ناکوک
Open in Telegram
مجلّه اینترنتی ناکوک فرهنگ، فلسفه، روانشناسی، هنر و ادبیات ادمین ها: شب کوک کوک زن خود کوک سَدکوک بدکوک کوک آئین مسترکوکیان بی کوک کوک بوک کوک ترادیشنال پرزیدنت کوک ون کوک کوکآشوب چپ کوک
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
325
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Data loading in progress...
Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
July '22
July '220
in 0 channels
June '220
in 0 channels
Get PRO
May '220
in 0 channels
Get PRO
April '220
in 0 channels
Get PRO
March '220
in 0 channels
Get PRO
February '220
in 0 channels
Get PRO
January '220
in 0 channels
Get PRO
December '210
in 0 channels
Get PRO
November '210
in 0 channels
Get PRO
October '210
in 0 channels
Get PRO
September '210
in 0 channels
Get PRO
August '210
in 0 channels
Get PRO
July '210
in 0 channels
Get PRO
June '210
in 0 channels
Get PRO
May '210
in 0 channels
Get PRO
April '210
in 0 channels
Get PRO
March '210
in 0 channels
Get PRO
February '21
+4
in 0 channels
Get PRO
January '21
+2
in 0 channels
Get PRO
December '20
+393
in 0 channels
Channel Posts
"شب است، یک تنه زیبا شو"
🦋🦋این هفته دوبار خواب بازی کودکان را دیدم، بار اول خواب دیدم ضیافتی خانوادگی و بزرگ برپاست و همه رفتهها و ماندهها، مردهها و زندههای فامیل دور هم جمع شدهاند در خانهای بسیار بزرگ. بعد دیدم همه پسرکها و دخترکهای فامیل توی حیاط وسیع آن خانه مشغول بازیاند و من دارم با لذت و و جد نگاهشان میکنم و سرشارم از اینکه بچهها بالأخره جایی پیدا کردهاند برای بازی کردن. بعد یکی از پسرکها آمد جلو با ترس به من گفت: "خاله، داره از آسمون چیزای ترسناکی میاد، نگاه کن..." آسمان را نگاه کردم، قندیلهای کوچک و زیبای ستارهای بود که داشت از آسمان میبارید. ذوقزده گفتم: " خاله، اینا که ترس نداره، از آسمون داره ستاره یخی میاد، ببین چه قشنگن..."
🦋🦋شبی دیگر خواب زنی را دیدم که رئیس جمهور سرزمین بزرگی بود. زن با کالسکۀ کودکی در یک دستش و کودک دیگری در دست دیگرش وارد ساختمان ریاستجمهوریاش شد. بعد زن به کارمندهای ریاستجمهوری گفت:" امروز قبل از اینکه هر کاری بکنید، باید یک اتاق رو خالی کنید و تبدیلش کنید به اتاق بازی بچهها، باید حتما توی ساختمون ریاست جمهوری جایی برای بچهها باشه..." بعد به جای هر کار دیگری داشت دستور غذایی بچهها را میداد، صبحانهشان، میانوعدۀشان، ناهارشان...
فروید میگوید، رؤیاهای شبانۀ ما برگرفته از آرزوهای ناخودآگاه ما هستند و یونگ میگوید ناخودآگاههای همۀ ما ابنای بشر از سرچشمۀ یکسانی جان میگیرد و من دلم رفت برای آرزوی ناکام ناخودآگاهم که آبشخورش ناخودآگاه بزرگ و خستۀ جمعی بشر است؛ آرزوی جهانی که در آن در همۀ ضیافتها و در همۀ کاخهای ریاستجمهوری جایی باشد برای بازی کودکان. 🦋🦋
این روزها اما جهان دیگری را داریم زیست میکنیم، جهان سیاستمداران دیوانه و دروغگو و هرزه را. از سرزمین خودم هیچ نمیگویم اما... از آن دلقکهای مدعی آزادی بیان و دموکراسی میگویم، رئیسجهور بیخرد فرانسه، که از آزادی بیان در جهانی میگوید که بنیادگراهای مذهبی قاتل در هر گوشهاش کمین کردهاند و بهای آزادی رسانۀ مسخره و دروغینش، جان انسانهای بیگناهیست که با هر باوری هستند دلشان میخواهد به مسجدی و کنیسهای و کلیسایی پناه ببرند. بهایش راه انداختن موج خشم و نفرت و درگیریهای مذهبی در دل اروپا است، بهایش جنایتها و ترکتازیهای دیوانهوار طالبان و داعش است، بهایش خون جوانهای بیگناه خاورمیانه است، دانشجوهای دانشگاه کابل و در سرزمین از آزادی بیان میگوید که در آن کسی حق ندارد حتی دربارۀ آمار کشتهشدگان هولوکاست پرسشی کند. از این نمایش خندهدار دموکراسی در آمریکا میگویم که ادعای برابری و آزادی و سلامت انتخابات و پیشتازی دموکراسیاش گوش همۀ جهان را پر کرده و رئیس جمهور دلقک مسخرهاش، حتی انتخاباتی را که خودش مجری برگزاریاش است را چون به نظر میآید به نفع او تمام نشده، قبول ندارد. این روانپریشها و دیوانهها را، این سرمستان قدرت را کی ما سر ما کار آوردهایم؟ کی به آنها اینقدر قدرت دادهایم که جهانمان را به این رسوایی بکشانند که جوانهایش توی دانشگاه و مؤمنانش توی عبادتگاه و رنگین پوستانش توی خیابانها هر لحظه جانشان در خطر است؟!
