سیده تکتم حسینی..
Open in Telegram
1 400
Subscribers
-224 hours
-37 days
+5830 days
Posts Archive
1 400
Repost from N/a
ای هفت سالگی
ای لحظههای شگفت عزیمت
بعد از تو هرچه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطهای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
بعد از تو
ای هفت سالگی
ای لحظههای شگفت عزیمت
بعد از تو هرچه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطهای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکی
که هیچ چیز نمیگفت، هیچ چیز بجز آب، آب، آب
در آب غرق شد.
بعد از تو ما صدای زنجرهها را کشتیم
و بصدای زنگ، که از روی حرفهای الفبا برمیخاست
و به صدای سوت کارخانههای اسلحهسازی، دل بستیم.
بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود
از زیر میزها
به پشت میزها
و از پشت میزها
به روی میزها رسیدیم
و روی میزها بازی کردیم
و باختیم، رنگ ترا باختیم، ای هفت سالگی.
بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو ما تمام یادگاریها را
با تکههای سرب، و با قطرههای منفجر شدهی خون
از گیجگاههای گچگرفتهی دیوارهای کوچه زدودیم.
بعد از تو ما به میدانها رفتیم
و داد کشیدیم:
«زنده باد
مرده باد»
و در هیاهوی میدان، برای سکههای کوچک آوازهخوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمدهبودند، دست زدیم.
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق قضاوت کردیم
و همچنان که قلبهامان
در جیبهایمان نگران بودند
برای سهم عشق قضاوت کردیم.
بعد از تو ما به قبرستانها رو آوردیم
و مرگ، زیر چادر مادربزرگ نفس میکشید
و مرگ، آن درخت تناور بود
که زندههای اینسوی آغاز
به شاخههای ملولش دخیل میبستند
و مردههای آنسوی پایان
به ریشههای فسفریش چنگ میزدند
و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
که در چهار زاویهاش، ناگهان چهار لالهی آبی
روشن شدند.
صدای باد میآید
صدای باد میآید، ای هفتسالگی
برخاستم و آب نوشیدم
و ناگهان به خاطر آوردم
که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخها چگونه ترسیدند.
چقدر باید پرداخت
چقدر باید
برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت؟
ما هرچه را که باید
از دست دادهباشیم، از دست دادهایم
ما بیچراغ به راه افتادیم
و ماه، ماه، مادهی مهربان، همیشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانهی یک پشتبام کاهگلی
و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخها میترسیدند
چقدر باید پرداخت؟ …
#فروغ_فرخزاد
@ahmadmudaqeq2
1 400
جز بی چراغی، جز گران باری
با خود چه در این پوستین داری؟
جز اینکه بر هر گُرده ام تیغی
یا غیر از اینکه بر دلم خاری!
یک مشت وَهمِ تازه ای هر بار!
یک توده زخمِ کهنه ی کاری!
من جوهر یک شعرِ محزونم
یک روحِ غالب در خودآزاری!
آه ای گیاهِ بی شفا ای عشق
ای شوکرانِ در رگم جاری
گیرم بیفروزی ، بسوزانی
این هیمه ی تر را به دشواری
تاریکم و روشن نخواهد کرد
تنهایی ام را هیچ سیگاری...
#سیده_تکتم_حسینی
@t_hosseyni
1 400
نام تو بوی قهوهی صبحِ بارانیست که از پنجرهی کشتی میوزد وقتی بندر آهسته پشت مه و پرچمها محو میشود و صدای زنجیرهای لنگر به استخوانم میرسند. یاد تو از گلوی دریا بالا میآید، از جایی که آب قرنها را در سینه نگه داشته و آرامآرام به کفِ عرشه پس میدهد.
ایستادهام و ساحل از دور نقاشی شناوریست در مه و موهایم هنوز بوی صابون اشرافزادگان را دارد.
دستت سنگینیِ گرماییست بر شانهام،
اما در ژرفای آبها موجها چون کتابی خوابیده اند که تنها یک واژه دارد: رفتن!
من در یادِ تو پیر میشوم و هر پیری جوانیِ پنهانیست که از شکافِ لحظهها به اولین نگاهت برمیگردد در جغرافیایی که دیگر در نقشهها نیست.. میدانم حتی اگر برگردم، این دلتنگی را باید مثل سکهای کهنه در جیبم نگاه دارم تا هر بار که لمسش میکنم صدای تو را از لابهلای موجها بشنوم..
#سیده_تكتم_حسينى
@t_hosseyni
1 400
ای عشق ای شهزادهی بیسلطنت بیتاج
اسطورهی افسانههای رفته بر تاراج..
تنهاترین پیغمبر منظـومهی تاریخ
ای آمده از اوج عرش ای رفته تا معراج
مثل منی آرامش متروک یک ساحل!
مثل توام زاییدهی وحشیترین امواج!
