عطیه محمدزاده:)
Open in Telegram
عطيه محمدزاده مؤسس کلینیک آکادمی همپات @hampat_ir تغذیه اطفال: @mamanatie
Show more6 148
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1330 days
Posts Archive
6 148
خلاصه که اعتراف میکنم بسیاری از سختی های زندگی بعد از بچه دار شدن بخاطر نداشتن برنامه ریزی و تصمیمات عجولانه خودمه.
میشد یه روز عصر که باباش پیش ۴ ماهه هست دست همو بگیریم بریم آرایشگاه سر کوچه و برگردیم.
من خیلی اوقات دچار قضاوت اشتباه میشم و هرکاری که نیاز به بیرون رفتن از خونه داره رو فکر میکنم سخت تر و زمانبر تره.
البته چون چتری هاش هر ماه نیاز به مرتب کردن داره لازم دیدم خودم یاد بگیرم و انجام بدم
فکر میکنم کار اشتباهی نکردم جز اینکه زمان مناسبی براش انتخاب نکردم.
خدای من!
همین الان وسط نوشتن، فهمیدم مشکل کجاست!
صبح تا ظهر زمانیه که من برای انجام کارای شخصیم بیشترین انرژی رو دارم.
اما امروز پنجشنبهاس و پیشدبستانی تعطیله
اتفاقی که افتاد دقیقا اینه:
امروز از همون اول صبح ساعت ۶:۴۵ با شنیدن صدای پنج ساله که میگفت «سلام صبح بخیر» رفتم تو فاز قربانی!
آره مسأله غرغر ۵ ساله نبود.
تاحالا بدتر ازیناشو مدیریت کردم
نمونهاش دو روز پیش که دوست نداشت بره پیشدبستانی...
امروز خودمو قربانی دیدم
کسی هم که تو فاز قربانیه هیچ تلاشی برای نجات خودش نمیکنه و فقط دست و پا میزنه تا بیشتر غرق شه...
چه خوب شد که پیشقدم بهم یاد داد خودمو مشاهده کنم.
پاشم پاشم که هنوز ساعت ده صبحه و کلی از روز باقی مونده
6 148
صبح بعد خوابوندن ۴ ماهه تصمیم گرفتم به موهای پنجساله سر و سامون بدم.
چند هفتهاس که رسیدگی میخوان.
پشت موهاشو که راحت کوتاه کردم و تقریبا یکدست شد ولی چتری هاشو چون چند روزه گیره میزنه هرچی خیس میکردم صاف نمیشد و موج دار بود.
خیلی طول کشید، اعصابش خرد شد و دعوامون شد 😤
هنوز ناهار نذاشتم و بخش زیادی از انرژی روزم بخاطر این چالش اول صبح از دست رفت.
زنگ زدم دخترعمهاش بیاد باهم بازی کنن
خودمم تو اتاق دراز کشیدم یه کم اعصابم بیاد سرجاش
راستی دیشب سومین شبی بود که گوشی نبردم توی اتاق و قبل ساعت ۱۱ خوابیدم.
کیفیت خوابم زمین تا آسمون فرق داره با شبای دیگه...
6 148
ایشون رو یادتونه؟
در زمینه مدیریت پسماند هم اطلاعات و البته همت بسیاری دارن
برای من یه فایل فرستادن اینجا میذارم
بخونین خیلی جالبه
(آیدی پیجشون هم توی فایل هست اگه دغدغه محیط زیست دارین پیجشون کمکتون میکنه)
6 148
فکر میکنین بتونین شما هم انجامش بدین؟
دوستان تو کامنتای سه تا پست قبلی پیشنهادات خوبی دادن
اگه موافقین شروع کنین و از خشکاله هاتون و روش خشک کردنشون عکس بگیرین هفته بعد یه پست میذارم تو کامنت ها به اشتراک بذاریم عکسارو.
