون کوهی که از دور عظیم نماید و چون نزدیک شوی، جز تلی از خاکِ بی مقدار نباشد. مبارزه با بیداد، نه تنها دفعِ رنجِ تن، که صیانتِ ساحتِ جان است. آنکه در برابرِ ظلم، سپر افکند و به کنجِ عزلت خزیده، تسبیحِ ریا گرداند، نزدِ خردمندان، همداستانِ ظالم است.
آزادی، بوستانی است که آبیاریِ آن به اشکِ مژگان و خونِ دلِ احرار است. اگر امروز از بهرِ حراستِ این گلستان برنخیزی، فردا خارِ مذلت در چشمت خلَد و دودِ آهِ مظلومان، خرمنِ هستیات را بسوزد. تاریخ، آینهای است که در آن سیمایِ گردنکشان به مزبله نسیان سپرده شده و نامِ آزادگان بر جریدهیِ عالم، به خطِ زرین ثبت گشته است.
پس ای همنفس،
زینهار که به خوابِ خرگوشی نروی و به تماشایِ تازیانهیِ دژخیم ننشینی. که گفتهاند: «الظّلمُ لا یَدومُ و الحقُّ یَعلو». هیچ بنایی که بر پیِ بیداد استوار گشته، از صرصرِ حوادث در امان نماند. برخیز و غبارِ سکوت از حنجره برفشان، که صبحِ صادقِ پیروزی، تنها بر آنانی طلوع کند که شبِ تیره را به گامهایِ استوار درنوردیده باشند و سر در قدمِ جانان نهاده، از ملامتِ ملامتگران نهراسیده باشند. | 261 |
| 7 | از ذهنیت مونیستی: بتپرستیِ حقیقت واحد تا ذهنیت پلورال: بلوغ در میانهی تضاد
قربان عباسی
به باور من بزرگترین تراژدی ملی ما نه در کمبود منابع، بلکه در یک «انسداد معرفتشناختی» نهفته است. ما در ایران، عمری است که در حصارِ تنگ و نمورِ «ذهنیت مونیستی» (یگانهانگاری) نفس میکشیم؛ ذهنیتی که ریشههایش در سنتهای استبدادی و متافیزیکِ «حق و باطلِ مطلق» چنان عمیق است که حتی مدرنترین جریانات سیاسی ما نیز ناخودآگاه از آن تغذیه میکنند.
ذهنیت مونیستی، فرزندِ هراس است؛ هراس از ابهام و وحشت از کثرت. این ذهنیت معتقد است که برای معمای هستی و حکمرانی، تنها یک پاسخ نهایی (Final Solution) وجود دارد. مونیست ایرانی، چه در لباسِ سنتگرایی ذوب شده باشد و چه در ردایِ روشنفکریِ رادیکال، همواره به دنبال «یک کلمه» است؛ همان کیمیایی که قرار است تضادها را محو و همگان را زیر یک پرچمِ واحد متحد کند.
اما بیایید صریح باشیم: این میل به وحدت، در واقع میلی به «مرگ» است. چرا که زندگی یعنی تنش، یعنی اصطکاک و یعنی تفاوت. ذهنیت مونیستی با نادیده گرفتن واقعیتِ کثرت، سیاست را به «الهیات» تبدیل میکند. در این ساحت، رقیبِ سیاسی دیگر یک «هموطن با اولویتهای متفاوت» نیست، بلکه یک «مانع»، یک «فاسد» یا یک «بیگانه» است که باید مستحیل یا حذف شود. نکوهشِ ما بر این ذهنیت از آن روست که «مونیسم» همواره جادهصافکنِ توتالیتاریسم بوده است؛ چرا که وقتی معتقد باشید «حقیقت» نزد شماست، هرگونه مخالفت، نه یک حق، بلکه یک «ضلالت» یا «خیانت» تلقی میشود.
در مقابل این جزمگراییِ خفقانآور، پلورالیسم آیزایا برلین نه یک دستورالعمل سیاسی، بلکه یک «فضیلت اخلاقی» و یک ضرورت تمدنی برای ایران است. ستایش پلورالیسم، ستایشِ «فقدان راه حل نهایی» است. پلورالیسم به ما میآموزد که ارزشهای اصیل انسانی (مانند آزادی، عدالت، امنیت و هویت) لزوماً با هم سازگار نیستند. ما میتوانیم همزمان عاشقِ آزادی باشیم و نگرانِ عدالت، اما باید بدانیم که این دو در مقاطعی به روی هم شمشیر میکشند.
ذهنیت پلورال، ذهنیتِ انسانِ بالغ است. انسانی که میفهمد «هر انتخابی، بهایی دارد». او به جای جستجوی یک بهشتِ خیالی که در آن همهی خوبیها با هم جمعاند، به دنبال یک «سازشِ شرافتمندانه» است. برای ایرانِ متشتت امروز، پلورالیسم یعنی درکِ این واقعیت که یک هموطن متدین و یک هموطن سکولار، یک کنشگر قومی و یک ملیگرا، همگی میتوانند «حق» داشته باشند؛ اما نه تمامِ حق را.
تفاوت میان ذهنیت سنتی-مونیستی و ذهنیت پلورال در ایران امروز، تفاوت میان «جنگ داخلی» و «سیاست» است. مونیستها به دنبال «پیروزی نهایی» هستند، در حالی که پلورالیستها به دنبال «توازن قوا». ما باید بیاموزیم که سیاست، عرصهی رستگاری نیست، بلکه عرصهی سوداگری (Trade-off) است.
اگر امروز ایران در بنبست است، به این دلیل است که هر جریانی میخواهد «خیرِ مطلقِ» خود را به کرسی بنشاند. اما ستایش ما از پلورالیسم به این خاطر است که به ما اجازه میدهد «دیگری» را نه به عنوان یک دشمن، بلکه به عنوان «رقیبی که بخشی از پازل حقیقت را در دست دارد» به رسمیت بشناسیم. این یعنی پذیرشِ آزادی منفی؛ یعنی ایجاد فضایی که در آن هیچ ارزشی (حتی والاترین آنها) حق نداشته باشد تمام ساحتهای زندگی انسان را اشغال کند.
بیایید به جای رویاپردازی برای یک «وحدتِ مکانیکی»، به سوی یک «کثرتِ ارگانیک» حرکت کنیم. پلورالیسم به ما شجاعت میدهد که بگوییم: «ما نمیتوانیم همهچیز را با هم داشته باشیم.» این جمله نه نشانهی ناامیدی، بلکه آغازِ عقلانیت است.
ایرانِ فردا نباید یک «تکگوییِ باشکوه» باشد، بلکه باید یک «سمفونیِ پرآشوب» باشد که در آن صداهای مختلف، علیرغم ناهماهنگی، در کنار هم طنینانداز میشوند. نکوهشِ من بر ذهنیت مونیستی، نکوهش بر زمستانی است که میخواهد همه چیز را یکرنگ و سفید کند؛ و ستایش من از پلورالیسم، ستایش بر بهاری است که در آن هزار گل با هزار رنگ میرویند، حتی اگر خارهایشان دست یکدیگر را بخراشد. | 388 |
| 8 | گذار از تکگویی به دیالوگِ تراژیک
چرا پلورالیسم برای ایران «اکسیژن» است؟
قربان عباسی
در آستانهی ورود به ساحت اندیشهی سر آیزایا برلین، نخست باید از غبار جزماندیشی (Monism) عبور کرد؛ همان وسوسهی دیرینهی بشری که معتقد است برای تمام پرسشهای غایی، تنها یک پاسخ درست وجود دارد و همهی ارزشهای اصیل انسانی در نهایت با هم سازگارند. برای ایران امروز که در میانهی تلاطم هویتهای متکثر و مطالبات متناقض ایستاده است، پلورالیسم برلین نه یک انتخاب لوکس روشنفکری، بلکه یک «ضرورت وجودی» برای بقاست.
جانِ کلام برلین در مفهوم «تکثرگرایی ارزشی» (Value Pluralism) نهفته است. او به ما میآموزد که ارزشهایی چون «آزادی»، «عدالت»، «برابری» و «امنیت»، مفاهیمی انتزاعی و هماهنگ نیستند؛ بلکه اینها غایاتی اصیلاند که غالباً با یکدیگر در تصادماند. در جهانبینی برلین، چنین نیست که شر در برابر خیر قرار بگیرد، بلکه تراژدی واقعی زمانی رخ میدهد که یک «خیر» در برابر «خیر» دیگر قد علم میکند.
برای ایرانِ متشتت، این یعنی درک اینکه میل به «وحدت ملی» لزوماً با میل به «عدالت قومی» یا «آزادیهای فردی» در یک خط مستقیم قرار نمیگیرند. برلین با نگاهی عمیقاً واقعگرایانه هشدار میدهد که تلاش برای قربانی کردن یکی به پای دیگری در سودای دستیابی به یک «نظم کامل»، همواره به تمامیتخواهی ختم میشود.
ایران امروز از زخمی کهن رنج میبرد: «جستجوی حقیقت واحد». از سنتگرایان افراطی تا سکولارهای تمامیتخواه، هر گروهی گمان میکند که کلید بهشت زمینی را در دست دارد و دیگران صرفاً نادانانی هستند که باید «هدایت» یا «حذف» شوند.
