سَبيدو
Open in Telegram
همينه ديگه
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
8 938
Subscribers
+3424 hours
+157 days
-6530 days
Posts Archive
8 938
«خوشنودم از شکست چون که واقع شده، چون که به طرز برگشتناپذیری متصل است به تمام وقایعی که وجود دارد، که وجود داشتند، که وجود خواهند داشت» این عبارات هدیهی حافظهش بود، از کتاب الف، و حالا کمکم به خاطرش میآمد، زمانی که داشت پایین تک به تک برگهها را امضا میکرد. با خودش میاندیشید که چقدر درست همین حالا نیاز دارد که واقعیت را دوست داشته باشد. به عنوان امر قطعی، همانی که واقع شده، همانی که آزارش میدهد و تنها چیزی که دارد. برگهها را به وکیلش تحویل داد و او نیز بلافاصله به سمت اتاق انتهای راهرو حرکت کرد. از پشت به راهرفتن وکیلش نگاه میکرد. قدیمترها چشمانتظار روزهای بزرگتری بود. روزهایی که آنقدر از افتخار و غرور نصیب برده باشد که دیگر با هر اتفاقی دیوار امنیتش ترک برندارد، اما این روز و این لحظه هیچ شباهتی به چیزی که منتظرش بود نداشت. آن لحظهها و روزها هرگز نیامدند و احتمالا هم هیچوقت از راه نخواهند رسید. نه به خاطر روزگار قدار و رسم بیوفاییش، که به این دلیل روشن و معقول که آنها هرگز در ادامهی زندگی الان و اکنونش نبودند. که بیشتر تصوری بودند جدای از واقعیت عینی او. روز و شبهایی بیگذشته که تنها چیزی که آنها را در کنار هم جمع کرده بود صرفا تفاوت آشکارشان بود با اکنون ملالآورش. به یادش آمد که چه روزگار بلندی بار سنگین این جمع اضداد را به دنبال خود کشیدهست. صدای گریهی مدام کودکی در راهرو ناامنیش را بیشتر میکرد. آنقدر بلاتکلیف بود که هر نشانهای برایش حکم هشدار داشت. حتی صدای جیرجیر صندلی چوبیش، که قدیمیبودنش تنها دلگیرترش کرده بود. حس روشنی نداشت. گویی مرز همهی احساسات از میانرفته و دنیا به ناگاه به یک کل نامفهوم تبدیل شده، و اویی که حالا یکه و تنها، در راهرویی جدا افتاده از خوشیهای دنیا در خودش کز کرده، نامطمئن به آینده و به قدر کفایت خسته از گذشته.
«خوشنودم از شکست چون که به منزلهی پایان است و من هم خیلی خستهم» سرش همچنان پایین مانده، نمیتواند از زمین چشم بردارد. در چهارگوش موزاییکها شاهد نظمی بود که هرگز در زندگیش نداشت. حوصلهای برای حسرت نمانده بود. حالا فقط میشد عبرت گرفت، همین. سادهترین کار دنیا بعد از حماقت. وکیلش پروندهای را با فراغبال از اتاقی به اتاق دیگر برد. آرامش او عصبیش میکرد، و آرامش همهی دیگرانی که این روزها، از روی انجام وظیفه سعی در دلداریش داشتند. غایبینی که هنوز سادهلوحانه گمان میکنند فاصلهها با حرف کم میشود.
