Book readers
Open in Telegram
این کانال توسط چند نویسندهی پارهوقت اداره میشود. این کانال به صورت مستقل هیچ فایل اسکنی از هیچ کتابی تهیه نکرده و نخواهد کرد و تنها فایلهای موجود را جمعآوری و بازنشر میدهد. انتشار مطالب کانال به هر صورتی از نظر ما بلامانع است.
Show more1 865
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-2430 days
Posts Archive
1 865
مسلخ
چه آسان
چه بیخیال
تو را از پا میاندازند
چالههایی که دهان به دهان
عمیقتر وُ
خیابانی که چراغ به چراغ
پیچ به پیچ
میدان به میدان
بیشتر کج میشود
نق نق ِ نان وُ
تیکتاکِ دم به دم کوبِ ثانیهها
حبابِ واژهها وُ
تیلهی درون چشمها
و زبانی که دروغ است
اما
تیغهای برا دارد
آری !
چه ساده
چه تلخ تو را پوست میکنند
.....
چهار دهان و یک نگاه
#مهرداد_فلاح
@bo0k_readers
1 865
«خوابیدن، شاید خواب دیدن: آری، مشکل همینجاست، زیرا در آن خوابِ مرگ، آنگاه که از این کالبدِ فانی رها شدیم، چه رویاهایی ممکن است از راه برسند و ما را به تردید میافکنند.»
1 865
بنیامین در پاسخ شولم که از او با وقاحت کامل میپرسد، که آیا کمونیسم برای او تبدیل به ایدئولوژی (اشاره به نوعی دگماتیسم) شده است، به تندی مینویسد: در میان تمام نسبتهای ممکن در مورد اندیشهی کمونیستی من، ایدوئولوژی انگاشتن آن آخرین چیزی ست که میشود به آن نسبت داد، حتی به بهای از دست رفتن سویه های ارتدوکس آن؛ کمونیسم برای من چیزی نیست مگر بیان بخشی از تجربیات زندگیام، تجربیاتی که در ذهن و در هستی من ریشه دارند. این بیانی شدید و نه عقیم از این واقعیت است که صنعت فکری و نظام اقتصادی کنونی امکان حیات فکر ی و فیزیکی من را سلب کرده؛ این تلاش آشکار و معقول مردی ست که به طور مطلق یا تقریباً کامل از ابزار تولید محروم شده است، کمونیسم برای من چیزی نیست مگر اعلام این حق خود نسبت به داشتن این ابزار تولید...آیا واقعاً لازم است همه چیز را برای شما توضیح بدهم؟
پ ن: شولم، آدورنو و هورکهایمر از مخالفان اندیشه برشت بودند و به واسطهی ارتباط نزدیک بنیامین و برشت، اندیشه سیاسی که در آثار واپسین بنیامین دیده میشود را نه نتیجه ی تاملات خود بنیامین بلکه تاثیرات برشت قلمداد می کردندو همیشه آن را منکوب میکردند.
@bo0k_readers
1 865
هفتمین نشست از دیدارهای صبح پنجشنبههای بخارا به تاریخ نهم بهمن ماه ۱۳۹۳ با حضور محمدرضا باطنی
@bo0k_readers
1 865
حالا دیگر کل اعتقادم در زندگی مبتنی بر این باور است که تنهایی پدیدهای نادر و غریب، مختص من و یکمشت آدم تنها شبیه من نیست، بلکه واقعیتی محوری و گریزناپذیر در هستی بشری است. اگر به معاینه لحظات، افعال، و گفتار آدمهای جورواجور بنشینیم ـو نه فقط غم و شور بزرگترین شاعران، بلکه ناخشنودی عظیم آدمهای معمولی، آنگونه که از فحشها و نفرینها و ناسزاها و توهینها و دیگر کلمات درشت و خشنشان برمیآید که الیالابد گوشهایمان را به هنگام عبور از کنار فوجفوج آدمها در خیابانها میخراشد ــ میبینیم که همهشان از یک چیز در عذابند. همهشان درنهایت از تنهایی است که مینالند.