پلورالیسم برلین، این توهم را در هم میشکند. او معتقد است که اهداف انسانها بیشمارند و همهی آنها لزوماً قابل جمع نیستند. بر این اساس، در جامعهای با تنوع مذهبی، زبانی و طبقاتیِ ایران، هیچ فرمول سیاسی واحدی نمیتواند رضایت مطلق همگان را جلب کند. ضرورتِ برلینی برای ایران، پذیرش این «فقدان راه حل نهایی» است. ما باید بیاموزیم که سیاست، عرصهی «سوداگری» (Trade-offs) است، نه عرصهی «رستگاری»
برلین میان «آزادی مثبت» (آزادی برایِ...) و «آزادی منفی» (آزادی از...) تمایز قائل میشود. در تاریخ معاصر ایران، ما همواره مجذوب آزادی مثبت بودهایم؛ سودایِ رسیدن به خودشکوفایی جمعی یا حاکمیت یک آرمان خاص. اما برلین به ما یادآوری میکند که در جوامع در حال گذار، «آزادی منفی» — یعنی داشتن حوزهای خصوصی که هیچ قدرتی حق مداخله در آن را نداشته باشد — حیاتیتر است.
برای عبور از تشتت فعلی، ما نیازمند ایجاد «فضاهای تهی» از قدرت هستیم؛ فضاهایی که در آن شهروند کُرد، بلوچ، فارس، متدین یا بیدین، بدون ترس از بازخواستِ «حقیقت رسمی»، بتواند به شیوهی خود زندگی کند. پلورالیسم یعنی به رسمیت شناختنِ این حق که دیگران حق دارند «اشتباه» کنند (البته از دید ما)
تشتت امروز ایران اگر با نگاهی «وحدتطلبانه» (Monist) مدیریت شود، به فروپاشی یا سرکوب عریان ختم خواهد شد. اما اگر با نگاه برلینی نگریسته شود، این تشتت میتواند به یک «تعادل زنده» بدل گردد. ضرورتهای این نگاه برای ما عبارتند از:
تواضع معرفتشناختی: پذیرش اینکه هیچ جریان سیاسی یا فکری، مالک تمامِ حقیقت نیست.
مدارا به مثابهی استراتژی: مدارا نه به معنای تحملِ رنجآورِ دیگری، بلکه به معنای درکِ اصالتِ رنج و خواستِ دیگری.
اولویت صلح بر ایدئولوژی: وقتی ارزشها با هم میجنگند، والاترین ارزش، حفظِ بستری است که در آن این جنگ به خونریزی منتهی نشود.
ایرانِ فردا نباید به دنبال ساختن مدینهی فاضلهای باشد که در آن همهی تضادها حل شدهاند؛ چرا که چنین جهانی نه تنها ناممکن، بلکه هولناک است. رسالت ما، گذار از «تشتتِ ویرانگر» به «کثرتِ ساختارمند» است. آیزایا برلین به ما میگوید که بلوغ سیاسی یعنی پذیرشِ این واقعیتِ تلخ اما رهاییبخش که: «ما نمیتوانیم همهچیز داشته باشیم.»
ما ناچار به انتخاب هستیم و هر انتخابی، بهایی دارد. ایرانِ متکثر، نیازمندِ سیاستمداران و شهروندانی است که شجاعتِ «انتخاب کردن» و مسئولیتپذیریِ «از دست دادن» را داشته باشند. این تنها راهی است که در آن، تکههای شکستهی این سرزمین، به جای آنکه در چشم یکدیگر فرو روند، در کنار هم موزاییکی زیبا و مستحکم بسازند. | 360 |
| 9 | در ستایش لیبرال بودن و چرا من یک لیبرال هستم؟
قربان عباسی
ما در عصری زیست میکنیم که «ایمانهای کور» و «تعصبات گلهوار» بار دیگر با چهرههایی نو ظهور کردهاند. در چنین آشفتهبازاری، بازگشت به فضیلت لیبرال بودن، نه یک انتخاب سیاسی، بلکه یک ضرورت اخلاقی برای حفظ شکوهِ «انسان» است.
اولین و والاترین فضیلت لیبرالیسم، تواضع در برابر حقیقت است. لیبرال واقعی کسی است که به این درک دردناک اما رهاییبخش رسیده که «هیچکس تمام حقیقت را در جیب خود ندارد». این اعتراف به نادانی، برخلاف تصور عمومی، ضعف نیست؛ بلکه اوج قدرت است. در جهانی که ایدئولوژیهای تمامیتخواه میخواهند با نسخههای واحد، بهشت را به زور بر روی زمین بنا کنند، لیبرال بودن یعنی ایستادگی در برابر این «غرورِ مرگبار». ما میآموزیم که حقیقت، نه در انحصار یک فرد یا یک طبقه، بلکه محصولِ اصطکاکِ آراء در بازارِ آزادِ اندیشه است.
بسیاری «مدارا» (Tolerance) را با بیتفاوتی اشتباه میگیرند. اما مدارای لیبرالی، فضیلتی است که از دلِ تضاد بیرون میآید. مدارا یعنی: «من با تو عمیقاً مخالفم، اما حق تو برای زیستن بر اساس باورهایت را مقدستر از پیروزیِ عقیده خودم میدانم.» این همان نقطه تمایز انسان متمدن از انسان بدوی است. در جهان امروز که شبکههای اجتماعی ما را به سمت «اتاقهای پژواک» و تکگویی سوق میدهند، لیبرال بودن یعنی داشتنِ این ظرفیتِ روانی که بتوانیم در کنار کسی بنشینیم که سبک زندگی یا جهانبینیاش برای ما غریبه است، بدون آنکه بخواهیم او را حذف یا اصلاح کنیم.
تاریخ بشر گورستانِ انسانهایی است که قربانیِ واژگانِ بزرگ و انتزاعی شدهاند: «تاریخ»، «ملت»، «طبقه» یا «آرمانشهر». لیبرالیسم با صدای بلند اعلام میکند که فرد، غایتِ بالذات است و هیچ هدفی نباید انسانی را به ابزار تبدیل کند. فضیلت لیبرال بودن در این است که ما اجازه نمیدهیم رنجِ یک انسانِ واقعی، در پایِ شکوهِ یک ایده فرضی ذبح شود. این یعنی پاسداری از «حریم خصوصی» و «حقِ خطا کردن». لیبرالیسم به انسان حق میدهد که خودش مِعمار زندگیاش باشد، حتی اگر این معماری از نظر دیگران کج و معوج به نظر برسد.
لیبرالیسم تنها مکتبی است که راهکارِ مدیریتِ تضادهای بشری را نه در «لوله تفنگ»، بلکه در «منطقِ کلام» میبیند. فضیلتِ لیبرالی یعنی باور به اینکه «حق با قدرت نیست»در جهانی که هر روز به سمت قطبیشدن پیش میرود، لیبرال کسی است که میانجیگری را بر جنگ، و قرارداد را بر غارت ترجیح میدهد. این صلحطلبی ناشی از ترس نیست، بلکه ناشی از احترامی است که برای «خردِ انسانی» قائل هستیم.
لیبرالیسم «بزرگسالیِ روح» است. تعبیر «لیبرالیسم به مثابه بزرگسالیِ روح» استعارهای است که ریشه در مفهوم بلوغ (Mündigkeit) نزد کانت دارد؛ خروج انسان از قصورِ خودخواسته و توانایی اندیشیدن بدون هدایتِ دیگری.
کودکیِ روح، دورانِ میل به «قطعیت» است. کودک نیازمند آغوش گرمِ یک حقیقتِ مطلق است که به او بگوید جهان سیاه و سفید است و خیر و شر کجاست. اما بزرگسالیِ روح زمانی آغاز میشود که فرد شجاعتِ زیستن در «ابهام» را پیدا میکند.
لیبرال بودن یعنی پذیرش این واقعیتِ تلخ که هیچ «پدربزرگِ دانایِ کلی» (دولت، پیشوا یا ایدئولوژی) وجود ندارد که پاسخ تمام پرسشهای ما را بداند. این استقلال، اضطرابآور است، اما شکوهِ انسان در همین تحملِ اضطرابِ آزادی نهفته است. در کودکی، دیگری برای ما تصمیم میگیرد و در نتیجه، دیگری مسئول شکستهای ماست. روحِ نابالغ همواره به دنبال «شماتت» است؛ انداختن تقصیر به گردنِ توطئهها، تاریخ یا دشمنان. اما روحِ بزرگسالِ لیبرال، مسئولیتِ «انتخاب» را بر عهده میگیرد. او میداند که اگر حق دارد مسیر زندگیاش را خودش ترسیم کند، باید هزینه اشتباهاتش را هم بپردازد. این پیوندِ ناگسستنی میان آزادی و مسئولیت، دقیقاً همان نقطهای است که انسانِ لیبرال را از تودههای منفعل متمایز میکند.