«خشنودم از شکست چون که خردهگیری یا تأسف در مورد یک تکواقعهی معلوم، ناسزاواری به هستیست» صدای بیامان تایپ افکارش را منقطع کرد. چیزی در حال ثبتشدن بود. صدای ضرب محکم انگشتان منشی بر صفحهی کیبورد، حکایت از نهاییشدن قصهای برگشتناپذیر داشت. به محکمی چشمانش را میمالد. به حواسش التماس میکند که پرت شود. دوست دارد خودش را جمع کند. دلش میخواهد پختهتر باشد. یک عمر است که دلش میخواسته پختهتر باشد و لاینقطع آرام. اما آرامش همیشگی احمقانه نیست؟ به یاد آن حکایت شرقی افتاد. داستان جوان برهمنی که شنیده بود استاد بزرگش به قتل رسیده، که راهزنها راهش را سد کرده و آنقدر او را با باتوم زدهاند که از دست رفته. آنچه جوان برهمن را مبهوت کرد، نه مرگ استادش بود و نه شیوهی مردنش. چیزی که برایش سنگین مینمود آن بوده که شنیده استاد بزرگ و به مقام یقین رسیدهاش، در زیر ضربات پیاپی باتوم فریاد میزده، به همین سادگی. بعد از تمام آن دانستهها و خواندهها، حالا فهمیده بود که هیچ حکمتی قرار نیست ذرهای از درد باتوم کم کند. و فقط خدا میداند که چه بدیهیات دیگری قرار است سالهای سال بعد باعث بهت و حیرتمان شود. دری محکم به هم میخورد. هر دو وکیل از اتاق بیرون آمدند. بعد از صحبتی کوتاه وکیلش به او نزدیک شد و پاکتی را که از همین حالا رنگ کهنگی به خود گرفته بود به سمتش گرفت. احساس کرد که دارد از جایی حوالی آینده به پاکت نگاه میکند. «تمام شد» وکیلش گفت. اما خودش میدانست که این درست نیست. همهچیز مدتها قبل تمام شده بود. شاید در لحظهای کوتاه، هنگام از این پهلو به آن پهلو شدن در تخت. کسی چه میداند؟ ما برای فهمیدن خوب نیستیم. ما فقط آمدهایم که حیرت کنیم، آن هم از بدیهیات. چند لحظهای بیحرکت به پاکت زل زد. سپس آرام به اطرافش نگاه کرد. حالا صدای گریهی کودک هم قطع شده بود.
8 938
از عشق در نگاه اول بیخبرم، اما از دلسردی در نگاههای بعدی چرا. این را از چشمانت فهمیدم. حتی کمی حیرت هم در شکل خیرهشدنت خودنمایی میکرد. اصلا ممکن است به تمام آنچه که قبلا تصور میکردی نیز تردید کردهباشی. میفهمم. در دنیا هیچچیز عجیبتر و ناممکنتر از درک حس و حال از دسترفته نیست. نمیدانم از ترکیب یأس و مسرت خبر داری یا نه؟ یا شاید بهتر است بگویم از سبکی سرخوردگی؟ جایی که میفهمی دیگر مأموریتت پایان گرفته، کار زیادی برای انجام باقینمانده و وقت برگشتن فرارسیده. راستش به شکل بیحالی خوشحالم، هرگز شکوهی در واقعیت نبوده و تو بالاخره این معنا را باور کردی. نمیتوانم نسبت تو، خودم و زندگی را بخوبی بیان کنم. اما بگذار از تصویری بگویم که مدام در ذهنم تکرار میشد؛ در خیالم سالن تاریک سینما را میدیدم و لحظهای که فیلم بالاخره آغاز میشود، و تویی که برخلاف بقیه، به جای پردهی بزرگ به سقف چشمدوختهای. و این تصویری بود که مدام در پشت پلکهایم نقش میبست و دلم را غرق درد میکرد، درست هر بار که کنار من از تهدل میخندیدی، هر بار که برای آخرین برش پیتزایت جا نداشتی، و هر بار که آرام پایینتر از بالش و روی بازوی من به خواب میرفتی. راست گفتهاند که محکمترین باورها بیصداترین آنهاست، چراکه من هم در زندگی هرچه را که گفتم، لااقل برای یکبار نقض کردم. پس ببخش اگر که هرگز حرفی از عشق نداشتم. حالا میتوانم برگردم، مطمئن از این که تو هم دیگر به هیچ سقفی خیره نخواهیماند.