توماس وولف
آنسوی تپهها
@bo0k_readers
1 865
روز
بر نوکِ پنجه میگذشت
از نیزههای سوزانِ نقره
به کجترین سایه،
تا سالها بعد
تکرّرِ آبی را
عاشقانه
مفهومی از وطن دهد
تاقتاقیهای قیلوله
و نجوای خوابآلودهی فوّارهیی مردّد
بر سکوتِ اطلسیهای تشنه
و تکرارِ ناباورِ هزاران بادامِ تلخ
در هزار آینهی ششگوشِ کاشی
سالها بعد
سالها بعد
به نیمروزی گرم
ناگاه
خاطرهی دوردستِ حوضخانه.
آه امیرزادهی کاشیها
با اشکهای آبیات!
1 865
ترانه ماهاگونی، شماره دو
هر کی تو ماهاگونی مونده بود
پنج دلار می خواست
اگرهم ولخرجی می کرد
شاید کمی بیشترمی خواست
قبلا ها همه می موندند
تو سالن های پوکر و مشروب
هر جوری که بود یه چیزی از دست می دادند
خب چیزی هم گیرشون می اومد
تو دریا و تو خشکی
پوست همه کنده ست
برا همینه که همه نشستند
پوست هاشون و می فروشند
چون که پوست رو هر وقتی میشه با دلار تاخت زد
هر کی تو ماهاگونی مونده بود
پنج دلار می خواست
اگرم زیاده روی می کرد
شاید کمی بیشتر می خواست
قبلا ها همه می موندند
تو سالن های پوکر و مشروب
هر جوری که بود یه چیزی از دست می دادند
خب چیزی هم گیرشون می اومد
رو دریا تو خشکی
واسه همینه که فروش پوست تازه اینقدر به راهه
همش یکی گوشتت رو گاز میزنه
خب کی قراره پول عیاشی ها تون رو بده
پوست که ارزونه
ویسکیام که گرون
هر کی تو ماهاگونی مونده بود
پنج دلار می خواست
اگرهم ولخرجی می کرد
شاید کمی بیشتر می خواست
قبلا ها همه می موندند
تو سالن های پوکر و مشروب
هر جوری که بود یه چیزی از دست می دادند
خب چیزی هم گیرشون می اومد
تو دریا و تو خشکی
آدم می بینه که دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره
چون که می خوان همه چی داشته باشند اما پولش رو ندن
هر کی حد خودش و بدونه
نباید پنج دلار تو روز داشته باشه
حالا اگه زنم نداشته باشه
بیشتر هم لازم نداره
برتولت برشت
1 865
دیروز برشت رهسپار لندن شد. یا حضور من است که او را تحریک می کند و یا اینکه چنین رفتارهایی بیشتر از گذشته در او به چشم می خورد. نوعی پرخاشگری که او خودش آن را مشی ناراضی افکارش می خواند در گفتگوهایش بیش از گذشته نمود پیدا کرده که برای نامیدن این رفتارش چیز خاصی به ذهنم نمی رسد.از این پرخاشگری های زبانی یکی کلمه سوسیسک( که در آلمانی برای بی ارزش نشان دادن یک چیز و یا یک شخص استفاده می شود) است که با مشتاقی تمام بر زبان می آورد. در دراگر مشغول خواندن «جنایت و مکافات» داستایوفیسکی بودم. که شروع کرد به عنوان کردن اینکه همین کتاب دلیل اصلی بیماری من است. در تایید حرف هایش هم شروع به تعریف این داستان کرد که چطور در بعدظهری بعد از اینکه یکی از همکلاسی هاش شروع به نواختن قطعه ای از شوپن با پیانو می کند؛ بیماری که مدت های مدیدی به صورتی پنهان در وجودش بود، شروع به آشکار شدن کرد. و چگونه از سر ضعف نتوانست حتی به این قضیه متعرض شود. برشت به نوعی تاثیرات نامطلوب روانی را به شوپن و داستایوفسکی نسبت می داد. او به هر طریق ممکن وبه هرصورتی نسبت به کتاب هایی که من می خواندم، اظهار نظر می کرد. زمانی هم که خودش داشت کتاب «سرباز خوب، شوایک» را از هاشک می خواند، از هر موقعیتی استفاده می کرد که کارهای این دو را با هم مقایسه کند . بعد هم که داستایوفسکی را در اندازه های هاشک نمی دانست و بدون هیچ مراعاتی او را در زمره ی سوسیسک ها به حساب آورد با تفاوتی ناچیز. بعد هم شروع کرد اسم گذاشتن روی آثار داستایوفسکی، اسمی که معمولا روی آثاری می گذارد که شخصیت پردازی مشخصی ندارند، بد ترکیب!
