en
Feedback
BLACK & WHITE

BLACK & WHITE

Closed channel

🚩 Channel was restricted by Telegram

Show more
8 842
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-9230 days
Posts Archive
علی خامنه‌ای، هراسان از امواج خیزش ملی، از مخفیگاه خود بیرون آمد و ملت ایران را تهدید کرد. خامنه‌ای! ما ملت ایران، تو را همچو
+1
علی خامنه‌ای، هراسان از امواج خیزش ملی، از مخفیگاه خود بیرون آمد و ملت ایران را تهدید کرد. خامنه‌ای! ما ملت ایران، تو را همچون ضحاک از صندلی لرزانت به زیر خواهیم کشید و ایران‌مان را از شر تو و رژیمت آزاد خواهیم کرد. به نیروهای نظامی و انتظامی! سرنوشت خود را به کشتیِ در حال غرق شدنِ جمهوری اسلامی گره نزنید. به ملت بپیوندید و از نظام فاسد جدا شوید. سلاح شما برای دفاع از ملت است، نه سرکوب آن. آنان که به سوی مردم گلوله شلیک کنند، مطمئن باشند که شناسایی و مجازات خواهند شد. هم‌میهنان، خیابان‌ها را رها نکنید؛ حضور خود را گسترده‌تر کنید. جهان ایستادگی و شجاعت شما را می‌بیند و از شما حمایت می‌کند. @OfficialRezaPahlavi

❲𝘽𝙇𝘼𝘾𝙆&𝙒𝙃𝙄𝙏𝙀❳ @siyaasefid 𖡻 ≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🤍‌️‌⃟‌꙰‌ سࡅ࡙ߺߊ‌‌ سܦ߭ࡅ࡙ߺܥ‌≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🖤⋮‌⃟‌꙰‌
❲𝘽𝙇𝘼𝘾𝙆&𝙒𝙃𝙄𝙏𝙀❳ @siyaasefid 𖡻 ≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🤍‌️‌⃟‌꙰‌ سࡅ࡙ߺߊ‌‌ سܦ߭ࡅ࡙ߺܥ‌≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🖤⋮‌⃟‌꙰‌

🔴مردم هفشجان شعار نمیدن فکت صادر میکنن: "دلای ما خونیه رهبر ما کونیه" #خبر_با_ممد

🔴 ترامپ: مادورو و همسرش رو کردیم تو گونی و از کشور خارج کردیم. #خبر_با_ممد

❲𝘽𝙇𝘼𝘾𝙆&𝙒𝙃𝙄𝙏𝙀❳ @siyaasefid 𖡻 ≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🤍‌️‌⃟‌꙰‌ سࡅ࡙ߺߊ‌‌ سܦ߭ࡅ࡙ߺܥ‌≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🖤⋮‌⃟‌꙰‌
❲𝘽𝙇𝘼𝘾𝙆&𝙒𝙃𝙄𝙏𝙀❳ @siyaasefid 𖡻 ≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🤍‌️‌⃟‌꙰‌ سࡅ࡙ߺߊ‌‌ سܦ߭ࡅ࡙ߺܥ‌≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🖤⋮‌⃟‌꙰‌

🔴 مردم برای ششمین در شهرهای مختلف ایران ریختن بیرون و با شعارهای زیر باعث سوزش #ملا #چپی #مجاهد شدن: "این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده" "آزادی، آزادی، آزادی" "امسال سال خونه، سیدعلی سرنگونه" "تا آخوند کفن نشود، این وطن وطن نشود "نه اینوری، نه اونوری، کیرم تو بیت رهبری" "مرگ بر دیکتاتور" "جاویدشاه، جاویدشاه، جاویدشاه" "مرگ بر خامنه‌ای" "امسال میده کشته سپاه، مرگ بر کل نظام" "درد فقط حجاب نیست، جون ما رو گرفتید" "فقر، فساد، گرونی میریم تا سرنگونی" "ایرانی داد بزن، حقت رو فریاد بزن" "می‌جنگیم، می‌میریم، ایران رو پس می‌گیریم" "رضاشاه، روحت شاد" "ما از تبار خونیم، تا آخرش می‌مونیم" #خبر_با_ممد