8 938
در منتهاالیه شرق زمین، درست در لبهی دنیا، رودخونهای هست که آبی به رنگ سرخ تیره داره، و هرکس که جرعهای از اون آب بخوره، دیگه هیچوقت لزومی نمیبینه، در هیچچیز، و از اون به بعد هر اتفاق بزرگ و کوچکی در زندگیش بسادگی نفسکشیدن براش فهمیدنی و باورکردنی میشه، و اونوقته که تازه متوجه میشه تجربهی زندگی بیاصرار، حتی از نامیرایی هم گرانبهاتره
8 938
پاهایش را دراز و کف دستهایش را روی کاسهی زانوانش پهن کرده. عضلاتش سفت شده بود. آرام انگشت سبابهاش را تکانی داد و با خود اندیشید که شاید برای اولینبار انگشت سبابهاش را در دنیایی تکان میدهد که دیگر پدرش در آن زنده نیست. هیچ حسابی از گذر زمان نداشت و تنها چیزی که میخواست این بود که در همان حال باقی بماند؛ نشسته روی جدول و خیره به دستهایش. گوشی صفحهشکستهاش همچنان زنگ میخورد. چیزی احساس نمیکرد. تنها کمی بیجواب بود. سر و صدای اطرافش بیآزار مینمود و همهمهی مردم و تکبوقهای بیدلیل و بادلیل ماشینهای در حال گذر هم نمیتواستند خلوتش را بهم بزنند. اولینبار نبود که به دنیای بدون پدر میاندیشید، پیش از این نیز بارها چنین دنیایی را مرور کرده بود و با دوباره فکرکردن به آن، هیچ چیز جدیدی دستگیرش نمیشد. دستانش عجیب روی زانوانش گرم گرفته بودند. با خود فکر میکرد که شاید این هم ارثیست؛ همنشینی دستها و زانوها. درست مثل خال پایین گردنش. زنی روبرویش چیزی زمزمه میکند. صدایش به اعماق حالی که او در آن گرفتار شده نمیرسد، با اینحال بی معنی و با کندی سری تکان میدهد. وقتی کوچکتر بود یکبار پدر به او گفته بود که اگر زمانی راه را گم کنی، از روی این خال میفهمند که پسر منی و تو را به ما برمیگردانند. و او در عالم کودکی چقدر دلخوش شده بود، که هرگز گم نخواهد شد، و یا لااقل هیچوقت گمشده باقی نخواهد ماند. بخاطر آورد که هر بار کسی آن خال سیاه پایین گردن را میدید با افتخار میگفته که الحق پسر پدرت هستی و با اینحال او هیچوقت افتخار پسر پدرش بودن را درک نکرد. حتی تا همینحالا که خاکستری کنار شقیقهش برق میزند، مثل آفتاب روی آسفالت، گرم و کهنه. سایهها روی سرش با هم کلنجار میروند اما نای سر بلند کردن ندارد. مطمئن نیست که بدنش از او اطاعت کند. کسی کنار گوشش با التماس تقاضای بخشش میکند. به صورت پر چروک و خیس عرق مرد نگاهی میاندازد که با کلاهکاسکتی که روی سرش کجنشسته رقتانگیزتر هم بنظر میرسد. نمیداند برای بخشیدن باید چکار کرد. این را به مادرش هم گفته بود. اما مادر همیشه اصرار داشت که انسان با گذشتن به خودش رحم میکند. مادر نیاز داشت به خودش رحم کند، چراکه در زندگی سهم زیادی از هیچچیز نصیبش نشده بود. این هم میتواند ارثی باشد؟ صدایی میگوید پلیس در راه است. مرد کلاهبهسر به سوی صدا برمیگردد و با همان ترس چیزهایی میگوید. از میان انبوه پاهایی که بیهدف و در نزدیکیش قدم برمیدارند حرکت ممتد چرخ ماشینهای دیگر را میبیند. از این عادیتر نمیشود. باید راه بیوفتد. تلفنش را که حالا مدتیست آرام گرفته برمیدارد. پیامی روی آن نقش بسته؛ خواهرش نوشته که حال پدر از دیشب تغییری نکرده، همانیست که بود.
