en
Feedback
باغِ بی‌برگی

باغِ بی‌برگی

Open in Telegram

┄┄┄❅✾❅❅✾ ┄┄┄ گاهی می‌اندیشم بهشت باید مطالعه‌ای پیوسته و بدونِ خستگی باشد! ┄┄┄❅✾❅❅✾ ┄┄┄ کانال‌هایِ دیگر: @crow_letter @gozideh_ha ┄┄┄❅✾❅❅✾ ┄┄┄

Show more
1 159
Subscribers
No data24 hours
-1057 days
-41630 days
Attracting Subscribers
May '26
May '26
+1
in 0 channels
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+611
in 3 channels
Get PRO
January '26
+6
in 0 channels
Get PRO
December '25
+509
in 3 channels
Get PRO
November '25
+9
in 2 channels
Get PRO
October '25
+528
in 2 channels
Get PRO
September '25
+9
in 1 channels
Get PRO
August '25
+17
in 2 channels
Get PRO
July '25
+2 086
in 1 channels
Get PRO
June '25
+8
in 0 channels
Get PRO
May '25
+1 021
in 1 channels
Get PRO
April '25
+9
in 3 channels
Get PRO
March '25
+1 017
in 1 channels
Get PRO
February '25
+439
in 1 channels
Get PRO
January '25
+573
in 1 channels
Get PRO
December '24
+1 018
in 2 channels
Get PRO
November '24
+29
in 3 channels
Get PRO
October '24
+1 032
in 2 channels
Get PRO
September '24
+18
in 2 channels
Get PRO
August '24
+12
in 1 channels
Get PRO
July '24
+45
in 1 channels
Get PRO
June '24
+1 030
in 4 channels
Get PRO
May '24
+1 015
in 1 channels
Get PRO
April '24
+1 295
in 2 channels
Get PRO
March '24
+568
in 2 channels
Get PRO
February '24
+1 033
in 3 channels
Get PRO
January '24
+628
in 1 channels
Get PRO
December '23
+73
in 0 channels
Get PRO
November '23
+532
in 4 channels
Get PRO
October '23
+9
in 0 channels
Get PRO
September '23
+1 252
in 0 channels
Get PRO
August '23
+537
in 0 channels
Get PRO
July '23
+19
in 0 channels
Get PRO
June '23
+29
in 0 channels
Get PRO
May '23
+1 051
in 0 channels
Get PRO
April '23
+1 017
in 0 channels
Get PRO
March '23
+9
in 0 channels
Get PRO
February '23
+25
in 0 channels
Get PRO
January '23
+30
in 0 channels
Get PRO
December '22
+25
in 0 channels
Get PRO
November '22
+1 033
in 0 channels
Get PRO
October '22
+13
in 0 channels
Get PRO
September '22
+1 012
in 0 channels
Get PRO
August '22
+14
in 0 channels
Get PRO
July '22
+15
in 0 channels
Get PRO
June '22
+14
in 0 channels
Get PRO
May '22
+29
in 0 channels
Get PRO
April '22
+1 041
in 0 channels
Get PRO
March '22
+2 010
in 0 channels
Get PRO
February '22
+9
in 0 channels
Get PRO
January '22
+20
in 0 channels
Get PRO
December '21
+17
in 0 channels
Get PRO
November '21
+17
in 0 channels
Get PRO
October '21
+2
in 0 channels
Get PRO
September '21
+1 189
in 0 channels
Get PRO
August '21
+31
in 0 channels
Get PRO
July '21
+17
in 0 channels
Get PRO
June '21
+7