در جنگ شرف، بی‌طرفی بی‌شرفیست. شبتون بخیر❤️

🔴 کلیپایی هست که نشون میده نیروهای سرکوبگرِ بیشرف و بی ناموص زن و دختر مردم رو بزور با شوکر برقی و کتک میدزدن! کصکشای طرفدار ملا غیرتی هم ندارن تو وجودشون که زن و بچه مردمو میدزدن #خبر_با_ممد

🔴 نیروهای نظامی دارن مردم رو به رگبار میبندن! #خبر_با_ممد

_ شهبانو فرح پهلوی در پیامی خطاب به مردم ایران، با اشاره به سال‌ها «رنج و سرکوب»، معترضان را «قلب و جان واقعی این سرزمین» توصیف کرد و تأکید کرد که امید و خواست آنان برای تغییر خاموش‌شدنی نیست. _او در این پیام که شامگاه جمعه ۱۲ دی‌ماه منتشر شد، نوشت: «شما قلب و جان واقعی این سرزمین هستید و امید و آرزوی شما برای تغییر نمی‌تواند خاموش شود. راه پیش‌رو دشوار خواهد بود، اما ارادهٔ شما از هر مانعی بزرگ‌تر است و عشق شما به سرزمین‌تان شما را به پیروزی خواهد رساند.» _ شهبانو فرح پهلوی همچنین با تأکید بر این‌که صدای مردم «برای آزادی و عدالت فراتر از مرزهای ایران طنین‌انداز است»، افزود «این لحظه مال شماست. این زمان به یاد خواهد ماند به‌عنوان نقطه‌عطفی که مردم ایران آیندهٔ خود را دوباره به دست خواهند گرفت». _او همچنین با ابراز اطمینان از این‌که مردم ایران آزادی و کرامت خود را بازپس خواهند گرفت، از نیروهای انتظامی هم خواست به مردم بپیوندند.

هم‌میهنانم، امروز می‌خواهم تصویر روشن‌تری از آنچه برای به زیر کشیدن این رژیم لازم و ضروری است، با شما در میان بگذارم. سخن من به ویژه با مردم تهران است که با شجاعت خود، دور تازه خیزش ملی را آغاز کردند. جمهوری اسلامی می‌کوشد از شکل‌گیری تجمعات در تهران جلوگیری کند؛ زیرا به‌خوبی می‌داند که تسخیر خیابان‌های تهران و دیگر کلان‌شهرها، روند سقوط آن را به‌طور جدی تسریع می‌کند. برای غلبه بر سرکوب رژیم، یک راه پیشِ روی ما قرار دارد: حضور هم‌زمان و میلیونی مردم در سراسر شهر، و هم‌زمان، ایجاد راه‌بندان در محورهای کلیدی و جاده‌های اصلی. برای تحقق این امر، نخست باید همه بر ترس‌مان غلبه کنیم و بدانیم که اگر خیابان‌ها را تسخیر کنیم، رژیم به سرعت، توان و اراده سرکوب را از دست خواهد داد. راه حل این است که در قالب گروه‌های کوچک و منسجم از دوستان و اعضای خانواده، به نزدیک‌ترین خیابان محل سکونت خود بروید، یکدیگر را پیدا کنید، و سپس دست در دست هم به سوی خیابان‌های مرکزی شهر حرکت کنید. با اطمینان می‌گویم که با شکل‌گیری سیل جمعیت میلیونی، نیروهای سرکوب رژیم توان ایستادگی نخواهند داشت. بسیاری از آنان عقب‌نشینی خواهند کرد و شماری نیز به مردم خواهند پیوست. تسخیر خیابان‌های تهران و کلان‌شهرها با حضور میلیونی مردم، گامی حیاتی، و مکمل دلاوری‌های مردم است که شجاعانه در شهرهای کوچک‌تر در مقابل نیروهای سرکوب ایستاده‌اند. از همه شما می‌خواهم این پیام را با دوستان خود به اشتراک بگذارید و برای چنین رویداد بزرگی آماده شوید. ایران را با هم پس می‌گیریم و دوباره می‌سازیم. @OfficialRezaPahlavi