«همانیست که بود» این را باید روی سنگ قبر پدرش بنویسند.

8 938
یکیش بالاخره از راه میرسه، یکی از همون ترسها، بیصدا پیدات میکنه، خیلی مطمئن اطرافت میچرخه و دورت پرسه میزنه، یهجوری که انگار طبیعیترین کار دنیاست، که انگار اگر غیر از این باشه عجیبه، و بعد یواشیواش بهت نزدیک میشه، یا شایدم این تویی که آرومآروم بهش نزدیک میشی، خلاصه که همون نزدیکیها میمونه، با حوصله و سر صبر، اونقدر سرجاش میمونه که دیگه نمیبینیش، تا جایی که تبدیل میشه به قسمتی از اطرافت، به بخشی از همون چیزی که بهش میگن زندگی، حالا هیچ چیزش مثل قدیم نیست، حتی دیگه به سختی میتونی تشخیص بدی که هنوز توی راهه یا اصلا ازت گذشته، هیچکس بهتر از بورخس دربارهی این روبروشدن ننوشته: «روز شنبه از خواب پرید. بیصبری بود نه بیقراری؛ و چارهی ویژهاش سرانجام، آن روز بود. دیگر لازم نبود نقشه بکشد و خیالبافی کند؛ چند ساعت دیگر، سادگی حقایق کفایت میکرد» مثل طبیعیترین رسم روزگار، شبیه عادیترین کار دنیا
8 938
حمال سئوالهایی بود که جوابش پیش بقیه بود، سئوالهایی که یا فرصت پرسیدنشون پیش نیومد، یا اگر هم فرصتش بود دیگه ارزشش رو نداشت، با اینحال گاهی بهشون فکر میکرد، به همهی جوابهای احتمالی، با اینکه میدونست هیچ حرف تاریخمصرفگذشتهای قرار نیست حال آدم رو خوبکنه، اصلا شاید بخاطر همین اجازه میداد جوابها پیش بقیه بمونه، شاید از مسمومشدن میترسید
8 938
امروز توی شهرکتاب نیمساعتی سرپا کتابی رو تورق کردم که نویسندهاش یه راهب بودایی ظاهرا معروفه، با اینکه خیلی بودا رو نمیشناسم و تنها چیزی که ازش یاد گرفتم اینه که موقع نشستن قوز نکنم، که اون رو هم طبیعتا از مجسمهش یاد گرفتم نه از آموزههاش، راستش هیچوقت از این کتابهای درس زندگی خوشم نیومده، کتابهایی که راز عاقبتبخیری و خوشبختی رو پاراگراف پاراگراف پشت هم ردیف میکنن و قراره بعد خوندشون تا آخر عمر با خوبی و خوشی زندگی کنی، اتفاقا چیزی که حالا توی این سن و سال بهش علاقمندم درست نقطهی مقابل اینه، قصهها و توصیفاتی که در یک کلام میگن «همینه دیگه»، البته اینکه عدهای با تمرکز روی تنفس و شنیدن صدای سوت ممتد احساس آرامش کنن اصلا چیز بدی نیست، که خیلی هم خوبه، همیشه آدمایی رو که سرشار از انرژی و حس زندهبودنن تحسین میکنم و با تمام وجود ازشون فراریم، فقط محض اینکه خیلی مزاحم همدیگه نباشیم، میگن یونگ هر خونهای رو که میگرفته سردرش مینوشته «چه بخوانی و چه نخوانی خدا حاضر است» یه خبرنگاری ازش دلیل این کارش رو میپرسه و اونم جواب میده: «تا یادم باشه همیشه در معرض چیزهایی هستم که ازشون بیخبرم»، مطمئن نیستم یونگ از یادآوری این بیخبری چه نتیجهای میگرفته، ولی من ترجیح میدم میون اینهمه تقلا برای کشف و شهود، فقط گاهی بتونم صاف بشینم و نگاه کنم، درست مثل مرحوم بودا، حتی اگر منظرهی روبروم -به قول سلینجر- یک باغ زیبای پر از لگن و کاسهی توالت باشه، حالا دیگه به شجاعت نیازی ندارم، ولی به باور اینکه نسخهی دیگهای از این زندگی نیست چرا
