en
Feedback
دوزیپوس

دوزیپوس

Open in Telegram

کارشناسی‌ارشد روانشناسی دانشگاه لیدن هلند @sepehrmagh

Show more
2 742
Subscribers
No data24 hours
-97 days
-5830 days
Posts Archive
Repost from دوزیپوس
راهنمای مطالعه: مطالعه این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم؟ اگر علاقه‌مند به آشنایی با روان‌درمانی‌تحلیلی و غیرتحلیلی هستید، یا صرفاً در اندیشه آغاز این مسیر هستید، مطالعه فصل‌های یک، دو، سه، و یازده را توصیه می‌کنیم. اگر مایلید به مباحث عمیق‌تر درباره خود روان‌درمانی و گفتمان‌های پیرامونی آن وارد شوید، فصل‌های پنج تا چهارده برای شما مناسب‌اند. در کل، اگر نسبت به روان‌شناسی نگاهی بیش از حد خوش‌بینانه دارید و گمان می‌کنید تمامی گزاره‌های علمی صرفاً حاصل پیگیری حقیقت‌اند و عوامل مالی و سیاسی در آن‌ها نقشی ندارند، این کتاب ممکن است شما را به چالش بکشد و اذیت کند. و اگر دغدغه آشنایی با مفهوم شخصیت در نگاه جاناتان شدلر را دارید، مطالعه فصل چهار می‌تواند برایتان مفید باشد. به‌ویژه بخش پایانی این فصل که به شکلی دقیق به بیماری‌های روانی ریشه‌دار در ویژگی‌های شخصیتی می‌پردازد. این پروژه با هدف کسب درآمد انجام نشده است. ما هیچ‌گاه قصد فروش کتاب را نداشتیم و از همه عزیزانی که به هر شکل از آن حمایت کرده‌اند، صمیمانه سپاسگزاریم. حتی ایده دریافت حمایت هم در آخرین روزها قبل از انتشار کتاب به ذهنمان رسید. این حجم از دریافت حمایت مالی برای ما کاملاً غیرمنتظره بود. نهایتاً از همگی خوانندگان کتاب دعوت می‌کنیم که نظر خودشان را با ما درمیان بگذارند‌. در صورت تمایل به حمایت: از داخل ایران: شماره کارت بانک سپه به نام سید رامین صبا: 5892-1015-3519-5727 مبالغ پیشنهادی: ۱۰۰ هزار تومان یا ۵ یورو (مبلغ پایه) ۳۰۰ هزار تومان یا ۱۰ یورو (مبلغ حمایتی) از خارج از ایران: برای دریافت اطلاعات پرداخت، لطفاً به سپهر پیام دهید. @Sepehrmagh خواهشمندیم در صورت حمایت، رسید پرداخت را برای ما ارسال فرمایید.

Repost from دوزیپوس
فضای روان‌کاوی، چه در ایران و چه در بسیاری نقاط جهان، اغلب فضایی بسته و ایزوله است؛ فضایی که در آن گفت‌وگو درباره کلیات روان‌درمانی چندان رایج نیست. بسیاری از فعالان این حوزه ترجیح می‌دهند صرفاً در دایره‌ای محدود سخن بگویند، و گاه رابطه‌ای شبه‌مرید و مرادی با مخاطبان خود برقرار می‌شود. در نتیجه، مباحث روان‌کاوی اغلب به تخصصی‌ترین ظرایف محدود می‌مانند. امری که البته لازمه‌ی پژوهش علمی و دقیق است، اما ناخواسته بر رازآلودگی و ابهام روان‌کاوی افزوده است. هدف ما از ترجمه و انتشار این کتاب، کاستن از این ابهام بود؛ تلاشی برای گشودن درهای روان‌درمانی بالینی، از طریق مرور عمومی‌تر و روشن‌تر مقالات جاناتان شدلر. شدلر در آثارش نه تنها بر اصول بنیادی درمان روان‌پویشی تأکید دارد، بلکه به شکلی شفاف و مستند به نقد رویه‌های غالب، تعارضات گفتمانی در روان‌شناسی، و سوبرداشت‌های رایج نیز می‌پردازد. در دوران تحصیل سپهر در دانشگاه لیدن، آنچه بیش از همه در مقایسه با فضای دانشگاهی ایران نظرمان را جلب کرد، تفاوت در سطح «فهم گفتمانی» بود. موضوع هوش، دانش، یا تلاش بیشتر دانشجویان نبود، بلکه مسأله درک این نکته بود که در علوم انسانی، از جمله روان‌شناسی و روان‌کاوی، دیدگاه‌های متعارض در دل هر گفتمان وجود دارند. این درکی است که هنوز برای بسیاری از دانشجویان در ایران ناآشنا یا حتی غیرقابل‌پذیرش است. به نظر می‌رسد وقتی یک سوال پرسیده شود و تو پاسخ دهی جواب قطعی‌ای وجود ندارد و بستگی دارد این سوال را از چه کسی بپرسی، دانشجویان جا می‌خورند. اگر صحبتی مبنی بر غلط بودن تحقیقاتی که از روش تجربی استفاده می‌کنند انجام دهی، حرفی زده‌ای که انگار کره زمین صاف است. ترجمه این کتاب آسان نبود و زمان زیادی از ما گرفت. در تلاش بودیم که تا حد ممکن، از مداخله سوژگی مترجم پرهیز کنیم تا لحن و دغدغه‌های شدلر در ترجمه دست‌نخورده باقی بماند. انتخاب مقالات هم سخت و زمان‌بر بود. نهایتاً از علی دستورانی به‌ویژه برای انجام بی‌نقص صفحه‌آرایی و ویرایش فنی، در کوتاه‌ترین زمان ممکن، قدردانیم. و در آخر از ثمین توحیدی، بابت اجازه استفاده از یکی از آثارش بر روی جلد کتاب و همراهی صمیمانه‌شان در بهینه‌سازی تصویر، بی‌نهایت سپاسگزاریم. در پس این تلاش چیزی جز شور و علاقه نبود. امیدواریم این مجموعه بتواند تغییر کوچکی در برخی نگاه‌ها و ذهنیت‌ها ایجاد کرده باشد. با احترام سپهر مقصودی و رامین صبا