چوگانِ سرگردانتر از گویم چه میگویم ؟
بازیچهی اسب و سوار و آبنوس و عاج..
مستفعلن مستفعلن معشوق یا عاشق ؟
مستفعلن مستفعلن مشتاق یا محتاج ؟
#سیده_تکتم_حسینی
از کتاب #دوشنبه_های_کوهی
@t_hosseyni
1 400
خواندن یک کلمه ، تنها یک کلمه ساعتها به در تشتی از اندوه و گریه غرقم کرد.
مغموم!
بعد به دستهام نگاه کردم که چسبیده بودند به گِلهای سرامیک ، به اضطراب و تنهایی پررنگ تر این روزهام که شکل صورتی استخوانی چسبیده بود به چهرهام و یادم آمد هر چه را ته نوشته ام در سکوت رها کرده ام ، اما یک کلمه می تواند پشت میز کارت تو را ببرد در اعماق اقیانوس و همانجا دفنت کند.. شما چطور ادامه میدهید در بی چراغی؟
1 400
فراموشی جانِ زبان است و همین فراموشیست که راه میدهد به تکرار ، به یکیدانستن و یکیخواندن چیزهایی که ابداً با هم یکی نیستند . با به زبان راندن تکراریِ هر نام ، تمام مصادیق گذشتهاش آب میروند تا جا برای یک اشارهی جدید دیگر باز شود . ما به راحتی ، بعدیها را با همان نامهای اولینها میخوانیم و با هر تکرار ، این گذشتهی ماست که آب میرود . ما درست همانطور به معشوقی تازه میگوییم « دوستت دارم » که به پیشینی گفته بودیم ؛ فقط در دلْ این وعده است که اینبار با تمامی بارهای قبل فرق میکند . و همین تفاوت کوچک ، همین وعدهی پنهانی تکرار ، دستکار فراموشیست ـــ دفن مردگان جدید در گورستانی قدیمی که لودری قبرهای بیصاحبش را هم میزند و جا برای جدیدها باز میکند . ما تنِ « دوست داشتن » را در بارها گوربهگور کردن نام « معشوق » گم میکنیم ، مدفون زیر تلنبار اطلاقها و دلالتها .
#عماد_مرتضوی
از کتاب عزیزِ از زخمهای نهانی
@@t_hosseyni
1 400
هوای داخل کورهها سنگین بود و دود خاکستر و آجر تازه، لحظهای نمیگذاشت نفس راحت بکشی. دیوارهای آجری، گرم و نیمهسوخته بودند و ترکهای رویشان مثل رگهای دست، مسیر نور را میگرفتند. گرمایی که از زمین بالا میآمد، شبیه پوست آفتابسوختهی دشت بود و صدای شلیکهای کوچک آتش و انفجارهای آهستهی هیزم، با سکوت بیابان میجنگید و در فضا میپیچید. هر کوره مثل دهان غول خفتهای بود که گاهگاه نفس میکشید و دودش به سقف قوسدار آجری میچسبید و بعد با مسیرهای باریک، راهش را به بیرون پیدا میکرد.
زمین خاکی و سیاه بود؛ کوره پایینتر از سطح زمین بود، ما در آن گودی زندگی میکردیم. دور تا دورش صفههایی بود با ردیف اتاقهای کوچک آجری، ده تا، چسبیده به هم، بیحیاط و بیمرز. درِ هر اتاق مستقیم به همان فضای مشترک باز میشد؛ جایی که همه همدیگر را میدیدند، میشنیدند و از حال هم باخبر بودند.
خانهی ما چسبیده به اتاق بیبیحوا بود؛ زن دوم اوستا قدم که صدای سرفههای صبحگاهیاش از دیوار نازک میگذشت و میرسید به خانهی ما. دو اتاق آنورتر، خانهی زلفعلی بود؛ همیشه شلوغ و پر از رفتوآمد. اتاق بهتر مال تورهشاه بود، سقفش کمتر چکه میکرد و فرشش نوتر بود. هر خانه چند بچه داشت؛ قد و نیمقد. یکی تازه راه افتاده، یکی دبستانی، یکی هم گوشهگیر و خاموش..
#سیده_تکتم_حسینی
از داستان #گودی_و_گنبد چاپ شده در کتاب #گاه_گم_شدگان
@t_hosseyni
1 400
درد كه تنها در نسوج آدمى پرسه نمىزند. گاهى هم ساكن اشياء مىگردد. حتی ممكن است در قالب عكسی منزل كند يا حتی در الفاظ يک صدا.
بايد كلمه، بهترين مكان براى سكونت درد باشد كه آدمى رنجاش را در كلمه مستحيل مىكند و بر صفحات كاغذ مىنويسد تا درد را دور از خود محبوس كلمات كند.