in 0 channels
Get PRO
May '21
+4
in 0 channels
Get PRO
April '21
+130
in 0 channels
Get PRO
March '21
+31
in 0 channels
Get PRO
February '21
+19
in 0 channels
Get PRO
January '21
+9
in 0 channels
Get PRO
December '20
+2 016
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
28 May0
27 May0
26 May0
25 May0
24 May0
23 May0
22 May0
21 May0
20 May0
19 May0
18 May0
17 May0
16 May0
15 May0
14 May0
13 May0
12 May0
11 May0
10 May0
09 May0
08 May0
07 May0
06 May0
05 May0
04 May0
03 May0
02 May+1
01 May0
Channel Posts
وقتی که شعر می‌نویسم نارنج و انگبین و آب را می‌نویسم انگور و آفتاب و باد را می‌نویسم تو را می‌نویسم وقتی تو را می‌نویسم باران و خون و یاس را می‌نویسم زیتون و مشک و خاک را می‌نویسم شعر می‌نویسم جهان را می‌نویسم وقتی که ماه می‌نویسم، مرگِ ماه می‌نویسم چشمِ آهو را می‌نویسم، شعر می‌نویسم تو را می‌نویسم! #محمدرضا_فشاهی از: ملانکولیا یا پل‌ها و رهروانِ مات و مینایِ آسمان ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ Tony Dallara Norma Mia 🟰

2
رفیقی نداری ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیگر غمی نداری، مردگانِ تو از دیگرِ مردگان زیباترند و رفیقانی که نداری، دیگر از دیگرِ مردگان. (سفرکرده‌ها چه‌طور؟) چه‌طور شد که نه دریا آمد این‌وسط و نه کشتی بر کاغذِ سفید پهلو گرفت؟ چشم فقط باز کردی و دیدی وَ رسیدی که ناگهان همه را دریا بُرد (خاطره‌ها را چه‌طور؟) غمی نداری دیگر، که رفیقی نداری دیگر کاغذها اما کِش می‌آیند، کشتی‌ها که نه. دودستی هی بنویس از مردگانت که زیباترند، از رفیقانی که نداری وَ زیباترند (سیه‌چرده‌ها چه‌طور؟) — من سیه‌چرده‌ام اما زیبایم! و هیچ‌کسی به سراغت نمی‌آید، إلّا من که نمی‌آیم. متکّاها اغواگرند، ملافه‌ها که همین‌طور در خواب هم کسی به سراغت نمی‌آید، إلّا من که نمی‌آیم (خرگوش‌ها چه‌طور؟) در این‌میان او نیز در حیاطِ شما وَ از شاخهٔ درخت فرو می‌افتد و به سراغت نمی‌آید دیگر، جز در طراوتِ یک لیمو وَ نمی‌آید بس‌که نداری غمی و دیگر باز نه توفانی درگرفت این‌وسط و نه سیلابی بر کاغذِ سفید به‌راه افتاد چشم فقط باز کردی و دیدی که ناگهان (ناگهان و چه‌طور؟) طوری که نیست. استکان‌هایِ رویِ میز زیباتر کرده‌اند صورت‌هایِ غایب را، زیباتر از این‌که چه‌طور نمی‌خندی با مردگانِ زیبا و رفیقانی که نداری دیگر... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ #علی_باباچاهی 📘عقل عذابم می‌دهد؛ (شعرهایِ دی‌ماهِ ۱۳۷۵ تا فروردین‌ماهِ ۱۳۷۸)، نشرِ چشمه، چاپِ سوّم، تهران ۱۳۹۳. 🟰
1 372
3