متن شماره ۵۸۳ به نظر می‌رسد که در رابطه ما زخم نمی‌خوریم؛ بلکه زخم‌هایمان را پیدا می‌کنیم. @Dosipus

متن شماره ۵۸۲ رویکردهای تحلیلی رابطه‌‌ای می‌توانند این واقعیت را پنهان کنند که برخی آسیب‌شناسی‌ها، به‌ویژه سازمان‌های مرزی و سطح روان‌پریش، می‌توانند شامل نفوذهای یک‌جانبه از روانشان به حیات روانی شخص دیگری باشند. در این موارد، فرد مقابل نه هم‌سازنده‌ی پویش، بلکه ظرف یا محفظه‌ای برای نیروهای فرافکنانه‌ی نیرومند دیگری می‌شود. -مارک روفالو، ۲۰۲۵ @Dosipus

متن شماره ۵۸۱ ‏هر بیانی که از سوی فرد دارای اختلال شخصیت (اعم از نارسیسیستیک، مرزی و...) مطرح می‌شود، مهم‌تر از آن‌که از نظر محتوایی بررسی و به روانش نسبت داده شود، باید در چارچوب علت ظهورش در بستر رابطه‌‌ای بین درمانگر و بیمار (در خارج از اتاق درمان، بین بیمار و دیگری) فهم شود (بررسی انتقال). ‏هر رفتاری که فرد دارای اختلال شخصیت در اتاق درمان نشان می‌دهد، در زمینه‌ی یک رابطه بروز می‌کند و چرایی بروز آن، همان حضور دیگری در کنار او در این رابطه است. چرا؟ چون زبان فرد دارای اختلال شخصیت، نه مجموعه‌ی کلمات، بلکه همانندسازی فرافکنانه است. ‏همانندسازی فرافکنانه: فرآیندی است که فرد در آن بخش‌های ناخواسته و تحمل‌ناپذیرِ خود را به دیگری فرافکنی می‌کند و ناهوشیارانه او را تحت فشار قرار می‌دهد تا این ویژگی‌ها را در رفتار یا احساسات خود تجلی دهد. فرد دارای اختلال شخصیت در حال انجام این کار به شکل ممتد است. ‏در واقع، زیست فرد مبتلا به اختلال شخصیت از خلال همین مکانیسم‌ها شکل می‌گیرد؛ او راه دیگری برای برقراری ارتباط نمی‌شناسد، هرچند بالقوه توانایی آن را دارد و این تغییر برای او سخت است. او مجدد اقدام می‌کند که به ما بفهماند که توانایی انجام دادن کار دیگری را ندارد. ‏در واقع، زمانی که در اطرافیان یا حتی متخصصان این احساس یا فکر شکل می‌گیرد که این فرد ناتوان است، خودِ این برداشت حاصل همانندسازی فرافکنانه‌ای است که فردِ دچار اختلال، ناهوشیارانه به دیگری القا کرده است. ‏او با انتقال حس ناتوانی‌اش به اطرافیان، آن‌ها را قانع می‌کند که با او مدارا کنند، سخت نگیرند، دل‌سوزی کنند، یا از ارزیابی واقع‌بینانه‌اش صرف‌نظر کنند. ‏در همین جاست که گاهی ارتباط با اعضای خانواده یا اطرافیان در درمان فرد دارای اختلال شخصیت پررنگ می‌شود؛ بیان این نکته که مدارا بس است و باید پله‌ به پله کم شود، گاهی ضروری است. کرنبرگ بسیار بر اهمیت نفی ثانویه بیماران در بیماری و اثرش بر اخلال در فرآیند درمان یادآوری کرده است. @Dosipus

