en
Feedback
عطیه محمدزاده:)

عطیه محمدزاده:)

Open in Telegram

عطيه محمدزاده مؤسس کلینیک آکادمی همپات @hampat_ir تغذیه اطفال: @mamanatie

Show more
6 148
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1330 days
Posts Archive
دیروز زامبی شده بودم از کم‌خوابی. شب همسرم مسئولیت بیداری‌های عمادِ ۳/۵ ماهه رو به عهده گرفت و من فقط یه بار برای شیر دادن بلند شدم. (البته با صدای گریه‌ش بیدار می‌شدم، ولی دندون رو جیگر می‌ذاشتم و نمی‌پریدم وسط!) خلاصه، امروز پر از انرژی بودم. اونقدر جوگیر شدم که دو تا تصمیم بزرگ گرفتم: ۱. نذارم حورا (۵ ساله) عصر بخوابه. ۲. برنامه چرت‌های عماد رو روی کاغذ تنظیم کنم که خواب شبش بیاد روی ساعت ۸. ظهر حورا از پیش‌دبستانی برگشت، عماد خواب بود و همسرم شیفت. ناهار خوردیم (تخم‌مرغ 🤧😄) و به پیشنهاد حورا، ۵۰ دقیقه پینگ‌پنگ بازی کردیم. البته تمام مدت اون استارت می‌زد و نمی‌تونست با راکت توپ رو پرت کنه:) در نتیجه کل بازی این‌طور بود که اون استارت می‌زد و من منتظر توپ بودم 😅 ۵۰ دقیقه بی‌وقفه یا می‌دوید یا زیر مبل دنبال توپ بود. حسابی خسته شده بود، نفس‌نفس می‌زد، ولی در شادترین حالت ممکن بود. کم‌کم وقت بیدار کردن عماد شد، اما حورا راضی نمی‌شد بازی رو تموقف کنیم. بهش پیشنهاد دادم نیم ساعت فیلم ببینه. قبول کرد. ساعت ۳:۱۵ عماد رو بیدار کردم و آوردمش هال. حورا فیلم رو رها کرد و با نهایت سرعت دور تا دور خونه می‌دوید 😐 نمی‌خواستم بخوابه، ولی اینقدر هم نمی‌خواستم انرژی بسوزونه که تا ۸ شب دووم نیاره. گفتم: «بیا عماد رو بذاریم زمین کنارمون و با هم رنگ‌آمیزی کنیم.» استقبال کرد. کتابش رو آورد و شروع کردیم. عماد هم کنارمان غان و غون می‌کرد و هی دستای تُفیش رو محکم می‌کوبید روی کتاب 😅 برای حورا میان‌وعده آوردم: یه لیوان شیر، یه موز و چند تا چوب‌شور. همه‌ش رو خورد. به عماد شیر دادم و کم‌کم وقت چرت بعدیش رسید. باید می‌رفتم تو اتاق. به حورا گفتم: «تمرین اون صفحه کتاب که کار با چسب و قیچی داره رو انجام بده تا من برگردم.» گفت: «باشه!» خوابوندن عماد حدود یه ربع طول کشید. تو این مدت سه بار حورا از لای در ما رو نگاه کرد. کاردستی‌ش کامل شده بود و می‌خواست نشونم بده، ولی می‌ترسید دعواش کنم 😍 با اشاره گفتم بیاد پشت سرم بشینه که عماد نبینتش. چهار دست و پا اومد تو و و پشتم دراز کشید. نگاش کردم دلم سوخت. پچ‌پچ کنان از کاردستی‌ش تعریف کردم. با صدای من عماد هوشیار شد و زد زیر گریه. اما بالاخره خوابید و اومدیم بیرون. حورا دوباره پیشنهاد رنگ‌آمیزی داد، ولی ساعت ۵:۳۰ بود و باید فکر شام می‌کردم. گفتم: «الان وقت بازی نیست، بیا با هم کتلت درست کنیم.» قبول کرد ولی با لب و لوچه آویزون گفت: «ای خدا کاش مامانم باهام بیشتر بازی می‌کرد!» حورا نصف سیب‌زمینی هارو رنده کرد، تخم‌مرغ شکست، ادویه ریخت و به حضور پیاز در غذا اعتراض کرد. منم مواد رو مخلوط کردم و با هم سرخ کردیم. این وسط به حانیه زنگ زدم و حرف زدیم؛ و البته ۲۰ بار شنیدم: «بسه دیگه قطع کن!» 😄 ساعت ۶:۳۰ عماد بیدار شد. آوردمش تو هال، گریه می‌کرد و روی زمین نمی‌موند. گذاشتمش تو آغوشی. چای دم کردم، تا جایی که شد خونه رو مرتب کردم، نون از فریزر درآوردم و ماست ریختم تو پیاله. آماده بودیم که همسرم از شیفت برگرده. ساعت ۷:۳۰ به حورا شام دادم و حیرت کردم از اشتهای بعد از فعالیت بدنی و وقت باکیفیت مادر و دختری. (بچه‌ها خوب می‌دونن با غذا نخوردن می‌تونن توجهی که تو روز نگرفتن رو بگیرن.) ساعت ۸ همسرم برگشت. با هم چای خوردیم. ۸:۲۰ حورا رو بعد مسواک به باباش سپردم و با عماد رفتم تو اتاق که بخوابونمش. همه چیز داشت عالی پیش می‌رفت. عماد تو تاریکی با خودش آواز می‌خوند و من امیدوار بودم بدون تکون دادن خوابش ببره. ناگهان حورا با گوشی من که زنگ می‌خورد اومد تو اتاق (همسرم نتونسته بود جلوش رو بگیره). نور و صدای گوشی باعث شد عماد بزنه زیر گریه. نیم ساعت طول کشید تا بالاخره خوابید؛ تو این نیم ساعت یا گریه می‌کرد یا غر می‌زد. در نهایت حورا ساعت ۸:۳۰ (با باباش) و عماد ساعت ۹ خوابیدن. ما هم دوتایی شام خوردیم، پایتخت دیدیم و حالا ساعت ۲۲:۱۵ فقط من بیدارم. هیچی! می‌خواستم روز مادر رو تبریک بگم. گفتم قلبش ۷ ساعت از زندگی یک مادر رو روایت کنم. و یه پیام به پدران عزیز: کمک شما معجزه می‌کنه. همسر جان، ممنونم ♥ و روز مادر مبارک! 🌸 @atiemohamadzade