بنظرم هم واسه انگیزه هم واسه ایده گرفتن خوبه
6 148
من بالاخره هفته پیش تو مسیرمون یه گله گوسفند دیدم
سریع زدیم بغل خشکاله ها که تو صندوق عقب بود بردیم براشون
خیلی صحنه ی قشنگی بود🥹
اینکه بجای تولید زباله و شیرابه یه غذای خوشمزه تحویل طبیعت دادیم
6 148
من بالاخره هفته پیش تو مسیرمون یه گله گوسفند دیدم
سریع زدیم بغل خشکاله ها که تو صندوق عقب بود بردیم براشون
خیلی صحنه ی قشنگی بود🥹
اینکه بجای تولید زباله و شیرابه یه غذای خوشمزه تحویل طبیعت دادیم
6 148
سلام، زباله حاصل از میوه در حالت تر و خشک تفاوت حجم ۷۰ درصدی دارن، ینی وقتی شما پوست میوه رو خشک میکنید هم باعث میشید که ۷۰ درصد زباله کمتری وارد محیط زیست بشه و هم شیرآبه و کپک تولید نشه.
این جلوی آلودگی آبها و خاک رو هم میگیره چون شیرابه نهایتا وارد خاک میشه و اون رو آلوده میکنخ
6 148
اینو استوری کردم یکی پرسید واسه چی پوست میوه هارو گذاشتی تو قابلمه رو بخاری.
اینجا هم میذارم جوابمو:
واسه تهیه خشکاله
حتما شنیدین دیگه
پوست میوه ها رو وقتی میندازی
تو سطل زباله بعدا که دفع بشن
تولید شیرابه میکنه، کپک میزنه، پشه جمع میکنه ولی اینجوری حتی اگه بندازی تو سطل زباله دیگه این دردسر هارو نداره و محیط رو آلوده نمیکنه
اگرم بدی به دامدار ها که غذای دامشون میشه و ظاهرا کلی استقبال میکنن
6 148
دیروز واقعا حیرت کردم از اینکه اینقدر ظرفیتم تو برخورد با بچه ها بستگی به ساعت خواب شب قبل داره!
بنابراین دیشب ساعت ۱۰ و ۸ دقیقه مسواک زدم و تایم گذارم (فاصله زمانی بین مسواک زدن و خوابیدن) به اندازه طی کردن مسیر سرویس بهداشتی تا اتاق و کشیدن پتو روی سرم بود 😄
هرکس گفت چگونه؟
بله با نبردن گوشی توی اتاق خواب!
6 148
من دو سه جمله میگم تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
هر روزی که مثل دیروز صبح سعی کردم ننه فرهیخته ای باشم و موفق بودم، شب قبلو چک کردم دیدم قبل از ۱۱ خوابیدم...
6 148
دیروز ظهر با خوشحالی و نشاط همیشگی از پیشدبستانی برگشت و طبق معمول از همون پله اول شروع کرد به تعریف کردن که چیکارا کردن و چقدر خوش گذشته.
یک زیپ فرضی بزرگ روی دهنم تصور کردم و خودمو نگه داشتم که نگم «دیدی خوب شد رفتی»
این فیلم رو یه ربع بعد برگشتنش گرفتم.
6 148
همسر من بااین سبک لالایی ها بچه میخوابونه :)
این یکی خیلی مناسبه گفتم اینجا بذارم
مخصوصِ وقتی که بچه خستهاس ولی نمیتونه بخوابه و گریه میکنه
مامان هم مستأصله
اونجا که میگه:
رفیق دلشکسته ها، امام حسین خسته ها🥺😄
یعنی هم مناسب مامانه هم نی نی🥲
6 148
صبح، با عجله پنجسالهام را بیدار کردم. فقط بیست دقیقه تا رسیدن سرویس فرصت داشتیم و من هنوز هیچ صبحانه و میانوعده ای برایش آماده نکرده بودم.
چهارماههام توی بغلم بیتابی میکرد و همسرم هم تازه رفته بود نان بخرد.
چشمان خوابآلودش را که باز کرد، با لحنی محکم و قاطع گفت: «امروز نمیرم!»