چهره‌هایِ مختلفی از تو ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به‌سویِ چهره‌هایِ مختلفی از تو می‌روم که شناورند بر کفِ دستِ تو و با تو جدا به خانه برمی‌گردم با چهره‌هایِ مختلفی از تو خُب، چه کنم با تو؟ مجسّم کنم خیابان‌هایِ مختلفی را؟ گوشه‌کنارِ اتاق، باران‌هایِ مختلفی را و رعدوبرقِ مختلفی را (نترس!) و قرارهایِ مختلفی را با اختلافِ چند دقیقه با چهره‌هایِ مختلفی از تو چه کنم خُب، چه کنم با تو؟ صدا می‌زنم کسی را با چهره‌هایِ مختلفی از تو هرچه دلم خواست نمی‌گویم و هرچه نمی‌گویی باور می‌کنم با چهره‌هایِ مختلفی از تو جداً و جدا شده‌ایم از جهانِ معمولی، از چهره‌هایِ مختلف و معمولی، و می‌توانیم با اختلافِ چند دقیقه ظاهر شویم در نقطه‌هایِ مختلفی و زنگِ درِ خانه‌هایِ مختلفی را و صدا بزنیم چهره‌هایِ مختلفی را از تو آخرسر اگر دلمان خواست، گم می‌شویم در نقطه‌هایِ مختلفی آب می‌شویم که گم می‌شویم عینِ جن که نمی‌دانی از کدام‌طرف (نترس!) و آن‌قدر گم می‌شویم که گم می‌شویم و اگر خواستی، البتّه همین ساعت به محبوبه‌هایت نامه‌هایِ مختلفی بنویس. ما که جدا شده‌ایم از جهانِ معمولی، کلمات هم که خسته نیستند، اما پشتِ چراغ‌قرمز منتظرند آن‌ها و رویِ گیتارهایشان که خم شده‌اند با چهره‌هایِ مختلفی از خودشان، آن‌ها. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ #علی_باباچاهی 📘عقل عذابم می‌دهد؛ (شعرهایِ دی‌ماهِ ۱۳۷۵ تا فروردین‌ماهِ ۱۳۷۸)، نشرِ چشمه، چاپِ سوّم، تهران ۱۳۹۳. 🟰
937
4
گوش‌ماهی ۱ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ گوش‌ماهی‌ها زیرک‌اند و خیلی رفیق‌باز در رازداری حریفشان نمی‌شوی هرگز چل‌سالِ تمام با یکی از آنها به گرمابه و گلستان می‌رفتم منتِ خدای را، عزّوجل، سعدی شاهد است غرقِ تماشای پرنده‌ای که شدم یک روز، دیر رسیدم به قرار: دکه‌ای کنارِ اسکله! گوش و هوشِ تیزی دارند گوش‌ماهی‌ها، گفتند: «تأخیرِ تو هم تعبیری دارد این پرنده برای قفس ساخته نشده‌ست!»   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ #علی_باباچاهی 📘 دنیا اشتباه می‌کند؛ نشرِ چشمه، چاپِ اوّل، تهران ۱۳۹۳. 🟰
915
5
  گوش‌ماهی ۲ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به هوش که آمدم از حیرت: طاعتش موجبِ قربت است. پرندگی‌اش را ادامه داد پرنده. گفتم بگیرمش مگر... این مُشتِ پَر و استخوان را که گوش‌ماهی‌ِ فرزانه‌ای فرمود: در چاه افتادن هم با نورِ کافی میسّر است! ریشِ دراز و سفیدم را شانه زد و گفت: «پدربزرگ! عاشقی‌ِ تبرِ تیز و کلنگِ اضافی هم لازم دارد.» شروع کردم به قطع کردنِ قطعاتی از تنِ این شاخه، آن درخت بگیریدش! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ #علی_باباچاهی 📘 دنیا اشتباه می‌کند؛ نشرِ چشمه، چاپِ اوّل، تهران ۱۳۹۳. 🟰
901
6
ضمیرِ «تو» گم شده است ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ منتظرِ خودت، ای کاش نمی‌ماندی زیرِ چترِ پاره، چرا؟ قطرهٔ باران را هم در هوا قورت می‌دهند، پرندگانی که از چپ‌وراست به دیدارِ جبرییل می‌روند حفره‌هایی که در بدنهٔ کشتی ایجاد شده جا گذاشته‌اند تو را، شاید در حلقهٔ مرجان‌هایِ رازنگه‌دار. صورتِ اصلی‌ام را از یاد ببرید، لطفاً! یا بروید نمک‌زارها را حفاری کنید، بدل‌اش را بدهید به دخترِ دیوانه‌ای که ازلی‌ها را جست‌وجو می‌کند، ببرید از یاد صورتِ اصلی‌ام، از یادها ببرید، از یاد! فرعی‌ها همه‌جا حاضرند و پیدایی‌شان ساطع است: گاهی خودشان را به چراغ‌مردگی می‌زنند. بیا! می‌روند. برو! می‌روند خنده‌دار هست، ولی حوزه‌هایِ مغناطیسی هم زیاد شده. خبر آورده‌اند که در بنادرِ ما، دورتادورِ فرعی‌ها حلقه می‌زنند و دَمّام و سِنْج صورت‌هایِ مختلفم را که نمی‌توانم به قوزکِ پایم سنجاق کنم و به راه بگویم: «برو!» در زمان‌ها و مکان‌هایِ دیگری، اما امکانِ قرار هست، دیدار هست، میسّر هست، چشم‌به‌چشم و دماغ‌به‌دماغ هست!   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ #علی_باباچاهی 📘 دنیا اشتباه می‌کند؛ نشرِ چشمه، چاپِ اوّل، تهران ۱۳۹۳. 🟰
903
7
آدم‌هایِ یکی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تو فقط چند نفر بیش نیستی چند آدمِ غایب در آینه‌ای آدمِ اول و آخرِ تو دائماً دلهرهٔ یافتنِ چیزی دارد که هر روز عصر زاغِ سیاهی آن را با خود می‌بَرَد و این‌که پریروزها همین تو آدمِ چل‌سال‌پیش در حیاطِ مدرسه، چل‌تکهٔ ابر را از کنارِ خودت پس می‌زدی و افقی یکسره دلتنگ را در پیِ چیزی می‌گشتی در پیِ رنگی، و اسمِ قشنگی که به‌قولِ خودت ــ چند نفر بیش نیستی و هیچ‌وقت بیشتر از چند نفر و نبودی: آن پسرِ ناخلف که نیمهٔ سیبی هم از بهشت ندزدید، از ترکهٔ انار نترسید و فقط کنجِ خانه نشست و رویِ بومی کهنه، نیمهٔ سیبِ ندیده‌، ندزدیده را بس‌که نبویید، خیر ندید از دریچه‌ای که چشمِ طمع به باغ‌هایِ خدا داشت. و آن‌که به زیرِ بارِ منتِ گندم گاهی آن‌همه از رنگ و بویِ جامهٔ خود دور شد. و آن‌که به زخمِ زبانِ از در و دیوار آن‌قدر از سایهٔ خود دست کشید. و این یکی اما که عمرِ نوح ندارد، پشتِ آتش هر دقیقهٔ سیگار کشتی‌اش غرق می‌شود روزی صدبار بیشتر از آن‌چه تو البته فکر می‌کنی. و به‌جای سه‌چار آدمِ غایب در آینه‌ات، آدمِ اول و آخرِ تو مثلِ تو هر روز صبح دلهرهٔ یافتنِ چیزی دارد که هر روز عصر... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ #علی_باباچاهی 📘نم‌نمِ بارانم؛ (شعرهایِ سال‌های ۱۳۷۵ ـ ۱۳۷۳)، نشرِ چشمه، چاپِ دوّم، تهران ۱۳۹۰. 🟰
896
8
در فراقِ خودت ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سالی ده بار در فراقِ خودت پیر می‌شوی دست‌فروشانِ دوره‌گرد اگر می‌توانستند مشتریان از همه‌جا بی‌خبر اگر می‌دانستند و آن دو نفرِ رهگذر که یکی بیشتر از دیگری محو و مشتاقِ جامه و جانِ تو بود اگر می‌دانستند اصلاً معلوم نیست کنج و کنارِ کدام سمساری زیرِ چه سقف و ستونی (دست‌فروشان یکی‌یکی قطره‌ای آب یا که حبابی شدند) و آن‌که رفیقِ روزِ تنگِ تو بود؟ هیچ امیدی به ابرِ سیاهی نداشتم که دورِ سرت می‌چرخید حالا / آن‌قدر در فراقِ خودت گریه کن که بگویند جامهٔ او پیرهنِ یوسف بود لااقل این‌قدر که می‌دانم جامه که در کنارِ جانِ تو با تو و زیرِ جامهٔ تو آن‌همه توفان و کشتیِ بی‌بادبان همسفرانِ تو، رفیقانِ روزِ تنگِ تو با تو و لابد برادرانِ تو (دست‌فروشان / یکی‌یکی ــ) راستی اما و بعد از این‌که جامهٔ تو ــ هیچ دروغی جایِ تو را پر نمی‌کند از گلِ سرخی که رویِ صندلیِ توست تا شبحِ جامه‌ای که به دیوار، پس تو به‌ناچار از این دقیقه روزی صد بار در عزایِ خودت ــ و نمی‌دانی. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ #علی_باباچاهی 📘نم‌نمِ بارانم؛ (شعرهایِ سال‌های ۱۳۷۵ ـ ۱۳۷۳)، نشرِ چشمه، چاپِ دوّم، تهران ۱۳۹۰. 🟰
