تنها صفحه رسمی محمد قائد about_ghaed
Open in Telegram
کانال رسمی تلگرام #محمد_قائد با تایید ایشان و مدیریت #مهدی_فاتحی برای انتشار فایل و متن های ایشان است
Show more3 445
Subscribers
No data24 hours
+17 days
No data30 days
Posts Archive

بازگشت به فهرست یادداشتهاى سفر
ضربگیر، لودهنده، بیگناهان
در فیلمی کوتاه که درست سی سال پیش در کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان ساخته شد دبیر در کلاس درس هنگام رسم بخشهای داخلی گوش روی تخته سياه، صدای زدن زير میز میشنود. پس از تکرار تقتق، به شاگردان دو ردیف آخر امر میكند یا ضربگیر را معرفی کنند یا تا آخر هفته از حضور در کلاس محروم خواهند شد. متهمان سکوت میکنند و از کلاس اخراج میشوند.
در شکل اول ماجرا، پس از یکی دو روز ایستادن در راهرو، سرانجام یکی از اخراجشدگان به حرف میآید و مقصر را معرفی میکند. در شکل دوم، همه تا پایان مدت تنبیه مقرر ساکت میمانند و بعد به اتفاق کلاس بر میگردند.
سازندۀ فیلم قضيۀ شكل اول شكل دوم، عباس کیارستمی، صحنههای گرفتهشده را به چندین نفر (ظاهراً تکتک) نشان میدهد و از آنها نظر میخواهد. اظهارنظرکنندهها از ردههای مختلفیاند: کارگر کارخانه، افسر نیروی دریایی، کارمند جزء، روحانی (مسلمان، ارمنی و کلیمی)، مقام اداری، حقوقدان، شاعر، نويسنده، رهبر حزب سیاسی. چند تن از اینها پدران محصلهاییاند که از کلاس اخراج شدهاند. دو زن در مشاغل مربوط به کودکان و نوجوانان، و رئیس سازمان پرورش فکری، سرپرست رادیوـ تلویزیون و وزرای خارجه و آموزش و پرورش هم نظر میدهند.
خطوط نظرها را میتوان حدس زد: روش جابرانۀ دبیر صحیح نیست؛ دانشآموز را نباید برای اندکی بیقراری و بیانضباطی به مجازاتهای شدید محکوم کرد؛ علت شیطنت باید بررسی میشد و معلم فوراً حکم صادر نمیکرد؛ تنبیه دستهجمعی خطاست و اگر احتمال مجازات فرد بيگناه در ميان باشد، پس بهتر است عمل خطاکار بی مجازات بماند.
از سوی دیگر: بیگناه حق دارد مقصر را معرفی کند زیرا حق اوست از خود در برابر تنبیه ناحق دفاع کند؛ بیگناه حق ندارد مقصر را معرفی کند زیرا این کار در حکم لودادن و پشتكردن به جمع است؛ بچهها باید بین خودشان به شور میپرداختند و مقصر را تشویق میکردند داوطلبانه اعتراف كند؛ لودهنده از جمع همسالان طرد میشود و پاداشی گذرا در حد برگشتن سر کلاس برچسبی چنان سنگین و شاید همیشگی را جبران نمیکند؛ لودهنده در واقع به اصلی والاتر از محبوبيت شخصی يعنی کلاس درس و حقوق سایرین، چه حق کلاس به آرامش و چه حق بیگناهان به مصونیت از مجازات، احترام گذاشته است؛ عمل او خطاست و همبستگی مهمتر از همه چیز است؛ همبستگی در عمل ِ خطا خطاست و همدلی با مجرم در حکم همدستی با اوست؛ حکومتها کوشیدهاند افراد را به لودادن ِ همديگر تشویق کنند و هر نوع لودادنی همراهی با قدرت است.
اظهارنظرهایی فقط یک استدلال را دنبال میکنند بر اين پايه كه با عمل خطا بايد قاطعانه برخورد كرد؛ برخی ترکیب دو یا چند جنبه است. یکی دو تن نظر میدهند در سکوت یا افشا باید سود و زيان را از نظر انسجام جمع سنجید؛ از يك نفر میشنويم كه جواب مشخص مشكل است. در اظهارنظر ديگران كلمات مقاومت، كار گروهی، سيستم، خبرچينی، محيط مقصر، ازجمعبريده، خيانت، وفاداری، كلهشقی و مفتشی به گوش میرسد. يك نفر حتی تجويز میكند رواست بچهها سر لودهندۀ منزوی بريزند و او را بزنند.
آنچه در کلام بیشتر مصاحبهشوندگان می توان دید حال و هوای آن روزگار است: همبستگی برای ایستادگی در برابر آمرانگی. معلم كلاس نمایندۀ آمرانگی است و هر نوع مقاومت جمع در برابر او مثبت تلقی میشود. یکی از نظردهندگان که شاید مشهورترین حاكم شرع در تاریخ اسلام باشد تفتیش عقاید و شهادت عليه ديگران را نکوهش میکند و حرف از مخالفت با انگيزيسيون میزند ــــ گرچه فیلم بحث عقیده مطرح نمیکند و به واكنش و کردار فرد در موقعیتی دشوار میپردازد. دو سال بعد وقتی مقرر شد ضرورت تجسس بالاتر از تمام اصول، و عقيده وقتی بتواند منجر به عمل خطا شود مقدمۀ جرم است، او حرفی علنی خلاف اين نظر نزد.
میتوان پنداشت در همه جای جهان نظر افراد پيرامون تحمل تنبيه ناحق، يا دفاع فرد از خويش به قيمت احتمال طردشدن بهعنوان خبرچين از سوی همگنان، حول نظرهايی باشد كه در اين فيلم میشنويم. اینکه در چنان موقعیتی هرکس چه خواهد کرد بحثی است بیانتها و با صد فيلم هم نمیتوان به اتفاق نظری جامع و واحد رسيد. اما درست به همين دليل بايد اجازۂ درگرفتن چنين بحثی در جامعه داد. به طور خاص، همين فيلم كه در مؤسسهای عمومی تهيه شده دهههاست خاك میخورد، در همان حال كه وانمود میشود تمام اختلافها بر سر رابطۀ قانون، مقررات، عادت و اخلاق تاكنون با بخشنامه حل شده يا حلشدنی است.