بزرگسالیِ روح یعنی درکِ این نکته که «دیگری» هم به اندازه من، فاعلِ مختار و صاحبِ حق است. روحِ کوچک، تفاوت را تهدید میبیند و میخواهد همه را به شکل خود درآورد (یونیفورمیسم). اما روحِ بزرگسال، از کثرتِ رنگها و اندیشهها لذت میبرد؛ نه به این دلیل که لزوماً با همه موافق است، بلکه چون میداند حقیقت چنان عظیم است که در ظرفِ یک ذهن نمیگنجد.
در نهایت، لیبرالیسم یعنی نشستن بر صندلیِ رانندهی وجود؛ با چشمان باز، بدون توهمِ محافظتِ همیشگی، و با احترامی عمیق برای جادهای که دیگران نیز در آن میرانند. این، دشوارترین نوعِ زیستن است. | 808 |
| 10 | معنای چپ از منظر اریک فروم
اگر والتر بنیامین «چپ بودن» را در توقف قطار تاریخ و رستگاری گذارگان میدید، اریک فروم — به عنوان روانکاوِ مکتب فرانکفورت — مفهوم چپ را به اعماق روانشناسی انسانی و اخلاق سکولار میبرد. برای فروم، چپ بودن نه یک تعلق حزبی، بلکه یک «موضعگیری وجودی» (Existential Position) در برابر بتپرستیهای مدرن است. تحلیل مفهوم چپ از منظر فروم را میتوان در چهار محور اصلی خلاصه کرد:
در کتاب آناتومی ویرانسازی انسانی، فروم میان دو سنخ روانی تمایز قائل میشود: بیوفیل (حیاتدوست) و نکروفیل (مرگدوست) از نظر فروم، جوهرِ اندیشهی چپ، «بیوفیلی» است؛ یعنی گرایش به رشد، ساختن و شکوفایی. در مقابل، فاشیسم و ساختارهای تمامیتخواه نماد «نکروفیلی» هستند. آنها عاشق نظمِ سفت و سخت، اشیاءِ بیروح و ستایشِ گذشتههای مردهاند. چپ بودن یعنی انتخابِ «زندگی» در برابر «ماشینیسم» و «بوروکراسیِ روحکُش»
فروم در شاهکارش داشتن یا بودن؟، ریشهی بحرانِ انسان مدرن را در غلبهی «مودِ داشتن»میبیند. در این نگاه، حتی هویت، مذهب و سیاست هم به «کالا» تبدیل میشوند (من دارای این مذهب هستم، من صاحب این سرزمین هستم)
معنای چپ بودن اینجا چیست؟ یعنی مبارزه برای جامعهای که در آن «بودنِ» انسان (تجربهی زیسته، خلاقیت و پیوند با دیگران) بر «داشتنِ» او (ثروت، قدرت و مالکیت) اولویت داشته باشد. چپِ فرومی، به دنبال لغوِ مالکیتِ خصوصی صرفاً برای توزیع پول نیست، بلکه برای رها کردنِ روحِ انسان از چنگالِ «اشیاء» است.
فروم در کتاب شما خدایان خواهید بود، تحلیل میکند که انسانِ مدرن به جای خدایان باستان، «بتهای جدید» ساخته است: دولت، نژاد، حزب، پیشوا، یا حتی «کالا». از منظر او، چپ بودن یعنی «ایمانِ اومانیستی» و عصیان علیه هرگونه بتی که انسان را به بندگی میکشد. او معتقد است که سوسیالیسمِ اصیل، ادامهی منطقیِ پیامِ پیامبران و فلاسفه برای «آزادیِ کامل انسان» است. اگر جریانی به نام چپ، خودش تبدیل به بت شود (مثل استالینیسم)، از نظر فروم دیگر چپ نیست، بلکه صورتی از بربریت است.
در کتاب نافرمانی: جستی در روانشناسی سیاسی، فروم مینویسد که تاریخِ بشر با یک «نافرمانی» (آدم و حوا / پرومته) آغاز شد. چپ بودن یعنی توانایی گفتنِ «نه» به مراجع قدرتِ نامشروع. اما این نافرمانی نباید از روی کینهتوزی باشد، بلکه باید از سرِ «تعهد به عقل» باشد. فروم معتقد است انسانِ تودهای (همان تودهی مذهبزده یا ناسیونالیست های نفرت پراکن) چون «هویتِ فردی» ندارد، در «هویتِ جمعی» ذوب میشود تا ترس از تنهایی را فراموش کند. چپ بودن یعنی فردیتِ شکوفا که میتواند مستقل فکر کند و با ارادهی خود با دیگران پیوند (عشق) برقرار کند. تودهای که از مسئولیتِ فردی و آزادی میترسد، به آغوشِ اقتدارگرایی (چه مذهبی و چه قومی) پناه میبرد تا امنیتِ روانی کاذب پیدا کند.
این چپ کجا و چپی که حامیان استالین می گویند کجا؟ | 318 |
| 11 | https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/126169/
اگر بخواهیم از میان انبوه نظریات پیچیده و متفاوت متفکران مکتب فرانکفورت، عصارهای به عنوان «معنای نهایی چپ بودن» استخراج کنیم، به یک بیانیه اخلاقی و معرفتشناختی میرسیم که بیش از آنکه به دنبال تصاحب قدرت باشد، به دنبال «رهایی انسان از زنجیرهای خودساخته» است. برای مکتب فرانکفورت، چپ بودن یعنی زیستن در وضعیتِ «نقدِ مداوم».
در نگاه فرانکفورتیها، بزرگترین خطر برای انسان، ذوب شدن در «توده» و پذیرفتن وضع موجود به عنوان یک امر طبیعی است. چپ بودن یعنی شکستنِ این جزماندیشی. والتر بنیامین با آن نگاه مسیحاییاش هشدار میدهد که«هیچ سند تمدنی وجود ندارد که همزمان سندی از بربریت نباشد.» از این منظر، چپ بودن یعنی تلاش برای نجاتِ حقیقت از زیر آوارِ روایتهای رسمی و مذهبی که قدرتها میسازند. فرانکفورتیها معتقد بودند که سیستمهای سرکوبگر (چه سرمایهداری و چه توتالیتر) از عقل فقط برای «سلطه» استفاده میکنند. ماکس هورکهایمر میگوید:«تئوری انتقادی [چپ] به دنبال آن است که انسانها را از بندهایی که آنها را اسیر کرده، رها سازد.» چپ بودن یعنی بازگرداندنِ «عقل» به ساحتِ عدالت و اخلاق، نه اینکه از آن برای فریبِ تودهها در تکایا یا استادیومها استفاده شود.
در جهانی که «صنعت فرهنگ» میکوشد همه را یکشکل و مطیع کند، چپ بودن یعنی دفاع از فردیت و تکثر. تئودور آدورنو در جملهای درخشان میگوید:«آزادی، انتخاب میانِ جایگزینهای موجود نیست، بلکه رها شدن از اجبارِ به انتخابِ یکی از آنهاست» او همچنین هشدار میدهد که: «عشق، قدرتِ دیدنِ شباهت در امرِ ناهمسان است.»چپ بودن یعنی پذیرشِ «دیگری» بدون آنکه بخواهیم او را در هویتِ خودمان (مذهبی یا قومی) هضم کنیم.
نسلهای بعدی این مکتب، راهِ نجات را در «ارتباط» دیدند. یورگن هابرماس معتقد است:«حقیقت، آن چیزی است که در شرایطِ گفتگوی آزاد و بدونِ اجبار به دست میآید» برای او، چپ بودن یعنی لغوِ هرگونه سلطه که مانع از شنیده شدنِ صدای نخبگان و مردمِ آگاه میشود. و در نهایت، هربرت مارکوزه با نگاهی رادیکال اعلام میکند: «پایانِ سرکوب، آغازِ تاریخِ انسانی است.»او چپ بودن را در «تخیل» میدید؛ تواناییِ تصورِ جهانی که در آن انسان نه یک ابزارِ تولید، بلکه موجودی زیباشناس و آزاد است.
و اما یک سوال
آیا چپ ارتودکس ایرانی کوچکترین قرابتی با آنچه این متفکران فرانکفورت میگویند دارد؟#قربان_عباسی | 446 |
| 12 | نشانهشناسی «مرگ» به مثابه «پایانِ یک گفتمان»
قربان عباسی
شعار «مرگ بر سه فاسد: ملا، چپی، مجاهد» که در سالهای اخیر در فضای دانشگاهی ایران طنینانداز شد، یکی از چگالترین و در عین حال سوءتفاهمبرانگیزترین شعارهای معاصر است. از منظر «نشانهشناسی انتقادی» و «جامعهشناسی سیاسی»، واکنش تدافعی جریانهای چپ به این شعار و متهم کردن آن به «حذف فیزیکی»، ناشی از یک خطای تفسیری یا شاید تلاشی برای فرار از مواجهه با حقیقتِ نشانهشناختی این فریاد است.در ادامه، دلایل فلسفی و نشانهشناختی ارائه میدهم که ثابت میکند هدف این شعار نه «نکروسیاستِ حذفی»، بلکه «نفیِ نکروسیاست» در جوهر این سه ایدئولوژی است.