این جمع بگو دوتا بچه دارم۳ساله بهم سلام هم ندادین.۳ساله بهم زنگ نزدین.۴تا عیده نیومدین به پدرتون تبریک بگین…توی دعوای من و مادرتون شماها نباید دخالت میکردین و باید وسط کار رو میگرفتین.نه که همه منو مقصر میدونستین.الان خودت مادر شدی…همسر یک مرد هستی…مهدیه دوماه بغل شوهرت نخواب.دوماه باهاش رابطه نداشته باش شوهرت چکارت میکنه.گفت وای مامان بابا راست میگه،گفت اون موقع من تازه از حج برگشته بودم.حالم جور دیگه بود.گفتم همون حالت زندگیمون رو بهم ریخت.الان هم برو پی همون حالت…ببین الان زدی توی گوشم.میتونم ازت شکایت کنم.ولی محض خاطر دخترم بهت چیزی نمیگم.دست مهتاب و بچه اش رو گرفتم اومدیم بیرون…به مهدیه گفتم.بدون مادرت فردا با شوهرت و داداشت میایین،گاراژ کار دارم باهاتون،گفت چشم بابا جون…توی راه خونه ساکته ساکت بودم.خیلی خجالت کشیدم. توی خونه لباس در می‌آوردم.مهتاب گفت علی جون ناراحت نشو.اون خانوم اونجا اینقدری حسودیش شد وقتی منو و تو رو و پناه رو دید.نتونست خودشو کنترل کنه.به خاطر من ببخشش…فردا صبح ساعت۹بود سرم شلوغ بود.یهو یک ماشین پژو اومد توی گاراژ.دخترم بچه بغل با شوهرش از جلوی ماشین پیاده شدند…پشت سرشون پسرم اومد پایین خیلی وقت بود ندیده بودمش.باور کنید من ازش خوشگل و خوشتیپ تر بودم…ریش سیاه متوسطی گذاشته بود.نسبت به تیر و طایفه ای که داشت و پسر و نوه حاجی بود اصلا تیپ خوبی نداشت.معلوم بود خسته و افسرده است.دومادم تا منو دید با زن و بچه اومدن پیشم خم شد دستمو بوسید پسر خوبیه…دخترم دوباره بغلم کرد و گریه کرد و ازم معذرت خواست…گفت بابا جون مهدی خجالت میکشه،گفتم گوه میخوره…همون وقت پدرم بنده خدا عصا به دست اومد دست پسره رو گرفت آورد… پسرم خم شد دستمو بوسید کلی معذرت‌خواهی کرد…گفت بابا بقران فقط دایی جواد مقصره…گفت بابا بگم مامانم بیاد پایین.گفتم نه من دیگه به اون کاری ندارم.پدرم گفت علی گناه داره.گفتم آقاجون زن عقدی دارم.حامله است…گناه نداره…گفت چرا صددرصد…ولی مهتاب دختر خوبیه…من باهاش حرف میزنم.بزاره دوباره صدیقه رو عقد کنی،گفتم اگه نخوام چی،؟دختر پسرم گفتند بابا تو رو خدا.گفتم حاجی این زندگی منو بهم میریزه ها…پسرم گفت بهت قول میدم اصلا کارت نداشته باشه…دیشب گریه میکرد میگفت خودم کردم که لعنت بر خودم باد…من کاری به زن و بچه جدیدش ندارم…خدا کنه دوباره عقدم کنه…خلاصه که با رضایت مهتاب جون صدیقه خانوم رو عقدش کردم…و باور کنید شب اول بعد چند سال به عقده ای که داشتم طوری ترتیبش رو دادم…صبح نمیتونست تکون بخوره…گفت وای علی دارم از درد میمیرم…یکشب میام پیش مهتاب یکشب صدیقه…ناکس صدیقه نمیخواست کون بده…با کلک طوری گاییدمش کونش خونی شد…خیلی ازش کفری بودم.چند سال عمر منو هدر داد.الان حاج خانوم از لجش میگه من هم بچه میخوام.آدم شده ساک میزنه بهم کون میده.لباس شیک میپوشه.شنا و باشگاه میره…از لج مهتاب پدرسوخته.رفته گواهینامه گرفته.ماشین خریده…پسرم عاشق دختره کسی بود بهش نمیدادند…بخدا وقتی واسش یک شاسی بلند گرفتم و آوردمش دفتر کنار خودم با اولین بار خواستگاری دختره رو بهش دادند.جلوی همه باز هم ازم عذرخواهی کرد.و فهمید پدر داشتن چقدر خوبه…خوبی صدیقه این بود که چون مهتاب حامله بود هر وقت سکس میخواستم میرفتم پیش صدیقه…ازش هنوز ناراحت بودم…تاخیری میخوردم طوری تلمبه میزدم.میگفت علی علی جان بخدا غلط کردم.اینجوری نکن رحمم زد بیرون.من بچه میخام ها.اینجوری مریض میشم.بار آخری داگی بود…یهو چنان از کوسش کشیدم بیرون فرو کردم توی کونش.این مهتاب قسم میخوره میگه من طبقه پایین صداشو شنیدم…خونه ویلایی من دوبلکس خیلی بزرگه هر دوتا خانوم یکجا هستند…اتاقهای بالا صدیقه…پایین مهتاب جون…ولی ولش نکردم کونشو جر دادم.هنوزم ازش دلخورم چون منو فروخت به حرفهای برادر کوسکشش…این هم ماجرای من بود…ولی جوون‌ها خواهش دارم توی دعوای والدین شما بی طرف باشین،از قدیم میگن زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند…شب و روزگار خوش. پایان #داستان_سسکی ❌داستان های سکسی رو هر #پنجشنبه_جمعه_شنبه_یکشنبه ساعت ۲۲ از کانال دنبال کنید❌