🦋🦋دلم جهان دیگری را میخواهد، جهانی که در آن حاکمانش، نگران جان تک تک فرزندان آن باشند و مدام از آنها بپرسند: " جان پدر کجاستی؟! جان مادر کجاستی؟!" هان؟! ممکن نیست؟! این فقط رؤیایی توی خوابهای من و شماست؟! خوب، فروید و یونگ که از تعبیر رؤیاها گفتهاند، از تغییر جهان آدمیزاده بر اساس فهم و درک این رؤیاها هم گفتهاند. من روانکاو یا جامعهشناس نیستم که بتوانم روانکاوانه و جامعهشناسانه دربارۀ درمان و تغییر خودم و جهان بگویم، من فقط بلدم با کلمات عواطفم را بیان کنم و حالا یاد آن آهنگ محسن چاووشی میفتم:
"گلی نمانده خودت گل باش
تو را بکار و شکوفا شو..."
یا این جملهاش:
" شب است یکتنه زیبا شو..."
چارهای برایمان نمانده است، هر کداممان باید یکتنه بار تغییر را بر دوش بکشیم، تغییر خودمان را و تغییر جهانی را که از ما میآغازد، مهم نیست چند نفر حرفهایمان را بشنوند. جهان آینده، جهان گروههای کوچک مشتاق تغییر و سرپیچی نسبت به قواعد دیوانهوار جهان فعلی و ساختن جهانی امن و پویا و برابر برای کودکان است، گروه های کوچک مشتاق برای ساختن یک اتاق بازی برای کودکان در دل کاخ ریاستجمهوری.
#مهر_کوک
@nakkookk
| 2 | 🦋 کریستوا در صحن انقلاب
🦋بخشهایی از کتاب " خودم را می سفرم"، فصل اول، " جوانی به سبک بلغارستانی"، این برشها از این فصل رو دوست داشتم...
کتاب، گفتگوهای ساموئل دوک با ژولیا کریستوا است و مرور خاطرات زندگی او از زبان خودش...
با رشک و البته تحسین شدید، عکس زیبای روی جلد کتاب رو هم خیلی دوست دارم، زن جوان زیبایی با جسارت زیاد، خیلی زیاد که دارد یک جایی را نگاه میکند که آدم ( مثلا آدمی مثل من را فرض کنید) نمیداند کجاست...
🦋کتاب را در محال ترین زمان و مکان ممکن هدیه گرفتم از دوست عزیزی، توی حرم امام رضا، صحن انقلاب، ساعت چهار و نیم صبح، زیر صدای نقاره هایی که هر روز همان ساعتها یادآور تحویل شب به صبح، یادآور سپیده دمند و آدم را به سماع میآورند ( جایی توی همین عکسها کریستوا در توصیف ایمان پدرش از زبان او انگار، چنین میگوید: "همه عمرم در جستجوی این سپیده دم بودم..")
#مهر_کوک
@nakkookk | 547 |
| 3 | ♾ناهشیاری یا جهان قصههای کوتاه و بلند 📝
زمانی از زبان دوستی قصهدوست و قصهگو شنیده بودم که استاد نویسندگیش میگفت "کل بنمایه تمامی قصههای جهان، ۶۰، ۷۰ تا بیشتر نیست و همه ادبیات داستانی گذشته تا الان حول همینها چرخیده و نوشته شده." هرچند به نظرم برای داستانهای دوران معاصر یا دوران پست مدرنِ تکنولوژیک زده، این نمیتونه مصداق داشته باشه، منتها در هر صورت ضرری نمیرسونه اگه حتی نهایتا بگیم ۱۰۰ تا یا ۲۰۰ تا یا اصلا ۱۰۰۰ تا موضوع داریم و قصهها حول اون ساخته میشه. یعنی حتی هزارتا هم در برابر خیلِ عظیم داستانهای نوشته و نانوشته دنیا حیرت انگیزه. این همه انسان و نهایتا همین تعداد موضوع!