در تحلیل زبانی، واژه «مرگ» در شعارهای سیاسی ایران (از مشروطه تا امروز)، لزوماً به معنای بیولوژیک کلمه نیست. در این شعار، «مرگ» یک استعاره ساختشکن است.
زمانی که دانشجو فریاد میزند «مرگ بر...»، او در واقع پایانِ «اعتبارِ تاریخی» و«هژمونیِ اخلاقی» یک اندیشه را اعلام میکند. این شعار، واژهی «مرگ» را که ابزارِ کارِ خودِ این سه جریان بوده، علیه خودشان به کار میگیرد. این یک «واژگونیِ نشانهشناختی» است؛ یعنی اعلامِ مرگِ منطقی که زندگی را فدای انتزاعات (دین، تاریخ یا سازمان) کرده است.
۲. نفیِ «مثلثِ نکروسیاسی»
دلیل اصلی این همنشینی (ملا، چپی، مجاهد) در یک شعار، اشتراک آنها در تقدیس مرگ و حیاتِ ستیزهجو است. جامعهشناس از این تثلیث به عنوان سه ضلعِ یک تفکرِ توتالیتر یاد میکند:
ملا: نماینده الهیاتِ مرگمحور که زندگی زمینی را معبری برای مرگِ مقدس میداند.
چپی (استالینیسم/لنینیسم ارتدوکس): نماینده عقلانیتِ حذفی که انسان را پیچومهرهی ماشینِ تاریخ میبیند و رنجِ کنونی را برای بهشتِ موعودِ سوسیالیستی توجیه میکند.
مجاهد: نماینده کیشِ شخصیت و ستیزهجوییِ فرقهای که در آن سوژه (فرد) در ساختار سازمان ذوب شده و تنها در قامتِ «ترور» یا «انتحار» معنا مییابد.
دانشجو با این شعار، نه به «گلوگاهِ» افراد، بلکه به «گلوگاهِ ایدئولوژیک» این سه جریان حمله میکند تا راه را برای «سیاستِ زندگی و امید» (Biopolitics of Hope) باز کند.
۳. چرا این شعار «حذف فیزیکی» نیست؟
منتقدان چپ ادعا میکنند این شعار بوی «فاشیسم» و حذف میدهد. اما ادله جامعهشناختی خلاف این را میگوید:
عاملیتِ سوژه مدرن: شعاردهندگان (نسلِ جدید) برخلاف آن سه جریان، فاقد جوخههای ترور، اردوگاههای گولاگ یا سلسلهمراتب فقهی برای کشتن هستند. قدرتِ آنها در «نفی» است، نه در «بسطِ ابزار مرگ».
تطهیرِ فضای نمادین: وقتی دانشجو از واژه «فاسد» استفاده میکند، به فسادِ ناشی از قدرتِ مطلقه و بنبستِ فکری اشاره دارد. فساد در اینجا یعنی «ناکارآمدیِ یک ایده برای اداره زندگی». لذا، فریادِ مرگ بر این سه، در واقع تمنایِ «تولدِ یک فضای چهارم» است که خارج از این تثلیثِ ایدئولوژیک تعریف شود.
۴. بنبستِ چپِ سنتی در درکِ «لحظهی سکولار»
متهم کردن این شعار به خشونت از سوی جریانهای چپ، نوعی «فرافکنیِ تاریخی» است. چپی که خود تاریخچهای از پاکسازیهای درونی و ستایشِ قهرِ انقلابی دارد، اکنون در برابر شعاری قرار گرفته که «ایدئولوژی» را هدف قرار داده است. این شعار، یک کنشِ سکولار است؛ یعنی زمینی کردنِ سیاست و خارج کردن آن از دست کسانی که با تکیه بر «مقدسات» یا «جبرِ تاریخ»، حقِ زندگیِ معمولی را از جامعه سلب کردهاند.
شعار «مرگ بر سه فاسد...» در واقع یک بیانیه استقلال است. جامعهشناسیِ این شعار نشان میدهد که نسل جدید متوجه شده است که این سه جریان، با وجود تضادهای ظاهری، در یک اصل مشترکاند: «بیارزش شمردنِ زندگیِ فردی در پیشگاهِ کلانروایتها»
بنابراین، این شعار نه تنها خشونتآمیز نیست، بلکه «ضد-خشونت» است؛ چرا که به دنبال فروپاشیِ دستگاههای فکریای است که دهههاست خشونت را تئوریزه و تقدیس کردهاند. این فریاد، اعلامِ وفاداری به «زندگی، اینجا و اکنون»است.
اما اما حتی اگر این شعار به معنای حذف فیزیکی هم باشد که نیست و نخواهد بود بازهم مقصر و عاملان اصلی آن نه این نسل بلکه جریان هایی هستند که قریب به چهار دهه با شعار مرگ لاس زدند و تخم شوم این مرگ خواهی برای دیگران را در کشتزار این مملکت مفلوک کاشتند و لابد الان وقت دروش فرارسیده است.
یادمان باشد به قول مارک تواین:
فرزندان نامشروع وجود ندارند فقط والدین نامشروع وجود دارند. | 428 |
| 13 | منطق نکروسیاست: حاکمیت به مثابه حق کشتن
از استالینیسم تا تئوکراسی ایرانی
قربان عباسی
نکروسیاست یا «سیاستِ مرگ» (Necropolises)، مفهومی که آشیل ممبه (Achille Mbembe) آن را بسط داد، فراتر از «زیستسیاستِ» فوکو میرود. اگر در زیستسیاست، قدرت بر «تنظیم حیات» متمرکز است، در نکروسیاست، حاکمیت در غاییترین شکل خود، با اعمال حقِ کشتن و تعیین اینکه «چه کسی باید زنده بماند و چه کسی باید بمیرد» تعریف میشود.
در این واکاوی فلسفی، به بررسی تلاقی این مفهوم در دو ساختار ظاهراً متفاوت اما در جوهر همگرا میپردازیم: اندیشه سیاسی در جمهوری اسلامی و توتالیتاریسم چپ استالینی.
در اندیشه ممبه، نکروسیاست جایی است که مرز میان سیاست و جنگ از بین میرود. در اینجا، «دشمن» نه یک رقیب سیاسی، بلکه یک «مازاد» یا «تهدید وجودی» است که باید حذف شود. حاکمیت با ایجاد «مناطق مرگ» (Death worlds)، اشکالی از حیات را تولید میکند که در آن انسانها در وضعیت «مرگِ متحرک» قرار میگیرند.
در الهیات سیاسی جمهوری اسلامی، نکروسیاست با مفهوم «تقدیس مرگ» گره خورده است. برخلاف دولتهای مدرن که مرگ را یک شکست برای سیستم بهداشت و سلامت میبینند، اینجا مرگ (در قالب شهادت) به مثابه والاترین ابزار تولید قدرت عمل میکند.
مدیریت بدنها: حاکمیت با تفکیک بدنها به «مقدس» (خودی/شهید) و «منحوس» (دشمن/طاغوت)، حق حیات را مشروط به وفاداری ایدئولوژیک میکند.
هاله قدسی مرگ: در این ساختار، مرگ نه پایانِ سوژه، بلکه آغاز بازتولید حاکمیت است. تشییع جنازههای انبوه و نمادپردازیهای دائم از خون، «سیاستِ سوگواری» را به ابزاری برای تثبیت مرزهای قدرت تبدیل میکند.
طرد شدگان: کسانی که خارج از دایره «امت» قرار میگیرند، در وضعیت نکروسیاسی رها میشوند؛ آنها نه لایق زندگی با کیفیت هستند و نه مرگشان واجد ارزش سوگواری رسمی است
.
در استالینیسم، نکروسیاست نه از طریق الهیات، بلکه از طریق «عقلانیتِ ابزاری حاد» و ضرورت تاریخی اعمال میشود.
پاکسازی به مثابه بهداشت سیاسی: برای استالین، حذف فیزیکی (تصفیهها) یک ضرورت دیالکتیکی بود. در این نگاه، بخشهایی از جامعه (کولاکها، روشنفکران معترض) به عنوان «علفهای هرز» در مسیر پیشرفت تاریخ دیده میشدند.
اردوگاه (گولاگ) به مثابه فضای نکروسیاسی: گولاگ تجسم عینی «منطقه مرگ» ممبه است. جایی که فرد نه زنده است و نه کاملاً مرده؛ بلکه در یک وضعیت تعلیق دائمی برای فرسایش تدریجی قرار دارد.
بیارزشسازی حیات فردی: در اندیشه استالینی، «کل» (حزب/دولت) اصالت دارد و حیات فردی صرفاً مادهای خام برای رسیدن به اتوپیای سوسیالیستی است. این یعنی حاکمیت حق دارد برای «خیر جمعی»، هر تعداد از اتباع خود را به کام مرگ بفرستد.
هر دو سیستم در یک نقطه کلیدی به هم میرسند: تولید فضای استثنایی.
1. دشمنِ هستیشناختی: در هر دو، مخالف سیاسی به یک «موجود غیرانسانی» یا «مفسد» تبدیل میشود که حذف او نه جنایت، بلکه یک «وظیفه اخلاقی یا تاریخی» است.