🔹Talk Psychology in English More information: @anbarzadeh_support
🔹Talk Psychology in English More information: @anbarzadeh_support

Repost from آزاد | Azad
🎥 ناگفته‌های بحران آب 🔶 گفتگوی محمد فاضلی و حجت میان‌آبادی 🔻محمد فاضلی: بحران آب پیچیده‌ترین مسئله‌ایست که نظام حکمرانی ما با آن مواجه است. آب به‌شدت ظرفیت ایدئولوژیک شدن دارد به این معنا که یکسری گزاره‌های نیازموده به‌سادگی در اذهان جا می‌گیرد، مانند «افسانه هندوانه»، که تمام بحران مدیریت آب به مسئله کشت هندوانه در کشور فروکاسته می‌شود. تعادلی شکل گرفته است که صنعت آب و شرکت آب منطقه‌ای خودشان ذی‌نفع عدم اصلاح بحران آب هستند. برای عبور از این شرایط حکمرانی‌ای لازم است که با آشتی دادن منافع متعارض، به‌دنبال حفظ ظرفیت زیست‌پذیری سرزمین باشد. 🔺حجت میان‌آبادی: دلیل بحران آبی ایران کمبود آن نیست. شرکت‌های پیمانکار و مشاور از ذی‌نفعان اصلی عدم اصلاح بحران آب هستند. اینها با روایتی که به سیاست‌گذار ارائه می‌کنند، با رویافروشی، هزینه‌هایی به کشور تحمیل می‌کنند که بحران آب کشور را نه‌تنها بهبود نمی‌دهد، بلکه تشدید هم می‌کند. یکی از رویافروشی‌ها هویتی کردن مسئله است، با ذکر اینکه می‌توان مانند‌ کشورهای اطراف خلیج فارس با شیرین کردن آب و انتقال آن به نقاط دیگر مسئله آبی کشور را حل کرد. تعارض منافعی که وجود دارد کم‌یابی آب را به‌عنوان مسئله اصلی بیان می‌کند. 🎞 فیلم کامل این گفتگو در یوتوب آزاد: https://youtu.be/1-zm2EvFr-g 🆔@AzadSocial

این عشق انتقالی، اگر به‌درستی تأویل و پردازش شود، می‌تواند به بیمار کمک کند تا الگوهای ارتباطی ناکارآمد خود را بازشناسد و دگرگون کند. از سوی دیگر، روانکاو نیز ممکن است در پاسخ، احساساتی عاشقانه را تجربه کند؛ احساسی که نباید انکار شود، بلکه باید آن را موضوع تأمل قرار داد، بی‌آن که کنش‌نمایی شود. در این فضا، پرسش از این‌که عشق «واقعی» است یا «انتقالی» گمراه‌کننده است، چراکه عشق در روان‌درمانی همواره آمیزه‌ای از هر دو است؛ واقعی‌ترین احساسات نیز در بستری از فرافکنی‌ها شکل می‌گیرند. اهمیت اصلی در آن است که روانکاو بتواند این عشق را نه برآورده، بلکه نگه‌داری، مهار و تأویل کند؛ زیرا اگر نادیده گرفته یا به‌شکلی ناهوشیارانه پاسخ داده شود، رابطه‌ی درمانی ممکن است به بازتولید طرد و شرم بینجامد. در بهترین حالت، این عشق، نه به‌معنای عاشقانه، بلکه به‌مثابه ظرفیت بودن با دیگری در آسیب‌پذیری‌اش، می‌تواند به نقطه‌ی عطفی در فرایند درمان بدل شود؛ جایی که بیمار می‌آموزد بدون تملک یا انکار، می‌توان دوست داشت و دوست داشته شد. @Dosipus