اما به قول اون شعره که میگفت
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ از هر زبان که میشنوم نامکرر است
بالاخره اون چند صدتا موضوع اینقدر از زبانهای مختلف روایت شده و از زوایای مختلف، که بازهم نامکرر است.
با این حال این روزها موضوع دیگری نیز برایم جالب شده است، هر انسانی هم "مخزنُ القصه"هایی درباره خودش داره که بسته به هر آدمی ممکنه قطور یا نازک باشه. روایتهایی از گذشته و حال و آیندهاش. به یک معنا، قصههایی که روایتگر زندگیش هستند؛ قصههایی خندهدار و در بسیاری مواقع تلخ، قصههایی پر از سرهای بریدهء بی جرم و جنایت و قصههایی پر از آب چشم. قصههایی که گاهی تک جملهای ترینِ قصههای دنیان و گاهی مثنوی هفتاد"من". اما بارها تجربه کردهام که این قصهها درونِ هر آدمی حول نهایتا دو سه تا موضوع اصلی میچرخه و باقیِ قصههای کتاب تنها قصه پردازیهایی درباره همون چندتا موضوعه. قصههایی که حتی ساخته میشند و گفته میشند تا اصالت و وجود همون چندتا قصه اصلی رو اثبات و تایید کنند؛ قصههایی پر از شواهد و مدارک تاییدکننده صحت و سقمشون و based on a true story بودنِ همهشان.
اگر بگذرم از این تعریفِ آشنا که روانکاوی به هشیاری درآوردن محتوای سرکوب شده است، گاهی به کلم میزنه که بگم روانکاوی تقلایِ به کلام درآوردن همون دو سه قصه اصلی و اولیه هر آدمیه که زیر دست و پای قصههای بعدی گم شدند. اونوقت به این ایده فکر میکنم دوباره شنیده شدن این روایتهای تاریخی و ابا و اجدادی و روبرو شدن با هزار و یک شبی که شدند و دیدن چهرهء قصهگوشون، کاری شبیه همون پیدا کردن محتوای سرکوب شده میکنه.
این روزها داستانهای بیشتری میخونم و فیلمهای زیادتری میبینم. میخوام که یک قصهشِنو بشم. فکر میکنم هر درمانگری علاوه بر قصهگو شدن بهتره قصهشِنوی خوبی بشه. اینجوری شاید بتونم باستانشناسِ بهتری هم باشم توی پیدا کردن اون قصههای شنیدنی مدفونشده و شاید همراهِ بهتری برای بازنویسیشون.
#عقیله_موسوی
#خود_کوک
@nakkookk | 647 |
| 4 | فلسفه تنهایی
سخنران: دکتر محمود مقدّسی
فروردین 1399
@TheWorldasISee | 490 |
| 5 | 🔹🔹فلسفه تنهایی
کدام یک از ما هست که تنهایی را نخواهد و از آن گریزان هم نباشد؟ کدام یک از ما در نوسان میانِ خلوت و بودن با دیگری نیست؟ کدام یک از ما احساس جداافتادگی، رهاشدگی و غربت نمی کند؟ کدام یک از ما حتی در درون خود و با خود نیز تنها نیست؟ و کدام یک از ما بار زندگی خود را به تنهایی به دوش نمی کشد؟ تقریباً هیچکداممان. همه ما تنهایی را به معنایی میخواهیم و به معنایی پس میزنیم. ما خلوت و حریمِ شخصیمان را میخواهیم و از احساس تنهایی گریزانیم. همه ما در نوسان میانِ طلب نزدیکی و فاصله از دیگری هستیم. بسیاری از ترسها و اضطرابهای فردی ما محصولِ نوع مواجهه ما با تنهایی است و بسیاری از تصمیمات مهم زندگیمان را در پاسخ به مسئله تنهایی میگیریم. شاید بهترین وصف برای این ساحت از تجربه ما، «دیالکتیک تنهایی*» باشد: رفت و برگشتی مدام میانِ درون و بیرون، با دیگری بودن و انزوا و پذیرش تنهایی و گریختن از آن.
اوایل فروردین ماه، در جلسه آنلاینی که مهمان آقای زهیر قدسی و خانم الهام یوسفی بودم، به بهانه کتابِ فلسفه تنهایی نوشته لارس اسوندسن، به سراغ تأمل درباره تنهایی رفتم.
* دیالکتیک تنهایی عنوان اثری است از اکتاویو پاز به ترجمه آقای خشایار دیهیمی عزیز و چاپِ نشر لوح فکر.