2. کنترل از طریق وحشت: نکروسیاست در هر دو الگو، با استفاده از نمایش قدرت (اعدامهای نمایشی در استالینیسم یا کیفریسازی حداکثری در نظامهای ایدئولوژیک مذهبی) جامعه را در وضعیت اضطراب دائم نگه میدارد.
3. تسلط بر بدن پس از مرگ: حاکمیت نکروسیاسی حتی پس از مرگ نیز دست از سر سوژه برنمیدارد؛ یا با مصادره جسد برای تبلیغات (در جمهوری اسلامی) یا با پاک کردن نام و نشان فرد از تاریخ (در استالینیسم)
نکروسیاست در هر دو ساحت، نشاندهنده بنبستِ سیاست است. وقتی حاکمیت نتواند «زندگی خوب» (Eudaimonia) را برای شهروندانش فراهم کند، به توزیع مرگ روی میآورد. در اندیشه جمهوری اسلامی، این کار با وعده رستگاری در جهان دیگر صورت میگیرد و در چپ استالینی، با وعده بهشت زمینی در آیندهای دور. در هر دو حالت، «انسانِ زنده و انضمامی» قربانیِ انتزاعات ایدئولوژیک میشود. | 694 |
| 14 | ✍️ملا و چپی هر دو در دشمنی با «مدرنیته صوری» و «غربگرایی» همپیمان شدند. و مجاهد «فرزندِ ناخلف» این پیوند بود. او سعی کرد نظمِ مهندسی را با تعصب مذهبی و قاطعیت چپی ترکیب کند. فسادی که دانشجوی امروز فریاد میزند، «فسادِ معرفتی» است. او میبیند که چگونه «چپ ارتدوکس» با تئوریزه کردنِ خشونت و تقدسبخشی به مرگ، جاده را برای یک استبداد تئولوژیک صاف کرد. چپیِ ارتدوکس ایرانی، «آزادی» را یک مقوله بورژوایی میدانست و با این کار، بزرگترین خیانت را به آرمانِ عدالت انجام داد.
چپ ارتدوکس (بویژه جریانهای پیرو لنینیسم و مائوئیسم در ایران) حامل یک «الهیاتِ سکولارِ مرگ» بود. در این ایدئولوژی:
زندگی، امری پیشپاافتاده و حقیر و شهادت (در فرم چریکی) تنها راهِ اثبات حقانیت بود. این «کیشِ شخصیت» و «کیشِ مرگ» دقیقاً همان نقطهای است که چپی را به ملا و مجاهد پیوند میزند. دانشجوی امروز که به دنبال «زندگی نرمال» «توسعه عقلانی» و «ارتباط با جهان» است، این سهگانه را به مثابه سه سرِ یک اژدها میبیند که همگی در یک اصل مشترکاند: «قربانی کردنِ انسانِ واقعی در پایِ آرمانِ انتزاعی».
شعار «مرگ بر سه فاسد...» در واقع «اعلام استقلالِ عقلِ فنی و سیاسی» از زیر یوغِ اسطورههای دهه ۵۰ است. دانشجوی امیرکبیر و شریف با این شعار، نه فقط علیه یک ساختار سیاسی، بلکه علیه یک «تاریخِ شکستخورده» شورش کرده است. او میخواهد بگوید: «ما دیگر نمیخواهیم هیزمِ آتشِ ایدئولوژیهای مرگستای شما باشیم.»
گذار از «آرمانگراییِ انتزاعی» به «عقلانیتِ کارکردی»
تحلیل ما اکنون به حساسترین ایستگاه خود میرسد: «اثباتِ وجود از طریقِ نفیِ مطلق». وقتی دانشجوی امیرکبیر و شریف علیه آن سهگانه (ملا، چپی، مجاهد) میشورد، در حقیقت در حال انجام یک «پاکسازیِ سپهرِ عمومی» است تا فضایی برای تنفسِ یک هستیِ سیاسی جدید باز کند. این «جایگزین مطلوب» که در بطن دانشگاه در حال نضج گرفتن است، برخلاف اسلاف خود، نه در کتابخانههای مخفی چریکی، بلکه در «منطقِ ریاضی» و «واقعگراییِ زمینی» ریشه دارد.تجارب زیسته این نسل نشان میدهد که آنها به دنبال «بهشتِ موعود» (سوسیالیستی یا مذهبی) نیستند؛ آنها به دنبال «کشورِ نرمال» هستند.
ما در اینجا شاهد تکنوکراسیِ وطنخواه هستیم. دانشجوی فنی-مهندسی امروز، «توسعه» را نه یک واژه لوکس، بلکه تنها راه بقای ملی میبیند. او میبیند که چگونه ایدئولوژیهای مرگستا (بویژه چپ ارتدوکس با ستیز ابدیاش با سرمایه و تخصص)، زیرساختهای تمدنی ایران را به فرسایش کشاندهاند.
اینجاست که ناسیونالیسم مدرن (ایرانشهریِ سکولار)صدای خود را می یابد. جایگزین آن سهگانه، نوعی بازگشت به «ایران» به مثابه یک واحدِ حقوقی و تاریخی است. این ناسیونالیسم، برخلاف ناسیونالیسمهای قرن بیستمی، «دموکراتیک» و «غیرحذفی» است و بر پایه «حاکمیت قانون» بنا شده است.
شعار این جریان لیبرالیسم رادیکال است و آزادی به مثابه «حقِ زیستن». چپ ارتدوکس ایرانی همواره «آزادیهای فردی» را به مسلخ «عدالت صوری» میبرد. اما دانشجوی امروز در شریف و امیرکبیر، به یک «لیبرالیسمِ برآمده از تجربه» رسیده است:
او میداند که بدون آزادیِ فردی، نه علم پیشرفت میکند و نه عدالت محقق میشود. واژه «رادیکال» در اینجا به معنای «ریشهای» است؛ یعنی حقِ مالکیت بر بدن، حقِ انتخابِ سبک زندگی و حقِ برخورداری از یک اقتصاد رقابتی، برای او «اصولِ غیرقابلمعامله» هستند.
در تضاد و تعارض این جریان با جریان های سیاسی پیشین (ملا-چپی-مجاهد) شاهدتقابل دو «بدن»: بدنِ سیاسی در برابر بدنِ بیولوژیک هستیم. در ایدئولوژیهای قدیمی (ملا، چپی، مجاهد)، «بدنِ فرد» متعلق به «سازمان» یا «ایدئولوژی» بود؛ باید برای آرمان فدا میشد. در پارادایم جدیددانشجو بر «بدنِ خویش» مالکیت دارد. شعار «زن، زندگی، آزادی» دقیقاً نقطه مقابل «مرگپرستیِ» چپ ارتدوکس و سنتگرایی مذهبی است. این یک «سیاستِ زندگیمحور است در برابر «سیاستِ مرگمحور و نکروپولیتیکس پیشین. | 988 |
| 15 | آواربرداری از ذهنیت ایدئولوژیک
تحلیلی بر شعار مرگ بر سه فاسد...
قربان عباسی
✍️تحلیل این شعار(ملا-چپی-مجاهد) و شعار«داس، چکش، عمامه؛ ۵۷ تمامه» در دانشگاه خواجه نصیر از منظر جامعهشناسی سیاسی رادیکال و تاریخنگاری ساختارگرا، ما را با یک «گسست اپیستمی» (معرفتی)در بدنه دانشجویی ایران مواجه میکند. این شعار صرفاً یک بیانیه سیاسی نیست؛ بلکه یک جراحی سهگانه در حافظه تاریخی ایران است که سه ضلع «سنت گرایی مذهبی»، «چپگرایی کلاسیک» و «میلیتاریسم فرقهای» را در یک نقطه به هم میرساند.
دانشجوی دانشگاههای صنعتی (امیرکبیر و شریف) بهطور سنتی حامل «عقلانیت ابزاری» و «تجربهگرایی» است. وقتی این دانشجو شعار «مرگ بر سه فاسد» را سر میدهد، در واقع در حال اعلام پایان پروژههای کلان قرن بیستمی است. این شعار، نوعی «پدیدارشناسی طرد» است. دانشجو دیگر به دنبال «اصلاح» یا «انتخاب بین بد و بدتر» نیست؛ او کل ویترین ایدئولوژیک موجود را که محصول ائتلافها و تضادهای سال ۵۷ است، به مثابه یک «کلیت فاسد» میبیند.
بخش مرکزی تحلیل ما باید بر «چپی» متمرکز باشد که در این شعار هدف قرار گرفته است. چپ ارتدوکس ایرانی (در روایتهای چریکی و استالینیستیاش) همواره گرفتار یک «اروسِ معکوس» بوده است:
برای چپ ارتدوکس، «زیستن» امری بورژوایی تلقی میشد. فضیلت نه در «ساختن»، بلکه در «فدا شدن» تعریف میشد. این ایدئولوژی با تقدس بخشیدن به «سیاهکل»، مرگ را به بالاترین فرم کنش سیاسی تبدیل کرد. رادیکالیسمِ این جریان، بیش از آنکه برآمده از تحلیل طبقاتی باشد، برآمده از یک «کینه ساختاری» (Ressentiment) نسبت به مدرنیته و توسعه بود. تراژدی تاریخ ایران اینجاست که چپ ارتدوکس با شعار «مبارزه با امپریالیسم»، پلی ساخت که ذهنیت مدرن دانشجویی را به دامن بنیادگرایی مذهبی پرتاب کرد. دانشجوی امروز، این «پل کج» را شناسایی کرده است.