عزیزانم این عکس رو امروز صبح گرفتم اون بچه پسر ۳/۵ ماهه منه اون بی بی چک هم پارسال مثل امروز مثبت شد و یادگاری نگهش داشتم یسدردی؟

یک سال قبل مثل امروز صبح که از خواب بیدار شدم بنظرم رسید که احتمالا یه قلب دوم هم تو بدنم شروع به تپیدن کرده. بی بی چک گذاشتم. طبق چیزی که روی بسته نوشته منفی شد چون تا پنج دقیقه بعد خبری از خط دوم نبود. گذاشتمش یه گوشه و یادم رفت. نیم ساعت بعد زنگ زده بودم به همسرم که بهش بگم چیا بخره و طبق معمول موقع تلفن حرف زدن راه می‌رفتم‌. از کنار بی بی چک رد شدم و چشمم یه خط دوم خیلی کمرنگ دید! حالا یک سال گذشته و دقیقا تو همون ساعات و دقایق هستیم. ناهار گذاشتم و منتظرم که خط دوم از خواب بیدار بشه 🥲 امروز گذر سریع عمر برای هزارمین بار بهم یادآوری شد. با یادآوری دنیا اومدن پسرم، واقعیت بزرگی به اسم «مرگ» بهم یادآوری شد. انگار واقعا وقتی برای غر زدن و بهونه آوردن و شونه خالی کردن از زیر مسئولیت ها ندارم‌. عمر مثل یه ساعت شنیه که هیچ وقت نمیشه برعکسش کرد و این لحظات، دونه های شن هستن که دارن می‌ریزن و برای همیشه از دست می‌رن... کلیشه ای بود نه؟ واقعیت ترسناک ماجرا اینه که هیچ‌کس نمی‌دونه چند تا دونه شن تو ساعت شنیش باقی مونده‌. بنظر خودم که بازم کلیشه ای بود. انگار تا وقتی مرگ نیاد و پیش چشممون نبینیمش باورمون نمی‌شه. خط دوم بیدار شد. نگاش می‌کنم و تو دلم می‌گم ای کاش هر روز و هر لحظه به یاد «مرگ» باشم ولی یه جوری که واقعا باورم بشه هر لحظه دارم به مرگ نزدیک می‌شم. اینجوری آدم ترم. مهربون ترم. آروم ترم. حتی مادرترم... ۲۲ آذر ۴۰۳ @atiemohamadzade

photo content

کنسرو تن ماهی، کنسرو لوبیا و سیب زمینی این ترکیب روزهای زیادی مارو از گرسنه موندن نجات داده دیشب همسرم شیفت بود نمی‌دونم به چ
کنسرو تن ماهی، کنسرو لوبیا و سیب زمینی این ترکیب روزهای زیادی مارو از گرسنه موندن نجات داده دیشب همسرم شیفت بود نمی‌دونم به چه دلیلی تصمیم گرفتم با بچه ها تو هال بخوابیم ۳/۵ ماهه تا صبح حداقل ۱۰ بار بیدار شد دیشبم با ۵ ساله استخر بودم و واقعا خیلی بیشتر از شبای دیگه خوابم میومد صبح همسرم برگشت و با دختر رفتن گردش من و پسرک هم کنار هم حدود ۳ ساعت خوابیدیم! بعد خونه رو مرتب کردم و این شد ناهارمون (سیب زمینی رو از همسرم یاد گرفتم با آویشن و نمک و فلفل مزه دار می‌کنم میذارم با در بسته میپزه و یه ذررره سرخ میشه هم خوشمزه اس هم سالم تر)

ببین مادری با آدم چیکار می‌کنه که منی که خودمو آدم بی‌ذوقی می‌دونم، با دیدن این تنگ ماهی که از صبح تو اتاق نشسته داره درستش م
ببین مادری با آدم چیکار می‌کنه که منی که خودمو آدم بی‌ذوقی می‌دونم، با دیدن این تنگ ماهی که از صبح تو اتاق نشسته داره درستش می‌کنه نزدیک بود خودمو بزنم🤧🥹 خدایی خیلی ملوس نیست؟

امروز خونه خواهرم دورهمی بود گفتم پیش‌قدمی ها هم بیان. بعد داشتم به خواهرم معرفی‌شون می‌کردم خیلی طبیعی گفتم سمیرا داداش زهراست و اصلا متوجه نشدم چیش خنده داره عاقبت کم‌خوابی!

سینوزیت کرده بودم سینوزیت واقعی :) سینوزیت حاد باکتریال نه ازینا که مردم فکر می‌کنن سینوزیته تب و لرز آنچنانی هاااا بی‌حالی، بی‌اشتهایی و دوتا علامت عجیب دیگه ناتوانی در خوابیدن و طعم تلخ دهان (چای می‌خوردم تلخ بود، موز تلخ بود، حتی شکلات تلخ بود!) تو ۴۸ ساعت شاید دو ساعت خوابیده بودم امروز اولین روزیه که خوبم و صبح بالاخره تونستم ۲-۳ ساعت بخوابم البته دارو رو ۷ تا ۱۰ روز باید ادامه بدم چون بقول دکتر ژیان، سینوزیت حاد رو اگه درست و کامل درمان نکنی، اگر مزمن بشه بیچاره ای بعد دیگه هیچ جوره با دارو درمان نمیشه و کار به جراحی می‌کشه ولی اوضاع خونه.... هیچی سرجاش نیست تقریبا اگه یه چوب جادویی داشتم برای یک شبانه روز دلم می‌خواست هردوتا بچه هام غیب شن تا بتونم متمرکز شم بفهمم چی به چیه و‌ من کجام و از کجا باید دوباره شروع کنم اگه این چند روز منتظر پیامی از طرف من بودین اگه قولی داده بودم و عمل نکردم معذرت می‌خوام ۱۳ آذر ۴۰۴

بله! اگه منو بشناسین می‌دونین که علاقه خاصی به روایت کردن موقعیت های خنده دار دارم‌. هدف من از روایت این چالش های خنده دارِ دهن سرویس کن اینه که هم دور هم بخندیم هم یادمون بیاد خیلی اوقات تو زندگی پیش بینی های ما درست از آب درنمیاد.(نه فقط تو بحث بچه داری) مسأله اینه: منِ مامان عاشق فرزندمم و تو خیلی از موقعیت ها برای اینکه برق رو تو چشاش و لبخند رو روی لباش ببینم، یه حرفی رو می‌زنم اما بعضی اوقات مسأله اونطور که من پیش‌بینی کرده بودم پیش نمی‌ره و اتفاقا چالش هم درست میشه‌. مثل زهرا که هدفش خوشحال کردن یکتا بوده و برعکس بچه ناراحت شده! اما همه ما صدها موقعیت مشابه اما موفقیت آمیز دیگه هم تو روابط مادر و فرزندی داشتیم که خب خیلی اوقات روایت نمیشن شاید چون موقعیت های خنده داری نبودن! ضمن اینکه مغز ما معمولا چالش هارو بزرگتر می‌بینه و خیلی از موفقیت هارو نادیده می‌گیره. همینکه چند ثانیه قبل از اینکه حرفی از دهنمون خارج بشه، با توجه به شناختی که از بچه داریم، سنش و حتی ساعتی که توش هستیم، موقعیت رو یه بررسی بکنیم کافیه. مثلا سر جریان لاکی چون بعد یک هفته تعطیلی مدارس، قرار بود فردا بره پیش‌دبستانی من تمایل داشتم شب زودتر بخوابه که صبح چالش نداشته باشیم. اگر چند ثانیه قبل شب بخیر گفتن به لاکی به ساعت روی دیوار دقت می‌کردم خب این چالش پیش نمیومد‌. همین! خلاصه دیشب قبل خواب بهش گفتم موافقی این هفته دوباره باهم دونات درست کنیم؟🤣🥴 الحمدالله به خیر گذشت...

قبول دارید طراح و تهیه کننده بعضی از چالش های بچه داری فقط خودمونیم؟😩 چند شب قبل تلویزیون داشت یه فیلم خارجی پخش میکرد و ما دوتا داشتیم میدیدم یه آقایی تو یه کافه شیر گرم سفارش داده بود که کنارش یه کلوچه هم گذاشته بودن. بعد یه کلوز آپ گرفتن از صورت آقاهه که کلوچه ای که زده بود تو شیر گرم رو گذاشت دهنش و به گونه هوس برانگیز ملچ ملوچ کنان جویدش! منم یهو بی دلیل رو کردم به فرزندم و فرمودم: «میخوای ماهم مثل آقا شیر و کلوچه بخوریم؟🙂» (چند تا های بای کوفتی داشتیم تو خونه گفتم حالا که شامشو خورده و قرار نیست جلوی اشتهاشو بگیره اشکالی نداره بهش بدم ) ناگهان چشمان فرزندم برق زد و به هوا جهید و گفت: یِسسسسسس👍 ماهم آوردیم و ایشون با پدیده ای جدید به نام «زدن بیسکوییت در شیر» آشنا شد و.... و حالا بنظر میرسه این یکی از بزرگترین لذت های زندگیشه😭😭 ازون روز هرروز با گریه و التماس چای و شیر و یه چیزی میخواد که بزنه توش بخوره! و این باعث شده اشتهاش برای غذا کم بشه حتی دیده شد یه روز با جیغ و داد و گریه به دخترعمه پنج ساله ش میگفت: « غزلللل به خخخخدا یه چیزی بده من بزنم تو شیر بخورم 😳» با تموم شدن های بای ها، بازم هرروز ازم درخواست بیسکوییت میکرد ولی خب میدونست نداریم و اینش خوب. ناااااگهان دیروز باباش با کلی بیسکوییت اومد خونه😐😐 (پشت تلفن اشتباهی فکر کرده بود من سفارش بیسکوییت دادم درحالی که چیز دیگه ای خواسته بودم 😭😭) هیچی دیگه الان برای بار چندم تو این چند روز پیر شدم تا قانع شد اول باید شامشو بخوره بعد شیر و بیسکوییت! جالبه که بیسکوییت تنهارو اصلا دوست نداره هااا یعنی حتی یه دونه رو به زور تموم میکنه ولی کافیه یه نوشیدنی گرم بهش بدی حتی آبِ جوب😐 بااال در میاره 😩 خلاصه کلام: ما ننه ها باید بدانیم بسیاری اوقات اگر حرف نزنیم کسی نمیگه لالیم😭 #پرحرفی_موقوف #هیس_ننه_جان #سکوت_را_رعایت_فرمایید @mamanatie

اتفاقا دیروز که نوشتم یه توصیه واسه مامانای کم تجربه ناگهان یادم اومد این بار چندمه که زبان سرخم سر سبزمو به باد می‌ده لذا خودم عبرت بگیرم کافیه انتقال تجربه به دیگران پیشکش الان یه نمونه دیگه از شاهکارهامو براتون می‌فرستم 😁

همین دیشب من خیر ندیده چی گفته باشم خوبه؟؟؟ ااااا یکتا جون میدونی ۲۰ روز دیگه شب یلدا هست؟؟؟🙃 و حنگ شردع شد ، چرا الان نیست؟ چرا الان کیک یلدا نداریم؟ چرا دسر خامه ای درست نمیکنی؟ بعد یهو یادش افتاد ک عید نوروز هم سفره هفت سین میچیدیم و ی ماهی تخم مرغی داشتع که اکلیلی بوده 🤕🤕🤕🤕🤕 و اون ماهی رو میخواست ماهی کجا بود؟؟؟؟ بله توسط پای مادر له شده بود و انداخته بودیم دور و قطعا تا کنون بازیافت شده بود 😩😩😩😩😩 من فلک زده با سردرد و حالت تهوع نشستم ماهی اکلیلی درست کردم وااااای فقط لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود ، هر روز به خودم میگم زن کَپِت(دهانت) ببند نمیگن لالی ولی آدم نمیشم

در نهایت این خیر ندیده رو درآوردیم و لای پتو پیچیدیم که سردش نشه😒 و با ذکر (لعنت بر دهانی که بی‌موقع باز شود) خوابم برد 😬
در نهایت این خیر ندیده رو درآوردیم و لای پتو پیچیدیم که سردش نشه😒 و با ذکر (لعنت بر دهانی که بی‌موقع باز شود) خوابم برد 😬

تا اینکه بهش گفتم خب دیگه بریم بخوابیم گفت نه تا لباسشویی کارش تموم نشه من بیدار می‌مونم می‌خوام لاکی رو بغل کنم بخوابم😐 (حالا چند هفته‌اس لاکی افتاده‌ زیر میزش نگاش نمی‌کنه ها) بیست دقیقه مونده بود کار لباسشویی تموم شه. بهش گفتم بریم دراز بکشیم هروقت ماشین خاموش شد درش میارم میدم بهت. ازم قول گرفت که حتی اگه خوابش برد بیدارش کنم و لاکی رو بدم بهش!🥴

