قلمَّدار (قلم-مدار)
Open in Telegram
قلمِ پایم که از مدار ۳۵+ درجه جدا شد، قلمِ سرنوشت، جهت مدار زندگیم را عوض کرد. قلمههایی از نَفَس و نگاهم در هفتاد مدار زمین نشاندم و حالا قلم به دست گرفتهام تا مسیر پرنوسان این مدار را در دفتر خاطراتم ثبت کنم و روی جلد دفترم نوشتم قلم-مدار
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 049
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
1 049
پانوشت:
چند وقت قبل یکی از دوستان مسیحی از من پرسید آداب دفن میت در اسلام چیه و من بهش گفتم متاسفانه دقیق نمیدونم ولی تحقیق میکنم بهت میگم بعد به حدیثی برخورد کردم که دیدم برعکس مراسم ما بود.
غذا خوردن نزد مصیبت زدگان با خرج آنان، از رفتارهای جاهلیت است و سنت پیامبر صلیالله علیه و آله و سلم فرستادن غذا برای مصیبتزدگان است. (من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 182)
چیزی که از مراسم ختم دورتی دوست داشتم این بود که برای پذیرایی، هر دوستی یک ظرف خوردنی آورده بود و صاحب عزا مسیولیت پذیرایی از مهمانان را نداشت که من رو یاد این حدیث انداخت.
1 049
روزنگار ۱۳۰
#استرالیا
#انسانها
دوست خانوادگی مان، کشیش لئون، به من زنگ زد و گفت که حال همسرش، دورتی، خوب نیست و احتمالا روزهای آخر زندگی اش است.
رفتیم بیمارستان عیادتش. بی حال و ناتوان بود. کشیش هم خسته و دلگیر به نظر می آمد.
با هم مشغول صحبت شدیم. دورتی با صدایی آهسته و جملات کوتاه صحبت میکرد. نفسش یاری نمیکرد اما تقلا میکرد تا حرفش را بزند. از حضرت سلیمان میگفت که با وجود سلطنتی که داشت از این دنیا رفت. بعد از من خواست کیفش را برایش بیاورم. یک کارت از آن بیرون آورد و به من نشان داد. گفت: من دارایی هام رو جای مطمئنی ذخیره کردم. همه ش اینجاست. برای همین خیالم راحته.
به کارت نگاه کردم. رویش نوشته بود:
کارت اعتباری بهشتی
بانکدار: خدا (پدر)
مدیر: عیسی
توزیع کننده: روح القدس
پشت کارت را نگاه کردم. چند دعا و آیاتی از انجیل نوشته شده بود.
دعای پذیرش:
اعتراف کن گناهکار هستی و توبه کن
همانگونه که فرمودید من عمل کردم، من وعده شما را ارائه میدهم و اجابت شما را خواستارم.
خدا را شکر کنید و باور داشته باشید که آنچه (خواستید) در راه است.
یوحنا: ۱۴:۱۴ اگر چیزی به نام من بخواهید، آن را خواهم داد.
لوقا: ۱۱:۹ و من به شما می گویم، بخواهید تا به شما داده شود، بجویید و خواهید یافت، بکوبید تا به روی شما باز شود.
(فکر کنم همان ادعوانی استجب لکم خودمان هست!)
از کارت عکس گرفتم و به دورتی پس دادم. گفت: من با عیسی به زمین برمیگردم.
گفتم: وقتی حضرت عیسی رو دیدی سلام من رو هم برسون و بهشون بگو زودتر به زمین برگردید. دیگه نذارید از این دیرتر بشه.
به من لبخند زد. خسته شده بود. گفت: توانم کم شده . بدون شوهرم هیچ کار نمیتونم بکنم. موهام رو هفته پیش کوتاه کردم ولی به هم ریخته شده.
شانه ای که روی میز بود را برداشتم و آرام موهای سفیدش را شانه زدم. چشمانش را بست.
گفتم: من دیگه باید برم.
گفت: جمعه تولدمه.