8 938
یه تیکههایی از گذشته هست که مثل لکه میمونه، هر احساسی که تجربه کردی، هر آهنگی که شنیدی، و حتی بعضی از آدمهای اون دوران، همهشون تبدیل میشن به قسمتی از همون لکه، وصلهای ناجور و پاکنشدنی، و مشکل لکهها هم دقیقا همینه، اینکه نه اونقدر بزرگن که اثرگذار باشن و نه اونقدر کمرنگ که بشه نادیدهشون گرفت، اما بگذار با این یکی هم کنار بیاییم، توی دنیایی که عواقب کشدارتر از لحظهی انتخابه نباید از هیچ وصلهی ناجور و لکهای گلایه کرد، اصلا به قول سامبرا؛ «کیه که گاهی لکهی زندگی دیگری نبوده باشه»
8 938
آخر یکی از رمانهای نیک هورنبی اینطوری تموم میشه؛ چندتا رفیق دور یه میز توی کافه نشستن و دارن دربارهی اینکه خودکشی کنن یا بازم به زندگی نکبتیشون فرصت ادامه بدن بحث میکنن، یکیشون که میون بحث و جدل بقیه همینجور به چرخوفلک بزرگ لندن که از دور پیداست خیرهمونده میپرسه: «اون چرخوفلک واقعا داره میچرخه؟» اون یکی جواب میده: «نه، گمونم وایساده»، یکی دیگهشون میگه: «اما بنظر منم داره میچرخه»، و بعد همه با هم در سکوت به چرخوفلک بزرگ نگاه میکنن
8 938
توی اورژانس هیچکس ابی و داریوش گوش نمیداد، برای ابی و داریوش گوشکردن باید حال بهتری داشت، حتی اون بارون تند پاییزی بیرون هم نشونهی هیچی نبود، فقط شاید وقتی میخواستی به اون طرف حیاط بیمارستان بری و شونههات رو جمع میکردی برای لحظاتی به یادت میآورد که میتونستی جای امن و آرومتری باشی و نیستی، هیچکدوم ما توی اون راهرو قهرمان تراژدی نبودیم، هیچ بازیگری روی صحنه میون ادای نقشش نمیگه این لحظه غمباره یا اینجای کار حماسی، ما هم فقط کارمون رو میکردیم، یکی پشت پذیرش منتظر بود براش پول کارت به کارت کنن، یکی به پدرش ویلچریش اصرار میکرد که بابا یه ذره دیگه دستشوییت رو نگه دار، و من هم منتظر جواب اسکن ریه بودم، انگار که گذشته و حال و آینده رو با هم توی ظرفی همزده باشن و با نصف لیوان آب به دستت بدن و بگن یکجا سربکش، از من بپرسی میگم قسمت خوب تقدیر همینه، همینجایی که باید یکهو سربکشی، و قسمت بدش؟ زمانی که میفهمی بعضی تمومشدنها یکهویی نیست، آهستهست، کمکمه، راستش هیچ سربازی از زیاد و کم آب توی قمقمهش نمیترسه، ترس مال وقتیه که نمیدونی طاقتت چقدره
8 938