پيچيدن نسخههای غيرعملی برای ديگران البته راحتتر از قرارگرفتن در موقعيت واقعی است: خانهای بزرگ كه هشتاد سال پيش برای سكونت پنجشش نفر طراحی شد و به يك نفر تعلق داشت امروز به هشتاد نفر تعلق دارد و هيچ يك از مالكان، حتی اگر همه در ايران باشند و بتوانند قانوناً رضايت بدهند، حاضر به زندگی در خانۀ فرتوت پرمسئله در محلۀ شلوغ تجاری نيست. تنها راه ممكن، فروش آن است ــــ يعنی تبديل به پاساژ و مغازه در اسرع وقت. شمای دوستدار بافت قديمی اگر گرفتار شش دوجين شريك بددل باشيد و در چنين موقعيتی حرف از موزه درست كردن بزنيد خرخرهتان را نخواهند جويد؟
در سطح بزرگ، نيم قرن است نبرد بر سر نوسازی بيغولههای بين خيابان چراغ برق تا بازار تهران جريان دارد ـــــ قديمیترين محلۀ اعيانی پايتخت كه اوايل قرن نوزدهم ايجاد شد. شهرداری قادر به تسلط بر پروژه نيست زيرا سنبۀ مدعيان پرزور است. اهل بازار آن را قلمرو خويش میدانند و ميل دارند همچنان از ويرانهها برای انبار كالا استفاده كنند. شايد هم آبادشدنش را به زيان بازار بهعنوان محدودهای خودمختار میبينند.
در همين حال، در فضای متشنج سياسی و ناآرامی اجتماعی و در كماثرترين دورۀ مجلس شورای اسلامی طی سی سال گذشته، رندان حقپرست محوطۀ نمايشگاه بينالمللی را به سويی بردهاند كه به عقل جن هم نمیرسيد. اين پهنه پيش از آنكه از هضم رابع بگذرد بايد به پارك ملت ملحق شود و لاغير.
در برابر اين تحولات باورنكردنی، سرگرمشدن با نوسازی اندرونی ِ خالی از سكنۀ مرحوم عمدةالتجار چيزی بيش از مشغوليات و غفلت از واقعيات تلخ نيست.
فصلنامۀ سفر، شمارۀ نوزدهم، شهريور 88
پیدیاف
بازگشت به فهرست یادداشتهاى سفر
نوعی مشغوليات
در همه جای دنيا گردشگرانی كه به بازديد شهركهای سينمايی میروند معمولاً از آنچه میبينند خيلی حال نمیكنند: چند ديوار مصنوعی و درهايی كه به جايی باز نمیشود. و با پايان كار روزانۀ فيلمبرداری، عوامل فنی و بازيگران و سياهی لشكر پی كارشان میروند و آنچه میماند مقداری تير و تخته و كابل برق و داربست فلزی است. جايی كه تا ساعتی پيش خيابانی پررفتوآمد بود اكنون خالی از روح زندگی و حتی جنبنده است، تا فردا صبح كه با سوت شروع كار و راهافتادن دوربينها، دوباره مملو از عابر و سرشار از جنب و جوش شود.
در شهرهای كوچك و قديمی ايتاليا و همين ابيانهی خودمان، آدمهايی را كه طی ساعات روز در كوچه بودهاند در شب میتوان روی بام يا پشت پنجره ديد. مكانهای عتيقه به بركت وجود آدمها و سر و صدای بچهها و خندۀ بزرگترها زندهاند. دكور شهرك سينمايی ممكن است خيابان اصلی شهری كاملاً مدرن و پرجمعيت را مجسم كند اما، جز روی پردۀ سينما و برای چند دقيقه يا چند ساعت، در واقع موميايی بيجانی است زيرا شبهنگام چراغی پشت پنجرهای نمیسوزد و بوی غذا در گذرگاهها نمیپيچد.
طرز فكری كه در چند دهۀ گذشته در ايران رايج شده اين است كه وقتی آدمهای واقعی از جهان واقعی میروند و جانشينان واقعیشان از آن مكان مهاجرت میكنند، مكان واقعی را دولت بخرد و تبديل به نوعی دكور خيالی كند. حرف مدافعان طرز فكر عجيب اين است كه بايد ”بافت قديمی“ را حفظ كرد، يعنی وزارت فرهنگ يا دايرۀ حفظ مواريث ترتيبی بدهد كه گويی خانۀ قديمی هنوز ساكنانی دارد. گچبری را ملاحظه بفرماييد: تازۀ تازه است؛ كسی كه آن را ساخت همين نود سال پيش چشم از جهان فروبست؛ باور كنيد انگار ديروز بود.
علل اين طرز فكر البته نياز به بازگويی ندارد: كيسۀ دولت بسيار پـُر و قدرت بولدوزرها بسيار زياد است. پس تنها راه نجات بافت قديمی از كلنگ نوسازی، مداخلۀ پول دولت است، گرچه خود دولت بولدوزر ويرانگر ديگری است ميان بولدوزرها.
در مواردی چنين طرز فكری كارساز است، مثلاً در نجات گونههای در خطر انقراض. اهل آبادی اگر يوزپلنگ كمياب را نكشند هر خسارتی از سوی اين جانوران به اموال مردم با كمك سازمان ملل جبران خواهد شد. پاداش نقدی و مصاحبۀ تلويزيونی به جای خود.
جانداران وحشی نيازی به مرحمت آدميان ندارند، جز اينكه كشته نشوند. اما رديف ساختمانهای شهر بدون آدمها معنی ندارد. حتی قابل نگهداری نيست. ساختمان متروك چنان سريع ويران میشود كه گويی ارواحی ناخشنود كمر به نابودیاش بسته باشند. (كسی توانسته است اين معما را حل كند چرا شيشۀ ساختمانهای متروك میشكند؟ می گويند كار بچههاست، اما كدام كودك شروری میتواند تمام شيشههايی در طبقات بالای ساختمان را بدون تفنگ بشكند؟)
نگهداری ساختمان قديمی، همانند اتومبيل قديمی، كاری است پرزحمت و پرخرج: يا خانۀ اربابی میماند يا تبديل به ويرانه میشود. در جاهايی از جهان، وارثان املاك اعيانی بازديدهكننده میپذيرند و بليت میفروشند تا از پس هزينۀ نگهداری آنها برآيند. اما چنين مكانهای زيبايی در مسير پررفتوآمد جهانگردان خارجی قرار دارد كه برای تماشا و پولخرجكردن آمدهاند. مثلاً در حومۀ لندن يا رم.
در ايران، اگر خانههايی قديمی در سيداسماعيل و گذر مهدیموش را دايرۀ احيای عنعنات بازسازی كند انتظار داريم چه كسی برای بازديد از آنها بليت بخرد؟ مسافر تهرانی بسيار احتمال دارد در شيراز به ديدن خانۀ قوامالملك برود: بوستانی وسيع در منطقۀ شيك شهر و از معدود خانههای زيبای قرن نوزدهم ايران كه با معيارهای رفاه امروزی همچنان قابل سكونت است. اما مسافر شهرهای ديگر در تهران بيشتر احتمال دارد حواسش پی آسانسور شيشهای در مركز خريد و پنتهاوس سوپرمدرن در طبقۀ پنجاهم باشد تا اندرونی عمدةالتجار عهد بوق.
استفادۀ كاربردی هم حدی دارد. تبديل خانۀ دلباز حسين علاء در دزاشيب به انجمن خوشنويسان انتخاب بجايی است. اما جای ترديد است خانۀ نـُقلی ِ ابوالحسن صبا در خيابان ظهيرالاسلام، نزديك بهارستان، بينندگان بسياری داشته باشد، تا چه رسد كه بخواهند از يادگار موسيقيدان بزرگ در تنگنای راستۀ كاغذفروشها بهعنوان مركز موسيقی استفاده كنند. نعرۀ روحفرسای موتورسيكلتها هر صدای روحنوازی را خفه میكند.