گفتم: سعی میکنم برای تولدت بیام.
😢جمعه نتوانستم بروم. با خودم گفتم یکشنبه که تعطیل است میروم و تولدش را تبریک میگویم.
اما یکشنبه دیگر خیلی خیلی دیر شده بود.
جمعهء بعد به مراسم ختم دورتی دعوت شدم. از عذاب وجدان قلبم درد میکرد. "چرا کار امروز را به فردا انداختم؟!"
وقتی کشیش عکسهای برجستهء زندگی دورتی از تولد تا مرگ را نشان میداد، از دیدن عکس خودم در کنار تخت دورتی در بیمارستان جا خوردم. باورم نمیشد که من هم در این دو سال آشنایی با دورتی، بخشی از خاطرات زندگی او شده بودم.
درد قلبم بیشتر شد. کاش برای تولدش رفته بودم. دوست داشتم هدیه تولدش را خودم به دستش میدادم. من برای تولدش، به نام او، کمک هزینه خرید دارو برای کودکان سرطانی را پرداخت کرده بودم. هدیه ای که امیدوار بودم برایش ماندگار باشد و میدانستم دلش را شاد میکند.
بعد از مراسم از کشیش خداحافظی کردم و برای آرامشش دعا کردم. گفت: دورتی روز تولدش منتظرت بود و ما برات یه هدیه گذاشته بودیم هر وقت اومدی پیشم یادم بنداز بهت بدم.
😔کاش میشد زمان به جمعه قبل برمیگشت و من دورتی را خوشحال میکردم. اما دیگر فرصت گذشت. باید حواسم باشد به آدمهایی که هنوز زنده اند و هنوز در دلشان منتظر من هستند، مبادا که فرصت قیمتی خوشحال کردنشان را به فردا بیاندازم. شاید فردا خیلی دیر باشد.
🤚🏻خداحافظ دورتی، من از دیدنت در این دنیا خوشحال شدم ای دوست مهربان.
1 049
بخشی از متن سایت که شاید برای افراد مرتبط با آموزش مفید باشد:
مزایای تحصیلی مشق شب؟
در سالهای ابتدایی مدرسه، شواهد روشنی مبنی بر اینکه تکالیف به بچهها کمک میکند از نظر تحصیلی در مدرسه خوب باشند، وجود ندارد.
مهم نیست که کودک شما چه زمانی تکالیف را انجام می دهد، مفید است که هر هفته یک زمان منظم برای تکالیف درسی داشته باشید . و خیلی خوب است که این زمانی باشد که شما برای حمایت و تشویق فرزندتان هستید.
هر زمان و هر جا که فرزندتان تکالیفش را انجام میدهد، سعی کنید با خاموش کردن تلویزیون و درخواست از خواهر و برادر کوچکتر در جای دیگری، حواسپرتی را به حداقل برسانید. یک ایده این است که زمان تکالیف را به زمان آرامی برای خواندن یا انجام سایر فعالیت های آرام برای کل خانواده تبدیل کنید.
اگر فرزندتان با یک تکلیف مشکل دارد، میتوانید به او کمک کنید تا به طور مثبت با مشکل برخورد کند. از آنجا، میتوانید برخی از راهحلها را با هم طوفان فکری کنید و مزایا و معایب گزینههای مختلف را بسنجید تا بهترین راهحل را پیدا کنید. همچنین میتوانید به فرزندتان کمک کنید تا افراد یا منابعی را شناسایی کند که میتوانند به او کمک بیشتری کنند.
اگر در مورد تکالیف نگرانی دارید، بهتر است به جای اینکه به مشکل زمان بدهید تا زودتر با معلم صحبت کنید.
نگرانی هایی که معلمان باید درباره آنها بدانند شامل موارد زیر است:
فرزند شما مدت زیادی را صرف تکالیف خود می کند.
فرزند شما کار را نمی فهمد.
کودک شما نمی تواند تمرکز کند.
فرزند شما در یک موضوع خاص در حال مبارزه است.