والتر بنیامین
یادداشت های سووندبورگ
1 865
من تمامى مردگان بودم:
مرده پرندگانى كه مىخوانند
و خاموشند،
مرده زيباترين ِجانوران
بر خاك و در آب،
مرده آدميان همه
از بد و خوب.
من آنجا بودم
در گذشته
بى سرود. –
با من رازى نبود
نه تبسمى
نه حسرتى
به مهر
مرا
بى گاه
در خواب ديدى
و با تو
بيدار شدم.
-ترانههای کوچک غربت
#احمد_شاملو
1 865
"رفتند رای دادند، بعد چی؟"
برگردانِ مشهوری است از یک ترانهی لئو فِرّه خواننده و شاعر معروف، که فرانسویها گهگاه زیرلب زمزمه میکنند، و یا آهنگِ آنرا بهنگام کار و بیکاری سوتک میزنند:
رفتند رای دادن، بعدش چی ؟
Ils ont voté, et puis après?
(Léo Ferré)
این مصرعِ لئو فِرّه حالا چند روز است که هر صبح و شام بر زبان من هم جاری میشود و عجیب این است که این "بعد چی" در صدای لئوفره تعبیری از پوچی و آبسوردیته میدهد و طوری میخواند که انگار به چیزی رای ندادهاند، و "بَعد"ی نداریم.
اما صدای من، که صدائی ندارم، میگوید آنها رأی "به آنچه هستیم" دادهاند.
دخترم در این میانه گفت: فرقی نمیکند، در هر دو صورت "بَعد"ی نداریم و بعد، چیزی جز ادامۀ قبل نیست.
#یداله_رویائی
@bo0k_readers
1 865
Repost from یدالله موقن
فایل پی.دی.اف. کتاب " اسطوره ی دولت " سال ها پیش توسط شخص ناشناسی تهیه شده بود. پیش خودم گفتم حالا که فایل پی.دی.اف. آن روی اینترنت است خوب است فایل تصحیح شده ای را به جایش بگذارم. از این رو ماه ها پیش از دوستم آقای مجید تولا خواستم که اغلاط چاپی آن را تصحیح کند که ایشان انجام داد. اما چون فایل دو کتاب " ارنست کاسیرر : فیلسوف فرهنگ " و " لوسین لوی - برول " را به عنوان هدیه نوروزی روی کانالم گذاشته بودم گفتم مدتی بگذرد تا فایل تصحیح شده کتاب "اسطوره ی دولت " را بگذارم. اما اکنون صلاح دیدیم که فورا فایل تصحیح شده را بگذارم.
1 865
در سرآغاز قرن بیستم که ناسیونالیسم در ایران به صحنه آمد، کشکشی میان روسیه و انگلستان بر سر تفوق و سیطره بر ایران درگرفت. از استقلال ایران چیز جز یک نام باقی نمانده بود و مداخله روس و انگلیس در امور ایران امری بدیهی و گسترده بود. رژیم های ماقبل ناسیونالیستی ایران این مداخله را تحمل می کردند و از آن به نفع خود بهره می گرفتند. حاصل امر هم وضعیت نامناسبی بود که در آن دو قدرت استعماری به طور غیر مستقیم کنترل استعمارگرانه بر ایران اعمال می کردند. و موقعیت این دو قدرت مدام در حال نوسان بود. دولتمردان ایرانی ماقبل ناسیونالیسم این را پدیده ای موقت و گذرا می دانستند اما دولتمردان ناسیونالیستی که جانشین آنها شدند با این عقیده موافق نبودند. بدیهی ست که روس و انگلیس هیچ کدام پدیده ی ناسیونالیسم ایران را نپذیرند و با اثرات آن بر گرایش های مردم مخالفت کنند اما به رغم این مخالفت ها تاثیر ناسیونالیسم بس عمیق بود. با پیدایش جو ناسیونالیسم در ایران حمایت آشکار روسیه تزاری و انگلستان از دولتمردان سنتی و غیرناسیونالیست ایران بر پیچیدگی اوضاع افزود.
