روزگارِ غریبیست.
Open in Telegram
283
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-130 days
Posts Archive
وقتی که شما از کشتن ما فارغ شدهاید
وقتی که دیگر پاهای ما از چوبهٔ دار آویزان نیست
وقتی که در برابر جوخههای اعدام دیگر چشمِ بستهای نیست
شما چه خواهید کرد ای جلادان عالیمرتبهٔ من
ای جلادان عالیمرتبهٔ من!
وقتی که ما را دسته دسته چال کردهاند
وقتی ما دیگر اعترافی نمیتوانیم کردن
وقتی که نه ناخن، نه دندان، نه پا و نه دستی از ما باقی است تا شما را سرگرم کند
شما چه خواهید کرد ای جلادان عالیمرتبهٔ من!
ای جلادان عالیمرتبهٔ من!
تمام قدرت پیامبری و پیشبینی انسان، به شما که میاندیشد، عقیم میشود
انسان در برابر شما میپژمرد، مثل گلی که به ناگهان بپژمرد
به ما بگویید
وقتی که ما مردهایم و شما هنوز زنده اید
شما چه خواهید کرد ای جلادان عالیمرتبهٔ من!
ای جلادان عالیمرتبهٔ من!
«دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی
من مردهام!
اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی
بلند میشوم
با هم صبحانه میخوریم
گپ میزنیم
بعد هم میروم
سری به خاک دوستانم بزنم برگردم
اگر هم حوصلهام نشد
شاید همان دور وُ برها خودم را چال کنم
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی
اگر گلولهای به سمتم شلیک شود
سرم را هم
خم نخواهم کرد
یعنی اگر برای بریدنِ این رگ
تیغ در خانه نباشد
تا مغازه هم نخواهم رفت
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
چرا که دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
یعنی زمان را از دستم باز کردهام
چاقو را از جیب درآوردهام
و رابطهی علت و معلول را
بریدهام
چرا که میخواهم
بیدلیل تنها باشم!
درست چون نوازندهای
که در میان اجرا
سازش را زمین میگذارد
تا موسیقیاش تمام نشود
درست چون خدایی
که انساناش را زمین گذاشته
تا بر آسمان بنویسد:
دیگر
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری به مرگ!
نه اصراری به زندگی دارم
نه اصراری …»
-گروس عبدالملکیان-
من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن
درخت اگر ریشهاش
در خاکِ ستم کشیده باشد
به تبرها
چگونه امان خواهد داد؟
صبح که میرم سرکار خیلی سرده من لباس گرم میپوشم، ظهر که میام باهمون لباسا برگردم خونه مردم انقد مسخره نگام میکنن که فقط مونده انگشت بکشن سمتم بگن هه هه این دختر کصخله رو:)))))))))