چقدر تکلیف؟
سال های اولیه، برخی از مدارس هیچ تکلیفی به جز خواندن شبانه نمی دهند. برخی از مدارس، و همچنین معلمان مختلف در مدارس، تکالیف بسیار بیشتری نسبت به سایرین ارائه می دهند.
تکالیف بیشتر همیشه به معنای سطح پیشرفت بالاتر نیست، به خصوص در مدرسه ابتدایی. اگر دانشآموزان بیش از حد مصرف کنند، ممکن است طاقتفرسا باشد، یا مانع فعالیتهای سالم دیگر مانند دوستیهای قوی، بازی، ورزش، درس موسیقی، سرگرمیها یا آرامش شود. اگر احساس می کنید کودک دبستانی شما در حال انجام تکالیف بیش از حد است، ممکن است بخواهید با معلم فرزندتان صحبت کنید.
اگر فرزند شما نیازهای اضافی دارد - به عنوان مثال، اوتیسم ، مشکلات یا اختلالات یادگیری ، ناتوانی ذهنی یا سایر نگرانیهای سلامتی - ممکن است صحبت با معلم او در مورد اصلاح انتظارات از تکالیف کمک کند.
1 049
در این سایت که یکی از سایتهای مرجع فرزندپروری در استرالیاست اطلاعات بیشتری درباره مشق شب میتوانید بخوانید:
https://raisingchildren.net.au/school-age/school-learning/school-homework-tips/homework?ISCI=011102
1 049
روزنگار ۱۲۹
#استرالیا
#مدرسه
بعد از جلسه والدین با معلم، ما سه مادر به معلم مراجعه کردیم. من ازا یران و آن دوتا مادر از کُره و چین و هر سه این سوال مشترک را داشتیم:
😕"خانم معلم! چرا انقدر کم مشق میدید؟"
بچه ها فقط یک صفحه مشق برای طول هفته دارند که انجام آن هم دل به خواهی است. معلم چندین بار در صحبتهایش اشاره کرد که به بچه ها برای انجام تکالیف فشار نیاورید.
✍🏻خانم کره ای گفت: من وقتی بچه بودم تا ده شب مشق مینوشتم. این بچه همه ش بازی میکنه.
خانم چینی گفت: من برای پسرم کتاب کار گرفتم و مشقهای اضافه از اینترنت دانلود کردم. البته چون اجبار مدرسه پشتش نیست کامل انجام نمیده.
من هم گفتم: به نظرم بخشی از پروسه آموزش و تثبیت درس باید بعد از مدرسه، تو خونه انجام بشه که لازمه ش مشق و تکرار و تمرینه.
معلم گفت: همه ما خاطرات زیادی از مشق دوران دبستان داریم. درک میکنم که شما هم از فرهنگی هستید که رقابت بالایی در زمینه آموزش و تحصیل بوده ولی میزان تکلیف تصمیم شخصی من نیست. این دستور وزارت آموزش هست.
من پرسیدم: مشق ننوشتن بچه ها چه فایده ای داره؟
👩🏻🏫معلم توضیح داد: بچه ها شش ساعت در روز در مدرسه هستند. اونها باید پشت میز و صندلی بنشینن و با تمرکز به درسها گوش بدن. شش ساعت برای کودکان دبستانی که در حال رشد هستند کفایت میکنه که یه جا بنشینن و آموزش بگیرن. بعد از مدرسه بچه ها نیاز به تحرک فیزیکی دارن. باید برن بازی کنن. اونها به زمانی نیاز دارند که به پرورش توانمندیهای دیگرشون بپردازن. ممکنه بخوان ورزش حرفه ای یا موسیقی یاد بگیرند و بعد از مدرسه کلاس اضافه برن. لازمه بعد از مدرسه بچه ها وقت داشته باشند که تعامل اجتماعی داشته باشند. باید ساعتی با خانواده باشند و مهارت زندگی یاد بگیرند. بچه ای که تو مدرسه مشغوله و بعد از مدرسه کلی تکایف داره کی میتونه تو زندگی خانوادگی مشارکت داشته باشه؟ بعد از مدرسه وقت پرورش توانمدیهای دیگه ست. اینجوری بچه از درس و مدرسه خسته نمیشه و روز بعد با علاقه میاد نه اینکه نگران تکالیف انجام نداده ش باشه. در ضمن ما شش ساعت تو مدرسه وقت داریم تا اونچه لازمه به بچه ها یاد بدیم. من و همکارانم هم سعی میکنیم کارمون رو خوب انجام بدیم. به هر حال همه والدین توانایی و سواد آموزش بچه ها رو ندارن و حتی ممکنه بعد از مدرسه به بچه ها مطالبی یاد بدن که کار تدریس رو برای ما سخت کنه. به ما گفته شده تکالیف باید به میزانی باشه که فقط یه ربع وقت بچه تو خونه گرفته بشه.