@TheWorldasISee
👇👇👇 | 184 |
| 6 | 🔹🔹فانتزیِ نجات
فیلمی را میدیدم که در آن یکی از شخصیتهای فرعی- پسر جوانی در یک خانواده فقیر و پرجمعیت - به این نتیجه رسیده بود که رسالتش مراقبت از زنانی است که تحت فشار و بدرفتاریاند. او محبّت عمیقی به این زنها حس میکرد و اغلب بیآنکه تمنّای وصل یا نزدیکیای با آنها داشته باشد، همه توش و توانش را برای حمایت از آنها میگذاشت. او حتی با دخترجوانِ باردار و رهاشدهای از این دست ازدواج کرده بود و حالا که میدید حال او خوب است و پناه و امنی پیدا کرده، عشقش را به او از دست داده بود. در ادبیات روانکاوی به این دغدغه میگویند فانتزی نجات (rescue phantasy). این فانتزی، الگوی رایجی به خصوص در میان ما مردهاست. اغلبِ ما کم یا زیاد و در دورههای مختلفی از عمر آن را تجربه میکنیم. به منشأ و خاستگاهش کاری ندارم. میتوانید با کمی جستجو از علّت و دلیل آن سر در بیاورید. در مواجهه با مواردی از این دست امّا دو نکته بیش از همه توجّهم را جلب میکند: یکی اینکه فانتزی نجات، نوعی اجبارِ روانی در درون منجی است و چندان دغدغه و توجّهی به خواستها، نیازها و سرنوشت واقعی آن زنان ندارد و دوم اینکه، این فانتزی از آن دست امیال، توهّمات یا اجبارهایی است که میتوانند به صورتِ نوعی رسالت شخصی در بیایند و بسیاری از کنشهای فرد را جهت بدهند. با کنارِ هم قرار دادنِ این دو ویژگی میتوان وضعیتهایی را تصوّر کرد که در آن منجیانِ پاکباخته ای همه توش و توانشان را برای نجاتِ قربانیانی صرف میکنند که گاه یا تمایلی به نجات ندارند و یا نجاتگریِ حماسی این منجیان، آسیبهای سختتری را به آنها وارد میکند. در این بین، حالِ خودِ این منجیانِ خیرخواه امّا مجبور هم، چندان بهتر نیست. آنها گمکردهراه و سرخورده، یا به تکرارِ بیپایانِ نجاتگریِ بیهودهشان ادامه میدهند و یا با دلشکستگی و بدبینی به رنجهایی دچار میشوند که با رؤیای نجاتگری، در پستوهای روانشان پنهان کرده بودند.
#محمود_مقدسی
@TheWorldasISee | 163 |
| 7 | دیشب از فرط قرنطینگی داشتم لای پستهای قدیمی خودم چرخ میزدم. رسیدم به پستی که برش خیلی معمولیای از روزمرگیام را در آن نوشته بودم. از یکی از همکارهایم نوشته بودم که اعتقاد شدیدی دارد تا بعد از عطسهی هر کسی، بگوید عافیت باشد. فاصلهی اتاقهایمان خیلی از هم دور است. مثل فاصلهی سرخس تا تنب بزرگ. ماجرا مال فصل بهار دو سال پیش بود. گفته بودم که من نسبت به بهار و جفتگیری درختها و گلها و گردهافشانیشان بینهایت حساسیت دارم و هر سه دقیقه یک بار عطسه میکنم. بعد از هر عطسه، همکار جوانم از آن طرف شرکت (سرخس) فریاد میزند که عافیت باشد. من هم به حکم ادب از این طرف شرکت (تنب بزرگ) داد میزنم که سپاسگزارم. بدتر از همه این است که صدای عطسههای من بینهایت بلند است و کرک و پر اطرافیانم با آن میریزد. این عادتم به پدرم رفته. عطسههای او هم شیرافکن است و آدم را میترساند. نوشته بودم که هر چند دقیقه یک بار منفجر میشوم، یکی از سرخس داد میزند که عافیت باشد و من هم از تنبکوچک با فریاد تشکر میکنم. یک برش معمولی و نازک از روزمرگیام که حالا تبدیل شده به یک برش کلفت و ناجور.
دو سال از آن ماجرا گذشته و دوباره بهار آمده و گل و دار و درخت افتادهاند به گشنی کردن. آن هم در این برههی حساس زمانی که سرفه و عطسه از اللهاکبر فریاد زدن در فرودگاه نیویورک هم ترسناکتر است. دو هفتهی پیش مجبور بودم بروم فرودگاه. به دلیل ناشناختهای توی هواپیما سرفهام گرفته بود. هر چه خواستم با دهان بسته -مثل آزمایشهای اتمی زیرزمینی- سرفه کنم، نشد. رودههای آدم میپیچید به هم. به هر حال این انرژی باید یک طور خارج شود. حالا دهان نشد، سوراخ دیگری پیدا میکند و میزند بیرون. همانجا توی فرودگاه فهمیدم که ماهیت ترس، ماهیت پویایی دارد و بسته به شرایط تغییر میکند. مردی که روی صندلی کناری نشسته بود، با هر سرفهی من میمرد و زنده میشد. به نظر ترجیح میداد که هواپیما ربایی باشم که میخواهد هواپیما را بکوبد به آپارتمانهای شهر تا اینکه سرفه کنم.