من هم نمیتونستم زیاد تحملش کنم.خوب شد زودی آبت اومد.خدا بهم رحم کرد.رفت سرویس برگشت.گفت علی باور کن یک لیوان آب ازم ریخت بیرون.گفتم دوست دارم حامله بشی.گفت انشالله میشم.بزار پریود بشم بعدش بهت میگم بکن…زودی نطفه میگیره…گفتم انشالله…اونشب برای اینکه کم نیارم تا صبح دوبار دیگه کردمش.هر دفعه هم بیشتر از قبل…فرداش بردمش به خانواده خودم و پرسنلم نشونش دادم و کلی شیرینی دادم.و همه ناهار مهمونم بودند.توی گاراژ جشن کوچیکی گرفتند و زدن رقصیدن…آخه راننده جماعت لوطیه،خلاصه شد همسرم…بزارید یک جریان دیگه رو بگم واستون…ماه عسل بردمش کیش…شب توی هتل بودیم تا دخترش خوابید…ژلی که پنهونی ازش خریده بودم واسه کون نازش رو باز کردم.دمر بود زدم کونش.خودش فهمید نقشه ام چیه…روی رون پاهاش نشسته بودم لخته لخت بود و دمر بود.اومد فرار کنه.خودمو انداختم روش گفتم هیس…آروم باش.نترس آروم میکنمت.گفت علی علی بقران پاره ام میکنی…من جلو رو نمیتونم تحمل کنم…وای از پشت میمیرم.خوابیدم روش در گوشش ازش پرسیدم…چقدر علی رو دوست داری،؟گفت خیلی بخدا خیلی.گفتم پس بخاطرم تحمل کن.شلش بگیر نترس…ژل زدم.دخترش تخت کناریمون بود.نور آباژور کنارمون شب خواب بود…خوب بود تاریک بود.کیرم مث گرز شده بود سفت بلند و سر گنده…آروم و خیلی آروم سرش رو جا کردم توی کونش…بی دین یک جیغی زد.من فک کنم مدیر هتل هم از خواب بیدار شد.چی برسه به دخترش.زودی ازش کشیدم بیرون واومدم کنارش دراز کشیدم…دخترش بلند شد و مامان مامان می‌کرد.رفت بغلش گرفت…پرسید مامان صدای چی بود.گفت هیچچی عزیزم خواب دیدی…برو بگیر بخواب.پرسید چرا لختی؟گفت میخوام برم دوش بگیرم…با بدبختی بغلش گرفت و خوابید.برگشت کنارم.مثلا که قهرم…الان که مینویسه میخنده و نیشگونم گرفت.گفت علی جون من دردم اومده تو قهری،گفتم ابرو مون رو بردی.خیلی بدی مهتاب.بوسم کرد گفت علی جون به قرآن یکهو دردم اومد.انگار با چاقو زدن بهم…درد و سوزش زیاد با هم گرفتم.گفتم یعنی نمیخوای بهم بدی.گفت علی یعنی میخوای دوباره بکنی.میمیرم.گفتم خدا نکنه…گفت بریم توی حموم.اروم بکن…خودش شامپو بچه رو برداشت…چون چشم رو نمیسوزونه چی برسه به کون…اولش زیر آب گرم بودیم…بعدش خم شد لبه وان…قنبل کرد.مدل اسبی سرپا خم شد.شامپو رو زدم.خودش سوتینش رو به دندونش گرفت…آخ آروم فشار دادم رفت توش.چقدر تنگ بود.نرم نرم تلمبه میزدم.گفتم خوبه.برگشت سوتین توی دهنش بود تا جیغ نزنه…چشماش قرمز بودن و اشک آلود.فهمیدم خیلی درد میکشه.ولی چون دوستم داره ساکته.کشیدم بیرون.سوراخش باز مونده بود.سوتین رو از دهنش در اوردم.گفتم برگرد.برگشت.لبهاشو خوردم.گفت دیگه نمی کنی،گفتم نه دردت میاد گناه داری،لبهامو بوسید گفت مرسی همسر عزیزم…نشست زیر پام کیرمو خورد…حتی ابشم برای اولین بار خورد.فهمیدم که واقعنی دوستم داره…چند ماهی گذشت و حامله شده بود.زنگ زد.علی جون وقت دکتر گرفتم تو هم باهام میایی بریم مطب دکتر.نمیخام فک کنند من بی کس هستم.گفتم چشم عزیزم.ساعت۶ بوددست پناه توی دستم بود.با هم از مطب خانوم دکتر اومدیم بیرون.تیپ نازی زده بود معلوم بود که همسر یک حاجی پولداره…در ضمن من هر ماه پول خوبی واسه همسر سابقم کارت به کارت میکردم.خیلی زیاد میدونستم به دختر و پسرم هم کمک میکنه،چندین برابر نفقه اش.هیچوقت دوتا همسرم همدیگه رو از نزدیک ندیده بودند.ولی فک کنم فهمیده بود ازدواج کردم…۲سال بود دخترم زاییده بود نوه‌ام رو ندیده بودم.۳سال بیشتر بود خودش رو ندیده بودم…تا از در مطب اومدیم بیرون و وارد اتاق انتظار شدیم.و مهتاب از منشی خداحافظی کرد.همسر اولم چادر به سر با دخترم که سنگین بود.معلوم بود دوباره حامله است.دختر کوچولوی خوشگلی هم بغل خانومم بود.مطب هم شلوغ بودمنتظر نوبتشون بودند.ما رو دیدند.من دست پناه رو گرفته بودم.یکهو چشم توی چشم شدیم.هر دو بلندشدن سرپا…همسرم گفت حاج علی اینها کی هستند.گفتم صدیقه خانوم.ایشون همسرم مهتاب خانوم هستند بارداره و ایشون هم دختر خوشگلش پناه خانوم…پناه سلام قشنگی داد.بیشعور محکم زد زیر گوشم.گفت ایشون دختر بزرگت مهدیه هستن.دوباره حامله هستند.و ایشون هم بگیر بغلت نوه خوشگلت.ملیکا هستش که هنوز ندیدیش.و کره مردم رو بغل گرفتی.و خود بدبختم هم همسر سابقت هستم…مهتاب چیزی نگفت.گفتم صدیقه خیلی نامردی.آبروم رو بردی.گفتم مهتاب بیا بریم مهدیه دخترم تا اون موقع ساکت بود.ولی بلند گفت بابا جون نرو دلم واست یه ذره شده…مامان نکن این کار ها رو…تو با این کارات باعث شدی۳ساله بابام رو نبینم…بغلم کرد ازم کلی معذرت‌خواهی کرد. تند تند بوسم می‌کرد… باباجون بخدا ما رو ببخشید همش تقصیر دایی جواد بود اومد پیش مامان چندتا دروغ هم گفت…سوسه اومد ما رو تحریک کرد.بابا…ببین بچه امو.همیشه بغلم میکردی میگفتی مهدیه تو اینقدر خوشگلی ببین دخترت چقدر خوشگل تر بشه…حالا اینم دخترم…هر دو رو بغل کردم بوسیدمشون.گفتم مبارکت باشه دخترم…ولی حالا توی