متن شماره ۵۷۹ درباره‌ی انتقال متقابل در ابتدا، فروید و روان‌کاوان اولیه انتقال متقابل را نوعی تحریف می‌دانستند؛ مشکلی ناشی از تعارض‌های حل‌نشده‌ی درونی روانکاو. احساسات و امیال ناهوشیار روانکاو به‌عنوان عاملی مداخله‌گر در روند درمان تلقی می‌شد. روان‌شناسی ایگو روانکاوانی مانند آنی رایش و گیتلسون کوشیدند میان واکنش‌های نوروتیک شخصی و پاسخ‌های حرفه‌ای و وابسته به موقعیت تمایز قائل شوند. آن‌ها انتقال متقابل را تنها زمانی مشکل‌زا می‌دانستند که بیان‌گر نیازهای حل‌نشده یا کنش‌های واکنشی روانکاو باشد یعنی «انتقال متقابل به معنای خاص کلمه.» ظهور دیدگاه‌های بیمارمحور در دوره‌های بعد، به‌ویژه در مکتب کلاین و روان‌کاوان پساکلاینی مانند پائولا هایمان، وینیکات و مارگریت لیتل، انتقال متقابل به‌عنوان ابزاری برای درک بیمار مطرح شد. هایمان به‌طور خاص پیشنهاد کرد که واکنش‌های هیجانی روانکاو بازتابی از روابط ابژه درونی ناهوشیار بیمارند؛ گاه از مسیر همانندسازی فرافکنانه. مثال: تحلیل‌گری ناگهان میل شدیدی به ترک جلسه و رها کردن بیمار احساس می‌کند. در نگاه اول، ممکن است این واکنش نوعی اجتناب شخصی به نظر برسد. اما بعدها روان‌کاوان دریافتند که چنین واکنشی می‌تواند بازتاب میل ناهوشیار بیمار به ترک کردن یا ترک‌شدن باشد که از مسیر همانندسازی فرافکنانه منتقل شده است. روانکاو آن‌چه را بیمار قادر به بیان مستقیم آن نیست، زندگی می‌کند. امروزه امروزه، انتقال متقابل پدیده‌ای مشترک و دوسویه تلقی می‌شود. تعامل پویایی میان روانکاو و بیمار. توافق عمومی بر این است که انتقال متقابل بازتابی است از: فرآیندهای ناهوشیار تحلیل‌گر روابط ابژه درونی ناهوشیار بیمار (از جمله از طریق فرافکنی‌ها)؛ میدان بین‌فردی منحصربه‌فردی که آن‌ها با هم می‌سازند. به طور خلاصه، چیزی که در ابتدا به‌عنوان نشانه‌ای از آسیب روانکاو دیده می‌شد، امروزه به دیدگاهی تلفیقی بدل شده که انتقال متقابل را محصول مشترک دو شخصیت و پویایی‌های ناهوشیار آن‌ها می‌داند. هاینریش راکر، و مقاله‌ی «معانی و کاربردهای انتقال متقابل، ۱۹۵۷» راکر تعریفی فراگیر از انتقال متقابل ارائه می‌دهد: همه‌ی واکنش‌های هیجانی تحلیل‌گر به بیمار که چه هوشیار و چه ناهوشیار، چه نوروتیک و چه عینی، در زمره‌ی انتقال متقابل‌اند. انتقال متقابل هماهنگ: روانکاو با ایگو بیمار همانندسازی می‌کند (مثلاً احساس درماندگی مشابه با بیمار). انتقال متقابل مکمل (Complementary): تحلیل‌گر با ابژه‌های درونی بیمار همانندسازی می‌کند (مثلاً احساس می‌کند مانند یک والد منتقد و سخت‌گیر است). همانندسازی فرافکنانه و قانون قصاص (Talion Law): راکر توضیح می‌دهد که چگونه فرافکنی‌های بیمار می‌توانند روانکاو را وادار کنند احساساتی را تجربه کند که بیمار در ناهوشیار انتظار آن را دارد یا از آن می‌ترسد. او از مفهوم «قانون قصاص» استفاده می‌کند: در برابر انتقال منفی بیمار، واکنشی منفی از سوی روانکاو شکل می‌گیرد و بالعکس. چرخه‌ی معیوب یا گسست درمانی اگر زوانکاو از این پویایی‌ها هوشیار نباشد، درمان به تکرار آسیب‌های گذشته بدل می‌شود (چرخه‌ی معیوب). اما اگر روانکاو انتقال متقابل را بررسی و از آن در تأویل استفاده کند، می‌توان گسستی در الگوی آسیب‌زا ایجاد کرد و امکان تغییر فراهم می‌شود. انتقال متقابل به‌عنوان ابزار و مانع حتی واکنش‌های هیجانی شدید یا بیمارگونه نیز می‌توانند حاوی بینش باشند. اما اگر سرکوب شوند، به مقاومت متقابل بدل می‌شوند و مانع پیشرفت درمان خواهند شد. مثال‌ها: احساس خواب‌آلودگی، کسالت، اضطراب یا خشم در روانکاو ممکن است ناشی از کشیده‌شدن ناهوشیار او به دنیای درونی و دفاعی بیمار باشد. درک این واکنش‌ها، راه را برای فهم انتقال پنهان هموار می‌کند. نکات مهم ۱) روانکاو پول می‌گیرد که نسبت به انتقال متقابلش هوشیار باشد و صرفاً براساس آن عمل نکند. یکی از وظایف کلیدی روانکاو، داشتن «ظرفیت نگه‌داری» است: توانایی تحمل و درک هیجانات شدید خود بدون تخلیه‌ی فوری یا اقدام دفاعی. این ظرفیت، روانکاو را قادر می‌سازد تا از انتقال متقابل به‌عنوان ابزار تأویل و تحول استفاده کند، نه صرفاً به‌عنوان واکنش یا مانع. ۲) در هر لحظه در اتاق درمان، انتقال متقابل وجود دارد. حتی اگر گزارش درمانگر این است که احساس خاصی به بیمارش ندارد، اینجا انتقال متقابل درمانگر به بیمار احساس بی‌تفاوتی است که اتفاقاً امری مهم به منزله‌ی کاوش به نظر می‌رسد. ۳) انتقال و انتقال متقابل عشق، مجوزی به ما برای پایان درمان نمی‌دهد. احساسات عاشقانه‌ای که بیمار نسبت به روانکاو تجربه می‌کند، هرچند واقعی به نظر می‌رسند، اغلب ریشه در فانتزی‌ها و امیال سرکوب‌شده‌ دارند و از مسیر انتقال به روانکاو فرافکنی می‌شوند.