من از جواب معلم قانع شدم ولی خانم کره ای گفت: من که بچه م رو بعد از مدرسه کلاس اضافی میفرستم تا ریاضی ش تقویت شه. چون اگه برگردیم کره با این حد سواد هیچ موقعیتی تو اجتماع نخواهد داشت.
😌راستش را بگویم من خوشحالم که دخترم بعد از مدرسه مشق ندارد. اول اینکه لازم نیست مثل خیلی از مادرها حرص مشق ننوشتن فرزندم را بخورم و به خاطر این موضوع رابطه مادر و فرزندیمان پر تنش شود. دوم اینکه بعد از مدرسه کلی وقت دارم برایش کتاب فارسی بخوانم تا در کنار انگلیسی، فارسی هم یاد بگیرید.
🎒تکالیف بچه ها در مدرسه یکسان نیست. هر دانش آموز با توجه به سطح سواد و توانمندی اش تکلیف مجزایی دارد. چهار دسته تکلیف برای چهار گروه از دانش آموزان کلاس طراحی شده است. تکالیف فقط مربوط به آموزش زبان و ریاضی است که یک هفته فرصت انجام دارد. این روش آموزشی مربوط به دانش آموزان مقطع ابتدایی ست و ممکن است بین مدارس عمومی و خصوصی متفاوت باشد.
1 049
دل نگار
از #استرالیا
«حالم چقدر خوبه! خدا رو شکر همه چی آرومه! من چقدر خوشحالم!»
تو دوست داری این را بشنوی.
تو نمیدانی من را با کلامت آتش می زنی وقتی می گویی:« برو خدا را شکر کن که اونجا در آرامش و امنیتی. بذار بهت خوش بگذره.»
📙سالیان قبل کتابی خوانده بودم از یک روایت واقعی با رویکرد روانشناسی درباره مردی انقلابی که توسط حکومت دستگیر شده بود و برای اعتراف کردن مورد شکنجه قرار می گرفت.
مرد را کتک زدند، حرف نزد حتی داد هم نزد. بدنش را ذره ذره با سیگار روشن میسوزاند لب باز نکرد، فریاد نکشید.
بی آب و بی غذایش گذاشتند، باز هم سکوت کرد.
چندین شبانه روز بیخوابی به او دادند، دیوانه شده بود، اما باز تحمل کرد.
بعد او را بردن به یک اتاق راحت، خوردنی خوب جلویش گذاشتند. در اتاق پنجرهای بود رو به اتاقی دیگر پدر و مادر و همسرش را یکی یکی پشت پنجره آوردند.
تنها کاری که داشت این بود که غذای خوب بخورد و به شکنجه شدن عزیزانش را تماشا کند! همین!
جلوی چشم او شروع کردند به فحش دادن و بعد کتک زدن خانوادهاش. مرد به شیشه چنگ میزد، نعره میکشید که :« من رو بزن، اونو ول کن» ولی باز هم اعتراف نکرد.
شکنجه آخر وقتی بود که دخترش را آوردند در اتاق و برهنهاش کردند و پرده را کشیدند و مرد فقط صدای فریاد دخترش را میشنید. همین!