امروز هم آلرژیام گرفته است. فقط من آمدهام سر کار و جاستین. در اتاقم را بستهام و پشت سر هم عطسه میکنم و سرفه. همین الان هم جاستین بساطش را جمع کرد و رفت. حالا من ماندهام یک دفتر کار خالی از سکنه. بالاخره عصر کرونا رد میشود و میرود. اما نمیدانم کی دوباره عادت میکنیم به بوس و بغل و لیس و لمس. الان سه هفته است که پوست هیچ آدمیزادی را لمس نکردهام و یک جورهایی یادم رفته است. اصلا نمیدانم پایان این دوره را چطور اعلام میکنند؟ مثلا آقای حیاتی ساعت دو میآید و خبر میدهد که کرونا رفت؟ مثل شاه که رفت؟ بعد همه میریزیم توی خیابان و همدیگر را بوس و بغل میکنیم و لیس میزنیم؟ گمان نکنم اینقدر بالیوودی برگزار شود. کاش آلفرد یعقوبزاده تمام این روزهای قرنطینگی و پسا قرنطینگی را عکس میکرد. اصلا کاش همهی ما این روزهای عجیب را ثبت میکردیم.
خلاصه حالا که تنها شدهام بدون ترس از قضاوت شدن با تمام توان عطسه میکنم و چهار ستون دفتر کار را میلرزانم. نگاه میکنم به عکسهای سیاستمداران که اینروزها ماسک میزنند. سمت درخشان کرونا همین است که دهانشان را ماسک بسته و کمتر حرف میزنند. اما سمت تاریکش این است که لبها و دستها بیکار شدهاند. که امیدوارم به زودی آقای حیاتی بیاید پشت دوربین و بگوید: کرونا رفت. بوسه آزاد شد. همدیگر را بغل کنید (به جز حسن).
#فهیم_عطار
@fahimattar | 131 |
| 8 | این هم موزیک ویدیوی موسیقی "دنگ" محیا احمدی است با شعر امیر حسین طالبی که به یاد همه عشقهای تکه پاره شده در جنگ ساخته شده... دختری عاشق که برای معشوقی که آماده رفتن به جنگه میخونه،
هر چه دریا، نخل و خرما، هر چه موج و قایقه
پی ما لَحتو بزنن، تا دست کشی از رفتنت
سرزمینم، لشگرم، کل سپاهم قبضه ته
قلب سربازون جبهه بند لحظه ی غمزته
و در آخر عشق همه جنگها را شکست خواهد داد...
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
#مهرکوک
@nakkookk | 714 |
| 9 | 🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
از دیروز یک سر گوشش می کنم و هر بار که میپیچد توی گوشم، باز انگار از نو دوباره شنیدمش و دوباره بغضش تاب بر می دارد توی گلویم... یک غم کوفتی علاج ناپذیر دیوانه، یک تراژدی ناگزیر، یک نمیدانم چه...شاید مثل بی کس ترین جاشوی دریا که غروب، شرمش رو زیر پا میذاره و روی لنجش میرقصه...هر چه دریا، نخل و خرما، هر چه موج و قایقه... برای تمام عشقهای تکه پاره شده در جنگ...
اهنگ "دِنگ"، خواننده و آهنگسازش " محیا حامدی" است و شعرش از " امیر حسین طالبی"
#مهرکوک
@nakkookk | 446 |
| 10 | 🦋 ادامه از پست بالا:
نمیخواهم از این مکررها بگویم، میخواهم از تصمیمم بگویم، از تصمیمم برای کنار آمدن وپذیرفتن این واقعیت تلخ و هر روزه. من زاده این سرزمینم، نه توان و نه میل ترک این سرزمین را دارم، همه معناهایم توی این سرزمین است، جایی برای رفتن ندارم، ولی دیگر هم تاب این همه ناامنی و هجمه هر روزه به روانم را ندارم. تصمیم گرفتم باور کنم که هر بیست روز یک بحران تازه اجتماعی را تجربه کردن بخشی از مختصات بودنم است، تصمیم گرفتم انتظار روزهای آرام بی تنش را به لیست همه فانتزیهای بربادم اضافه کنم. این زندگی من است، این منم، باید با خودم و زندگیم به صلح برسم حالا که هیچ چیز در جهان پیرامونم سر صلح ندارد.... مدام به یاد کتاب طاعون کامو میفتم این روزها و هر روز. رسالت من در این میانه طاعون جنگ و مرگ و میر چیست؟ مدام بالا آوردن اضطرابهایم و خشمها و اشکهایم بر روی دیگری؟! مدام بدون هیچ عملی برای تغییر و جراتی و اراده ای برای دگرگون کردن شرایط، ناله کردن؟! میفهمم برون ریزی روانی و شریک شدن رنج با دیگری بخشی از فرایند ترمیم است، بدون اینها کم می اوریم و دیوانه میشویم... اما خوب این دیگر از برون ریزی و سوگواری و.... گذشته، این هجمه رسانه ای خشم و فریاد، این پرخاشهای مجازی، بازتولید هزارباره رنج و زخم است.