متن شماره ۵۷۸.۱ برای تأکید: درمانگر باید بداند حضورش در اتاق درمان، برای یاری‌رساندن به بیمار است؛ نه برای دست‌یابی به هویت درمانگری. @Dosipus

متن شماره ۵۷۸ پایه‌ای‌ترین اصل در روان‌درمانی، حفظ جان بیمار است. در شرایط جنگی، اولویت آن است که بیمار هرچه زودتر به مکانی امن منتقل شود که جانش در خطر نباشد. حتی در روان‌درمانی تحلیلی، درمانگر باید از بی‌طرفی روانکاوانه فاصله بگیرد و بیمار را تشویق کند محل خطر را ترک کند تا امکان ادامه‌ی درمان در محیطی امن فراهم شود. اگر درمانگر چنین نکند و صرفاً روند تحلیل را طبق روال ادامه دهد، ممکن است نشان‌دهنده‌ی آن باشد که به دلیل شدت سهمگینی واقعیت بیرونی، خودِ درمانگر نیز به واکنش دفاعیِ گسست از واقعیت دچار شده است. در این حالت، او برای پرهیز از مواجهه با واقعیت هولناکِ تهدید جانی، به شکل وسواس‌گونه‌ای به نقش حرفه‌ای‌اش پناه می‌برد. وظیفه‌ی درمانگر آن است که از این چسبندگی به هویت حرفه‌ای فاصله گیرد و به خود یادآوری کند که حضورش در اتاق درمان، برای یاری‌رساندن به بیمار است؛ نه برای دست‌یابی به هویت درمانگری. @Dosipus

متن شماره ۵۷۷ ‏پرخاشگری، بیرونی‌سازی آشفتگی درونی است. @Dosipus

Repost from N/a
Title: shadow and flame digital 🎨 Year: 2023 samintohidi 6
+1
Title: shadow and flame digital 🎨 Year: 2023 samintohidi 6

گفتگوی طولانی‌‌ی شد اما فکر می‌کنم که خوب شد. با گروه «حرکت انسانی» نشستیم و درباره‌ی فقر و رنج بشر حرف زدیم. اگر دل‌تون خواست می‌تونین در یوتیوب ببینیدش: https://youtu.be/QylcnUQXgTo?si=Hy3IDSsCdCxG9Fb7

