- Finally Beautiful Stranger
Open in Telegram
𝙈𝙖𝙮𝙗𝙚 𝙄 𝘽𝙚𝙡𝙤𝙣𝙜 𝘼𝙢𝙤𝙣𝙜 𝙏𝙝𝙚 𝙎𝙩𝙖𝙧𝙨 ✨ 𝘩𝘦/𝘵𝘩𝘦𝘺/𝘴𝘩𝘦 𝘩𝘢𝘭𝘧 𝘮𝘢𝘯, 𝘩𝘢𝘭𝘧 𝘮𝘢𝘥 𝘴𝘵𝘢𝘺 𝘪𝘯 𝘵𝘰𝘶𝘤𝘩シ → @MadmanMailBot →https://t.me/HarfinoBot?start=ec4474bf3d7cbde
Show more213
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
August '24
August '240
in 0 channels
July '24
+1
in 1 channels
Get PRO
June '24
+1
in 2 channels
Get PRO
May '24
+6
in 0 channels
Get PRO
April '24
+13
in 3 channels
Get PRO
March '24
+5
in 1 channels
Get PRO
February '24
+5
in 1 channels
Get PRO
January '24
+14
in 10 channels
Get PRO
December '23
+58
in 11 channels
Get PRO
November '230
in 4 channels
Get PRO
October '230
in 2 channels
Get PRO
September '230
in 0 channels
Get PRO
August '230
in 0 channels
Get PRO
July '230
in 0 channels
Get PRO
June '230
in 0 channels
Get PRO
May '23
+20
in 0 channels
Get PRO
April '23
+2
in 0 channels
Get PRO
March '23
+9
in 0 channels
Get PRO
February '23
+19
in 0 channels
Get PRO
January '23
+260
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 06 August | 0 | |||
| 05 August | 0 | |||
| 04 August | 0 | |||
| 03 August | 0 | |||
| 02 August | 0 | |||
| 01 August | 0 |
Channel Posts
| 2 | No text... | 6 |
| 3 | سلام | 10 |
| 4 | چشم مرسی T-T💙 | 12 |
| 5 | Bdhhdhdhd | 12 |
| 6 | ادامه ادامه ادامه *جای قاشق چنگال، خنجرهاش رو در انتظار با ریتم روی میز میکوبه | 12 |
| 7 | ادامه. | 12 |
| 8 | ادامهاش. | 12 |
| 9 | sticker.webp | 11 |
| 10 | I- | 11 |
| 11 | https://t.me/MadManLibrary/65428
ممنونم، برای آرامشی که قبل خواب بهم دادی | 11 |
| 12 | اوکی خیلی سریع خیلی زیاد فوروارد شد انتظار نداشتم- | 12 |
| 13 | طوری که از دراز نویسی های من خلاصی ندارین... | 5 |
| 14 | sticker.webp | 9 |
| 15 | این یک پارت ۲ هم داره که اگر آدم باشم فردا مینویسم. | 9 |
| 16 | Vashti Bunyan - Train Song.mp3 | 9 |
| 17 | «روزی بر خواهم گشت. با اولین قطار. از شدت استرس آن قدر بلیتم را در دستم فشار خواهم داد که مچاله بشود و وقتی مأمور قطار میخواهد بلیتها را چک کند حتما فکر خواهد کرد که تکه کاغذ را پیدا کردهام یا دزدیدهام. احتمالاً سنگینی نگاهش بیشتر از چند ثانیه دوام نیاورد و به حال خودم رهایم کند تا قبل از راه افتادن قطار به بقیهی کوپهها برسد. یا شاید از حالا باید روی صورتم کار کنم تا آن موقع دزد به نظر نرسم. چون دیگر نمیتوانم صبر کنم و یک قطار دیگر را هم از دست بدهم. میبینی؟ از حالا نگران جزئیات بی اهمیت شدهام. مطمئن میشوم روی صندلی کنار پنجره بشینم تا مسیری که روزی در خلاف جهتش طی کرده بودم را مرور کنم. از آخر به اول. البته احتمالاً در شروع حرکت چیز زیادی نبینم. آخر میخواهم با اولین قطار صبح بیایم. وقتی خورشید هم هنوز بیدار نشده است. کمی که بگذرد احتمالا متوجه نگاههای زیر چشمی بچهای که روی صندلی مقابلم کنار مادرش نشسته است بشوم. از دستهی گلهایی که گرفتهام شاخهای جدا میکنم و به سمت بچه میگیرم تا با صورتی خجالتزده دستش را دراز کند و بگیردش. راستی امیدوارم گلها تا وقتی میرسم سالم بمانند. نمیدانم چه موقعی از سال بر خواهم گشت. کاش در بهار باشد. یا شاید پاییز. همیشه دوست داشتم با صدای باران و حرکت قطار کتاب بخوانم. تازه نمیخواهم گلها از شدت سرما یا گرما پژمرده بشوند پس بهتر است تابستان یا زمستان نیایم. در نهایت برایم مهم نیست چه فصلی باشد، میخواهم برگردم و این تنها مسئلهی مهم است. حتی اگر مجبور بشوم پیاده میآیم. چه بهار باشد چه زمستان. چه تمام شب باشد، چه زیر آفتاب بیرحم ظهر که عقل از سر هر کسی میپراند. به هر حال وقتی برگردم طوری از هجوم حرفها و خاطرات به لکنت خواهم افتاد که انگار هرگز عقلی نداشتهام. پس چندان تفاوتی در نتیجه ایجاد نخواهد کرد. برای پیاده آمدن کولهی سنگینی هم ندارم. چند کتاب که قطعا تا آن موقع خط به خطشان را حفظ شدهام و جعبهای که به من داده بودی. در اصل تنها شئ مهم کولهام همین جعبه است. از چیزهایی که در طول مسیر دیدهام پرش کردهام: چند تا سنگ خوشرنگ، یک سکهی قدیمی که روی زمین پیدا کردم، دو سه تا گل خشک شده، یک در نوشابه، چندتا تمبر و یک تکه کاغذ کاهی که به نظر میرسد لیست خرید رهگذری بوده باشد. البته پشت هر کدام یک خاطره است که روزی باید برایت تعریف کنم. آنقدر داستان برای گفتن داریم که تا آخر عمر نیازی به خواندن کتاب داستان جدیدی نخواهیم داشت. کاش وقتی میبینمت کلمات را گم نکنم. احتمالاً حتی نتوانم سلام کنم. تنها نگاهت خواهم کرد. برای ساعتها. یا شاید روزها. سالها. قول میدهم دیگر نگذارم لحظهای بیاید که نتوانم نگاهت کنم. تو هم قول بده که تا آن موقع فراموشم نکنی. این کار را برایم انجام میدهی؟ مانند اقیانوس که تصویر آسمان را در خود نگه میدارد تا آن موقع که در انتهای افق بوسه بر لب هم بنشانند.» | 15 |
| 18 | No text... | 6 |
| 19 | الان نمیدونم باید داستانم رو تموم کنم یا ادامهاش ندم چون کلیشه و مسخره است. | 4 |
| 20 | فور کن برات آهنگ بفرستم،و یه اسم بهت نسبت بدم. | 8 |