خسته ام و طلب رحم دارم از خودم و آدمهای جامعه ام، کنار بیاییم با واقعیت جامعه مان و بعد از پذیرشش، کاری کنیم فراتر از حرف و ناله و پرخاش. بس است این حجم گلایه و غرولند بی عمل. به خودمان مهلت نفس بدهیم. به خودمان از توان بی امان زندگی بگوییم، بگوییم که دوام میآوریم، بگوییم که چه کنیم که نسلهای بعدیمان مختصات متفاوتی را تجربه کنند.
بگوییم باید چه کنیم، نگوییم با ما چه کردند، بس است دیگر، بزرگ شده ایم، از نقش مدام قربانی بیرون بیاییم و مسئولیت آنچه هر روز دور و ورمان میگذرد را بپذیریم و در سکوت با وجدانمان گفتگو کنیم و بپرسیم سهم من چیست؟ و خیلی هم خوش خیال نباشیم که وجدانمان پاکیزه تر از آنهایی باشد که با ما چنین کردند. و بعد توبه نصوح کنیم و خودمان را ببخشیم باور کنیم شاید باید سالیان سال بابت آنچه مستقیم و غیرمستقیم برای این جغرافیا و تاریخ رقم زده ایم، تاوان پس بدهیم. مسئولانه بپذیریمش و برای تغییرش تلاش کنیم...
این روزها به یاد کتاب طاعون کامو میفتم مدام و آنچه آن دکتر و آن روزنامه نگار در آن داستان انجام دادند، رسالت انسانی من و ما چیست در این طاعون؟ این تنها التیام است و تنها امید به باور من. تنها التیامی که نام ری رای زیبا ما را به آن میخواند: بیدار باش، به هوش باش...
#مهرکوک_که_سابق_بر_این_کوکآشوب_بود_و_حالا_خسته_از_همه_آشوبهاست
@nakkookk | 904 |
| 11 | 🦋به یاد ری را که نامش یعنی بیدار باش، به هوش باش
پیش نوشت : آنچه که در یادداشت پایین نوشته ام، به معنای فراموش کردن و نادیده گرفتن آنچه که بر سرنشینان بی گناه هواپیمای سرنگون شده اوکراین رفته نیست... نمیشود فراموششان کرد، قصه هایشان مدام دارد میپیچد توی سرمان و نگاهشان و شوق بیتابشان برای زیستن، برای هجرت و جستجوی امکان های تازه زندگی، برای عشق ورزیدن، برای در آغوش کشیدن وطنی که مهربانی با آنها را بلد نبود.... آنچه که نوشته ام، تاملات فردی شخص من است که این روزها با نام ری را آن دخترک معصوم پرواز ناکام که کنار دست پدر روزنامه میخواند، به خاطرم می آید، ری را که در گویش مازندرانی نامش یعنی بیدار باش، به هوش باش
چند روز است که هر شب توی راه رسیدن به خانه دارم یادداشتهایی که میخواهم بنویسم و اینجا بگذارم، را بلند بلند با خودم میگویم. یادداشتهایی درباره، مرگ و زندگی، جنگ و صلح و زخمهای روانی ترمیم شده که این روزها دوباره و ده باره سرباز کرده اند و اشکی که بند نمیاید و خشمی که گر میگیرد و روانم را مثل جنگلهای استرالیا به آتش میکشد... بعد وقتی میرسم خانه، آنقدر خسته و بیجانم و گرفتار از حجم کار و ناسوری زخمها که فقط دلم میخواهد بروم در سکوت بخوابم، بی حرف و بی کلام...