915
9
سَری به صدف‌ها بزن ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چگونه می‌توانی از لابه‌لایِ این‌همه اشیا که به دور یا فرض کن که به دریا می‌ریزند، از بینِ قاب‌ها که به تصویرهایِ پریروز، و از لابه‌لایِ ترک‌ها که به عمرِ آینه‌ها مربوط است، چهرهٔ خط‌خورده‌ای را پیدا کنی که مثلِ تو تا دیروز خطِّ خوشی داشت و فردا بر هر چه خط‌وخالِ سیاه است خط می‌کشد؟ من حدس می‌زنم که تو صد بار دستکم آن قاب‌ها و آینه‌ها را و این آفتابِ سرزده از لیوان‌ها را و این رودخانه‌هایِ گِل‌آلود را که زیرِ بالشِ تو جاری است سوگند داده‌ای آن‌قدر، گاهی به جانِ ابر، گاهی به جانِ هر چه جمعهٔ بارانی‌ست اما چگونه می‌توانی؟ باید سری به صدف‌ها بزنی دریا دور و این‌جا هم نقشِ تمامِ دریاها بر آب است از ابر اگر بپرسی، شاید تو را در خواب‌هایِ بارانی پیدا کند، در بُن‌چاهی، شاید چهره‌به‌چهره و روبه‌روی خودت چهرهٔ خط‌خورده‌ای را... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ #علی_باباچاهی 📘نم‌نمِ بارانم؛ (شعرهایِ سال‌های ۱۳۷۵ ـ ۱۳۷۳)، نشرِ چشمه، چاپِ دوّم، تهران ۱۳۹۰. 🟰
908
10
‍ ...می‌خواهم سایه از گیسوت، از تیغِ ماهی، از لای بید بر خوابم بیندازی و پوستِ حساسم را بویِ تنت بپریشَد وقتی از تکانِ پرده‌ها در هر نفس گُل می‌ریزی بر پیرهن و دریا به چشم و تن. زخمِ کهنه را بپیچم به کدام ابر؟ می‌خواهم سپیدترین درد را از رعشه‌ٔ سرخِ کلام جاری کنم. سپیده نمی‌رسد سپیده از گلو می‌گریزد. #حسین_عباسیان ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🟰
1 489
11
فالِ بد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ با همین نقشِ منحوس به گردانندهٔ اندازه، تا شناسایِ همین سرا، سکویِ سایلان بر جایِ شَقشَقَه. چرازارِ خشک، جُرعه‌جُرعه در پرده‌هایِ درهم‌بسته! (چه خوش خرامی در قطره‌هایِ ابرِ خود!) شهرها بریده بودم، جوان، در گدایی و پیر، از آن. روز و شبم خمید تا بامدادِ خار اِسپیدان. دعایِ بی‌نیّت به اندک‌داران، که کابینِ گدایی در هلاکِ جای. اشک را خامُشی می‌خواهم که کجا بود پوییدنِ دستانِ کودکی‌ات؟! می‌گردمَت، مَرغزار، ستاره‌ و بُرجَم، نسیمِ تَر، شکوفهٔ تپه‌هایِ بعد از برف، کاش روزِ من تقدیرِ تو شود. مرا نه سر نه سودا مرا، گُم‌: خرقه‌ در‌ جا. به کوکب، نقطهٔ سپید، دور از هر قیراطِ زَر «إِنَّا قَدْ أُوحِیَ إِلَیْنَا أَنَّ الْعَذَابَ عَلَى مَنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّیٰ». خَشخاش‌زره و به دیگرگاه، که می‌گذرد سگی با ستاره در دهان، که خُلدِ من آن آوردهٔ هلاکِ من! یک نیم‌حرف می‌بَرَد تو را تا اوجِ سؤالی خشن! گم می‌شوی در استعاره. کمینه: این مَنَش بودم؟! من بودم این، او؟! اسیرِ مَصدَری‌ام با دستانِ بریده و گُنگ، و عجب که گُم، در این‌همه قامت و بالایی! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ #سیروس_رادمنش 📘 مجموعه شعرِ: هایی در هلاکم؛ آه یا حلّاج! ناشر: نشرِ زده در الکترونیک(سپنج)، چاپِ اوّل، اسفندماهِ ۱۳۸۹. 🟰
872
12
آویشنی که می‌سوزد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آویشنی که می‌سوزد در پرچین‌هایِ سپید، که سطحِ آب‌ها را می‌بَرَد و حباب برمی‌افروزد، ستارهٔ نمک در دهان دارد. جامه از خزاب، زلف از نیم‌سایه‌هایِ بید. طوقِ گریزانش نوارینه رفته تا تپه‌هایِ دور. چون رخنه می‌کند در مه، دشنامِ سرب است در باد و پشنگ بعد از مرگ، یک شیههٔ دور که لشکری محو را می‌کِشَد دنبال! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ #سیروس_رادمنش 📘 مجموعه شعرِ: هایی در هلاکم؛ آه یا حلّاج! ناشر: نشرِ زده در الکترونیک(سپنج)، چاپِ اوّل، اسفندماهِ ۱۳۸۹. 🟰
842
13
چگونه می‌کِشانی ماه را از گِل و مرگ، از قلعه‌هایِ مه‌آلود؟ همین بُخارِ تیرهٔ ایستاده، هم باز برنجینه‌ها کوفتند بر فضا طبل‌ها و رَعشه‌ها، بر شرارِ شرارتِ اندوهگین دلِ اَندوهِ دُن‌خوان، کوفتند و پس‌آن‌گاه آبی روان بلوطی پیر را آسود می‌کِشانند و می‌کوبند همین افسردگانِ کوچه‌ها را در گِلِ ماه و در دلِ بُخارها که چون قلعه‌هایی دور، گل و مرگی دارند پشتِ پندارش. پنداری سرودی دارد آدمی، چون ستاره‌ای که از مدارِ خویش بُبریده می‌شود. کجا خواهد آرامید او که صاعقه را پس می‌زند و مردگانِ نامور را دوباره در دهانِ مرگ وا می‌نهد؟ تنها آن‌که غرقهٔ آب‌ها گشته است می‌داند بهار در کدام ریشه پنهان‌ست در کدام خانه، مرگ چون لکه‌ای هُشربا، زیر افکند سایه‌هایش را به نوا، پنجه درمی‌کشد آرام از جشن‌ها می‌آیند، پیوسته با قبورِ خویش، خستگانی خشنود اما آن‌که نیرومند می‌نگرد، تا بتوفاند آب‌ها را به گَشتِ خویش، پیکانِ مرگ را از ساقِ کدام گردو عبور خواهد داد؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ #سیروس_رادمنش 📘 مجموعه شعرِ: هایی در هلاکم؛ آه یا حلّاج! ناشر: نشرِ زده در الکترونیک(سپنج)، چاپِ اوّل، اسفندماهِ ۱۳۸۹. 🟰
836
14
به نیمروزِ بزرگ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چه کیهان‌ها که در آهی شکسته می‌شود چه سرخ‌گل‌هایِ جوشان‌-دونده‌ای در حرایِ پُر‌زورقِ یک پیشانی بن‌می‌زند! حرایِ آب‌هایِ تندیسه، و گله‌هایی از پرندگانِ شب‌-پرواز من دیده‌ام هر زیرشوندهٔ هر چیز را: معصومیتِ نیم‌گشودهٔ هر دری با ستارهٔ بی‌مدارِ هر شبی در انسان امّا عقابی در صفیرِ فراز، که تیرخورده می‌گذرد، و در زیرهایش گله‌هایی از پرندگانِ شب‌-پرواز در آواز.... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ #سیروس_رادمنش 📘 مجموعه شعرِ: هایی در هلاکم؛ آه یا حلّاج! ناشر: نشرِ زده در الکترونیک(سپنج)، چاپِ اوّل، اسفندماهِ ۱۳۸۹. 🟰