متن شماره ۵۷۶ یک فضای درمانی مؤثر باید فضایی باشد که پرخاشگری بیمار را بپذیرد و امکان بیان و کاوش احساسات منفی و قدرتمند را فراهم کند. بیمارانی گاهی خشم، نفرت و بی‌اعتمادی را وارد رابطه درمانی می‌کنند. به جای اجتناب یا سرکوب این احساسات، باید آن‌ها را به‌طور فعال در فرایند درمان مورد بررسی قرار داد. جنبه‌ی مهم این نوع از درمان، توانایی درمانگر در تحمل تجربه شدن به‌عنوان «ابژه بد» است. در مقاطعی از درمان، بیماران احساسات خود را بر درمانگر فرافکنی می‌کنند و او را خصمانه، طردکننده یا بدخواهانه تجربه می‌کنند. از نگاه کرنبرگ، درمانگر خوب کسی است که بتواند این فرافکنی‌ها را بدون واکنش‌های تلافی‌جویانه، کناره‌گیری عاطفی یا دفاعی‌ عمل کردن، تاب بیاورد. بلکه درمانگر باید این لحظات را به‌عنوان مواد ارزشمند برای شفاف‌سازی، رودرروسازی و نهایتاً تأویل به کار گیرد و به بیمار کمک کند تا بفهمد چگونه روابط گذشته و تعارض‌های درونی، ادراکات کنونی او را شکل داده‌اند. در عین حال، بر حفظ چارچوب درمانی محکم و مرزهای روشن تأکید وجود دارد. به همین دلیل، ما قرارداد درمانی مشخصی تعیین می‌کنیم تا پرخاشگری بیمار به‌جای آسیب رساندن به خود یا تخریب فرایند درمان، بتواند در قالب کلامی و در فضای اتاق درمان ابراز شود. @Dosipus

متن شماره ۵۷۵ در ویدئوها، پادکست‌ها و بلاگ‌های بی‌شمار آنلاین، نارسیسیزم اغلب به‌عنوان یک اختلال شخصیتی مجزا به تصویر کشیده می‌شود. نوعی آسیب‌شناسی که گویی تنها در برخی افراد خاص وجود دارد و می‌توان آن‌ها را به‌سادگی در دسته «نارسیسیست‌ها» قرار داد. اما دان کاروت، استدلال می‌کند که این برداشت رایج، اساساً نادرست است. از نگاه کاروت، نارسیسیزم صرفاً یک نوع اختلال شخصیتی نیست. بلکه در تار و پود شخصیت انسانی تنیده شده است. کاروت می‌گوید: «نارسیسیزم در ذات انسان است. یک امر وجودی است. همه ما نارسیسیستیم.» ما با خودمحوری به دنیا می‌آییم و این‌که تا چه اندازه بتوانیم عشق بورزیم، بستگی زیادی به آن دارد که چقدر مورد محبت واقع شده باشیم. کاروت با تکیه بر مقاله معروف فروید در سال ۱۹۱۴ با عنوان «درباره نارسیسیزم»، تأکید می‌کند که نارسیسیزم و ظرفیت عشق، در تضاد با یکدیگر قرار دارند. فروید معروفاً نوشت: «یا باید بیاموزیم عشق بورزیم یا بیمار خواهیم شد.» او معتقد بود ناتوانی در غلبه بر نارسیسیزم، به رنج و آسیب روانی منجر می‌شود. از نظر کاروت، روانکاوی باید به افراد کمک کند تا از تمرکز بر خود فراتر رفته و به عشق واقعی و توجه به دیگران برسند. با این حال، کاروت افسوس می‌خورد که فروید در نهایت از این بینش اولیه‌اش فاصله گرفت. به‌مرور، نظریه روانکاوی از تمرکز بر نارسیسیزم به‌عنوان مسئله اصلی انسانی دور شد و به نبرد میان کشش‌های غریزی درونی و ممنوعیت‌های اخلاقی یعنی جدال اید با ایگو و سوپرایگو پرداخت. کاروت معتقد است این تغییر رویکرد، چشم‌انداز اصیل روانکاوی را که مشکل واقعی را در زندانی بودن انسان در چشم‌اندازهای خود می‌دید، محو کرد. کاروت نارسیسیزم را نه عشق به خویشتن، بلکه اشتغال ذهنی افراطی با خود تعریف می‌کند، زندانی روانی که انسان را در آرزوها، باورها و فانتزی‌هایش اسیر می‌کند. رهایی زمانی رخ می‌دهد که انسان از این حبس بیرون آمده و خود را به واقعیت‌های دیگران می‌گشاید: «ما توانایی آن را داریم که از این زندان رها شویم و دیدگاه‌های دیگران را پذیرا باشیم. این یک رهایی عظیم است… گویی به جهانی تازه گشوده می‌شویم.» همدلی صرفاً شناختی یعنی توانایی درک ذهنی و عقلانی احساسات دیگران کافی نیست. کاروت اشاره می‌کند که حتی روان‌پریشان یا سایکوپات‌ها می‌توانند همدلی شناختی تیز و دقیقی داشته باشند. آن‌ها دقیقاً می‌دانند دیگران چه احساسی دارند، اما هیچ دلسوزی یا توجهی نشان نمی‌دهند. عشق واقعی مستلزم آن است که انسان از صرف شناخت احساسات دیگری فراتر رود و به مرحله‌ای برسد که به احساسات دیگران اهمیت دهد و بخواهد رنج آن‌ها را کاهش دهد. از نگاه کاروت، نارسیسیزم صرفاً یک اختلال روانی نیست که گریبان برخی افراد خاص را گرفته باشد. این امری انسانی است؛ پیش‌فرض وجودی که باید همواره تلاش کنیم از آن فراتر برویم. روانکاوی، در بهترین شکل خود، صرفاً به کاهش نشانه‌ها محدود نمی‌شود، بلکه هدفش هدایت انسان به‌سوی عشق، مسئولیت‌پذیری و درک واقعیت دیگران است. از این منظر، کاروت روانکاوی و سنت‌های بزرگ دینی را هم‌مسیر می‌بیند: هر دو مأموریتی ژرف دارند: رهایی ما از زندان خود. «تمام روانکاوی در خدمت این است که ما را بیدار کند و به ما بفهماند که ما مرکز جهان نیستیم، که دیگران وجود دارند و ما در برابر دیگران مسئولیت داریم.» در چشم‌انداز کاروت، هدف چیزی کمتر از رهایی نیست: زندگی‌ای فراتر از نارسیسیزم، مبتنی بر عشق و توجه اصیل به جهانی که فراتر از «خود» است. @Dosipus