امروز صبح اما نوشتن نمیگذارد ارام بنشینم، نشسته ام پشت میز کار و یواشکی به جای کار کردن توی گوشیم مینویسم، باید بنویسم تا راحت شوم. باید بنویسم که هفته پیش تصمیمی گرفتم، تصمیم گرفتم که با این زخم کنار بیایم و همزیستی با آن را تمرین کنم، من زاده سرزمین آشوب و بحرانم، زاده روزهای جنگ، کودکیهای جنگی، نوجوانیهای محاصره شده با فریادهای مرگ بر و مرده باد، جوانیهای روزهای اعتراض و سرکوب، میانه سالی بحرانهای اقتصادی ناتمام و تحریم، و چهل سالگی پر شده از سایه جنگی دوباره. من زاده سرزمینی ام که تویش مثل بچه های خانواده درگیر شدیدترین جنگهای خانوادگی زندگی میکنم، پدر و مادری که نه به جنگ نهایی میرسند که برگه طلاق را امضا کنند و نه بلدند که به صلح برسند که من هم بتوانم مثل بچه ادم مدرسه ام را بروم و به ارزوهای معمولی و روزمره ام فکر کنم. من بزرگ شده سرزمینی ام که اگر چهارتا در و همسایه مسئول و دلسوز و پیگیر مثل نخست وزیر کانادا و اوکراین نباشد، کسی از ما بچه ها صدایش در نمی آید و حق هم ندارد هم صدایش در بیاید که بزرگتر خانه، آن که قرار است مراقب سلامت و امنیت من باشد، وسط دعواهایش با گنده لات محله های آن سر شهر، چند تا از ما را هم زیر دست و پایش له میکند و صدایش هم در نمی آید.... اگر بخواهم شرح دهم که کجای جغرافیا و تاریخ جهان زندگی میکنم، باید خیلی حرف بزنم، خیلی بیشتر از اینها. ولی این حرفها را هر روز و هر روز و هر ساعت داریم همه جا میشنویم و میبینیم و تکرار میکنیم از استوری ها و پستهای اینستاگرامی سلبریتیها تا کانال های پر بازدید تلگرامی و شبکه های خبری برون مرزی و درون مرزی و جمعهای کاری و خانواگی و دوستی....
ادامه در پست پایین
#مهرکوک
@nakkookk | 733 |
| 12 | از خانه که می آیی، یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزیده ای شعر ِ فروغ و تحمّلی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است .
علی صالحی-نامه ها
#کوک_زن
@nakkookk | 738 |
| 13 | «فقدان دیگریِ مهم»
سخنران: دکتر محمود مقدّسی
در آئین رونمایی از رمان «گسست»
۱۸ دی ۹۸- تهران
#سخنرانی
@TheWorldasISee | 495 |
| 14 | در این جلسه از «فقدان دیگریِ مهم» صحبت میکنم؛ از معنای این فقدان، از ترسِ آن و از سوگواری ناگزیر برای آن. دیگری مهم کسی است که بخش مهمی از خودمان و جهان را از مسیر اشتیاق او میشناسیم و تجربه میکنیم. ما در کنار او و در نگاه او آرام میگیریم، امن میشویم، قدرت پیدا میکنیم و به زندگیمان معنا میبخشیم. بی نگاه و حضورِ این دیگری مهم، اغلب سرگشتهایم و جهانمان مرکزِ ثقلش را از دست میدهد. این دیگری مهم، الزاماً معشوق ما نیست؛ هر آن کسی است که بیشترین وزن و معنا را در جهان ما دارد. ما، بخشِ مهمی از خودمان را از طریق او ساخته و شناخته ایم و بی او، این بخشِ آشنای ما، بدل به غریبهای میشود که بیش از هر چیز یادآور اوست و ما را با جای خالیِ او روبرو میکند. فقدانِ دیگری مهم، منشأ یکی از مهمترین ترسهای ماست و نبودِ او آزمونی بزرگ پیش روی همه آن چیزی که از خودمان و برای خودمان ساختهایم.
«هستی» شخصیت اصلی رمان راضیه اسلامینسب، در آغاز در خوشیِ حضورِ این دیگری مهم غرق است و تنها گهگاه با ترسِ این فقدان دست و پنجه نرم میکند. امّا جایی در همان آغازِ کتاب، واقعیتِ تدریجی این فقدان (زوال آگاهی حامد در اثر آلزایمر زودترس) به سراغش میآید. این رمان، روایتِ مواجهه تدریجیِ هستی با جای خالی حامد است، جای خالیای که یکباره اتفاق نمی افتد؛ آرام آرام و در دل تجربههای هر روزه بوجود میآید و هستی را با مهمترین پرسشها درباره خود، دیگری، رابطه و معنای زندگی روبرو میکند.