قلبم ریخت. عالی شد، همین را کم داشتیم! این رفتار از او بیسابقه بود. معمولاً اگر حوصله نداشت، با لحن ملتمسانهای میپرسید «میشه امروز نرم؟» اما امروز انگار واقعاً جدی بود.
آنقدر غافلگیر شده بودم که فرصتی برای فکر کردن نداشتم. اما صدایی در سرم پیچید که میگفت:
«من هیچوقت اجازه نمیدم با قلدری و صدای بلند به خواستهات برسی. این خط قرمز منه»
اما ته دلم هم یک صدای ضعیف و لرزان میگفت: «آخه چطوری با بچه توی بغل، موهاشو ببندی، میوه پوست بکنی، صبحانه آماده کنی، نون هم که نیست و معلوم نیست بابا تا هفت و نیم برسه...»
راستش، از خدا میخواستم بگویم «باشه عزیزم، برو بخواب» و خودم در آن صبح بارانی، در سکوت و تاریکی خانه، چهارماهه را شیر بدهم و بعد یک چای داغ تازهدم برای خودم بریزم و چند لحظه نفس بکشم.
یک سؤال احمقانه پرسیدم: «چرا نمیخوای بری؟»
طبعاً جوابی نداشت که بدهد. فقط روی خواستهاش پافشاری میکرد.
شروع کردم به دلایل منطقی آوردن: «فقط همین دو روزو بری، بعدش دو روز تعطیلی!»
کاش بجای هر حرفی یک دقیقه سکوت میکردم.
تو دلم گفتم:
«آخه مگه داره میره اردوگاه کار اجباری که داری دلداری میدی؟ این حرف یعنی خودت داری میگی پیشدبستانی جای مزخرفیه!»
داشتم بدتر گند میزدم.
تلاشهایم بیفایده بود؛ گوش نمیداد و اگر هم گوش میداد، برای هر جملهام جوابی آماده داشت.
یه لحظه مکث کردم و با خودم گفتم: «اگر روانشناس بودی چیکار میکردی؟
آها! اول باید همقدش بشی، تو چشاش نگاه کنی و احساسش رو تأیید کنی🥴»
چه کار سختی!
چهارماهه توی بغلم نق میزد.
خم شدم، توی چشم هاش نگاه کردم و گفتم:
«بعضی روزها آدم اصلاً حوصله نداره کارای همیشگی رو انجام بده، حتی اگر اون کارا مثل نقاشی و کاردستی خیلی باحال باشن. انگار امروز برای تو یکی از اون روزهاست، درسته؟»
با سر تأیید کرد.
گفتم: «خیلی دوست داری امروز خونه بمونی کنار مامان و داداش کوچولو. منم وقتی اندازه تو بودم، با اینکه عاشق مدرسه بودم، بعضی صبحها دلم نمیخواست برم. بااینکه میدونستم اگر بمونم، آخرش حوصلهام سر میره»
سرش را بالا آورد و مستقیم تو چشمانم نگاه کرد. هر بار که از بچگی خودم میگویم، انگار دنیا برایش جالبتر میشود.
پیشانیاش را بوسیدم و آرام گفتم: «ولی یکی از نشانههای بزرگ شدن اینه که گاهی کارهایی رو انجام میدیم که دلمون نمیخواد.»
چهارماهه را آهسته روی زمین گذاشتم. شروع کرد به گریه.
دوست داشتم من هم بی پروا با صدای بلند شروع کنم به گریه.
پرتقال و سیب را از یخچال درآوردم، تخممرغ آبپز را پوست کندم و تکهتکه کردم.
توضیح بیشتری ندادم چرا که بارها توی زندگی بهم ثابت شده که گاهی سکوت، بیشتر از صد فریاد نشان میدهد که «باید» یعنی «باید».
لحن قلدریاش کمکم نرم شد و با همان التماس همیشگی گفت: «آخه خیلی دیر ظهر میشه...»