تریلوژی فساد: ملا، چپی، مجاهد
در این شعار، واژه «فاسد» معنایی فراتر از ارتشاء مالی دارد؛ این فساد یک «فساد ساختاری در اندیشه» است:
1. ملا: نماینده تئوکراسی و گره خوردن امر قدسی با امر سیاسی.
2. چپی (ارتدوکس): نماینده توتالیتاریسم ایدئولوژیک و تقدسبخشی به قهر انقلابی.
3. مجاهد: تبلور التقاطیترین و خطرناکترین فرم سیاسی که «انضباط فرقهای» را با «رادیکالیسم مذهبی-چپی» ترکیب کرده است.
دانشجوی امیرکبیر و شریف با قراردادن این سه در کنار هم، در واقع در حال اعلام «مرگِ ایدئولوژیهای غیرعقلانی» است. این شعار نشاندهنده تولد یک «سوژه جدید» در تاریخ ایران است. سوژهای که از رومانتیسیسم چریک عبور کرده است.فرقه-گرایی را بازوی دیگر استبداد میبیند و در نهایت، عقلانیت سکولار را در مقابل «مثلث مرگ» قرار میدهد.این نه فقط یک شعار، بلکه یک «تصفیهحساب تاریخی» با میراث فکریای است که دهههاست فضای تنفسی سیاست در ایران را اشغال کرده است.
بیایید به عمقِ این گسلِ تاریخی نفوذ کنیم. برای درک اینکه چرا دانشجوی «امیرکبیر» و «شریف» (که بهطور سنتی کانونهای تکنوکراسی و مهندسی کشور هستند) امروز علیه این سهگانه میشورد، باید به «دیالکتیکِ میان عقل ابزاری و وهمِ ایدئولوژیک» در دهههای ۴۰ و ۵۰ بازگردیم.
در اینجا تحلیل را در سه لایه ساختاری پیش میبریم:
۱. تضاد بنیادین: «تکنوکراتِ سازنده» در برابر «چریکِ ویرانگر»
در دهههای ۴۰ و ۵۰، دانشگاههای صنعتی ایران (بهویژه آریامهر/شریف فعلی و پلیتکنیک/امیرکبیر) قرار بود ویترین مدرنیزاسیون ایران باشند. اما یک پارادوکس رخ داد:
تکنوکراسی به دنبال حل مسئله (Problem Solving)، بهینهسازی و ساختار بود. اما چپ ارتدوکس به دنبال «گسست مطلق» بود. از نظر چریکِ چپی، ساختنِ سد، کارخانه یا دانشگاه در دوران پیش از انقلاب، «کمک به بقای امپریالیسم» تلقی میشد. چپ ارتدوکس ایرانی، «تکنولوژی» را نه ابزاری برای رفاه، بلکه ابزاری برای «سرکوب» میدید. در نتیجه، به جای «مهندس»، «چریک» تربیت کرد. دانشجوی امروز شریف و امیرکبیر، با نگاهی به عقب، حس میکند که آن ایدئولوژی، «فرصتِ توسعه ملّی» را به پای «رومانتیسیسمِ ویرانی» قربانی کرده است. اینجاست که به ریشهی واژه «فاسد» در شعار میرسیم. از منظر جامعهشناسی سیاسی، در دهه ۵۰ یک «همافزایی پاتولوژیک» (آسیبشناختی) شکل گرفت: | 953 |
| 16 | کالبدشکافیِ وقاحت: تحلیل آدرنویی از تطهیرِ جنایت توسط چپ نمایان
قربان عباسی
«فرخ نگهدار درگفتگو با شبکه بی بی سی : جمهوری اسلامی معترضان را نکشته است بسیاری از اینها زیر پای همدیگر مانده و کشته شده اند.»
✍️این اظهارنظر از سوی فرخ نگهدار، مصداق بارز «وقاحت استراتژیک»و نمونهای اعلا از پدیدهای است که آدرنو آن را «عقلانیتِ ابزاری در خدمتِ بربریت» مینامید. وقتی کسی با سابقهی چپگرایی، در برابر دوربین رسانهای جهانی، حقیقتِ عریانِ کشتهشدن معترضان (با شلیک مستقیم) را به «زیر دست و پا ماندن» تقلیل میدهد، در واقع در حال اجرای یک «عملیاتِ شستشوی صحنهی جرم»در ساحت زبان است.
آدرنو در کتاب دیالکتیک روشنگری توضیح میدهد که چگونه «عقل» وقتی از اخلاق تهی شود، تبدیل به ابزاری برای توجیهِ قدرت میشود. اظهارات فرخ نگهدار را میتوان در چهار لایه تحلیل کرد:
تکنیکِ «بیاعتبارسازیِ رنج» (De-realization of Suffering)
آدرنو معتقد بود
فاشیسم با «حذفِ فیزیکی» شروع نمیشود، بلکه با «حذفِ معنای رنج دیگری» آغاز میشود.
وقتی نگهدار میگوید معترضان «زیر پای هم ماندهاند»، او در حال سلبِ فاعلیتِ نظامِ سرکوب و تبدیلِ یک «جنایتِ سازمانیافته» به یک «حادثهی ناگوارِ جمعی» است. در این منطق، گلوله ناپدید میشود و جای آن را «بینظمیِ تودهها» میگیرد. این یعنی متهم کردنِ قربانی به قتلِ خویشتن. آدرنو این نوع برخورد را «اوجِ قساوتِ تئوریک» میدانست؛ چرا که در آن، حتی حقِ قربانی برای «مقتول بودن» نیز غصب میشود.
چپِ پوزیتویست و «فتیشیسمِ واقعیتِ دروغین»
آدرنو به شدت به «پوزیتویسم» (واقعگراییِ خام) میتاخت. فرخ نگهدار در اینجا نقش یک پوزیتویستِ دروغین را بازی میکند؛ کسی که میخواهد با ژستِ «تحلیلِ عینی»، حقیقتِ هولناک را پشتِ کلماتِ خنثی پنهان کند. این طیف که آدرنو آنها را «بوروکراتهای فکری» مینامید، چنان در پیچ و خمهای لابیگری و مصلحتسنجی غرق شدهاند که «حقیقت» برایشان به یک «مذاکره» تبدیل شده است. برای آنها، حقیقت چیزی نیست که در خیابان اتفاق میافتد، بلکه چیزی است که در اتاقهای دربسته و برای بقای ساختار قدرت، «تولید» میشود.
صنعتِ فرهنگ و رسانهی «بیطرفنما»
حضور نگهدار در بیبیسی برای بیان این ادعا، بخشی از همان «صنعت فرهنگ» است. رسانه با دعوت از چنین چهرههایی، «پلورالیسمِ دروغین» (تعدد آرای کاذب) ایجاد میکند. آدرنو میگفت
رسانه با پخشِ «چرندیاتِ سازمانیافته»، ذهن مخاطب را خسته میکند تا در نهایت حقیقت را امری «نسبی» بپندارد. وقتی در یک رسانه، حقیقتِ شلیک به مغزِ یک جوان، در کنارِ ادعای «زیر دست و پا ماندن» قرار میگیرد، هدف آگاه کردن نیست؛ بلکه «تولیدِ گیجی» و «آشفتگی فکری» است تا جنایت در ابهام باقی بماند.
سندرومِ «استیصالِ ایدئولوژیک» و بقای فیزیکی
از منظر روانشناسیِ اجتماعیِ فرانکفورتیها، این طیف از «چپهای پیر»، دچار نوعی «همانندسازی با متجاوز» شدهاند. آنها که دهههاست از بدنهی جامعه کنده شدهاند و در خلاءِ قدرتِ لندن یا برلین زندگی میکنند، بقای سیاسی خود را در بقای ساختارِ موجود (به هر قیمتی) میبینند. ادعای نگهدار، نه یک خطای دید، بلکه یک «سپرِ دفاعی»است تا ثابت کند پروژهی سیاسیِ او (اصلاحطلبیِ نیابتی) هنوز شکست نخورده است.
او حاضر است واقعیتِ خونآلودِ خیابان را انکار کند تا «تئوریِ پوسیدهی» خودش زیر سوال نرود.ترس او این است که فردای آزادی میهن کارکرد او دقیقاً چه خواهد بود؟ انسانی مستاصل و مچاله شده که اعتبار و شرفش را به هیچ باخته است منم بودم می ترسیدم.
باید مراقب بربریت در لباسِ تحلیل باشیم.
آدرنو میگفت: «نوشتنِ شعر بعد از آشویتس بربریت است.» امروز میتوان گفت:«تئوریزه کردنِ جنایت در لباسِ تحلیلِ سیاسی، بربریتِ مضاعف است.»