ناسیونالیسم در ایران
ریچار کاتم
ترجمهی: احمد تدین
1 865
نمیدونی
خواننده: #عبدالعلی_وزیری
آهنگساز: #علینقی_وزیری
ترانه سرا : هما میرافشار
@bo0k_readers
1 865
دیشب تازه در بستر خود افتاده بودم که کاغذ تو رسید. نوشته بودی که بهار است و باید خوشحال بود. با این خوشحالی سر و کاری ندارم، اما به این که در این موسم پر از نشاط باید به قلب مصیبتزدهی خودمان و دیگران نگاه کنیم، با هم به یک عقیدهایم. منتها گذشته و طبیعت هم مرا در این موسم میسوزاند، بدی وضع زندگانی هم بهقدر خود صدمه میزند.
ای لادبن عزیزم! هیچ چیز برای من اینقدر قابل حسرت نیست و به آن حسد نمیبرم که مردم کمهوش را ببینم اینهمه خوشند و میخندند...
کاش من هم مثل آنها میتوانستم بهار را همیشه با نشاط ببینم، اما قلب من شبیه به شعلهی آتشی است که هرقدر بیشتر مشغول میشوم، بیشتر مرا میسوزاند. چشمهای من پارهابری است که هرگز از باریدن خسته نشده است.
آیا میتوانم اشک و حسرت را از طبیعت مسلط خود گرفته در عوض به او خنده و شعف را بدهم؟ مردان بیخبر به من تبریک گفته، میگویند: "صد سال به این سالها". دشمنی از این واضحتر؟ در صورتی که من هنوز برای یک لب متبسم مینالم.
در این وقت، عزیزم! که همهکس به تفرج میروند، همه جا صدای شعف است، همهجا جلوهی جوانهای به سن من و دخترهای قشنگ است، من در این شهر، به این گمنامی به نفس افتادهام.
خیال میکنم آسمان میگرید. گلها به رنگ قلب من خونین شدهاند. بادها مینالند و بنفشه هم سر به زیر انداخته و، مثل من، محزون است.
بهار کجا خوب است؟ کجا این موسم پر از نشاط است؟ آه، لادبن! گوش بده. بدبختها میسوزند، بیچارهها زاری میکنند، وقتی آسمان عشق و طبیعت هم، مثل بچهها، گریه میکند.
هرگز گردش زمین و موسم تبدیل یافته کسی را خوشحال نمیکند. قلب است که ایجاد آن را مینماید.
من الان میخواهم گریه کنم. میخواهم خسته شده بخوابم. نامههای نیما
1 865
Repost from اکبر معصومبیگی
متن گفتار من است در معرفی کتاب «داعیههای هنر: از جوتو تا پیکاسو» از هنرشناس برجستهی مارکسیست ماکس رافائل که به جنبههای مختلف کار و کردار نقاشان بزرگ جهان از جوتو و رمبرانت تا پیکاسو میپردازد. کتاب با مقدمهای از هربرت رید همراه است.
اکبر معصومبیگی
@akbar_masoumbaigi
1 865
Repost from کانون نویسندگان ایران
مرور (۹)؛ کیوان مهتدی
در زیرصفحهی «مرور» وضعیت نویسندگان و فعالان عرصهی مبارزه با سانسور و دفاع از آزادی بیان که به هر شکلی از جمله زندانی شدن زیر فشار قرار گرفتهاند، مرور میشود.
در این نوبت وضعیت کیوان مهتدی، نویسنده، مترجم، فعال کارگری و عضو کانون نویسندگان ایران را مرور میکنیم.
https://telegra.ph/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%B9%DA%A9%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%AF%DB%8C-02-18