لبخندی زورکی زدم و گفتم: «امیدوارم اونقدر بهت خوش بگذره که اصلاً نفهمی کی ظهر شد.»
دیگر حرفی نزد. سرحالی هر روز را نداشت، اما خودش رفت به سمت لباسهایش و یکی یکی پوشید.
بابا دقیقاً ساعت هفت و بیست و شش دقیقه با یک بغل نان رسید و چهارماهه را از روی زمین برداشت.
خوراکی ها را توی کیفش گذاشتم و سرویس رسید.
پرده را کنار زدم. باران ریز و مداوم میبارید.
پنجسالهام از پشت شیشه بخار گرفته سرویس برایم بوس میفرستاد...
لبخند آغشته به بغضی زدم و بوس را برگرداندم توی دلم گفتم:
«منم دارم کنارت بزرگ میشم»
۴۰۴/۱۰/۰۸
@atiemohamadzade
6 148
امروز هفتم دی ماه ۴۰۴ تو ۴ ماه و هفت روزگی بالاخره تونستی دمر بخوابی.
خونه بابا بودیم.
مامان پارچه تمیز آورد زیر سرت گذاشت.
بابا میخوند «ان الانسان خُلِقَ ضعیفا»
و منِ مادر از توی شیرخوار، تلاش کردنو یاد میگرفتم
یاد میگرفتم نتیجه گرا نباشم...
۴۰۴/۱۰/۰۷
6 148
خوابید.
بنظر من لذت داشتن بچه ای که خوابه از لذت بچه نداشتن هم بیشتره 😌
به خودم یه زمان گذار ۵ دقیقه ای هدیه میدم و اگه خدا بخواد یه کاپوچینو میخورم و لپتاپو روشن میکنم
6 148
من بچه اول رو قبل اینکه ترس از تاریکی و موجودات خیالی تو وجودش شکل بگیره (عادیه و مربوط به سن) جدا نکردم.
ولی مشکلی هم بابتش نداشتیم.
یه چیزی که فکر میکنم مهمه، اینه که بچه تو اتاق یا تخت مامان و بابا نخوابه و مامان و بابا تو اتاق بچه بخوابن.
ماهم این کارو میکردیم.
حدودا یک سال پیش من جوگیر شدم و گفتم بیا تست کنیم تو اتاق خودش بخوابه.
چند شبی این کارو کردیم.
شروع خوابش براش سخت بود.
چند یا باید پیشش میموندی تا خوابش ببره یا هی میومد میگفت برام دعا بخون که نترسم 🥺
(البته الکی میگفت که رحممون بیاد بهش 🤣)
در نهایت عادت کرد و چند شبی رو تقریبا بدون مشکل تو تخت و اتاق خودش خوابید.
ناگهان باباش اسمش واسه مکه درومد.
ده روز ما دوتا باهم تنها بودیم و پیش هم میخوابیدیم و دوباره فیلش یاد هندستون کرد.
منم تازه باردار شده بودم.
با خودم گفتم این چه کاریه خب؟
وقتی بچه بیاد که نمیتونیم به بچه اول بگیم ما سه تا باهم میخوابیم تو هم برو تو اتاق خودت😐
خلاصه که بنظرم اگه تو سن زیر ۲ سال اتاق بچه رو جدا نکردی دیگه تا یه سنی (شاید ۷ سالگی) شاید بهتر باشه کتاب و مقاله و پیج های اینستاگرام و ایده آل گرایی رو ببوسی بذاری کنار و به این فکر کنی واقعا چرا میخوای اتاق بچه جدا باشه؟
آیا مزیت هاش اونقدری هست که به چالش هاش و احساس تنهایی بچه بی ارزه؟
مخصوصا اگه تصمیم به بچه دوم داریم که مسلما حداقل تا ۶ ماهگی نیازه پیش والدین باشه...
این وسط شاید بچه ای هم باشه که یهو بی دردسر تو سن ۳-۴ سالگی اتاقش از والدین جدا باشه ولی همونم بعد بچه دوم احتمالا بامبول درمیاره😂