اولش فک کردم یه کم داره ناز میاره برام بهش گفتم تو فکر می‌کنی عروسکا هم سرشون گیج می‌ره؟ گفت آااااره تازه پاشم گیر می‌کنه به زیپ‌ کاپشن من خونی می‌شه😐 (کوتا بیا بچه) اینو که گفت زیادی تو نقش خودش فرو رفت و شروع کرد به گریه😂😂 ازون طرف سه ماهه بیدار شد😭 و من داشتم تو دلم دنبال بدترین فحشی که بلد بودم می‌گشتم که نثار خودم کنم چون این شب رویایی می‌تونست بدون چالش به پایان برسه و من خیلی هنرمندانه گند زده بودم بهش گفتم من می‌رم پیش عماد تو پیش لاک‌پشت بمون الان برمی‌گردم. خداروشکر بچه خودش خوابش برد دوباره برگشتم تصمیم گرفتم بزنم به در مسخره بازی گفتم بیا ببینیم کی زودتر وقتی چرخش لباسشویی تموم شد لاک پشتو لای لباسا پیدا می‌کنه. انگار راه حلم جواب داد ۱۰-۱۵ دقیقه نشسته بودیم جلوی لباسشویی و هر بار که می‌ایستاد دنبال لاک پشت می‌گشتیم. انصافا خنده دار بود😄 یه بار فقط یه دونه چشمش پیدا می‌شد یه بار دمش یه بار لاکش یه بار پاپیون روی سرش حالا دیگه گریه نمی‌کرد و بجاش اینقدر با صدای بلند می‌خندید که می‌ترسیدم سه ماهه بیدار شه از هر ۵ بار ۴ بار جلوی خودمو می‌گرفتم که بهش نگم هیس و بجاش اون فحش بده رو به خودم می‌دادم😂 بنظرم رسید اوضا داره ختم به خیر می‌شه که....

لباسشویی رو روشن کردم. داشتیم می‌رفتیم بخوابیم یهو چشمم افتاد به کله بامزه لاک پشت که با اون چشمای درشتش چسبیده بود به شیشه لباسشویی و داشت می‌چرخید😭 اگه مامان هستی، دیدی بعضی وقتا می‌خوای بچه رو بخندونی یه حرکتی می‌زنی که به سن و سالت نمی‌خوره؟🤣 آقا یهو صدامو بچگونه کردم و دستمو تکون دادم و گفتم شب بخیر لاک پشت👋🏻🐢 بعد به ۵ ساله نگاه کردم دیدم با چشمای کنجکاو داره دور تا دور آشپزخونه رو اسکن می‌کنه که لاک پشتو پیدا کنه. بالاخره با نگاه کردن به زاویه چشمای من توی لباسشویی و در حال چرخیدن با نهایت سرعت😂 پیداش کرد و اخماش رفت تو هم، یه کمم صورتشو لوس کرد و گفت: لاک پشت عزیزمممم سرش گیج می‌رههه بیارش بیروووون سردش می‌شهههه😐 یکی نیست بگه آخه زن خجالت نمی‌کشی با ۳۳ سال سن به لاک پشت شب بخیر می‌گی😭

ساعت ۱۰ شب یهو یادم اومد سر آستینای کاپشن ۵ ساله کثیف شده و واسه صبح لازمش داره، مجبور شدم لباساشویی رو روشن کنم. تو لباسشویی از صبح چند تا لباس کثیف و یک عدد عروسک لاک پشت بود که لک افتاده‌ بود روش سوژه همین لاک پشته😁😭

آن مرد با یک بغل نان سنگک آمد صبحونه بخورم میام تعریف می‌کنم

دیشب ساعت ۷ همسرم رفت شیفت ساعت ۸ سه ماهه رو خوابوندم بعد با ۵ ساله نقاشی کشیدیم و انار دون کردیم و حتی پایتخت دیدیم😌 تا اینجا همه چی ایده آل بود بگو خب😭