به جای رفتن پی خريد صدها خانه از بودجۀ عمومی، میتوان صاحبان املاك قديمی را تشويق كرد آنها را حفظ كنند. خانۀ محقر داغان كه در روزگار نوبودن هم تحفهای نبود قابل حفظكردن نيست اما خانۀ مهندسیساز ِ بزرگ ِ باارزش و قابل نگهداری در محلههای شمال و جنوب خيابان انقلاب و اطراف تالار رودكی و دانشگاه و بلوار كشاورز تهران بسيار است. چنين برنامههايی نياز به آدمهای كاربلد دارد كه در مقام مجری و مربـّی قرار گيرند.
ربع قرن پيش از آن، گوبينوی فرانسوی كه اوايل عهد ناصرالدين شاه در ايران ديپلمات بود در كتاب سه سال در آسيا دربارۀ همان شهر نوشت: ”تأخير [در حركت] به من فرصت داد افتخار آشنايی با نهر مشهور ركنآباد كه در اشعار حافظ و شعرای شيراز ستايش شده است پيدا كنم ولی اين جويبار شاعرانه چيزی جز يك حفرۀ پر از لجن به نظرم نرسيد.“
اين هم پيكانی زهرآگين برای شيرازيها كه خودشان را گل سر سبد آفرينش میدانند: ”در ايران شهرت دارد كه شيرازيها شريرترين مردم كشورند. . . . آنان از لاتهای پاريس وقاحت و عشق به آزاررسانی آموختهاند. میگويند شيرازيها اشخاص باذوقی هستند ولی ذوق و استعدادشان در بازی با الفاظ و گستاخی است.“ و نتيجهگيری او: ”شيراز تنها نقطهای از ايران است كه من كمترين رغبتی به بازگشت به آن ندارم.“
ديپلمات فرنگی بقيۀ ايران را هم خيلی جالبتر نمیديد يا، از آنجا كه به صفات ذاتی ِ نژادها اعتقاد داشت، اين آدمها را زياد جدی نمیگرفت. قضاوتش اين بود كه ايرانی وقتی هم ندرتاً از موضوعی اطلاع دارد حرف دلش را نمیزند.
امروزه به سبك گوبينو سفرنامهنوشتن و داستانسرايی به شيوۀ تنتن دربارۀ ملتهای ديگر خلاف نزاكت و اُملــّی تلقی میشود. اما در جنبههای غيرتوريستی نظرشان را پنهان نمیكنند. تازگی يك كهنهكار ِ آمريكايیْ سياسيون كشورش را از اظهارنظر مستقيم دربارۀ حوادث ايران برحذر میدارد: ”ايران مانند كشورهای ديگر نيست كه بتوان منظور مسئولان آن را دریافت، بلكه بايد كنايههای ايرانيها را با كنايه و اشاره پاسخ داد و اين شيوه، خاص ايرانيهاست.“ اين حرف را نشريهای متعلق به عربها چاپ لندن از زبيگنيو برژينسكی نقل میكند.
در نقشهبرداری از روح يك ملت، ”شيوۀ خاص ايرانيها“ مدح است يا ذم؟ بستگی دارد به اينكه چقدر به خودفريبی عادت كرده باشيم.
فصلنامۀ سفر، شمارۀ هجدهم، تير 88
نسخۀ پیدیاف
نقشۀ روح ملتها
سفرنامهنگاران كه تصويری از سرزمين به دست میدهند از روح يك ملت هم میتوانند نقشهبرداری كنند؟
ايجاد شهرها و تغيير در شكل اراضی شرح مسافران از مكانها را داستانی مربوط به گذشتۀ بسيار دور جلوه میدهد. شاردن فرانسوی، از نخستين سفرنامهنگاران اروپايی، مشخصۀ مكانی به نام طهران در سر راه اصفهان به شمال قلمرو صفويه را زيبايی چنارهای بلند آن ذكر كرد. امروز بسياری ناظران نخستين بار كه پايتخت ايران را میبينند سيمای اين شهر را در يكی دو كلمه خلاصه میكنند: كابوسوار و احمقانه.
جايی كه كوهپايه و درخت و جويبار چنان از اين رو به آن رو میشود كه بازشناختنی نيست، تصوير ناظر از منش يك ملت تا چه حد میتواند قابل اعتنا بماند؟ اساساً منشهای جماعتی كثير قابل گنجاندن در تصويری واحد است؟
كتاب دموكراسی در آمريكا نوشتۀ آلكسی دو توكويل فرانسوی كه در نيمۀ قرن نوزدهم انتشار يافت، مانند بسياری آثار كلاسيك، تا زمانی دراز راه را بر خلق آثار مشابه بست: هر نكتهای كه در اين كتاب نيامده لابد موضوعيت ندارد، و اگر آمده تكرارش لزومی ندارد.
هرچه بيشتر دربارۀ كتاب توكويل، كه به غور در روح آمريكايی میپردازد، مطلب نوشتند اين پرسش بيشتر مطرح شد كه روح كدام آمريكايی؟ درصدی بسيار كوچك از شهروندان آن مملكت طرز فكر و شيوۀ زندگی سنتی را ادامه دادهاند. چندی پيش وقتی در يك شهر كوچك آمريكا كشتاری اتفاق افتاد، فيلمهای خبریْ كشاورزانی را نشان میداد كه همچنان به شيوۀ قرن هجدهم، زمانی كه از سويس به قارۀ جديد كوچيدند، زندگی میكنند ـــ نه برق، نه تلفن، نه اتومبيل. در كنار پرسش اصلی كه قاتل مجنون چرا بچهمدرسهایها را به گلوله بست، اين سؤال هم پيدا شد كه اين آدمها چرا انگار در استوديوی والت ديزنی زندگی میكنند؟
تلويزيونها خيلی زود به سراغ كشتاری ديگر در مدرسهای ديگر رفتند و سنتپرستان بامزه را به حال خود گذاشتند. درهرحال، سرسختی در ادامۀ نوعی شيوۀ زندگی لزوماً به اين معنی نيست كه آدم زير نگاه خيره و پـُر از قضاوت ديگران احساس راحتی كند. شايد بتوان اين طور گفت: درجۀ راحتبودن زير نگاه ديگران بستگی دارد به اينكه سوژه تا چه حد تحسين میشود و احساس میكند حق با اوست. زمين تا آسمان فرق است ميان نگاههای خيره به كفشی واكسخورده كه برق میزند، و به كفشی كه ته آن سوراخ باشد.