مرد اعتراف کرد. به هر آنچه کرده بود و نکرده بوده اعتراف کرد. تمام یارانش را لو داد.
مرد را آزاد کردند تا در جامعه زندگی کند.
اما او مرده بود. جسمش زنده بود ولی روحش مرده بود. دیگر خطری برای اجتماع نداشت. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. او حتی آرمان هم نداشت. او دیگر یک مرد نبود یک مرده بود.
😔حالا تو بگو «برو خدا را شکر کن که جایت خوب است»، اما نمیدانی من آن مرد پشت پنجرهام.
1 049
نمونهای از مقالات درباره غم مرگ ملکه
https://www.theguardian.com/australia-news/commentisfree/2022/sep/10/why-are-we-mourning-the-queen-when-we-didnt-really-know-her
1 049
نمونهای از دعاهای مسیحیان بعد از فوت ملکه ( از ترجمه گوگل استفاده کردم اگر کمی بی ربطه به خاطر اینه که ماشین ترجمه کرده)
1 049
روزنگار ۱۲۸
#استرالیا
#ملکه
«آیا از شنیدن خبر فوت ملکه دچار اندوه شدهاید؟
آیا تعجب میکنید چطور مرگ کسی که او را ندیدهاید شما را اندوهگین کرده است؟
آیا میخواهید از این احساس اندوه رهایی یابید؟
پس همراه ما باشید تا با راهنمایی مهمان برنامهی امروز، علت اندوه و چارهی نجات از آن را پیدا کنیم. تا دقایقی دیگر با مهمان برنامه امروز استاد روانشناسی دربارهی اندوه ناشی از مرگ ملکه صحبت میکنیم.»
📻گویندهی رادیو داشت این تبلیغات را میکرد. من هم در حال رانندگی، همراه برنامهشان شدم تا ببینم چطور درباره این موضوع که ممکن است برای برخی افراد سلطنت دوست، حساس باشد گفتگو میکنند؟
گوینده با این سوال شروع کرد: ریچل! هیچ کدوم ما ملکه رو ندیدیم، حتی شاید در زندگی ما چندان تاثیرگذار هم نبوده، بعضیها حتی مخالف حکومت سلطنتی او بودند و دوستش نداشتند ولی با این حال حالت اندوهی در ما ایجاد شده، که روزمون رو خراب کرده و توجه ما رو روی کارهامون کم کرده چرا اینجوریه؟
👩🏫خانم ریچل استاد دانشکده روانشناسی جواب داد: گاهی خبر مرگ افراد دور برای ما یادآور مرگ عزیزانمون هست. شنیدن خبر مرگ هر کسی ما رو یاد تلخی از دست دادن نزدیکانمون می اندازه. در این حالت ما برای مرگ ملکه متاثر نمیشیم بلکه یاد فقدانهای خودمون میافتیم. اما برای عدهای، مخصوصاً نسل قبل ما که سنتیتر بودند حضور ملکه و خانواده سلطنتی بخشی از هویت اجتماعیشون بوده، اونها در زندگی روزمره اخبار وقایع خاندان سلطنتی رو دنبال میکردند و به سخنرانیهای ملکه گوش میدادند و البته وجود ملکه سمبلی برای نسلشون بود. اونها با مرگ ملکه احساس میکنند خلأیی در هویت یا برنامه روتین زندگیشون رخ داده و این تغییر در اونها حس ترس و غم ایجاد میکنه.حوادث آینده با شاه جدید براشون مبهمه. اونها هفتاد سال بود که با روش حکومتی ملکه زندگی کرده بودند و بهش عادت کرده بودند و حالا پذیرش تغییر براشون سخته. عدهای هم هستند که به خاطر فضای غم رسانهای و تبلیغات رسانهای و گزارش لحظه به لحظه مراسم ختم دچار حس همدردی شدن.