موسسه معلولین محل کار مادرش…تا منو دید که پناه توی بغلمه،گفت وای پناه کجا بودی،؟گفتم اومده بود واسم شکلات آورده بود.گفت وای مگه نگفتم نرو بیرون ماشین میاد دزد میاد.چرا گوش نمیدی…عصبی بود.گفتم مهتاب خانوم بچه است گناه داره.چقدر زود عصبی میشی.گفت بخدا حاجی اگه طوریش بشه چطوری جواب مادر شوهرم رو بدم…کاری که واسش نمی‌کنند فقط ادعا دارند…گفتم من میبرمش دفتر ظهر بیایید از اونجا بگیرینش،گفت نه بخدا اذیتتون میکنه.گفتم نه خانومه مهربونه.با خودم آوردمش دفتر خودم.سعید آقا منشیم از روی لب تاپش کارتون براش ریخت روی فلش و گذاشت توی TVتا تماشا کنه.‌.ساعت۱بود زنگ زدم پیتزا آوردند… باهم خوردیم.بعدش روی کاناپه خوابش برد.ساعت۲بود و اکثر پرسنل میرفتن خونه یا میرفتن نمازخانه چرتی بزنند تا ساعت۴که دوباره کار شروع بشه…البته ما بخاطر بارنامه و باربری شبها هم هستیم و خوابگاه راننده هم داریم…من و پناه تنها بودیم کیف و گوشیم رو جمع کردم و اومدم ببینم مادرش کجاست که دیدم رسید.گفت ببخشید ها حاج اقا…میشه پناه رو بیارید.گفتم بشین توی ماشین خوابه.میرسونمت.گفت نه بخدا راه دوره اذیت میشین.گفتم نه برو بشین ریموت رو زدم.گفتم بشین جلو…بچه رو دادم بغلش.لحظه آخر که دستمو از زیر پناه کشیدم بیرون.دستم خورد به ممه نرم و بزرگش…خیلی کیف کردم…سوار شدیم و بهش گفتم ناهارشو خورده کارتونش رو دیده…گفت ممنونم حاجی،.رسوندمش هنوز پیاده نشده بود.رک بهش گفتم مهتاب خانوم…دوست داری دوباره ازدواج کنی،گفت والله چی بگم.اصلش پناه دخترم مهمه…خواستگار زیاد دارم و داشتم ولی اکثرا دخترم رو نمیخان.میگن خرج خودمون رو به زور در میاریم چه برسه به دختر مردم.گفتم نه من دخترت رو میخوام و دوستش دارم.گفت وای حاجی منو واسه خودت میخوای،؟گفتم آره مگه من چمه؟کج و کوله ام،یا شل و پل،،گفت نه بخدا شوکه شدم.اخه چرا من؟گفتم چون خوشگلی،ولی بددهن و بداخلاقی ولی باید قول بدی مهربون بشی.واسم بچه خوب و با ادب بیاری.گفت میخوای عقدم کنی،؟گفتم بله پس چی؟گفت خانومت چی؟گفتم من جدا شدم.گفت چرا بعد این همه سال جدا شدی.چون شنیدم بچه بزرگ داری،گفتم رک بگم مهتاب من عاشق سکس هستم خانومم سرد بود.صیغه ای داشتم فهمید ازم طلاق گرفت.فقط همین…گفت چی بهتر من هم دختر داغی هستم.گفتم فقط اخلاقت.گفت حاجی بخدا از بی کسی و بی پولی و بدبختی اعصابم بهم ریخته…خودتو بزار جای من.اول زندگی با یک بچه با۹تومن حقوق و یارانه خودتو راه ببری…چی به سرت میاد.