675
15
در کجایِ دل است او که میناهایِ شکسته را به یاد می‌آورد و طوفانِ آبگینه را در طرحِ هزار‌دستانه‌ی آن قُمریانم که رفتند و شاید نمی‌دانستند که من نیز به هر رفتنی «مُشایعتِ مرگِ خود» می‌گشتم حالا: در کجایِ دل است او که می‌خواهد پراشیده‌هایِ رنگ و رنگ را در بندهایِ جان؛ مثلِ رخت‌وبخت که سیاه: بر زین‌هایِ نو عروسانِ مرگ...! به‌راستی چه می‌خواهد؟! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ #سیروس_رادمنش 📘 مجموعه شعرِ: هایی در هلاکم؛ آه یا حلّاج! ناشر: نشرِ زده در الکترونیک(سپنج)، چاپِ اوّل، اسفندماهِ ۱۳۸۹. 🟰
787
16
برایِ جنوب ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شامِ عقرب که می‌وَزَد، آه نمی‌دانی - ماهِ تَردی که می‌خَزَد میانِ گله‌ها وان گوشه‌هایِ نیل- یکی زنگوله‌یِ کوچک با تَپیدنی چون نافِ بریده‌یِ نوزادی؛ ناتوان‌تاب. و این طَبْلِ چپ‌ -مُرده‌سویِ دَریغا وایِ مَخروبه‌ها که وانهاده مانده تا پشتِ کام‌هایِ در کَمَند و گام‌هایِ در گُمان. عقرب که می‌چَرخَد و میدانه می‌کند، این وَقفه‌ها را، زرد. سوخته‌هایِ زاری‌ها، همدستِ انتظار، آراسته‌یِ اسرار - که بویِ ساقی پوک، بیدار کند هر چه را برایش سوختی زار- تلخ‌دار، تَپه‌ها به رنگ‌هایِ دور از دست. از شُعله‌ها، سَنگ‌نوشته‌ها، از پوشانده‌هایِ خیلی دور. گیاهانی درآمیخته با نژاد. حصارِ قصّه‌ها در جِوارِ قَلعه‌ها؛ در احوالِ «لُـلر¹»، «صَیدال²»: مُشتی از یالِ باد در چنگال... به شام، در هویِ هلاک، عقربی که نامِ خود به من می‌گوید: پشتِ موی‌رگانِ آجری، به - «هایی در هلاکم» - آه، یا حَلّاج! و این جنوب پادشاهِ پونه‌ها بر کرانه‌یِ تُلخاب. ¹ و ² :«لـُلر» و «صیدال» دو قهرمان در حماسه‌هایِ بختیاری‌اند: اوّلی عاشقانه و دوّمی رزمی، و هر دو تراژیک. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ #سیروس_رادمنش 📘 مجموعه شعرِ: هایی در هلاکم؛ آه یا حلّاج! ناشر: نشرِ زده در الکترونیک(سپنج)، چاپِ اوّل، اسفندماهِ ۱۳۸۹. 🟰
793
17
کجاست نقطه‌ٔ پایان؟ کجاست ختمِ جهان؟
1 102
18
▪️رفت به آن‌سویِ آبی‌ها، جایی که شعرها از آنجا می‌آیند. علی‌باباچاهی از تبار شاعرانِ بی‌قرار بود؛ کسی که زبان را از بندِ عادت
▪️رفت به آن‌سویِ آبی‌ها، جایی که شعرها از آنجا می‌آیند. علی‌باباچاهی از تبار شاعرانِ بی‌قرار بود؛ کسی که زبان را از بندِ عادت رهاند و تصاویری آفرید که تا همیشه در حافظه‌ٔ این سرزمین خواهند ماند. ▪️شاعر نمی‌میرد؛ او در سطرهایی که سروده، در نگاهِ حیرانِ مخاطبی که با شعرش زیسته، جاری می‌ماند. همان‌طور که خود گفته: من که نباشم قطار از سرعتش می‌کاهد اما نمی‌ایستد! ▪️یادش جاودانه، نامش بر تارکِ شعرِ فارسی. #علی_باباچاهی (۲۱ دی‌ماه ۱۳۲۱ – ۴ اسفندماه ۱۴۰۴)  شاعر، نویسنده منتقد و محقق ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🟰
1 115
19