مجری پرسید: توصیهات برای خلاص شدن از این حال و هوای غم انگیز چیه؟
😳به نظرم آمد ریچل جواب خیلی مودبانهای نداد. یعنی حداقل در مقایسه با فرهنگ و فضایی که من در آن رشد کرده بودم به نظر جواب نامحترمانهای میآمد. او با خنده گفت: «به بخش مثبت این رویداد فکر کنیم مثلاً همینکه پنجشنبه آینده تعطیل شده یه اتفاق خوبه. کم پیش میاد که تو استرالیا ما یه روز تعطیل غیرمنتظره داشته باشیم!»
مجری غش غش زد زیر خنده. بعد ریچل ادامه داد: «تلویزیون رو خاموش کنید. از رسانه فاصله بگیرید. لازم نیست اخبار لحظهای رو پیگیری کنید. الان جسد ملکه کجاست؟ مردم چی کار میکنند؟ کی دفنش میکنند؟ از این فرصت تعطیلی استفاده کنید و روی خودتون و زندگیتون تأمل کنید. به هر حال مرگ اجتناب ناپذیره. چه مرگ خود ما، چه مرگ نزدیکانمون. شاید فرصت خوبی باشه که فکر کنید چطور در این شرایط پذیرای حقیقت باشیم و به این توجه کنید که هنوز زندهاید و بسیاری از کسانی که دوستشون دارید هنوز کنارتون هستند پس قدر این روزها رو بدونید. از فرصت تعطیلی استفاده کنید و به پیک نیک برید و با کسانی باشید که حالتون کنارشون خوب میشه!»
حیف که به مقصد رسیدم و نتوانستم بقیهی گفتگو را بشنوم.
وقتی به خانه برگشتم برای پیدا کردن بقیه گفتگو در اینترنت جستجو کردم، هر چند گفتگوی مورد نظرم را پیدا نکردم ولی چندین وبسایت دیگر و مصاحبههای مطبوعاتی پیدا کردم که درباره موضوع رهایی از دل گرفتگی ناشی از شنیدن خبر فوت ملکه بود.
💒مطمئن هستم اگر به کلیسا میرفتم، کشیش از این غم، به عنوان غم مقدس یاد میکرد. چون بارها دیده بودم برای طول عمر و موفقیت کنیز خدا، ملکه الیزابت، چقدر دعا میکردند و آرزو میکردند سلطنتش با پیوند به حکومت مسیح ابدی شود.
1 049
تانکرها برای جمع آوری آب بارانه. خونهشون رو هم خودشون ساختن فقط مهندس براشون نقشه کشیده.
1 049
روزنگار
#استرالیا
#زندگی
☹️دو روزست افسردگی گرفته ام. از خودم، از فرزند تربیت کردنم و از همه بچه ها و بزرگترهایی که دور و برم میبینم بدم آمده است.
آدمهای ضعیفِ مصرف گرای غرغرو!
"کلویی" و پدرش این حس را غیر مستقیم در من ایجاد کردند. کلویی یک دختر پانزده سالهء استرالیایی ست و پدرش یک معلم.
اما چطور با آنها آشنا شدیم؟
🏕ماجراجویی جدید ما این است که آدمها و سبک زندگیشان را ببینیم.
دیگر، سفر رفتن و دیدن مناظر و دیدنیهای شهرها برایمان تکراری شده است. برای همین اقامتگاه هایی را پیدا میکنیم که بتوانیم برای یک روز مهمان افرادی باشیم که خانه هایشان را به مسافران اجاره میدهند.
سفر به دنیای آدمها خیلی دلچسب و آموزنده است.
🤲🏻همیشه قبل از سفر در دلم دعا میکنم که اشخاصی را ببینیم که از آنها درسی یاد بگیریم.
این بار در جاده های فرعی و راههای خاکی شمال ایالت نیوساوث ولز راندیم و راندیم تا به مزرعه ای رسیدیم که بنا بود میزبان ما باشد.
"استفان" صاحب مزرعه به استقبال ما آمد. مردی قدبلند با چهره ای با وقار. خیلی با ادب و شمرده صحبت میکرد و لهجه اش برخلاف بیشتر روستاییها قابل فهم بود.