فرخ نگهدار و علی علیزاده و بی ژن عبدالکریمی فقط نمونه هایی از این بازنمایی وقاحت هستند:
یکی (علیزاده) با جنونِ استالینی، حکم به کشتارِ بیشتر میدهد.
دومی (نگهدار) با وقاحتِ لیبرال-دیپلماتیک، آثارِ خون را از پیادهروها پاک میکند.
و سومی(بی ژن عبدالکریمی) با بلاهت ایدئولوژیک خود در حال بازتولید فوبیای تغییر به قیمت حفظ بدترین نوع بربریت است.
هر سه در یک نقطه مشترکاند: «تحقیرِ سوژهی انسانی». آنها انسانِ ایرانی را نه یک موجودِ صاحبحق، بلکه ابزاری برای بازیهای کلانِ قدرت میبینند.
چپِ راستینِ آدرنویی، امروز دقیقاً در نقطهی مقابل اینها ایستاده است؛ در کنارِ حقیقتی که «زیر دست و پا» نمانده، بلکه با «گلوله» هدف قرار گرفته است. | 641 |
| 17 | در نکوهش فرومایگی
قربان عباسی
به یادبسپار که در اقلیمِ وجود، هیچ خفتی سهمگینتر از میانمایگی نیست و هیچ سقوطی دردناکتر از فرومایگی. بدان که جانِ آدمی برایِ اوج گرفتن در بیکرانگیِ معنا خلق شده است، اما میانمایگی، آن قفسِ زرین و آن بندِ نامرئی است که بالهایِ بلندِ همت را کوتاه گرداند و آدمی را به لقمهای نان و جامی از آسایشِ حقیر، قانع سازد. میانمایه، مَثَلِ آن رودِ ایستادهای است که از بیمِ تلاطمِ دریا، به مرداب شدن تن در داده و بر گندابِ عادتِ خویش، نامِ «اعتدال» نهاده است.
و اما فرومایگی، آن حضیضِ جان است که در آن، آدمی شرفِ خویش را به ثمنِ بخسِ (بهای اندک) قدرت یا سودی آنی بفروشد. فرومایه، آن است که نردبانِ ترقیِ خویش را از استخوانِ مظلومان سازد و شکوهِ خود را در ذلتِ دیگران جوید. فرومایگی، آفتِ تمدن است؛ چرا که فرومایگان چون به منصب رسند، هنرمندان را برانند و دلقکان را بر صدر نشانند، و هر آیینهیِ صافی را که تصویرِ کژیِ ایشان نماید، بشکنند. میانمایگی، مرگِ تدریجیِ نبوغ است و فرومایگی، قتلِ عمدِ انسانیت.
حکایت کنند که بازِ سپیدی بر شاخسارِ کوهی بلند مأوا داشت و چشم بر خورشید میدوخت. روزی کلاغی فرومایه نزد او آمد و گفت: «ای ابله! چرا در این بلندی، تن به باد و سرما سپردهای؟ بیا به مزبلهیِ شهر که در آن هر روز فضولاتِ رنگین است و لاشههایِ لذیذ. آنجا نه بیمِ صیاد است و نه رنجِ پرواز. باز پاسخ داد: «ای میانمایه که چشم بر زمین دوختهای! لذتِ تو در سیریِ شکم است و لذتِ من در لرزشِ بالها میانِ طوفان. من اگر یک روز در اوج بمیرم، خوشتر که صد سال در لجنزارِ تو به سلامت بمانم. فرومایگیِ تو، تو را در پستی نگاه میدارد، اما همتِ من، زمین را زیرِ پایم حقیر میکند.» چه، میانمایگی زنجیری است که آدمی بر پایِ رویاهایِ خویش میبندد.»
ای عزیز،
میانمایگی آن است که به وضعِ موجود معتاد شوی و از ترسِ دگرگونی، تن به حقارتِ تکرار دهی. مثل فرومایه مثل آن مردکی است که چهل سال تمام برای رسیدن به مزبله مجلس نفس فرسود و جان کاست.آنکه در برابرِ بیداد سکوت میکند تا «سلامتِ» خویش حفظ کند، میانمایهای است که راه را برایِ فرومایگان هموار میکند. فرومایگی یعنی بندگیِ شکم و شهوت، و میانمایگی یعنی رضایت به معمولی بودن در جهانی که تشنهیِ قهرمانی است. تمدنی که در آن میانمایگان بر صدر نشینند و فرومایگان بر مسندِ حکم، محکوم به فناست؛ چرا که در آن، حقیقت فدایِ مصلحت میشود و فضیلت، بازیچهیِ منفعت.
بدان که تاریخ، نامِ میانمایگان را به تندی به دستِ فراموشی میسپارد، اما داغِ ننگِ فرومایگان را بر پیشانیِ خویش نگاه میدارد. فرومایگی، دشمنِ هر آن چیزی است که بویِ تعالی و عصیانِ مقدس میدهد. آنکه میانمایه است، نه چنان سرد است که یخ ببندد و نه چنان گرم که بجوشد؛ او ولرم است و کائنات، ولرم را از دهانِ خویش به بیرون تف میکند.
پس یا چنان زی که هر لحظهات تلاشی برایِ فرار از پیلهیِ معمولی بودن باشد و جانت در حسرتِ قلهها بگدازد، یا بپذیر که با میانمایگی، تنها عددی در آمارِ گذشتگان خواهی بود. که گفتهاند: «هِمَمُ الرِّجالِ تَقلَعُ الجِبالَ» (همتِ مردان، کوهها را از جا برمیکند). برخیز و از لجنزارِ فرومایگی و رخوتِ میانمایگی بگریز، که شکوهِ تو در بیکرانگی است، نه در امنیتِ حقیرِ یک زندگیِ بیاثر. | 298 |
| 18 | درستایش دادگری و نکوهش جباریت و ستمگری
قربان عباسی
✍️چنین گویند خردمندان حقیقتبین که در طومارِ زمان، هیچ نامی سیاهتر از جباریت نگاشته نشده و هیچ فرجامی شومتر از ستمگری به ثبت نرسیده است. بدان که جبار، آن خودکامهای است که از تختِ نِخوت بر خلق مینگرد و پندارد که مشیتِ باریتعالی را در یدِ قدرتِ خویش دارد. ستمگری، آن مِه غلیظی است که چون بر سرزمینی سایه افکند، آفتابِ عدالت را پنهان سازد و زبانِ فصیحِ آزادگان را به لُکنتِ هراس و بندِ سکوت گرفتار گرداند. جبار، مَثَلِ آن زمستانِ سخت است که هر جوانهیِ پرسشی را در نطفه منجمد میکند و هر شاخهیِ سبزی را که سودایِ قد کشیدن داشته باشد، به تبرِ استبداد بر خاک میافکند.
و اما در تضادِ با این تیرگی، آزادمنشی و عدلگستری قرار دارد؛ آن صفتِ قدسی که جانِ جهان را گرم نگاه میدارد. ستایندهیِ عدل آن است که قدرت را نه طعمهای برایِ دریدن، که امانتی برایِ سپردن و مرهمی برایِ زخمهایِ خلق بیند. در سایهیِ عدل، ضعیفترینِ مردمان چنان سخن گوید که گویی در پسِ پشتش لشکری از حق ایستاده است، و قویترینِ گردنکشان چنان فروتن گردد که گویی بنده است. ستایش بر آنکه ترازویِ انصاف را بر صدر نشاند و بر جایگاهِ حکم، وجدان را قاضی گرداند.
حکایت کنند که جباری بر حکیمی درگذشت و گفت: «مرا پندی ده که از ملکِ من پایدارتر باشد.» حکیم گفت: «ای خواجه، بدان که بیدادگری چون آتشی است که در انبارِ باروتِ خشمِ خلایق افکنی. تو پنداری که بر تخت نشستهای، اما در حقیقت بر دهانهیِ آتشفشانی مأوا گرفتهای که به بازدمی از آهِ مظلومان، خانمانت را خاکستر خواهد کرد. ملکِ با کفر بماند، اما با ستم نماند.» جبار برآشفت و گفت: «تیغِ من تیزتر از پندِ توست.» حکیم پاسخ داد: «تیغِ تو بر تن مینشیند، اما آهِ ستمدیده بر ریشهیِ بخت میخورد؛ و میانِ این دو، پیروزی با آن است که لشکری در غیب دارد.» چه، ستمگر پیش از آنکه دیگری را تباه کند، عمارتِ انسانیتِ خویش را فرو ریخته است.
ای عزیز،
جباریت تنها در تاج و تخت نیست؛ هر آنجا که کسی بخواهد اندیشهیِ خویش را به زور بر دیگری تحمیل کند و حریمِ حریّتِ انسانی را بشکند، بذرِ ستم پاشیده است. در مقابل، آنکه از حقِ منتقدِ خویش دفاع میکند و راه را بر تضاربِ آرا میگشاید، ستایشگرِ حقیقتی است که برتر از هر سلطانی است. آزادگی، آن هوایِ لطیفی است که در آن ریهیِ اندیشه به فراخی دم میزند، و ستم، آن خفقانی است که روح را به احتضار میکشاند.