‌همه هم میخان…بیان دو روز باشند عشق و حالشون رو بکنند و برند…اولین نفری که میخاد عقدم کنه تویی.همه صیغه می‌خواستند.پرسیدم چندبار صیغه شدی؟راستشو بگو.دست گذاشت روی پیشونی دخترش گفت به جون همین پناه از وقتی همسرم فوت شد.دست هیچ مردی بهم نخورده و صیغه کسی نشدم.گفتم خوبه…فردا صبح پدری برادری هر کسی رو داری بردار بیا این محضر.ادرس دادم بهش…گفت باشه…گفتم مهتاب منو باید واسه خودم بخای ها نه فقط ثروتم…ببین هنوز جوون و خوشتیپم،گفت حاجی بخدا شوکه شدم منو پسندیدی،گفتم آفرین پس برو دیگه هم نمیخواد کار کنی.گفت حیف نیست…گفتم دختر خوب همین دربون گاراژ من برجی۲۰تومن میگیره.من همسرم رو بزارم واسه۹تومن کار کنه.خندید گفت مرسی.حاجی جون.گفتم جونم…بدو برو خوشگل و موشگل مث عروس خانوما میایی ها…گفت باشه. خلاصه صبح با مهریه۳۰تاسکه با حضور پدر مادرش.عقدش کردم و مستقیم بردمش خرید کردم واسه خودش و دخترش و بعدشم خونه ویلایی بزرگه خودم…گفتم این همه خونه جدیدت.مادرش مث خر کیف می‌کرد.گفت حاجی جون.گفتم فقط علی جون.گفت حاج علی جون.گفتم جونم.گفت عصر برم آرایشگاه.گفتم صددرصد…برگشتم مث عروس ببینمت…خلاصه شب با مهمونی کوچیکی…گذشت…توی تخت.دخترش کنارمون بود.کمی بازی کرد و بعدش خوابش برد.گذاشتمش توی اتاق خودش…برگشتم عشقم لخت بود.اخ خدا چه سینه هایی…اینجا نشسته میخنده مینویسه،،نمیدونستم ممه بخورم ببوسمش گازش بگیرم.چکارش کنم.هول شده بودم.آخه خیلی هم سفیده.با دستای نازش محکم بغلم گرفته بود.خیلی به نوک ممه هاش حساس بود.گفتم مهتاب جونم دیگه طاقت ندارم… اسلحه رو کشیدم بیرون. گفت اوه چه خبرته…چقدره…علی آروم ها.گفتم باشه نترس…خندید…خیسش کردم.کوس تپل و نازش از مالوندنام از قبل خیس شده بود…با یک فشار نصف بیشترش رو دادم داخلش.گفت وای علی جان پاره شدم.۳ساله کیر ندیدم بی رحم جرم دادی، آخ مامان…بخدا منه کمر سفت از صدای ناله قشنگش.یک دقیقه نشد آبم اومد تمامش رو ریختم داخلش…خودم ازش خیلی خجالت کشیدم…آخه واسم سابقه نداشت به این زودی آبم بیاد.البته خودم هم چند وقتی بود شیطونی نکرده بودم.گفتم مهتاب جون ببخشید بخدا شرمنده ام اینقدری که خوشگلی و صدای ناله ات خوشگلتر بود…و چند وقته رابطه نداشتم نتونستم خودمو کنترل کنم.بغلم کرد بوسم کرد و گفت علی جون این حرفها چیه خودم،همون اولش فهمیدم هول شدی و عجله داری.فدات شم وقت زیاده…قربونت بشم…مال تو بزرگ و کلفته