استفان یک شهروند از اهالی سیدنی بود، او پس از پایان تحصیل معلم میشود و در مدارس کانبرا تدریس میکند. اما روزی به این نتیجه میرسد که به خاطر خودش و به خاطر فرزندانش باید سبک زندگی اش را عوض کند. او خودش را به این منطقه روستایی و دور افتاده منتقل میکند تا معلم مدرسه ای روستایی شود. بعد با هزینه ای کم، صد هکتار زمین بایر در فاصله نیم ساعتی روستا میخرد. جایی که نه آب داشت، نه برق و نه جادهء درست و حسابی و به قول خودش پوشیده شده بود از بوته.
طی پانزده سال به کمک پنج فرزند و همسرش آن منطقه تبدیل میشود به یک مزرعه بزرگ دامداری.
استفان، دخترانش کلوئی و تالیا را به ما معرفی کرد که راهنمای ما در مزرعه باشند. کلوئی پانزده سال و تایلا دوازده سال داشت.
وقتی با دخترها تنها شدم اولین سوالی که پرسیدم این بود: "شما کجا مدرسه میرید؟"
کلوئی جواب داد: " ما مدرسه نمیریم. مادرم به ما درس میده. بعد هم بیشتر از اون چیزی که تو مدرسه یاد میدن ما تو مزرعه یاد میگیریم. اینجا زندگی واقعیه."
- روزها چی کار میکنید؟
- ما از شش صبح بیدار میشیم. هر کدوم وظیفه ای داریم.مثلاً من گاوها رو میدوشم، تایلا تخم مرغها رو جمع میکنه. بعد به حیوانات مزرعه غذا میدیم. کار تو مزرعه خیلی هست. معمولا تا عصر مشغولیم. موقع تعطیلات مدارس بعضی وقتها برای دانش آموزان اردوی یک روزهء زندگی در مزرعه میذاریم. بعد از کار هم درس میخونیم. شنبه ها تو بازارچه شهر محصولاتمون رو میفروشیم. من سوپ مرغ درست میکنم و تو بازارچه میفروشم. سالی یک بار هم از وزارت آموزش یه نفر میاد تا روند تحصیل ما را بررسی کنه.
💪🏼دستان کلوئی مثل دستان یک کارگر قوی و ورزیده بود. در کدام مدرسه میتوانست تولیدگر بودن را بیاموزد و تجربه کند؟ کدام ساعت ورزش میتوانست عضلات او را اینگونه قوی کند؟ کدام کلاس علوم میتوانست این همه اطلاعات کاربردی درباره پرورش جانوران و گیاهان به او بدهد؟ و مهمتر از همه کدام کلاس مهارتهای زندگی میتوانست او را عملاً برای زندگی واقعی تربیت کند؟ بچه ای که یاد گرفته مسئولیت پذیر باشد، نه مثل اکثر بچه های این زمانه پرتوقع و طلبکار. بچه هایی که انقدر در مدرسه و خانه نازنازی بارآمده اند که اگر مشق بنویسند یا کار شخصی شان را انجام بدهند خیال میکنند دارند به معلم و والدین لطف میکنند. کلی پول هم باید صرف کلاسهای خصوصی شان کرد تا از خودشان هنری نشان دهند.
😔وضع خود من بدتر است. خودم را مقایسه میکنم با استفان. برقش را از خورشید میگرد، آبش را باران، غذایش از حیوانات پرورشی خودش است، زباله اش را خودش دفع میکند، بچه هایش را خودش آموزش میدهد. اما من برای همهء اینها وابسته ام. خیلی راحت با محدود کردن هر کدام از این نیازها میتوان مرا به بردگی کشید چون عرضه ندارم روی پای خودم بایستم. برعکسِ استفان که آزاد است.
🌱استقلال قدم اول به سوی آزادی ست. پای من برای برداشتن اولین قدم میلنگد.