متن شماره ۵۷۴ ‏نارسیسیسم یک نوع اختلال شخصیت نیست. خود شخصیت است. در طبیعت انسان بودن است که نارسیسیست باشد. امری وجودی است. ما همه نارسیسیست هستیم. بعضی کم، بعضی متوسط، بعضی تا حدی حداکثر نارسیسیست هستند. اما هیچ انسانی وجود ندارد که اصلا نارسیسیست نباشد. دُن کاروت @Dosipus

متن شماره ۵۷۳ هدف روان‌درمانی شک کردن در نتیجه‌گیری‌ها و سپس حرکت به سوی تغییر است. @Dosipus

مرزها کمرنگ می‌شوند. تهدیدهای بیرونی به‌طرز خشونت‌آمیزی وارد چارچوب روانکاوی می‌شوند. پسرفت روانی هم بیمار را دربرمی‌گیرد و هم درمانگر را. برخلاف بحران‌هایی مثل همه‌گیری کرونا، جنگ هیچ فضای امنی باقی نمی‌گذارد؛ حتی خانه انسان. مهم‌ترین درس: تروماهای جمعی، نیازمند حمایت جمعی هستند. وقتی نهادهای والدگونه (مثل دولت یا سازمان‌های بین‌المللی) ناکام می‌مانند، شبکه‌های حرفه‌ای و اجتماعات همکاران، به‌مثابه «خواهر و برادران» حیاتی برای تکیه کردن می‌شوند. @Dosipus