نخستين سفرنامۀ فارسی ِ پر از قضاوت يك شرقی دربارۀ روح مردم مغربزمين ابتدای قرن نوزدهم نگاشته شد. ميرزا ابوطالبخان، تبريزیـاصفهانیتبار ِ ساكن هند و مشهور به ”ابوطالب لندنی“، طی گشتوگذار در غرب اروپا در سفرنامۀ طالبی نوشت چه جنبههايی در آن ملتها را میپسندند و چه نكاتی را خوش ندارد. مثلاً، عادات اروپائيان را كه روزی چند بار مويشان را شانه میزنند و لباس عوض میكنند و، از آن بدتر، هر چند وقت يكبار لباسهايشان را دور میاندازند و میگويند از مد افتاده است بسيار بد میداند.
لحن سرزنشبار او بعيد است آن ملتها را برنجاند و فرانسوی و انگليسی ِ خوانندۀ متن ابوطالبخان دليلی نمیبينند از خودآرايی مفرط و اسراف هموطنانشان دفاع كنند. همين طور انتقاد او را از تطويل محاكم قضايی به سبب پرحرفی وكلای مدافع، بهعنوان ضرورتی ناخوشايند، لابد میپذيرند بیآنكه دادگاههای فوری ِ مملكت پدری و موطن فعلی ِ ميرزا را قابل قبول بدانند.
برخورد انتقادی ِ مشابهی از آن سو ايرانيها را بسيار میرنجاند. ايران و مستلۀ ايران، اثر جرج كرزن انگليسی كه جزءجزء زندگی مردم ايران را وارسی میكند و در دهۀ 1340 به فارسی ترجمه شد، هيچگاه پرخواننده نبوده است. كرزن، در عصر سربرآوردن تهديد عظيم آلمان در پايان قرن نوزدهم، چرتكه می اندازد كه با حياط خلوت پشت مرز هند چه بايد كرد. قضاوتش اين است: نه اين سرزمين بهدردنخور ارزش سرمايهگذاری دارد و نه مردم كاهلش استعداد ترقی، و بهتر است فقط منطقهای حائل در برابر دستاندازی روسيه و عثمانی و فرانسه و آلمان به هند باقی بماند. اين البته پيش از اكتشاف نفت و اهميت روزافزون آن بود.
در مواردی هم ملامت خودی به اندازۀ نگاه بيگانه تحقيرآميز است. حاج سيـّاح محلاتی وقتی پس از هجدهسال دوری از وطن در سال 1256 شمسی به ايران برگشت نوشت بختك حكومت و ”اقتدار و مداخل“ حكومتيان بزرگترين مشغوليات فكری مردم است: ”در ايران چون از علوم و اطلاعات عالم خبری نيست صحبت مردم منحصر به حكومت و كارهای اوست.“ و در وصف ”كوچههای تنگ و كثيف“ شيراز مینويسد آن شهر”شنيدنش از ديدنش بيشتر اهميت دارد.“
خيلی خوب است كه هركس نظرش را با صراحت بر زبان بياورد. اما بايد احتياط كرد آدمها به مـُهر لاستيكی تبديل نشوند كه قربةالیالله برای حالدادن به شب يلدا و نوروز، و ضدحالزدن عليه اين فيلم هاليوودی و آن شيخ، بيانيه صادر كنند. حريفان هم، كه تعدادشان كمتر از ما نيست، امضا جمعكردن بلدند.
مسئله اين است: فاصلۀ آبادان و بندرعباس، از نظر تجدد و مدنیـّت، با كيش، و فاصلۀ كيش با جنوب خليج فارس زيادتر میشود و روحيۀ ملی ما از اين بابت خراب است. عربها پروژههای سیسالۀ ما را سهساله به نتيجه میرسانند زيرا میدانند كه نمیدانند و يكی را استخدام میكنند كه بداند. ما حتی قادر نيستيم تهران را قدری شبيه كيش كنيم زيرا جزيره نيست و بیدروپيكر است.
حق آدميزاد است كه از كسانی خوشش نيايد اما مدام طعنهزدن به مساحت خاك ديگران خبر از پختگی فكر نمیدهد و سعی (بیحاصل) در تحقير ديگران، آن هم صرفاً از روی رشك، درمان درد ما نيست. نه همسايههای معاصر، هرچه هستند يا نيستند، حقمان را خوردهاند و نه از نظر تغذيه فرقی میكند كه قيمه را با غين بنويسيم يا با قاف. ”درگذر از نام و بنگر در صفات.“ قدری لپه و گوشت و همت بايد.
در ايران كسانی، برای بهرسميتنشناختن دعاوی، در نقل صحبت حريفان مینويسند: خ ل ی ج ع رب ی. اين بحثی است جدی يا در پارك نشستهايم جدول حل میكنيم؟
فصلنامۀ سفر، شمارۀ هفدهم، اسفند 87
نسخۀ پیدیاف
قيمه و پرگار وجود
مسافران هواپيمايی از ايران رسيده را در فرودگاه كشور همجوار تا فيهاخالدون تفتيش میكنند؛ در ايران ترجيعبند هميشگی را سر میدهند: اينها يك مشت تازه به دوران رسيدهاند در اميرنشينی يكوجبی. كشوری ديگر در را كلاً به روی ايرانی میبندد؛ در ايران صفحۀ سوزنخورده را روی گرامافون میگذارند: اينها نوكر در ِ خانۀ بابای ما بودند و ولشان كرديم بروند.
در فهرست دراز افراد مظنون و مشكوك و متهم به عمليات تروريستی عليه غرب، تاكنون اسم ايرانیتبار يا دارندۀ گذرنامۀ ايرانی ديده نشده است. اما شهروندان ايران از نظر سهولت دريافت رواديد در ته فهرست قرار دارند، حتی پس از اتباع يمن، عربستان و پاكستان كه خاستگاههای تروريسماند.
عربها افتخار میكنند كه دوستدار شكار با شاهين، مسابقۀ اسبدوانی و شتردوانی و فعاليتهايیاند منحصراً مردانه اما دستهجمعی و در فضای باز. در حالی كه ايران دارای يك درصد جمعيت دنياست، رئيس پليس اين كشور میگويد پنج درصد از 25 ميليون معتاد دنيا ايرانیاند. ايران احتمالاً تنها كشور دنياست كه مواد مخدر به لايۀ بسيار بالا و بسيار پائين جامعه محدود نمیشود و بخشی گسترده از اقشار ميانی هم حالكردن را میپسندند. ملچملوچكردن مجری و مصاحبهشوندۀ فاضل ايرانی با چشمهايی كه پيلیپيلی میخورد در تلويزيونهای داخل و خارج نادر نيست.
حتی وقتی قصد سوئی نداريم و شيلهپيلهای در كار نيست، مردم جوامع مجاور از برخی فكرهای ما (و از نوع حالكردنمان) میهراسند. لنترانیپراندن به ديگران كمكی به كاهش اين نگرانی نمیكند. آدمها معمولاً به خودساختهبودن خويش مفتخرند اما كمتر كسی وقتی از بالا و به چشم از زيربوته درآمده به او نگاه كنند بیتفاوت میماند. اين يكی از گرفتاريهای مردم ايران اين است كه میكوشند كمبود اعتمادبهنفس را با پرخاش جبران كنند.