❲𝘽𝙇𝘼𝘾𝙆&𝙒𝙃𝙄𝙏𝙀❳ @siyaasefid 𖡻 ≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🤍‌️‌⃟‌꙰‌ سࡅ࡙ߺߊ‌‌ سܦ߭ࡅ࡙ߺܥ‌≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🖤⋮‌⃟‌꙰‌
❲𝘽𝙇𝘼𝘾𝙆&𝙒𝙃𝙄𝙏𝙀❳ @siyaasefid 𖡻 ≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🤍‌️‌⃟‌꙰‌ سࡅ࡙ߺߊ‌‌ سܦ߭ࡅ࡙ߺܥ‌≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🖤⋮‌⃟‌꙰‌

هیچکس از قمی ها به اخوندا نزدیک تر نیست اونا هم دیگه خسته شدن از دست این انگلا و ریختن بیرون شعار میدن اون شهرایی که اعتراض نمیکنن بعد گذر از این رژیم همه اخوندا رو میفرستیم شهرشون با هم عشق کنن 🚶‍♂🚶‍♂🚶‍♂🚶‍♂🚶‍♂🚶‍♂

🔴 بلوچ های دوست داشتنی هم بعد نماز جمعه ریختن بیرون و به اعتراضات پیونستند. #خبر_با_ممد

🔴 گویا تبریز هم به اعتراضات پیوست . #خبر_با_ممد

🔴 و همچنان اعتراضات ادامه دارد... #خبر_با_ممد

غم انگیزه ولی واقعیت اینه هیچ کشوری تا از برد ما مردم مطمئن نشه طرف ما رو نمیگیره و نیروهای نظامی هم تا لحظه اخر از دولت و نظام دفاع میکنن ما فقط برتری جمعیتی داریم نسبت به اونا و اینکه باید بدونید این خاک و خیابونا برای ما مردم هست نه ملا و هیچ کس دیگه اگه متحد باشیم باهم ازین وضعیت نجات پیدا میکنیم. #سخنانی_گران_مایه_از_ممد 🚶‍♂