متن شماره ۵۷۲ مارینا ولیکودنا، روانکاو اوکراینی، روایتی تأثیرگذار و شخصی از کار به‌عنوان روانکاو  در جریان حمله روسیه به اوکراین در سال ۲۰۲۲ ارائه می‌دهد. به‌جای تمرکز بر نوآوری‌های نظری، او تجربیات زیسته، دوراهی‌های اخلاقی، تغییرات بالینی و فشار روانی ناشی از تلاش برای ادامه کار روانکاوی در شرایط دشوار جنگی را به اشتراک می‌گذارد. محورهای اصلی ادامه دادن به کار یا توقف در روز آغاز حمله، ولیکودنا به همراه خانواده‌اش از کی‌یف فرار کرد. او بین دو انتخاب دچار دوگانگی بود: توقف کار به دلیل مسائل امنیتی، آشفتگی روانی و ناتوانی در تضمین بقای خود بین جلسات یا ادامه کار برای حفظ حس عاملیت، ثبات و ارتباط با خود و بیمارانش. در نهایت تصمیم گرفت به کارش ادامه دهد، هرچند ناقص، چون آن را راهی برای حفظ هویت و سوبژکتویته‌ی شخصی‌اش در دل هرج‌ومرج می‌دانست روانکاوی طلایی در مقابل روانکاوی مسی اشاره دارد به استعاره فروید: روانکاوی طلایی بر فرآیندهای عمیق ناهوشیار تمرکز دارد؛ در حالی که روانکاوی مسی بر مدیریت نشانه‌ها و حمایت در بحران تأکید می‌کند. ولیکودنا از تکنیک کلاسیک به سمت حمایت عملی‌تر تغییر مسیر داد: اجازه تماس خارج از زمان‌بندی جلسات. ارائه دلگرمی مستقیم. فاصله گرفتن از بی‌طرفی مطلق روانکاوانه. نمونه موردی: زنی که قصد فرار از اوکراین را داشت، از ایستگاه قطار با او تماس گرفت. ولیکودنا به‌جای موکول کردن صحبت‌ها به جلسه بعدی (طبق قواعد بی‌طرفی روانکاوانه)، در تلفن ماند و او را راهنمایی و تشویق به فرار کرد. این کار باعث شد بیمار از نظر جسمی زنده بماند، هرچند با تکنیک سنتی روانکاوی در تضاد بود. محدودیت‌های مالی و پرداخت نمادین در اوکراین، بیماران روانکاوی هزینه‌ها را شخصاً پرداخت می‌کنند؛ اما جنگ باعث شد بسیاری توان پرداخت نداشته باشند. ولیکودنا به چند بیمار خدمات رایگان ارائه داد و از تجربه فرانچواز دولتو در جنگ جهانی دوم الهام گرفت که به بیماران پیشنهاد «پرداخت نمادین» می‌داد. او به بیماران ناتوان از پرداخت پیشنهاد می‌کرد زمان یا پول خود را در جای دیگری اهدا کنند و بدین ترتیب هزینه درمان را به عملی در راستای همبستگی اجتماعی تبدیل کند. مثال: بیماری که کارش را از دست داده بود، شروع به داوطلبی برای کمک به خروج سایر اوکراینی‌ها کرد و این کار داوطلبانه را به منزله «پرداخت» برای درمانش می‌دانست. فرار از اوکراین یا ماندن امنیت شخصی در برابر تعهد حرفه‌ای قرار گرفت: ماندن برابر بود با خطر مرگ. فرار کردن مساوی بود با احساس خیانت به بیماران و کشور. پویایی انتقال این مسئله را پیچیده‌تر کرد: بیماران تصمیم‌های او را بازتاب می‌دادند. برخی تصمیمش برای فرار را دنبال کردند. برخی دیگر که مانده بودند، ممکن بود او را به چشم خائن ببینند. او در نهایت به مدت شش ماه به لهستان نقل مکان کرد تا بین امنیت شخصی و مسئولیت حرفه‌ای تعادل برقرار کند. بازگشت به اوکراین پس از بازگشت به کی‌یف: با آشفتگی عملی روبه‌رو شد: آژیرهای حملات هوایی جلسات را قطع می‌کرد و او را مجبور می‌کرد بین امنیت بیمار و تداوم جلسه تصمیم بگیرد. همچنان با این سؤال درگیر است که در زمان آژیرها چه کند. جلسه را متوقف کند؟ همراه بیمار به پناهگاه برود؟ راهکار جدید: همسرش هشدارهای حمله هوایی را رصد می‌کند و در طول جلسات به او پیام می‌دهد تا بداند چه زمانی باید فرار کند. تقاضای شدید در برابر عمق درمانی تقاضا برای درمان به‌شدت افزایش یافت: بازماندگان جنایات جنگی. موارد جدید تروما، از جمله خشونت جنسی که یادآور آسیب‌های گذشته بیماران بود. بیماران قدیمی که می‌خواستند به درمان بازگردند. او با دوراهی روبه‌رو بود: حفظ کار عمیق روانکاوی با تعداد کمتر بیماران در برابر تقسیم زمان میان تعداد بیشتری از افراد با جلسات کوتاه‌تر. او بیماران موجود و قبلی را به بیماران جدید ترجیح داد و بیماران جدید را به همکاران ارجاع می‌داد. تروما و آسیب اخلاقی شخصی روانکاو ولیکودنا توضیح می‌دهد چگونه تروما عملکرد حرفه‌ای او را تحت تأثیر قرار داده است: تجربه قطع ارتباط، گسست و بی‌حسی عاطفی به‌عنوان راهکارهای مقابله‌ای. هرچند گسست می‌تواند همدلی را کاهش دهد، اما او را از غرق شدن کامل محافظت می‌کند. او احساس گناه و شرم می‌کند بابت: احساس آسیب‌پذیری. داشتن خشم و نفرت به‌دلیل جنگ. درگیری با انتقال متقابل و سوگ شخصی. با این حال، حمایت همکاران اوکراینی و بین‌المللی، منبع حیاتی تاب‌آوری روانی برایش بوده است. نتیجه‌گیری و درس‌های کلیدی روانکاوی در زمان جنگ اساساً تغییر می‌کند: