en
Feedback
BLACK & WHITE

BLACK & WHITE

Closed channel

🚩 Channel was restricted by Telegram

Show more
8 842
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-9230 days
Posts Archive
یاد و نام هم‌میهنانِ به‌قتل‌رسیده در خیزش ملی ایران را گرامی و زنده نگه می‌دارم: ازنا (لرستان): شایان (ابوذر) اسداللهی، احمدر
+2
یاد و نام هم‌میهنانِ به‌قتل‌رسیده در خیزش ملی ایران را گرامی و زنده نگه می‌دارم: ازنا (لرستان): شایان (ابوذر) اسداللهی، احمدرضا امانی، مصطفی فلاحی، طاها صفری و وهاب موسوی (قاعدی) ملکشاهی (ایلام): رضا عظیم‌زاده، فارز آقامحمدی، لطیف کریمی، و مهدی امامی‌پور مرودشت (فارس): خداداد شیروانی، محمدقاسم روستا، عرفان بزرگی و منصور مختاری لردگان (چهارمحال و بختیاری): احمد جلیل سرقلعه و سجاد زیلایی قم: حسین ربیعی و محمد نوری کوهدشت (لرستان): امیرحسام خدایاری‌فرد فولادشهر (اصفهان): داریوش انصاری بختیاری‌وند نورآباد (لرستان): احد ابراهیم‌پور عبدلی همدان: امیرحسین بیاتی هفشجان (چهارمحال و بختیاری): سروش سلیمانی نی‌ریز (فارس): امیرمحمد کوهکن این جاویدنامان، فرزندان پاک‌نهاد و میهن‌پرست ایران بودند که در نبردی مقدس برای آزادی و سربلندی ایران، به‌دست شرورترین اوباش ضحاک‌ به قتل رسیدند. به خانواده‌های داغدار و دوستان و همشهریان‌شان، و به ملت بزرگ ایران تأکید می‌کنم: در این راه بی‌بازگشت، دوشادوش شما ایستاده‌ام و اجازه نمی‌دهم خون این جوانان هدر برود. به شما اطمینان می‌دهم که آمران و عاملان این جنایات، شناسایی و بدون تردید مجازات خواهند شد. و به علی خامنه‌ای، ضحاک زمان و آمر اصلی کشتار جوانان ایران: تو و شبکه‌ی اشرارت، با ریختن خون پاک‌ترین فرزندان این سرزمین، سقوط خود را نزدیک‌تر کردید. ما از پا نخواهیم نشست و تا نابودی کامل رژیم ضدایرانی‌ات ادامه خواهیم داد. ملت بزرگ و دلیر ایران، آنچه امروز جهان از ایران می‌بیند، شجاعت و قدرت مردمی است که با آگاهی و همبستگی، سرنوشت و کشور خود را باز پس می‌گیرند. متحد و منضبط بمانید. روز آزادی، نزدیک، و پیروزی از آن شماست. پاینده ایران، رضا پهلوی @OfficialRezaPahlavi

#خانم_دکتر سلام من سحرم ۳۵ ساله دکتر ارولوژ هستم مجردم موهای لخت بلوند شلاقی دارم قدم ۱۶۵ وزنم ۶۲ سینه های ۷۵ کمر باریک ولی باسن گرد تپل رونای تو پر من از نوجوونی خیلی دختر هاتی بودم دل همه رو میبردم جوری بودم ک رفیقام میگفتن سحر کیر میبلعه چون به این چیزا علاقه داشتم رفتم سر ارولوژی کلی مریض داشتم چیز خیلی عادی بود ی زندگی اروم بدون رابطه ی رفیق دارم ب اسم نگار رفیق صمیمی از زندگیم خبر داره کامل منو میشناسه اخر شب بود داشتم مطبو میبستم ک نگار زنگ زد ی مریض میاد وایسا نرو گفتم بگو فردا گف ن صبر کن قطع کرد وایسادم ساعتت ۱۱ونیم بود اومد فقط منشیم مبینا تو دفتر بود ی پسر با قد نزدیک ۲ متر بندنساز خیلی خوشتیپ خوشگل نزدیک ۲۰ساله اومد اسمش ارش بود اومد تو اتاق سلام علیک کرد گف از طرف نگار خانوم هستم گفتم بله در جریانم مشکلتون چیه گف جسارت نباشه گفتم شغلم همینه عزیزم راحت باش گف من سایزم خیلی بزرگه مشکل دارم گفتم درد داری گف اره گفتم خب مشکل چیه گف ببینید خودتون متوجه میشید کنجکاو شدم گفتم درار شرتو شلوارتو ک اب تو دهنم خشک شد ی کیر افتاده کلفت نزدیک عین فیلمای پورن یهو گف دکتر این الان تو حالت نعوظ نی وگر ن بزرگ تره گفتم خب مشکل چیه گف هیچ کس نمیتونه باهام رابطه بر قرار کنه گفتم دردت مال چیه گف نمیدونم چک کنید دستکشمو دستم کردم گرفتم دستم درحال چک کردن بودم ک کیرش داشت بزرگ میشد اب دهنمو قورط دادم گف دیدی خانوم دکتر گفم چند سانته؟ گف ۲۴ کپ کرده بودم گفتم خب چرا خود ارضایی نمیکنی گف نمیتونم ارضا نمیشم گفتم بهت قرص میدم بخور نعوظت بهت میشه گف برا قرص نیومدم نگار خانوم گف فقط شما میتونین تو دلم ب نگار فحش دادم خندیدم گفتم نگار غلط کرد فهمیدم نگار عوضی برا چی فرستادش گفتم بیا این دارو هاتو بگیر برو اخر وقت میخوام برم رو صندلیم نشسته بودم ک اومد بغلم وایساد کیرشو دراود گذاشت جلو صورتم گف هرچه از دوست رسد نیکوست گذاشتش رو لبام نگاش کردم از این کیر دیگ بهتر وجود نداشت خیلی وقت بود سکس نداشتم کسیم به این سایز نبود گرفتمش تو دستام بوسش کردم سرشو کردم دهنم انقدر گنده بود فقط سرشو میتونستم بخورم حسابی ساک میزدم دستش تو موهام بود سعی میکرد بکنه تو دهنم کل دهنمو پر کرده بود دکمه های لباسمو باز کردم فقط ی کراپ مشکی تنم بود چونمو گرف کیرشو کشید بیرون تف کرد تو دهنم دوباره کرد تو ناله هاش در اومده بود کشید بیرون بلندم کرد گذاشتم رو تخت دکمه شلوارمو باز کرد پاهامو داد بالا شلوارمو در بیاره گف انقدر کون خانوم دکتر گندس در نمیاد با ی فشار دراورد ی جون گف دستشو گذاشت رو کصم میمالید لباشو گذاشت رو لبام حسابی اب انداخته بود شرتمو دراود نشست لبه تخت اخ این پسر ی جوری میخورد ک تاحالا حس نکرده بودم رو سوراخ کونم زبون میکشید قربون صدقم میرف بی نظیر بود تو خوردن ی ۴یا۵ باری ارضا شدم صورتش خیس خالی بود میدونستم جر میخورم ولی تشنه کیرش بودم لب تخت پاهامو باز کردم وایساده بود جلوم وقتی کیرشو میدیدم میلرزیدم گفتم برو تو کشو دومی ژل لوبریکانت دارم وردار بیار ی داد زدم گفتم هلیا منشیمه گفتم هلیا تو برو من کار دارم گف باشع خانوم دکتر ژلو اورد مالید به کیرش حسابی به کصم ژل زد سرشو گذاشت روش وای وای وای ی فشار داد نفسم برید تازه فقط سرش توش بود چقدر این پسر کیرش گنده بود اروم تلمبه میزد سینه هامو میمالید بغلم کرد پاهام دور کمرش حلقه کردم منو رو کیرش بالا پایین میکرد گوششو مک میزدم نفس نفس میزدم توش این محکم تر میکرد ی پسر ۲۰ ساله داشت جرم میداد رو هوا سینه هامو گذاشتم دهنش عین جارو میکشید تو کبود خالی کرد سینه هامو اوردم پایین سرمو هل داد پایین یعنی بشینم نشستم جلوش ی ادم ۲ متری با ی کیر گنده بالا سرم بود میزدش تو صورتم تخماشو حسابی براش خوردم کیرشو لیس میزدم بلندم کرد داگیی شدم رو تخت سرمو چسبوند به تخت ۲ تا دستامو گرف پشتم با دست گندش کیرشو تا جایی ک تونست کرد توم مطبو گذاشته بودم رو سرم داشت جرم میداد حس میکردم لوله تومه گوشیشو برداشت صدا بوق میومد دیدم نگار تصویری داره باهاش صحبت میکنه خندید گف جرش بده جنده خانومو خوش بگذره قطع کرد آرش تف کرد رو سوراخ کونم انگشت شصتشو تا ته کرد تو محکم تلمبه میزد انگشتاش خودش قد ی کیر ادم عادی بود انقدر ارضا شدم پاهامو حس نمیکردم گف خانوم دکتر کصت خیلی گشاد شد حال نمیده گفتم کثافت تو کردی ی اسپنک زد بهم ک تا عمق وجود سوختم با فشار بیشتری کرد حس کردم تا روده هام میره کیرش با ی فشار کل ابشو توم خالی کرد وقتی کشید بیرون همینجوری میریخت پایین پایان #داستان_سسکی ❌داستان های سکسی رو هر #پنجشنبه_جمعه_شنبه_یکشنبه ساعت ۲۲ از کانال دنبال کنید❌

🔴 ایلام جنگه رسما ! گویا مردم کنترل خیابونا رو دستشون گرفتن . #خبر_با_ممد

🔴 اینترنت رو ضعیف کردن احتمالا یکی از گه های زیر رو میخوان بخورن. -فرستادن موشعلی تو سوراخش -فرستادن ثروت ملت همراه خانواده هاشون به کشورای خارجی - کشتار وسیع ایرانی - موشک پراکنی #خبر_با_ممد

❲𝘽𝙇𝘼𝘾𝙆&𝙒𝙃𝙄𝙏𝙀❳ @siyaasefid 𖡻 ≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🤍‌️‌⃟‌꙰‌ سࡅ࡙ߺߊ‌‌ سܦ߭ࡅ࡙ߺܥ‌≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🖤⋮‌⃟‌꙰‌
❲𝘽𝙇𝘼𝘾𝙆&𝙒𝙃𝙄𝙏𝙀❳ @siyaasefid 𖡻 ≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🤍‌️‌⃟‌꙰‌ سࡅ࡙ߺߊ‌‌ سܦ߭ࡅ࡙ߺܥ‌≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🖤⋮‌⃟‌꙰‌

یه سری مردم اکثرا مذهبی سرشونو کردن مثل کبک تو برف و نمیخوان حقیقتو ببینن و فکر میکنن مردم دارن به سمت نیروهای نظامی تیراندازی میکنن و مردمن که شیطانن! دوست عزیز میخوای کسشعرات صدا سیما رو دنبال کنی بکن ولی کنارش ۴ تا خبرگذاری بیطرف یا حتی مخالف جمهوری اسلامی هم نگاه کن اطلاعاتت بره بالا از وضعیت موجود.

🔴 مرودشت ۶ تا کشته داده امروز تا الان. (بترسید از وقتی که مردم هم مسلح بشن اونوقت دیگه برتری سلاحی هم ندارید و برا برگشت به سوی مردم دیر شده!) #خبر_با_ممد

هم‌میهنانم، درود می‌فرستم به تک‌تک شما که شجاعانه در هفته‌ای که گذشت، خواب را از خامنه‌ای و رژیمش گرفتید. به ویژه می‌خواهم به نوجوانان و جوانان میهن‌پرست کشورمان درود بفرستم که من آنها را «نسل وی» برای Victory یا پیروزی می‌نامم. همانطور که پیش از این گفتم، مسأله کلیدی، تداوم تسخیر خیابان‌هاست و ایجاد راه‌بندان برای جلوگیری و مانع‌شدن از سرکوب رژیم. انضباط و همبستگی را حفظ کنید. پیروزی از آنِ شماست. @OfficialRezaPahlavi

به زبان ساده میگویم که من دیگر نمیتوانم! فاز این کانالای تحلیل ارز و بوس و ... رو درک نمیکنم اولا که لاشیا ادم میاد یه فیلم دانلود کنه باید تو کانالای کسشعر شما عضو شه بوزینه ها بعدم کسشعرات چیه که مینویسید پیش بینی عنه میکنی از رو نمودار و ... مملکت بگا رفته اقتصادش ترکیده به واسطه دزدی و تحریم چه ربطی به نمودار داره جاکش کله کیری معلومه که پریود میشه بورس و ارز مملکت خب کصمشنگ کص پلشت هر کسی میدونه وقتی جنگ میشه هر قبرستونی اولین چیزی که تاثیر میزاره قیمت طلاست چون مردم میرن سرمایه و پولاشونو تبدیل به طلا میکنن و قیمت جهانی طلا میره بالا ای من کیرم تو مغز معیوبتون با این کانالای کسشعرتون که اگه برا دانلود فیلم و سریال نبود ۱۰۰ نفرم عضو کانالاتون نبودن #ممد

❲𝘽𝙇𝘼𝘾𝙆&𝙒𝙃𝙄𝙏𝙀❳ @siyaasefid 𖡻 ≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🤍‌️‌⃟‌꙰‌ سࡅ࡙ߺߊ‌‌ سܦ߭ࡅ࡙ߺܥ‌≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🖤⋮‌⃟‌꙰‌
❲𝘽𝙇𝘼𝘾𝙆&𝙒𝙃𝙄𝙏𝙀❳ @siyaasefid 𖡻 ≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🤍‌️‌⃟‌꙰‌ سࡅ࡙ߺߊ‌‌ سܦ߭ࡅ࡙ߺܥ‌≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🖤⋮‌⃟‌꙰‌

من فقط خسته تر از اونم که بخوام برا نگه داشتنت تلاشی کنم فسقلی اگه بهتر از من بود ارزو میکنم باهاش خوشبخت شی❤️

00:00 چیه راز پنهونِ چشمات که .. @siyaasefid

🔴 مردم در مراغه ارومیه به خیابان‌ها اومدن #خبر_با_ممد

❲𝘽𝙇𝘼𝘾𝙆&𝙒𝙃𝙄𝙏𝙀❳ @siyaasefid 𖡻 ≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🤍‌️‌⃟‌꙰‌ سࡅ࡙ߺߊ‌‌ سܦ߭ࡅ࡙ߺܥ‌≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🖤⋮‌⃟‌꙰‌
❲𝘽𝙇𝘼𝘾𝙆&𝙒𝙃𝙄𝙏𝙀❳ @siyaasefid 𖡻 ≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🤍‌️‌⃟‌꙰‌ سࡅ࡙ߺߊ‌‌ سܦ߭ࡅ࡙ߺܥ‌≧‌⋮‌⃟‌꙰‌🖤⋮‌⃟‌꙰‌

. در رابطه با توئیت ترامپ به جمهوری اسلامی که گفته بود اگه کشتار مردم رو ادامه بدید بهتون حمله میکنیم میزنیم کصپر میشید. کل سران جمهوری اسلامی جای اینکه حداقل به دروغ مثل همیشه بگن نه ما مردمو نمیکشیم گفتن به تو ربط نداره تو مسائل ما دخالت کنی! خب لاشیا حداقل یکم فیلم بازی میکردید! 😐 چه راحت قبول کردید دارید ایرانیا رو میکشید! دیگه براتون مهم نیست ابروتون؟ چهره پلید و شیطانی جمهوری اسلامیتون پیش کل دنیا رو شده اره؟

امشب فقط وحشی بازی داریم!» با یه فشار محکم، نصف کیرم رو فرستادم تو کونش. داد پریسا از درد و لذت مخلوط شد. دیوارای کونش فوق‌العاده تنگ و گرم بود. داشتم از لذت دیوونه می‌شدم. فشار دادم و کامل وارد شدم. کون پریسا کاملاً کیرمو بلعید. شروع کردم به تلمبه زدن. محکم و عمیق. هر بار که تا ته می‌رفتم، باسنش می‌خورد به شکمم و صدای ضربه‌ی کیر تو کونش، تنها صدایی بود که تو اتاق می‌پیچید. گفتم: «بگو کی هستی؟ بگو جنده‌ی منی!» پریسا با گریه و خنده گفت: «من جنده‌ی توام کیان! جنده‌ی این کیر بزرگت!» اونقدر سریع و وحشیانه می‌کردمش که تخت زیر پاهامون جیر جیر می‌کرد. دستامو گذاشتم رو کمرش و محکم نگهش داشتم. اون هم سعی می‌کرد کونش رو عقب بده تا تلنبه‌ها عمیق‌تر بره. احساس می‌کردم که هر دو تامون تو اوج جنون جنسی بودیم. این زن واقعاً یه نیاز دیوونه‌وار به این نوع تحقیر و خشونت داشت. این لذت براش خالص بود. وسط کار، در حالی که داشتم محکم تو کونش می‌کردم، یه انگشت دستم رو فرو کردم تو کس داغ و خیسش. پریسا از درد و لذت دو برابر، یه جیغ خفیف کشید. گفتم: «حالا دوتا سوراخت پره جنده! حسش می‌کنی؟ هم کونت، هم کصت زیر سلطه منه!» انگشتم رو تو کصش با سرعت بیشتری عقب و جلو می‌کردم، همزمان تو کونش محکم تلمبه می‌زدم. این حس همزمانی، هم برای من دیوانه‌کننده بود و هم برای اون. پریسا تو اوج بود. کصش رو با انگشتم سفت و محکم فشار می‌دادم و اون بدنش کاملاً شل شده بود. داشت ارگاسم می‌شد. چند تا تلمبه آخر رو با تمام توانم زدم. داد زدم: «تو مال منی جنده! بیا!» و آبم رو با فشار تو کون تنگ و گرمش خالی کردم. یه ارگاسم وحشی، عمیق و طولانی. بدنم کاملاً سست شد. کیرمو از کونش کشیدم بیرون، سوراخ کونش کاملاً باز شده بود و یه ذره از آبم ازش بیرون زد. افتادم کنارش روی تخت. نفس نفس می‌زدیم. پریسا برگشت و صورتش رو چسبوند به سینه من. هنوز داشت می‌لرزید. پریسا: «وای کیان… من فکر نمی‌کردم اینقدر وحشی باشی.» من: «تو خودت خواستی. تو یه زن فوق‌العاده‌ای هستی که یه عمر هدر رفتی کنار اون شوهرت.» اون شب دیگه تموم نشده بود. بعد از یه ربع استراحت و یه سیگار، دوباره برگشتیم سراغ هم. این بار آروم‌تر شروع کردم. دوباره کلی بوسه و لیسیدن. پریسا دوباره خواست که از کون بکنم. این بار خیلی آماده‌تر بود و لذت بیشتری می‌برد. حسابی تف زدم به کیرم و سوراخش رو حسابی با انگشت باز کردم. وقتی رفت تو، دیگه اون درد اولیه نبود، فقط لذت محض بود. یه جوری باهام همکاری می‌کرد که کیف می‌کردم. می‌گفت: «محکمتر، کیان! فکر کن داری انتقام همه روزهایی رو ازم می‌گیری که تو آموزشگاه با دخترای شاگرد شوخی می‌کردی!» تقریباً تا نزدیکی‌های اذان صبح، ما فقط سکس داشتیم. از اون سکس‌های خام و بدون توقف. نزدیکای ساعت شش صبح بود که پریسا بیدار شد. یه نگاه خسته ولی راضی بهم انداخت. پریسا: «باید برم، قبل از اینکه اون شوهرم زنگ بزنه. اگه بفهمه، شیراز رو میذاره رو سرش.» گفتم: «بذار بفهمه. تو یه شب فوق‌العاده داشتی.» اون لباساش رو پوشید، همون تاپ یقه هفت و دامن جذبی که دیشب پوشیده بود. ولی این دفعه یه برق شیطنت‌آمیز تو چشماش بود که قبلاً نبود. اومد کنار تخت نشست. پریسا: «کیان، واقعاً عالی بود. خیلی بهم خوش گذشت. از همه نظر.» خم شد و یه بوسه سریع رو لبم گذاشت. پریسا: «دلم می‌خواد این یه راز بین ما بمونه. تو همکار منی، و گاهی… من جنده‌ی تو.» وقتی داشت میرفت، گفتم: «تو یه جنده‌ی بی‌نظیری پریسا. هر وقت خواستی رها بشی، بهم بگو.» فقط خندید و در رو بست و رفت. من هنوز روی تخت دراز کشیده بودم و بوی عطر پریسا و بوی سکس تو اتاق پیچیده بود. کاش آموزشگاه هفته‌ای سه بار کلاس شبانه داشته باشه. کلاً دیگه نمی‌تونم مثل قبل به پریسا نگاه کنم. پشت اون اخلاق معلمی، یه زن وحشی عاشق کون دادن قایم شده بود که فقط منتظر بود یکی بیاد و بگه “جنده”… و من همون آدم بودم. و این شد خاطره اون شب ، که دیگه هر وقت پریسا رو تو آموزشگاه میبینم، فقط یاد اون کون تنگ و اون فریادهای شهوانیش میفتم. ای بابا… دیوونه‌ام کرده این زن! پایان #داستان_سسکی ❌داستان های سکسی رو هر #پنجشنبه_جمعه_شنبه_یکشنبه ساعت ۲۲ از کانال دنبال کنید❌

پریسا: «کیان، اگه قراره اتفاقی بیفته، اینجا نه. تو آموزشگاه سخته.» گفتم: «پس کجا؟» پریسا: «شوهر من ممکنه الان خونه باشه، یا یهو زنگ بزنه. اگه بریم خونه تو… راحت‌تریم.» فقط همین یه جمله کافی بود. بلند شدم و دستشو گرفتم. گفتم: «اگه میای، باید بدونی من امشب دنبال رفاقت نیستم. من دنبال اینم که اون انرژی رو ازت بگیرم که این شوهر نفهمت بهت نمیده.» پریسا محکم دستمو فشار داد و بدون هیچ حرفی باهام اومد. تو ماشین، موسیقی ملایم گذاشته بودم و داشتم با هیجان رانندگی می‌کردم سمت خونه. مسیر زیاد نبود. پریسا سرش رو تکیه داده بود به شیشه و داشت به خیابونای شیراز نگاه می‌کرد. انگار داشت واسه خودش یه کار غیرقانونی و هیجان‌انگیز انجام می‌داد. رسیدیم خونه. من مجردم، خونه‌ام نقلی و تمیزه. پر از کتاب و یه سیستم صوتی خوب. بطری ودکای جدید رو از کابینت درآوردم، دو تا شات پر کردم. گفتم: «به خاطر آزادی، پریسا.» لبخند زد و جام رو به جام زد. «به خاطر یه شب رهایی، کیان.» همون لحظه، حرف زدن تموم شد. گذاشتم جام رو روی میز، کمرش رو گرفتم و کوبیدمش به دیوار. دهنمو گذاشتم رو دهنش. اوف! بوسه‌ای بود که ماهها منتظرش بودم. یه بوسه حریص، مرطوب و وحشی. زبونش دیوونه‌وار تو دهنم می‌چرخید. انگار داشت خفگی چند ماهه‌اش رو جبران می‌کرد. دستمو بردم زیر تاپش، سینه‌هاش رو که سفت و خوش‌فرم بود، تو دستم گرفتم. یه آه بلند کشید که تو سینه من گم شد. من که دیگه صبر نداشتم. گفتم: «پریسا، تو چقدر داغی لعنتی! مطمئنی تو یه دبیری؟» پریسا با صدای خش‌دار گفت: «من هر چی تو بخوای هستم. فقط دیگه بسه حرف زدن.» بوسه‌ها ادامه داشت. تاپش رو از تنش درآوردم. سینه‌هاش بزرگ و سفت و سفید بود. نوک سینه‌هاش با همون لمس اولیه من، کاملاً سفت و سیخ شده بود. شروع کردم به مکیدن نوک سینه‌هاش، و اون جیغ‌های خفه‌ای می‌کشید که از هیجان تنم می‌لرزید. همزمان با دستم رفتم سراغ دامن جذبش. دامن رو کشیدم پایین، فقط یه شورت توری مشکی تنش بود که کاملاً خیس شده بود. گفتم: «اینجا رو ببین جنده خانم! از همین الان خیس شدی!» این حرف «جنده» انگار یه کلید بود. یه شوک عجیب بهش وارد کرد، و همون لحظه دیدم صورتش سرخ شد و با ولع بیشتری شروع کرد به نفس زدن. کشوندمش روی مبل. شورتش رو با یه حرکت پاره کردم و پرت کردم گوشه اتاق. پریسا دیگه خود پریسا نبود. یه زن وحشی و نیازمند بود. نشست روی مبل، شلوارم رو دور کمرم کشیدم پایین و خودم لخت شدم. وقتی کیر سیخ شده‌ام رو دید، چشم‌هاش یه لحظه خیره موند و بعد با یه نگاه شیطنت‌آمیز اومد جلو. پریسا زانو زد جلوم. پریسا: «اگه می‌خوای امشب ازت استفاده کنم، باید اول تو رو بپرستم.» این زن کلاً یه چیز دیگه بود. کیرمو گرفت تو دستاش. گرم و نرم و با احتیاط. شروع کرد به لیس زدن و بازی کردن با نوک کیرم. من نشستم رو مبل و سرم رو تکیه دادم به پشتی. فقط نگاهش می‌کردم و حال می‌کردم. موهای فرفریش که رو صورتش می‌ریخت، منظره محشری بود. شروع کرد به ساک زدن. اول آروم، بعد کم کم دهنشو بازتر کرد و تا ته کیرمو میکرد تو حلقش و دوباره می‌کشید بیرون. مثل یه حرفه‌ای که سالهاست این کارشه. نفس نفس می‌زد و هر لحظه با چشماش ازم اجازه می‌گرفت که ادامه بده یا نه. منم فقط با یه لبخند بهش می‌فهموندم که این تازه شروعشه. بعد چند دقیقه دیگه نتونستم تحمل کنم. موهاشو گرفتم، محکم کشیدم عقب. گفتم: «بسّه! دیگه صبر ندارم. امشب قراره مال من باشی، نه پرستار کیرم.» کشوندمش سمت تخت. پرت شد روی ملحفه‌ها. از بالای سرش خم شدم و با صدای خشن و آروم گفتم: «امشب هیچ اثری از اون پریسا معلم داخلت نیست. تو امشب جنده‌ی منی. فهمیدی؟» پریسا با چشمای برق‌زده و لبای نیمه‌باز گفت: «بکن، کیان. هر کاری میخوای بکن.» پاهاشو باز کردم. کصش کاملاً ورم کرده و خیس بود. دستم رو گذاشتم روی اون تپه‌ی خیس و شروع کردم به بازی کردن با چوچوله‌اش. وقتی کصش رو لیس می‌زدم، بدنش می‌لرزید. جیغ‌های بلندش دیگه خفه نبود. من همزمان با لیس زدن کصش، ازش پرسیدم: «ببینم، به اون شوهرت تا حالا گفتی که چقدر عاشق اینی که بهت بگن جنده؟» پریسا تو اوج لذت جواب داد: «نه… فقط تو… تو اینو بهم بگو…» دستمو بردم پایین‌تر. رفتم سراغ سوراخ کونش. اونم خیس بود. پریسا عاشق سکس از پشت بود. اینو خودم میدونستم، تو یکی از شوخی‌های مستی قبل اومدن گفته بود. گفتم: «حالا برگرد. امشب باید هر دوتا سوراخ تو پر بشه.» پریسا با ولع برگشت. کون گرد و برجسته‌اش تو اون نور کم اتاق، واقعاً دیدنی بود. باسنش سفت و خوش‌تراش بود. سریع رفتم سراغ کشو، ژل روان‌کننده رو درآوردم و حسابی مالیدم به کیرم و سوراخ کونش. وقتی کیر داغ و بزرگم رو گذاشتم رو سوراخ تنگ و صورتی کونش، پریسا یه آخ عمیق کشید. پریسا: «آروم کیان… خیلی وقته چیزی نرفته اون تو…» گفتم: «آروم نیستم جنده!

عطر کنکور و کون بیقرار فصل ۱: بوی عطر کنکور و کون! … داشتم از هیجان میمردم تا اینو براتون تعریف کنم. باور کن هنوز که هنوزه نمیتونم تمرکز کنم سر کلاس. یادم می‌افته میخوام بپرم هوا. قضیه مال همین دو سه شب پیشه، تو شیراز، آموزشگاه کنکور «دانش …….». کلاً ما یه جوری زندگیمون تو اون آموزشگاه خلاصه شده. من که کیانم، مجرد، بیست و هشت ساله، دبیر ریاضی و فیزیک. اونجا همه‌ش دخترای دبیرستانی میان کنکور دارن، خداوکیلی بعضیاشون محشرن، ولی خب آدم حواسش هست دیگه، همون کلاس رو باهاشون می‌گذرونی و تهش سلام خداحافظ. اما قضیه از کجا شروع شد؟ از پریسا. پریسا، همکارم، دبیر ادبیات. یه زن سی و سه چهار ساله، موهای فرفری مشکی، قد بلند، چشمای درشت قهوه‌ای و یه لبخند محو که همیشه رو لبشه، حتی وقتی داره شاگردا رو تهدید می‌کنه که اگه تستا رو درست نزنن، نمره‌شون صفره. کلاً شبیه هنرمندها بود تا معلم. اونجا همه میدونستن پریسا شوهر داره، ولی همه هم میدونستن شوهرش کلا یه آدم خنثی و کسل‌کننده‌س. یه آدمیه که فقط بلده غر بزنه و بگه چقدر حقوق معلما کمه. پریسا خودش یه زن آزاد و شیطون بود، ولی تو اون رابطه قفل شده بود. و این حسرت و نیاز، یه جوری از چشماش معلوم بود. من و پریسا کلاً خیلی با هم صمیمی بودیم. بیشتر به خاطر اینکه جفتمون آخر وقت می‌موندیم آموزشگاه، چون کلاسامون زیاد بود. کلا رفاقت ما از اون رفاقتای «باید یه شب بریم بیرون» بود که هیچ وقت عملی نمیشد. چند روز پیش، سر ناهار تو اتاق استراحت معلما، داشتم با یکی از شاگردهای دوازدهم تجربی، سارا، درباره یه سؤال خیلی سخت مشورت می‌کردم. سارا هم یه دختر ناناز و باهوشه که کلاً از من حساب نمی‌بره، خیلی ریلکس و دوستانه باهام حرف می‌زنه. داشتم بهش می‌گفتم که «اگه این مبحث رو درست نفهمی، کنکور گند می‌زنی.» و اون هم خنده‌کنان می‌گفت: «اِ کیان‌خان! اگه تو خوب درس بدی که ما گند نمی‌زنیم.» داشتم می‌خندیدم که یهو دیدم پریسا با یه اخم ریزی اومد داخل. پریسا: «ببینم کیان، تو با این دخترای دبیرستانی چرا اینقدر راحتی؟ یه بار دیدم تو حیاط داشتی باهاشون سلفی می‌گرفتی.» گفتم: «ای بابا پریسا، حسودیت شده؟ خب بچه‌ها صمیمی‌ان. من رفیق بچه‌هام، نه معلم خشک.» یه نگاه عمیق بهم انداخت، همون نگاهی که هم ناراحتی داشت، هم یه چیزی شبیه دعوت. پریسا: «آره، من به این همه دختر خوشگل که دورت ریختن حسودیم میشه.» بعد حرفش رو عوض کرد: «راستی، این برگه‌های فاینال فنون باید تا فردا تصحیح بشه. تو که امروز کارت زود تمومه، میمونی کمکم؟ اگه تا دوازده شب بمونیم ،تموم میشه.» گفتم: «اگه با شام باشه، چرا که نه.» پریسا: «فقط شام نه. فکر کنم امشب احتیاج به یه چیز قوی‌تر از شام داریم تا بتونیم این کاغذپاره‌ها رو تموم کنیم.» و این نقطه شروع بود. یه جوری گفت که می‌فهمیدی منظورش فقط قهوه نیست. ساعت شد حدود ۹ شب. آموزشگاه کاملاً سوت و کور شده بود. نگهبان پایین بود، ما هم تو اتاق مدیری که کلا ساکت و بزرگ بود، نشستیم رو صندلی‌های چوبی خشک. اولش واقعاً داشتیم کار می‌کردیم. پریسا داشت غلط‌های املایی بچه‌ها رو تو متن‌های ادبی در میاورد و من هم داشتم نمره‌های ترم بچه‌های ریاضی رو جمع می‌زدم. نیم ساعت گذشت، پریسا رفت یه آبجوش آورد، دو تا چای گذاشت جلومون. بعد دیدم از تو کیفش یه بطری کوچیک پلاستیکی درآورد. پریسا: «کیان، اگه حوصله داری، یکم ودکا آوردم. با چای آلبالو قاطی کنیم، حال میده.» چشمام برق زد. گفتم: «پریسا خانوم! من فکر می‌کردم شما اهل این صحبت‌ها نیستی.» پریسا: «آدم گاهی وقتا نیاز داره از این قالب معلمی بزنه بیرون. مخصوصاً وقتی همسرت یه آدم سرد و افسرده باشه.» من خندیدم: «عجب! خب پس بزن بریم!» چند تا پیک با هم زدیم. اون حرف می‌زد، من گوش می‌دادم. حرفاش پر از خستگی بود. می‌گفت شوهرش بهش اهمیت نمیده، فقط بلده سرش غر بزنه. اصلاً از نظر جنسی هیچ ارتباطی بینشون نیست. این وسط اینهمه انرژی و زیبایی تو خودش حس می‌کرد که باید یه جایی تخلیه می‌شد. ودکا تو شیراز و تو اون هوای خنک شب، کار خودشو کرد. دیگه به برگه‌های کنکور نگاه هم نمی‌کردیم. پریسا تکیه داده بود به پشتی صندلی، موهای فرفریش ریخته بود رو شانه‌هاش. یه تاپ یقه هفت تنش بود که تا الان تو آموزشگاه ندیده بودم بپوشه. گفتم: «پریسا، راستشو بگو. تو واقعاً به خاطر کار نموندی، نه؟» یه لبخند خجول زد، ولی تو چشماش شیطنت موج می‌زد. پریسا: «نه کیان. دلم می‌خواست با تو تنها باشم. مدت‌هاست دلم می‌خواست ببینم اون شوخی‌ها و خنده‌های تو با دخترای کلاس، چقدر پشتش واقعیت داره.» اومدم جلوتر، میز رو دور زدم. نشستم کنارش. بوی عطرش محشر بود. بوی گل مریم و الکل. دستمو گذاشتم رو رونش. آروم نوازشش کردم. از زیر دامن جذبش، گرمای پوستشو حس می‌کردم. اونم هیچ واکنشی نشون نداد، فقط سرش رو برگردوند و مستقیم تو چشمام زل زد.

🔴 کنترل بعضی مناطق از همدان و اراک و تهران کاملا افتاده دست مردم و مامورین جرات نزدیک شدن ندارن. #خبر_با_ممد

🔴 تو ملکشاهی یکی از شهرستانای ایران مردم رو به رگبار بستن با گلوله های جنگی و حودو ۲۰ نفر زخمی و ۵ تا کشته تا الان گزارش شده که احتمالا بیشتره (هموطن جمعیت میلیونی تو خیابونا باشن هیچکدومشون جرعت حتی یه تیر زدن نمیکنن تصمیم بگیر یا با فلاکت باید زندگی کنی باقی عمرت رو زیر سایه اخوند یا یبار برا همیشه باید ریششونو خوشکوند با هر اعتقاد و تفکری که هستی تصمیم بگیر برا خودتو ایندت من نمیگم برو بیرون جونتو به خطر بنداز ولی اگه نرفتی عواقبش اینه که داری به چشم میبینی و بدترم میشه) #خبر_با_ممد