یکهو از چشم خودم میافتم، تمام جدیتم تبدیل به نمایشی مسخره و کودکانه میشه، همهی صحبتهام یکجور پرگویی خامدستانه و هرچیزی که مینویسم مثل کپی دستچندم و جویدهشده از تکراریترین دغدغههاییه که قبلا توسط بیشمار آدم هزارباره تکرار و لهیده شدن، و تمامشون به محض به زبونآوردن و نوشتن -به بیان کافکا- بلافاصله و بالاخره اهمیتشون رو از دست میدن، حتی کتابخوندنها و فیلمدیدنهامم شبیه تلاشی ناکام برای پنهانکردن بیوزنی روحم بنظر میان، و خندهدارتر اینکه تمام کسانی هم که حواسشون به این کممایگی و سبکی وجود خودشون نیست به همون اندازه از چشمم میافتن و جدیگرفتنشون برام سخت و غیرممکن میشه، انگار به دنیای اشتباهی پا گذاشتم، بیشتر از چیزی که باید هیچم و کمتر از چیزی که باید میتونم تظاهر کنم، عقلای قوم میگن که هر فکر زیادهای ناشی از ترس مسئولیته، هرچند تا جایی که میدونم مشکلی با قبول واقعیت ندارم، که اگر مشکلی هم داشتم باز چیزی از حتمیت واقعیت کم نمیشد، که طبیعت به کسی باج نمیده، که تقدیر همیشه خبریه نه سئوالی، صداییه که وقتی در گوشت زمزمه کرد منتظر جوابت نمیمونه، اما از یک چیز مطمئنم، اینکه ما تنها موجوداتی هستیم که بالاخره روزی یا شبی وسط عبرتگرفتن میمیریم
8 938
مشکل فکرکردن به مقولاتی مثل خوشبختی و بدبختی اینه که عملا بر اساس استانداری محاسبه میشه که نیست، مثل اینکه قدرت خریدت رو بر مبنای موجودی حساب همسایهت محاسبه کنی، مطلقا بیمعنی و بیفایده، درحالی که هیچ متر و ملاکی بجز واقعیت نیست، واقعیتی که تا رسیدن بهش مسیری چند میلیون ساله سپری شده و رسیده به اینجایی که هستیم، حالا هرچقدر هم زمخت و نچسب، به قول یک بزرگی «میشه برای رفتن به تختخواب تصمیم گرفت، ولی برای خوابیدن نه»
8 938
اگه مکان بودم، دوست داشتم حیاط پشتی یه باغ باشم، اگه کتاب بودم، میخواستم از این چهلحدیث جیبیا باشم، یا اگه آهنگ بودم، ترجیح میدادم تیتراژ پایانی باشم، بنابراین وقتی زد و آدم شدم، شدم یکی از اونایی که هیچوقت نیستن، میبینی؟ خدا عادله، نه؟
8 938
«آدم وابسته نمیتواند یار و یاور فراوانی داشته باشد» ف.کافکا
یادم نیست تمام این مدت به چی وابسته بودم، شاید به گذشتهای که بهتر از چیزی که بود به یاد میاد، یا به تصویر آدمهای رفتهای که دیگه عیبهاشون به یاد نمیاد، حتی درست یادم نیست چیزی که هستم انتخاب بود یا نتیجه، فقط گاهگداری تصاویری مات و مبهمه که از پشت پلکهام رد میشه، تصاویر آدمهای بیصورتی که ناامید شدن، که رنجیدن، که یکهخوردن، که نیستن،
«نمیدانم چگونه با زندگی کنار بیایم» ف.کافکا
چه چیز این تلخی آرامشبخشه؟ امید به تمومشدنش شاید، مطمئن نیستم، هیچوقت مطمئن نبودم، واقعیت واقعیتر از اونیه که بشه با حرف عوضش کرد، بگذار به جای تأویل و تفسیر مدتی نگاه کنیم، فقط نگاه، موجودی زبون بستهتر از چشمها نیست، اما خدا رو چه دیدی، شاید کسی فهمید، گیرم نه توی بیداری، که لااقل در خواب،
«بگذارید به خواب و به خدایان اعتماد داشته باشیم» ف.کافکا