#محمود_مقدسی
@TheWorldasISee🔹🔹 | 72 |
| 15 | پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجزو نا توانی می کند
@nakkookk | 469 |
| 16 | پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجزو نا توانی می کند
بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند
ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند
نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می کند
گر زمین دود هوا گردد همانا، آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می کند
سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می کند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می رسد با من خزانی می کند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند
می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می کند
"شهریارا" گو دل از ما مهربانان نشکنید
ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند
#شهریار
#کوک_زن
@nakkookk | 576 |
| 17 | تکهای از فیلم علفزار گریان
ساخته تئو آنجلوپولوس، با موسیقی النی کارایندرو
💢💢
«ندانم کجا میکشانی مرا؟
سوی آسمان،
یا به خاموش خاک
و یا جانب نیروانا و نور
کجا میکشانی نهانی مرا؟
تو ای جادویِ ظلمتِ جاودان
تو ای رازِ پنهان ز هر جست و جو
که آورد آدم تو را از بهشت
( چو میراثی از بهر فرزندگان)
کجا میبری از نهانجای خاک
در آن هجرت جاودانی مرا؟
نیَم در هراس از تو، ای ناگزیر!
ندانم کجا میکشانی مرا؟
ندانم کجا
لیک دانم،
یقین
کزین تنگنا میرهانی مرا.
ز سنگینیِ کوله بارِ وجود
سبک داریام دوش و
آسوده سار
بری سویِ بیسویِ خویشم نهان
چه بزمی ست آن میهمانی مرا؟
نقابیت بر روی و همراه من
همی آیی و با تو تنها نیَم
ولی کاش میشد بدانم کجا
نقابت ز رخساره یک سو شود
در آن لحظهی ناگهانی مرا؟»
(شفیعی کدکنی)
برگرفته از کانال "عقل آبی،. صدیق قطبی"
@sedigh_63
#مهر_کوک
@nakkookk | 547 |
| 18 | هفته آینده چند روزی رو به دعوت موسسههای حکمت زندگی ، فردای پارس و جهاد دانشگاهی در مشهد هستم و جلساتی رو خواهم داشت. یکی از اون ها نشست دو روزهایه در معرفی " مشاوره فلسفی". توی این نشست از تاریخچه، اهداف، محتوای جلسات، تکنیکها، اثربخشی و چالشهای مشاوره فلسفی صحبت میکنم.
@TheWorldasISee | 55 |
| 19 | 🔹🔹مربّعهای زخمی
خطای رایج و عجیبی هم هست که گاهی به آن «خطای مقولهسازی» میگویند؛ این که از شباهت محدودِ دو چیز، یکسانی آنها را نتیجه بگیریم. مثلاً بگوییم اسب و سنجاب هر دو حیوان اند، پس مثل هماند، یک چیز میخورند، یک جور زندگی میکنند و یک جور هم باید از آنها مراقبت کرد. یا بگوییم دایره و مربع هر دو شکل هندسیاند، پس مثل هماند و آن وقت تعجب کنیم از اینکه مربع چهار زاویه دارد و خیلی جاها که دایره در آن جا میگیرد، مربع را زخمی کنیم تا برود توی قالب و بشود آنچه انتظارش را داریم. چیزهایی که به دلیلی در یک دسته قرار میگیرند، ممکن است به دهها دلیل دیگر، توی دهها دسته دیگر قرار بگیرند. از همنشینی چیزها در یک دسته خاص نمی توان تناظر یک به یک همه آنها را نتیجه گرفت.
شاید بگویید این حرفها که بدیهیاند. بله، وقتی اینقدر سرراست و ساده مطرح میشوند بدیهیاند. ولی وقتی پای مناسبات انسانی به میان میآید، همین خطای ساده و آشکار میشود مایه دنیایی هزینه. دنیای ما آدمها پر است از مربعهای زخمی و دایرههای پارهپاره. چرا؟ چون فکر میکنیم همینکه دو نفر مثل هم فکر میکنند، حتماً زندگی را هم یک جور میفهمند و خواستههایشان هم مثل هم است. یا فکر میکنیم وقتی چند نفر از یک چیز خوششان میآید، لابد همه خوشایندها و بدایندهایی دیگرشان هم مثل هم است. یا اگر چند بچه خواهر و برادرند، پس باید با همه آنها مثل هم رفتار کرد و ... .
از رابطه فرد با خودش بگیرید تا مناسبات بین فردی و سیاسی و ... ، دنیای ما پر است از این سادهسازیهای افراطی و تنبلانه. خلاصه حرف این است که شباهتِ جزئی، مطابقت کلی نمیآورد. دست از این توهّم برداریم.
#محمود_مقدسی
@TheWorldasISee | 56 |
| 20 | قسم به آسمان /هنگامی که در آغوشش می گیری/ شاید که عشق را فراگیری....
#کوک_زن | 496 |