بحرين در دهۀ 1840 در زمان محمدشاه قاجار به دست بريتانيا افتاد (تقريباً همزمان با تصرف هنگ كنگ). صدوسی سال بعد، سازمان ملل استقلال آن كشور را به رسميت شناخت. اينكه دولت ايران موضوع سه جزيره را، كه برای ختم قضيه عملاً با آن تاخت زده شد، روی كاغذ نياورْد، مشكل ايران و رودربايستی بين حكومت و ملت آن است.
اگر قرار بر اعادۀ وضع اوليه باشد بايد به عهد آدم ابوالبشر برگشت. زمان تصرف بحرين از سوی بريتانيا يك قرن پس از لشكركشی نادرشاه افشار به هند بود. انتقال گنجينۀ جواهرات ملت صلحجو اما مغلوب به خيابان فردوسی ِ تهران (بعد از قتل عام بيستهزار نفر در يك روز در دهلی) هم جزو تحولاتی است كه از عهد دقيانوس تاكنون اتفاق افتاده.
در سال 1300، دولت اتحاد جماهير شوروی روی تعهداتی كه تزارها بر ايران تحميل كرده بودند قلم كشيد به اين شرط كه همسايۀ جنوبی به دشمنان شوروی جای پا ندهد. با شاخوبرگ دادن به اين افسانه كه شوروی درياچۀ خزر را پنجاهـ پنجاه با ايران تقسيم كرد، حالا در ايران میگويند كشورهای جديد ساحل آن بروند سهمشان را از روسيه بگيرند. كسانی در ايران معتقدند بايد سازمان ملل نوينی ايجاد كرد. اين طرز استدلال هم لابد جزو اصول سازمان جديد است.
ايران وجودی نبود تا شوروی با آن وارد معامله شود يا درياچهای را كه راه ورودیاش فقط ولگاست پنجاهـ پنجاه تقسيم كند. حكومت اسمی ِ طهران بهزحمت از سعدآباد تا شاه عبدالعظيم را تحت امر داشت، و مجمعالقبايلی متشكل از يك مشت خان مسلح ساير ولايات را.
ايران نقطۀ پرگار آفرينش نيست كه سر و كلۀ ديگران بعداً در حومۀ آن پيدا شده باشد. چه در زمان محمدشاه قاجار و چه در دهۀ 1920، در سراسر دنيا حكومتهايی محو میشدند و حكومتهايی جديد شكل میگرفتند. آنچه امروز كشور ايران خوانده میشود بخشی از نتايج ادغامها و ايجادها در اين ناحيه است. در آن طوفانهای عظيم، موهبت بزرگ چاههای نفت برای اين مردم باقی ماند. میتوانست نمانده باشد، همچنان كه برای تركيه نماند.
فكر انسان را شرايط میسازد. اما فكر انسان میتواند بر محيط زندگی و اجتماعش اثر بگذارد. بدترين نوع فكر، خيالی است كه عين واقعيت فرض شود. ”خليج هميشه فارس“ هم، مانند ”كوی دوست“ و ”رخ جانان“، صرفاً مضمونی ادبی است. درهرحال، بسياری مكانهای جغرافيايی بيش از يك اسم دارند و ملتها پذيرفتهاند كه نام اين دريا يا خشكی در زبانی ديگر غير از چيزی است كه خودشان به كار میبرند.
اينكه ايرانيهايی امضا جمع كنند تا اسم يك مكان فقط و فقط همانی باشد كه آنها میگويند و میخواهند، خبر از غيرت ملی میدهد اما شايد بتوان نشانۀ نارسبودن هم در آن ديد. خود عناوين باستانی ايرانشهر و پارس از زمان هوخشتره چند بار تغيير كرد و قرنها به فراموشی سپرده شد. و در اسفند سال 57 در ايران كسانی گفتند اسم اين پيشرفتگی آب در خشكی، ”خليج اسلامی“ باشد.
خبر مَلـَس برای آریاپرستها و غیره
درست دو سال پس از مناقشه بر سر حرف نخستوزیر اسرائیل که جمهوری اسلامی ایران به مردم اجازه نمیدهد شلوار جین به پا کنند، ایشان جنجال دیگری راه انداخته است. این بار با برداشتن یک ملاقه از تاریخ و آب بستن به آن.
داستان از این قرار بود که زمان جنگ جهانی دوم فلسطینیهایی در مبارزه با استیلای بریتانیا که آن سرزمین را ربع قرن پیشتر از عثمانی گرفته بود و برای جلوگیری از ورود مهاجران یهودی، به آلمان نازی متوسل شدند. پرسرو صداترینشان محمد امین الحسینی، ملقب به حاج، مفتی بیتالمقدس بود.
اکنون بنیامین نتانیاهو میگوید این شخص در دیدارش با آدولف هیتلر از او خواست یهودیان را از اروپا بیرون نریزد زیرا سر فلسطینیان خراب میشوند؛ توصیه کرد "بسوزانیدشان."
از خود اسرائیل تا آلمان و آمریکا و بالکان صدای اعتراض اهل نظر برخاسته است که برنامهٔ "راه حل نهایی" پیش از آن دیدار کماهمیت سال 1941 شروع شده بود. اسناد بایگانی دولت آلمان نشان میدهد رهبر حزب نازی به امین الحسینی گفت رایش عجالتاً باید کلک بریتانیا و شوروی را که لانهٔ رشد و پناهگاه یهود است بکند و فعلاً مصلحت نیست برای ایجاد کشوری فلسطینی نیرو بگذارد. به حاجی گفتند سخنپراکنی در رادیو برلن را ادامه دهد تا بعد.
آن مقدار از خلاصهٔ مذاکرات که پس از ادعای نخست وزیر اسرائیل انتشار یافته حکایت دارد پیشوا با خونسردی و تأمل با مفتی حرف زد و مجذوب نظرات او نشد. تفسیر بین سطرها میتواند این باشد: نیرومندترین آدم جهان سوار بر ماشین جنگی مهیب و بیمانندی آن مقدار عقل که در کله دارد دست واعظ فلسطینی نمیدهد؛ به شرارتش هم نیازی ندارد چون خودش مرکز شرارت است.
هفتادوپنج سال پیش هرچه شد یا نشد، امروز نکته این است: نخست وزیر اسرائیل مستند حرف میزند اما یحتمل میداند که نتیجهگیریاش بیخود است: 49 درصد واقعیت برای 51 درصد جار و جنجال. بیش از آنکه تاریخ را تحریف کرده باشد، به گفتهٔ صادق هدایت، از توی خشتکش حرف درآورده.
مانند قضیهٔ شلوار جین که چاشنی حرف اصلیاش دربارهٔ بمب اتم بود، در این مورد هم برایش علیالسویه است که حرفش را رد کنند. ظاهراً خیال هم ندارد پس از بازنشستگی در دپارتمان تاریخ تدریس کند.
اما ضربهای جانانه وارد آورده. همین که دنیا توجه کند و بداند حتی پیش از تشکیل دولت اسرائیل مرد خداجوی مسلمان و مفتی اعظم فلسطین رضای حق تعالی را در قتل عام انگلیسی و کمونیست و یهودی میدید برای خرابکردن حریفان کنونی کافی است.
در خبرها و نظرهای چند روز گذشته اشارهای به این نکته که آلمان نازی به حاجی درجهٔ "آریایی افتخاری" داد ندیدهام. برخی اهل تحقیق که نوشتهاند این بهرغم تحقیر "نژاد پست سامی" از سوی نازیها بود شاید توجه ندارند فلسطینی، از نظر قومشناسی، عرب و سامی محسوب نمیشود. عربهای دبش از بالا به ساکنان فلسطین نگاه میکنند و آنها را از خودشان نمیدانند ـــــ تحقیری که ادوارد سعید، مسیحی فلسطینی، را میآزرد.
حالا که سر و صدایی راه افتاده، بد نبود نظر آریاپرستهای خودمان را دربارهٔ اعطای همنژادی افتخاری میدانستیم. نگارنده در جایی دیگر نوشت "اگر واعظ فلسطین را هم بتوان استثنائاً آریایی دانست، پس آن همه سختگیری برای تمایز نژادی یکسره مهمل بود."
فرهنگ دهخدا مَلـَس را "ترش و شیرین" معنی میکند. علاوه بر مزهٔ انار مرغوب، یک مثال هم میتواند کشف مجدد فردی فلسطینی با گرایش آریایی باشد.
ترش برای آریاپرستانی که لابد مشکل بتوانند هضم کنند کسی از چنان مکانی به درجهٔ والای آریائیت نائل گردد.
شیرین برای آن دسته از اهالی توهّمآباد آریاییـاسلامیمان که مشتاق قاطیشدن نخود ایران در آش شلهقلمکاری نهچندان مطبوعند.
اول آبان 94
آدمهایی مانند همایون نویسندهٔ نویسندهها و روزنامهنگار ِ روزنامهنگارها هستند. تأثیر فکر و نوشتهشان بر اهل نظر است که از طریق قلمها به شماری بزرگتر منتقل میشود.
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/01/110129_l50_homayoon_behnoud_ghaed.shtml
چنین وقایعی، هر اندازه كماهمیت، در خاطرۀ جمعی ملتها رسوب میكند و گناه مجرمان از حد اختلافی خانوادگی یا پسندادن مبلغی پول تبدیل به شاهدی بر دنائت كل ملتی میشود كه خود را از تمام خلایق جهان بالاتر میداند. ایرانیان بهتر است بپذیرند كه نظر یونانیان باستان دربارۀ آنها در خاطرۀ جمعی ملتها باقی مانده است؛ كه تصویری مثبت از آنها در ذهن مردم جهان، و نه فقط غربیان، وجود ندارد، و هر خطایی كارنامۀ نه چندان درخشان درستكاری و راستگوییشان را سیاهتر میكند. فهم این نكته كمك خواهد كرد تا شاید روزی روزگاری دریابیم ارزشهای ما تا چه حد نیاز به تغییر و خودمان تا چه حد نیاز به اصلاح داریم.
محمد قائد
از یک فصل مینی مگنوم اوپوسی در حال شدن:
با هر بار، بهاصطلاح، کپیکشیدن از نوار اکسید آهن کیفیت صدا قدری پائین میآمد. با ضبطصوتهای عالی و نوارهایreel گرانقیمت کمتر محسوس بود. در کاست ارزانقیمت رفتهرفته تا آن حد که همه چیز تبدیل به تیلیت (ترید) اصوات شود و تشخیص صدای تیمپانی از تنبک دشوار.
زمانی در فکر بودم اصل نسخهٔ ۳۵ کمپانی آمریکایی که برای چهار پنج هزار سینمای آن کشور و لابد همین تعداد در سراسر جهان کپی سلولوئید تهیه میکرد تا چه حد فرسوده میشد؟ جوابی پیدا نکردهام. همین اندازه میدانم امروز آن را دیجیتال میکنند و دیویدی فیلم مثلاً سال ۱۹۴۰ انگار تازه فیلمبرداری شده.
واقعاً؟ یعنی من در آن سال این فیلم را داغ و داغ دیدم و میتوانم بعد از هشتاد و اندی سال فوراً تشخیص بدهم درخشش رنگ و جلای تصویر کم نشده در حالی که عکس عروس و داماد شیرازی کنار فولوکسبگم ۱۹۶۶ یکسره رنگ باخته و آبزیپو شده؟
تکنیک کمپانی هالیوود هرچه باشد، تجربه به من میگوید هر بار چیزی را روی کاغذ میآورم موضوع و مضمون از من فاصله میگیرد و نوبت بعدی که به یاد آن میافتم نه از بایگانی معظم کمپانی متروگلدوین مایر، بلکه از عکس دوربین پولاروئید ۱۹۶۷ کپی شده.
جایی نوشتهام وقتی در گرمای رخوتناک پساناهار تابستان کسی مثلاً حرف از بازدید احمد شاه از پادگان لار میزد تقریباً مطمئن بودم چاخانپاخان عموی پدرش از بازدید امیر تومان (سرلشکر) ساکن شیراز را بهعنوان دسر کلمپلو به سایر مهمانها قالب میکند. نزد آن شاه قاجار سفر فقط یعنی بیبازگشت به پاریس و نیس، نه به جایی خشتی و گلی که آب بویناک با پشه روی آن میآشامند. بعدها به تجربه مطمئن شدم با هر بار تعریف، چیزی در روایت تغییر میکند. خود راوی هم خسته میشد از اینکه شاه (کذا) به سیبزمینی توی دیگ نگاه کند بگوید فلان. حالا این دفعه به ظرف بستنی نگاه کرد ــ بستنی در گرمای استوایی!
به کسانی که خاطرههایشان مدام در حال تغییر است نمیتوان زیاد خرده گرفت. هر بار خاطرهای روی کاغذ/مانتیور میآورم نجوا میکنم الوداع ای خاطرهٔ عاشقانهٔ زیبا! overwrite شدی بدجور؛ تقریباً مطمئنم دفعهٔ بعد چه بخواهم چه نخواهم از این ورژن جدید نقل خواهم کرد.
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
هشدار! خطر مین زمینی و شهاب آسمانی.
«حدسیاتیست بر اساسِ فرضیهها» که یادداشتتان را با آن پایان دادهاید هم عالمانه و هم محتاطانه است.
مکانیسم کارکرد ذهن در مقیاس بینهایت کوچک سلولی/سالی را چنانچه در مقیاس میلیونی/قرنی آگراندیسمان کنیم به چه نتایجی ممکن است برسیم؟ کدام خاطرات، چی کجا کی؟
مثلاً بحث نیاکان که انگار پسر خالهٔ عموجان در شهر خشکمردهٔ لار با کوروش کبیر رفیق بوده.
دههٔ ۷۰ ناشر به من پیشنهاد ترجمهٔ کتاب On Nationalism کرد. اریک هابزبام یکی از کمربندهای نجاتی است که بدون او پرهیز و رهایی از پاتیناژ لغزندهٔ لغوی آلمانیـفرانسوی شاید برایم مشکلتر میشد. قدری که ترجمانیدم متوجه شدم این متن نیاز به پانویس/پانوشته دارد و صفحهٔ کتاب تبدیل خواهد شد به آثار باستانی پاریزی فقید که خلایق میگفتند اگر یک سطر متن به سی سطر توضیح نیاز دارد پس کتاب را باید وارونه دست گرفت.
معلم آنتروپولوژی من در دانشگاه پهلوی (که دربارهٔ ایران بسیار میداند) متنی انتشار داده که حتماً با دقت خواهم خواند و شاید دربارهٔ آن بنویسم. عنوانش برایم یادآور خیالات عمومی است.
https://www.academia.edu/38436858/Benedict_Andersons_Imagined_Communities?auto=download&email_work_card=download-paper
https://www.ncbi.nlm.nih.gov/pmc/articles/PMC11068352/
علی صدر
این تحقیقِ تازه (در عصبشناسیِ شناختی) دربارهی کارکردِ حافظهی تصویری مدلِ جالبی پیشنهاد میدهد که دستکم از یک نظر قابلِ دفاع است و آن سادهتر شدنِ مدلِ قبلیست.
به طور خلاصه: حافظهی ما از تصویری که دیدهایم در نیمثانیهی اول بسیار دقیق است، بعد از آن، جزئیاتِ بسیار کمتری دارد و کمابیش فاقدِ دقت و شفافیت پیشین است. فرض بر این است که این دو گونه از یادآوری نتیجهی استفاده از دو گونه حافظهی متفاوت با مکانیزمهایی مختلف در مغزند. اولی، عملا برآمد از کارکردِ مستقیم مدارهای بصریست که در نتیجهی حضورِ محرک (یعنی همان تصویری که دیدهایم) هنوز در مغز فعالاند. با توقف آن فعالیتها، یادآوریِ تصویر به مکانیزمِ دیگری وابسته است در جایی دیگر از مغز؛ اینبار به کمکِ visual working memory و اطلاعاتی که آنجا ذخیره شده. به همین دلیل، دقتِ بسیار کمتری دارد.
مدلِ پیشنهادی در این مقاله مدعیست هر دوی این یادآوریها به یک مکانیزم وابستهاند که کمابیش تلفیقی از هر دو مکانیزمِ قبلیست. قاعدتا به مطالعاتِ بیشتری نیاز است، اما هر فرضیهای که بتواند مدلِ سادهتری از مدلهای پیشین پیشنهاد بدهد (بر اساسِ قاعدهی مشهور Law of Parsimony) جذابیتِ بیشتری برای تحقیق و بختِ بیشتری برای جدیگرفتهشدن دارد.
با توضیحی سادهتر برای مکانیزمِ یادآوری، شاید راهی برای روشنتر شدنِ یکی از جدیترین سوالاتِ علمی-فلسفی هم پیدا شود: یادآوری و حافظه چه اندازه به واقعیتِ جهانِ بیرون مرتبط است؟ سالهاست که میدانیم خاطره مثل نوار ویدیو عمل نمیکند که با هر یادآوری، همان چیزی که ضبط شده مجددا پخش شود. ذهن هربار خاطرات را از نو میسازد. بدبینترها معتقدند همان لحظههای نخست هم تصویرِ ذهنیِ ما بازتابِ دقیقِ واقعیتِ بیرون نیست، آن تصویر هم کماکان متاثر از چگونگیِِ ساختِ آن در ذهن است، نه همچون انعکاسِ تصویری در آینه. تصویرها به مرور و در یادآوریهای بعدی هر بار فاصلهشان از آنچه در جهان بیرون گذشته بیشتر میشود.
فقط با شناختِ دقیقِِ آنچه در همان لحظاتِ ابتدایی در مغز میگذرد میتوان امیدوار بود برای این مجادله، نقطهی آغازِ مستحکمی یافت. هنوز چنین نقطهی اتکایی نداریم و همهچیز مبتنی بر حدسیاتیست بر اساسِ فرضیهها.
کشف دوبارهٔهلیکفتر
#محمد_قائد
یک پرسش در واقعهٔ انهدام زپریدنتالاسلام شمارهٔ بالگرد یا چرخبال او بود که رسماً شمارهٔ یک است اما عملاً در موقعیت دو پرواز میکند. در نتیجه، وقتی گموگور شد فوراً مشخص نبود چه شمارهای فرود آمده یا به لقاءالله متصل شده است. حرف یک همراه را که میگوید در سومی بودیم یک مقام دیگر نقض کرده که نخیر، در اولی بودیم. شاید هم در هیچ کدام نبودند و زمین سفت را با توکل به آیتالکرسی رها نکردند به آسمان بروند. مناقشه بر سر شمارهٔ هلیکفتر سابقه دارد. روایت کردهاند روزی وقتی چند هلیکوپتر از کاخ نیاوران به مهرآباد نزدیک میشدند خلبان پرندهٔ مقدم که ولیعهد در آن بود سفینهاش را شمارهٔ یک معرفی کرد اما شاه که در هلیکوپتر وسطی بود بیدرنگ روی خط آمد و آمرانه به برج مراقبت ندا داد «ما» شمارهٔ یکیم.
mghaed.com/essays/snaps/4…
عواقب تصفیهٔ آکادمیک در روزگار پیچاپیچ
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
تاریخِ رُمباندن حصار دانشگاهها در غائلهٔ انقلاب فرهنگی زمانی که نوشته شود مجلّداتی قطور خواهد شد. تا آن زمان میتوان و باید به تدارک و حفظ منابع معتبر ادامه داد. ماهنامهٔ لوح و همکارانش انتهای دههٔ ۷۰ کوشیدند به گردآوری چنان منابعی کمک کنند.
ماهنامه همکارانی ممتاز داشت و طرحهایی در سر داشتیم از جمله برای بررسی و دستهبندی پایاننامههای دانشگاه با موضوع ادوارد سعید و/یا ساموئل هانتینگتون. به نظرم بیشتر یا شاید تمام آنها انشای پوچ و رونویسی طوطیوار بود: سعید آدم خوبی است با شرقشناسی استعماری غرب مخالف است، هانتینگتون آدم بدی است با فکر استعماری غرب موافق است.
http://www.mghaed.com/lawh/u/academic_purge_in_convoluted_times.htm
فعلاُ تریبون در اختیار مهرک کمالی
https://globisreview.com/fa/?p=2262&fbclid=IwZXh0bgNhZW0CMTAAAR3rts9Vg0j3GnVfAx2b4md5lCOBZzlIRsxW13n0veKpe2F8rUtj-be8_L0_aem_AebXcfwFLxJnCfeWvM8OjrlaH_Do90jg-xRK2yvfqkOPAaO7d-wbB7eugne_4XXpVukWTIhd6euIq4F4DaZsUpgN
کشف دوبارهٔهلیکفتر
بنگاه دویستسالهٔ فرهنگ لغت مِریامــــوبستر یکی از پرفروشترین کتابهای آمریکا (و سنگینترین کتاب در خانهٔ من با بیش از شش کیلو وزن) را پیوسته، یعنی صبح تا شب پنج روز در هفته، ویرایش و پیرایش میکند.
در خبرنامهٔ تقریباً روزانه یا یک روز در میان M-W Word of the Day ویراستارانش مدام کلمات و اصطلاحات و ترکیبات زبان انگلیسی را میکاوند، ریشه و اشتقاقها را زیر ذرهبین میگذارند، پیشینهٔ کاربردها را از اعماق کتابها بیرون میکشند و مواردی از تغییر ظاهری یا دگرگونی معنایی لغات و ترکیبات و اصطلاحات به دست میدهند. خبرنامههای هفتگی/ماهانه/سالانهٔ مِریامــوبستر حاوی آماریاند از واژههای آن زبان که طی بازهٔ زمانی بیشترین توجه مراجعان آنلاین را به خود جلب کرده است. برخی واژهها زیرخاکیاند و عتیقه، و بعضی معنایی جدید در کاربردی اخیر یافتهاند.
در هفتهٔ منتهی به ۲۴ مه/۴ خرداد جاری یکی از واژههایی که توجه مخاطبان رسانههای انگلیسیزبان را به خود کشانده هلیکوپتر است. در خبرنامهٔ مِریامــوبستر توضیحی ندیدم که خلایق، لابد بزرگسالان اهل کتاب مرجع و دیکشنری و جستجو در اینترنت، چرا دنبال هلیکوپتر بگردند. همین اندازه اشاره میکند نام این وسیله پس از سقوط منجر به مرگ یک زپریدنتالاسلام ایرانی در اخبار جهان متواتر شد.
با لغات جدید مشکلی از روی لجاج ندارم. به نظرم پهپاد (یا پهباد) سر بزنگاه ساخته شد، با دو هجا توانست یازده هجای ”هواپیمای بدون سرنشین“را خیلی راحت از میدان به در کند، جایی برای اصل واژهٔ خارجی (درُن یا درُون drone به سکون دال) در نوشتار و گفتار خلایق نگذارد و حتی راه را باز کند برای شهپاد (شناور هدایتپذیر از دور).
اما با برابرهای محلی هلیکوپتر زیاد راحت نیستم. بال آن معمولاً تک و در مواردی جفت و دوسویه در انتهای آن است. دو یا چند پروانهٔ آن معادل ملخ یا تیغههای چرخندهٔ هواپیماست سوار بر محوری قائم یا عمود بر بدنهٔ دستگاه (برخلاف هواپیما که محور ملخها در امتداد و همجهت با بدنه است).
از این رو معادلهای بالگرد و چرخبال و غیره را نمیپسندم و به کار نبردهام. عجیب است که در ویکیپدیای فارسی مصادیق بال و چرخنده و ملخ و تیغه انگار با هم خلط شده باشند. شاید هم خبرگان علم فیزیک با برداشت من موافق نباشند و آن ابزار و مفاهیم را حسب مورد و کاربرد، قابل جانشینی و/یا تجمیع بدانند.
نزد این کیبورد عجیبتر اینکه اصل کلمهٔ هلیکوپتر برگرفته از دو لغت یونانی heliko به معنی چرخنده، و pteron به معنی بال است. ناچارم اذعان کنم فرهیختگان تاجیکستان، برخلاف تصورم، از اطلاق و مصداق واژهسازی یونانیمحور عدول نکردهاند.

باری، نخستین طرح بهجامانده برای دستگاهی عمودپرواز، با هر اسمی، کار ذوفنون نابغهٔ علم و هنر، داوینچی در دههٔ ۱۴۸۰ در شهر میلان بود ـــــ دنبالهٔ آرزوی پرواز با نیروی ماهیچههای بدن انسان؛ در طرح لئوناردو نه یک تن بل چندین مرد، مانند پاروزنان یغور کشتیهای باستانی (پائین: مدل ساخته شده از طرح داوینچی، موزهٔ هانوور).
کمک نیرنگستان آریاییــاسلامیمان به تحقق ایدهٔ هلیکوپتر را میتوان در آویزانکردن محکومان به شکنجه از سقف و کابل و شلاقزدن آنها همزمان با چرخش دَوَرانی دانست، موقعیتی که به ”جوجه“هم شهرت دارد.
یک پرسش در واقعهٔ انهدام زپریدنتالاسلام شمارهٔ بالگرد یا چرخبال او بود که رسماً شمارهٔ یک است اما عملاً در موقعیت دو پرواز میکند. در نتیجه، وقتی گموگور شد فوراً مشخص نبود چه شمارهای فرود آمده یا به لقاءالله متصل شده است. حرف یک همراه را که میگوید در سومی بودیم یک مقام دیگر نقض کرده که نخیر، در اولی بودیم. شاید هم در هیچ کدام نبودند و زمین سفت را با توکل به آیتالکرسی رها نکردند به آسمان بروند.
مناقشه بر سر شمارهٔ هلیکفتر سابقه دارد. روایت کردهاند روزی وقتی چند هلیکوپتر از کاخ نیاوران به مهرآباد نزدیک میشدند خلبان پرندهٔ مقدم که ولیعهد در آن بود سفینهاش را شمارهٔ یک معرفی کرد اما شاه که در هلیکوپتر وسطی بود بیدرنگ روی خط آمد و آمرانه به برج مراقبت ندا داد ”ما شمارهٔ یکیم.“
صاحبمنصبی حاضر در صحنه نوشته است چند جملهٔ فنی برای کاستن از حساسیّت حکمران لازم بود تا متقاعد شود گرچه ذات ملوکانه همیشه و همواره و در همه جا شمارهٔ یک است، در این چند دقیقه فقط به منظور دقت در هدایت و ایمنی ناوبری به هر هلیکوپتری که زودتر رسیده باشد شمارهٔ یک میدهند. ملکه هم در مقام مایملک ارباب البته در شمارهٔ سه.
۷ خرداد ۴۰۳
کشف دوبارهٔ هلیکفتر
اااااااااااااااااااااااااااااااااااا
فرهنگ لغت مِریامــوبستر خبر میدهد هفتهٔ گذشته کلمهٔ هلیکوپتر پس از سقوط منجر به مرگ یک زپریدنتالاسلام ایران در اخبار جهان متواتر شد.
کمک نیرنگستان آریاییــاسلامیمان به تحقق ایدهٔ هلیکوپتر را میتوان در آویزانکردن محکومان به شکنجه از سقف و شلاقزدن آنها همزمان با چرخش دَوَرانی دانست، موقعیتی که به ”جوجه“هم شهرت دارد.
http://www.mghaed.com/essays/snaps/403/rediscovering_the_chopper.htm
منبر، تریبون، دوربین و کاریکاتور سِلفی
http://www.mghaed.com/essays/farewell/akbar-rafsenjani-obituary.htm