تاریخ، گورستانِ جبّاران است؛ آنان که نامشان با بویِ خون و طعمِ خاکستر به یاد میآید. اما نامِ عادلان و آنان که در برابرِ بیداد قد علم کردند، چون مشعلی در شبهایِ تارِ بشریت میدرخشد. ستمگری، قدرتِ دروغینِ لحظههاست و عدالت، قدرتِ جاویدانِ تاریخ. آنکه بر مظلومی سخت گیرد، در حقیقت راهِ زوالِ خویش را هموار کرده است؛ چرا که کائنات بر مدارِ توازن استوار است و هر کنشی را واکنشی است که گریزی از آن نیست.
پس یا چنان زی که پناهِ بیپناهان باشی و از قدرتِ خویش، سپری برایِ حق بسازی، یا بپذیر که با خویِ جباری، نامت در شمارِ ستمکارانی ثبت خواهد شد که جهان برایِ سقوطشان لحظهشماری میکند. که گفتهاند: «الملکُ یَبقی مَعَ الکفرِ و لا یَبقی مَعَ الظُّلمِ» (حکومت با کفر باقی میماند اما با ظلم نه). برخیز و زنجیرِ ستم از دست و پایِ اندیشه بگسل، که شکوهِ واقعی نه در فرمان راندن بر ابدان، که در تسخیرِ دلها به واسطهیِ عدل و مروت است. | 299 |
| 19 | چپِ راستین از منظر من، نه یک سازمان سیاسی برای کسب قدرت، بلکه یک «موقعیتِ اخلاقی و اپیستمولوژیک» است. این چپ: با هیچ جلادی دست نمیدهد. رنجِ بشری را با هیچ مصلحتی سودا نمیکند. در برابرِ وسوسهی «توجیهِ جنایت به نامِ تاریخ» میایستد.
آنچه امروز به نام چپِ در برخی رسانهها شاهدیم، در واقع «کاریکاتورِ استالینیِ» تفکر است؛ تفکری که به قول آدرنو، به «ابزارِ سلطه» تبدیل شده است. چپِ واقعی، امروز در خیابان است و رنج میکشد، نه در لندن که برای آن رنج، حکمِ افزایشِ غلظتِ خون صادر کند.چپی که هنوز لچک از سر زن سازمانش برنداشته است و مریم قجرش لچک لبه سر ندای آزادی زن و زندگی می دهد برای نسل جوان منافقی بیش نیست. البته که یک ایران آزاد جای منافق نخواهد بود.جای آن اندیشه ای که استثمار کشورش به دست چین و روسیه را توجیه می کند اما آزادی تجارت و رابطه با غرب و امریکا را تسلیم شدن دربرابر امپریالیسم بداند. | 551 |
| 20 | از چپ تا چپ! کدام چپ امروز فحش می خورد؟
قربان عباسی
برای درک آنچه «چپِ راستین» در افق اندیشهی تئودور آدرنو معنا میدهد، باید ابتدا تمام تصورات قالبی از «چپِ پروژکتوری»، «چپِ استالینی» و «چپِ معاملهگر» را به مسلخ نقد برد. آدرنو، به عنوان دیدهبانِ تیزبین مکتب فرانکفورت، چپ بودن را نه در پیوستن به گلههای حزبی یا تقدیسِ خشونتِ عریان، بلکه در «دیالکتیک منفی»» و ایستادگیِ آشتیناپذیر در برابر هرگونه «توتالیته» (تمامیتخواهی) میدید.
۱. چپِ راستین: امتناع از «هضم شدن» در کلّیت
از منظر آدرنو، بزرگترین جنایت علیه رهایی، تسلیم شدن در برابر این ایده است که «کل، حقیقت است». او در مقابل هگل ایستاد و اعلام کرد«کل، ناعادلانه است». چپِ راستین از نگاه آدرنو، جریانی نیست که بخواهد یک «نظمِ نوینِ آهنین» را جایگزین نظم قبلی کند. چپی که به نامِ توده، حکم به حذفِ فردیت و سرکوبِ دگراندیش میدهد، در واقع نسخهی دیگری از فاشیسم است که نقابِ سرخ به صورت زده. آدرنو بر این باور بود که هرگاه «فکر» با «قدرتِ سرکوبگر» همبستر شود، تفکر میمیرد و جای خود را به «تبلیغات» (Propaganda) میدهد.
۲. نقدِ صنعتِ فرهنگ و چپِ سلبریتی
آدرنو در کتاب دیالکتیک روشنگری تبیین میکند که چگونه سیستمهای سلطه، حتی اعتراض را هم به کالا تبدیل میکنند. چپِ راستین کسی نیست که در استودیوهای لندن یا پاریس، در قامت یک سلبریتیِ سیاسی، خونِ مردم را به «ارزِ دیجیتالِ شهرت» تبدیل کند. این «چپهای صادراتی» خود بخشی از «صنعت فرهنگ» هستند؛ آنها سرگرمیسازانی در هیبتِ تحلیلگر سیاسیاند که از رنج مردم، محتوای رسانهای تولید میکنند. آدرنو به شدت علیه این «کاذب بودن» (Falsehood) هشدار میداد. برای او، تفکرِ رهاییبخش باید گزنده، دشوار و آشتیناپذیر باشد، نه کالایی خوشهضم برای تریبونهای قدرت.
۳. دیالکتیک منفی: نه گفتن به «جلاد»
چپِ آدرنویی، «چپِ نفی» است. او معتقد بود وظیفهی روشنفکر، ترسیمِ اتوپیاهای خونین نیست، بلکه««نه» گفتن به وضعیتِ موجود است. آدرنو در کتاب اخلاق صغیر (Minima Moralia) مینویسد: «زندگیِ درست در میانِ زندگیِ نادرست ممکن نیست.» کسی که ادعای چپ بودن دارد اما کشتار مردم را به بهانهی حفظِ «نظم» یا «امنیتِ ملی» و به بهانه ضد امپریالیست بودن رژیم تئوریزه میکند، دچار یک انحطاطِ منطقی شده است. در منطق آدرنو، هیچ «ایدهی کلی» (مانند دولت، ملت یا حزب) ارزش آن را ندارد که رنجِ یک «سوژهی زنده» را توجیه کند. تئوریزه کردنِ خشونتِ ۲۰ برابری، دقیقاً همان نقطهای است که عقل به جنون تبدیل میشود؛ این همان «بربریت» است که پس از آشویتس، آدرنو تمام عمر علیه آن نوشت.
۴. مقاومتِ استتیک و سوبژکتیویته
برای آدرنو، رهایی در بازپسگیریِ «فردیتِ سرکوبشده» است. چپِ راستین مدافعِ حقِ «متفاوت بودن» است، نه ذوب شدن در ارادهی پیشوا یا دولت. او میگفت: «هدفِ جامعهی آزاد، تبدیلِ انسانها به یک توده متحد نیست، بلکه فراهم کردنِ امکانی است که در آن هر کس بتواند بدونِ ترس، متفاوت باشد.» بنابراین، تفکری که حکم به همسانسازی و سرکوبِ جنبشهای مردمی میدهد، در واقع در خدمتِ «منطقِ هویتبخشِ» سرمایهداری و فاشیسم است. این طیف که خود را چپ مینامند اما عاشقِ قدرتِ متمرکز و پوتینهای نظامی هستند، در واقع«چپهای ارتجاعی» هستند که بویی از رهایی نبردهاند.
۵. اخلاقِ پس از آشویتس
آدرنو حکمِ قطعی داد: «تمام فرهنگ پس از آشویتس، از جمله نقدِ فوری آن، زباله است.» منظور او این بود که اگر اندیشهای نتواند مانعِ تکرارِ فاجعه شود، بیارزش است. کسی که امروز از کشتار دفاع میکند، کشته شدن مردم را به زیر پای همدیگر ماندن تقلیل می دهد. چپی که هنوز شرمگین نیست که چرا روزگاری خلخالی جلاد را کاندیدای خود معرفی کرد. چپی که پشت خمینی به نماز ایستاد.چپی که به دولت بازرگان فحش می داد چرا ترحم انقلابی ازخود نشان می دهد ولی بعد چهل سال هنوز خود را نقد نکرده و عذرخواهی نکرده است. چپی که چهل سال درکنار حکومت شعار ضد غرب داد و غرب ستیزی و مدرنیته ستیزی را به گفتمان دانشگاهی تبدیل کرد و شعار مرگ بر غرب را در دامن حکومت گذاشت بی انکه ذره ای به پیامدهای اندیشه اش برای رنجورسازی مردمش فکر کند البته که عقب افتاده است و لایق فحاشی نسل عصیانگر.. چپِ راستین، در مقابل، بر «رنجِ سوژه» تاکید میکند. نقدِ آدرنویی، صدایی است که در میانِ هیاهوی تانکها و تریبونها، از «حقِ حیات» و «کرامتِ پایمالشده» دفاع میکند.
برای من که بیش از 15 جلد کتاب از بهترین متفکران چپ ترجمه نموده ام چپ به مثابهی «وجدانِ معذب»جامعه انسانی و انسانیت است. | 730 |