‍ هرگز غمگین نباش! اما گاهی دلت را در آب‌ها بینداز و بگو آن پسرکِ جنوبی لبخندی به شکلِ ابر‌ها داشت؛ مدام می‌آمد، مدام می‌رفت، می‌خندید و می‌بارید. پذیرفتنِ این‌که عشق کاری نمی‌کند، این‌که عشق زبان‌بسته است، این‌که عشق همیشه اوّلین قربانی است، قلبت را می‌شکند اما غمگین نباش تنها دلت را در آب‌ها بینداز و بگو: آن پسرکِ جنوبی شکلِ چنار‌ها بود؛ بلند بود و بی‌چیز، و ای‌کاش می‌بوسیدمش! و آن وقت که فرزندت سینه‌ات را به دهان گرفت، سینه‌ات را مکید، سینه‌ات را گزید، به چهره‌ٔ کوچک‌تر از برگش نگاه کن و آن رگه‌ٔ گمشده‌ٔ آریایی را ببین، آن چشم‌هایِ کهربایی را که در صورتِ من بوده‌اند، و بگو جهان کوچک است؛ آن‌قدر کوچک که نمی‌توان در آن چیزی را از خاطر بُرد. #علی_حسینی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🟰
1 084
20
پرندهٔ فلزی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ من آن پرندهٔ فلزی‌ام که پایِ کاهدانِ دهکده، کنارِ دست‌هایِ مفرغی، کنارِ توده‌ای علامت و کنل، فتاده‌ام. چه روزها که در میانِ دسته‌هایِ نوحه‌گر، امامزاده‌هایِ خِشتیِ دهات را پرنده‌ٔ فلزی، طواف کرده‌ام. چه لحظه‌ها - در آن زمان که ماه، مثلِ سیبِ قَندَکیِ درشت، به چشمِ کودکِ حصیربافِ روستا شکفته بود - پرنده‌ای زِ ره رسید و با من از شکارچی گلایه کرد. من آن پرندهٔ فلزی‌ام که قلبِ کوچکم هنوز به یادِ شاخه‌هایِ باردارِ سیب و یونجه‌هایِ تازه‌رسته از زمین و برقِ گوشواره‌هایِ طَلَقیِ زنانِ بارگیر، می‌تپد. من آن پرندهٔ فلزی‌ام که شعله‌هایِ کوتاهِ چراغ‌ها و بویِ نانِ تازه از تنورهایِ دور، مرا به زندگی امید داده‌است. اگرچه کودکی دلش به توپِ کوچکی خوش است، اگرچه مردمِ فقیرِ شهر، برایِ لقمه‌ای غذا مرا چو جنسِ بادکردهٔ مغازه‌ها حراج می‌کنند، ولی چه باک! چون حقیقت از زمینِ دشت، چو گندمی جوانه می‌زند و مشت‌هایِ بسته باز می‌شود. من آن پرندهٔ فلزی‌ام که منتظر، کنارِ دست‌هایِ مفرغی فتاده‌ام دگر زِ چارچوبِ کهنهٔ حیاط پرنده‌ای مرا صدا نمی‌زند. چه روزها که از هواکشِ مکانِ خویش دیده‌ام: پرنده‌ای غریب، کنارِ طشتِ آب، زیرِ آفتاب، غبارِ راهِ بالِ خسته‌اش نشست و شُست، به من کلامی از پرنده‌ها نگفت، سویِ دشت‌ها پرید. من آن پرندهٔ فلزی‌ام که پایِ کاهدانِ دهکده، هنوز به گلهٔ پرندگان امید بسته‌ام. شنیده‌ام که چون پرنده‌ای به سویِ دشت رفت و بازگشت، جوانه‌ای دمید، شکوفه‌ای دهان به خنده باز کرد. من آن پرندهٔ فلزی‌ام که در شکوهِ جنبشِ پرندگان دوباره زاده می‌شوم. در آن زمان بهار می‌شود، تمامِ چشمه‌هایِ رستگاریِ زمین به کوچه‌باغ‌هایِ مرده جوش می‌زند، و از کشالهٔ حصارِ باغ، گیاهِ دوستی زبانه می‌کشد، و در هوایِ تازهٔ بهار، پرندگانِ خستهٔ نیازمند، یکی‌یکی زِ ره رسیده رویِ شاخه‌ها، چو پنبه‌هایِ پنبه‌زَن، پَرِ سپیدِ خویش را میانِ برگ‌هایِ سبز باد می‌دهند، و من، ز پیله‌ٔ فلزی‌ام، جوانه می‌زنم. ۱۳۴۲/۱۱/۱۵ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ #جعفر_کوش‌آبادی 📘 جُنگ طرفه، کتابِ اوّل، تیرماه ۱۳۴۳. 🟰
1 084