#رود_راوى
#ابوتراب_خسروى
@t_hosseyni
1 400
سراغ راه تو را از نگاه می گیرم
مراد اشک از این شاهراه می گیرم
شبیه دخترکی زیر چادر مادر
به زیر سایه ی امنت پناه می گیرم
کبوترم من و صحن پر از صفایت را
همیشه با مشهد اشتباه می گیرم
دلم برای خودم سوخت بس که دلتنگم
غذای سوخته ام را گواه می گیرم
چقدر پیش تو دیوانگی صفا دارد!
نشسته ام لب حوض تو، ماه می گیرم
تو در تمامی امّیدها شکوفایی
اگر سراغ تو را از گیاه می گیرم
به خواب من تو قدم رنجه می کنی یک شب
شبی که حاجت خود را از آه می گیرم..
#سیده_تکتم_حسینی
بلى مَنْ زَارَهَا عَارِفاً بِحَقِّهَا فَلَهُ الْجَنَّهُ..
@t_hosseyni
1 400
آنقدر در مواجهت با نوشتههای بعضی دوستانِ گذشته و حالایم احساس قرابت دارم که فقط میخواهم از آن عاطفهی مشترک ــ صرفاً نه به معنای اتصال شخصی، بلکه در متن، در نوعِ چینش و حتی در شکلِ ابراز آن ــ به برق و باد عبور کنم و فراموش کنم که انسان تنها در داشتنِ چشم و ابرو و سر و دست و پا (البته میتوانستم چیزی کلی مثل «شکلِ انسان بودنش» بنویسم، اما آوردنِ چند جزئیات را لازمهی کثرت و تعمقِ احساسم دیدم) با دیگری شباهت ندارد؛ بلکه در آن نوعِ مقابلشدن با دیگریِ خود، در جهانی غیرقابلرؤیت که تنها در حیطهی هنر هویدا میشود، بسیار نخهای نامرئیِ متصل به یکدیگر دارد.
چرا که حالا که بسیار سکوت میکنم، اما آنچه را میخوانم و مینویسم دورتر به نمایش میگذارم، یا از آن میپرهیزم، بیشتر تماشا کردهام که آن رشته به یک وحدتِ وجودیِ واحد میرسد، و گاهی در یک جنونِ آنی فکر میکنم مبادا حالا، در دورهای از گذار و یا فراز و فرودِ زنی چلکباف که در قرن چهارم میزیسته است، شمایل عوض کرده باشم و جای آن، رشتهکلماتم را میریسم..
#سیده_تکتم_حسینی
@t_hosseyni
1 400
از دورها سر می رسم ناگاه، من بادم
من شهروند سرزمین عشق آبادم
از هفت خوانت رد شدم تا مال من باشی
حالا ببین از هفت دولت با تو آزادم
چیزی به جز اندوه در چشمم نمی بینی
با این غمِ در بسترم خوابیده همزادم
آرامشم با این پریشانی گره خورده
می گریم و می خندم و غمگینم و شادم
راه میان ما اگر صحرا اگر کوه است
هم مسلک مجنونم و هم کیش فرهادم
جای تعجب نیست اینکه خوش خبر بودند
آن قاصدک هایی که دیدی من فرستادم
بی مغلطه، اصلا به کشتن بی شباهت نیست
کاری که عشقت می کند با قلب یک آدم
ویران کن و از نو بنا کن سرزمینت را
من اختیارم را به دست عشق تو دادم...
#سیده_تکتم_حسینی
@t_hosseyni
1 400
به ذکر نام تو برخاست هر طرف صلواتی
سلام بر تو که تعبیر ناب صوم و صلاتی
دلم به مردگیِ سنگ بود بی دمِ عشقت
خوش آمدی به وریدم تویی که آب حیاتی
چه حاجت است به شق القمر، نیاز ندارم-
به سینه چاکیِ عشقت به این چنین ضرباتی
قسم معنی لولاک ای فراتر از ادراک
تو همچو بحری و دنیا کنار تو قطراتی
علی ولی شد و پس زد دلم به غیر علی را
که اهل حبّ ِ علی نیست بیچنین وجناتی
علی پسندیِ من ارثِ احمدی است برایم
که عشق داده به دستم برائتی و براتی
رسید نام محمّد، جهان به فتح در آمد
خوشا اسیر تو بودن بدین چنین غزواتی..
#سیده_تکتم_حسینی
میلادِ پیامبرِ رحمت و امامِ دانایی، خجسته باد.
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم
#پیامبر
#امام_صادق
@t_hosseynii
1 400
اشک ، معیار حقیقت در دنیای احساسات است ؛ اشک ، و نه گریه . در اشک خاصیتی هست که به شکل بهمنی درونی بروز میکند . برای ساختن انسان ، پرومته گِل را به جای آب با اشک آمیخت..
#امیل_سیوران
@t_hosseyni
