en
Feedback
عطیه محمدزاده:)

عطیه محمدزاده:)

Open in Telegram

عطيه محمدزاده مؤسس کلینیک آکادمی همپات @hampat_ir تغذیه اطفال: @mamanatie

Show more
6 148
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1330 days
Posts Archive
امتحانامون چقدر سخت شده نه؟ دوستم دیروز یه چیزی گفت که خیلی بهم چسبید گفت من درباره وضعیت ایران ناراحت هستم ولی نگران نه...
امتحانامون چقدر سخت شده نه؟ دوستم دیروز یه چیزی گفت که خیلی بهم چسبید گفت من درباره وضعیت ایران ناراحت هستم ولی نگران نه...

برای اینکه بیشتر ازین بدقول و البته شرمنده نشم اینو درحالی دارم می‌نویسم که چشام می‌سوزه ولی الان وقتشه. فکر می‌کنم این مدت که تو کانال بیشتر نوشتم، تا حدی در جریان روتین فعلی زندگی من قرار گرفته باشین. اینو هم بذارین تنگش که تو این ۴/۵ ماه فقط ۳ روز برای کارای خونه کمکی گرفتم بااینکه امکانش رو داشتم حداقل هفته ای ۲ روز کمک بگیرم. (اینم بخاطر مدلیه که بالاخره از خودم کشف کردم و جا داره بحث کنیم منو که نجات داد) رسیدگی به ۲ تا بچه و کارای خونه و همسری که این ماه یا شیفته یا کتابخونه (امتحانای ارشد) واقعا وقت چندانی برام باقی نذاشته. همه اینا به اضافه این موضوع که وقتی از مسیری خارج می‌شی برگشتن بهش ممکنه خیلی سخت باشه، باعث شد حدود ۶ ماه هیچ کارگاه تغذیه کودکی برگزار نکنم. و اگر به خودم بود واقعا هنوز هم بنظرم شرایط برگشتن به دوره ها رو ندارم‌. شاهدم، اون محصولیه که از ۸ ماه قبل کارای تولیدشو کردیم و بیش از سه ماهه که آماده فروشه ولی حتی اسمی ازش نبردم. چرا؟ چون توان خودمو سنجیدم و دیدم تا زمان نامعلومی اگر بیشتر ازین به خودم فشار بیارم یا به سلامتی خودم یا به بچه ها ‌و همسرم آسیب می‌زنم. واسه همین با همه ذوقی که داشتم و با تمام تلاش هایی که کرده بودیم پروژه فروش اون محصول رو فعلا متوقف کردم و البته حالم بابتش بد نیست :) ممکنه فکر کنین اینا مقدمه چینی واسه فروش همون محصوله اما نه... هنوز در خودم نمی‌بینم وارد پروژه جدیدی بشم. این پیام یک توضیح خیلی کوچیک اما لازم برای مامانای نازنینیه که اونقدر به منِ کم‌ترین، لطف دارن که هفته هاس منتظر برگزاری مجدد کلاس های تغذیه زیر ۱ سال هستن. فقط به احترام شما و بخاطر قولی که دادم تو همین ۲-۳ روز انشالله ثبت نام رو با ظرفیت خیلی محدود باز خواهیم کرد. لطف می‌کنید اگر فقط همین الان بچه ۶ ماه تا ۱ سال دارید توی این کلاس شرکت کنید که ظرفیت محدود کلاس اختصاص پیدا کنه به کسایی که واقعا نیاز دارن. منتظر توضیحات بیشتر از طرف همکارانم باشید. البته تو کانال تغذیه 👇🏻 @mamanatie

بااین مداحی بالاخره خوابید ناهار آماده اس پنج‌ساله پیش‌دبستانیه خونه ساکت و گرم و مرتبه. ولی بازم نمی‌تونم بخوابم. بگو چرا....

مهمترین چیزی که ۲ سال قبل درباره زندگی فهمیدم و نجاتم داد این بود: اگه حال من بده، دلیلش واقعیت های سخت زندگی نیست، دلیلش فکر
مهمترین چیزی که ۲ سال قبل درباره زندگی فهمیدم و نجاتم داد این بود: اگه حال من بده، دلیلش واقعیت های سخت زندگی نیست، دلیلش فکرهام درباره اون واقعیت هست.... حتی همین الان که ۴/۵ ماهه از ساعت ۸ گریه و غر داره و سرم گیج می‌ره و زانوهام از خستگی سست شده، می‌دونم این فکرهام هستن که داره منو از پا در میاره نه گریه هاش...

خوب که فکر می‌کنم می‌بینم واسه خودم نبود این کارا!😒 کاملا پس ذهنم این بود: اگه صبحونه نخوری، اگه آب کم بخوری احتمالا شیر کمتری به ۴/۵ ماهه می‌رسه... هوفففف فکر می‌کردم آدم شدم😏

اما لابلای اون گفتگوهای ذهنی که داشت گوشامو کر می‌کرد یه چیزی هم بود که می‌گفت: عطیه دقت کردی وسط این همه کار و مسئولیت و بی‌خوابی، حواست به خودت هم بود. دیدی زیر چشات گود شده ولی قبل نماز دو لیوان آب خوردی؟ دیدی موقع پیچیدن ساندویچ پنج‌ساله دوتا تخم آب پز هم واسه خودت ساندویچ کردی؟ حواست بود حتی روش نعنا پاشیدی؟ قبلنتو یادت میاد؟

صبحی که همه چی فوق العاده بنظر میرسه چای تازه دم سینک خالی قیمه ناهار از ۵ صبح رو بار گاز تمیز صبحونه و میان وعده پنج‌ساله آم
صبحی که همه چی فوق العاده بنظر میرسه چای تازه دم سینک خالی قیمه ناهار از ۵ صبح رو بار گاز تمیز صبحونه و میان وعده پنج‌ساله آماده توی کیفش... اما همسرم دیروز و دیشب نبود و من از ۵ صبح دیروز تا الان فقط سه ساعت خوابیدم (اون هم نه پشت سر هم) احساس خواب آلودگی ندارم اما از گفتگوهای ذهنی شدید و داستان هایی که ذهنم داره می‌سازه متوجه می‌شم که عمیقاً نیاز به خواب دارم. داستان؟ پیش قدمی ها می‌دونن از چی حرف می‌زنم ازون آسمون ریسمون بافتن های ناتموم که تهش ختم می‌شه به احساس بیچارگی، احساس قربانی بودن‌... که اگه حواست بهش نباشه عین یه باتلاق تورو غرق می‌کنه توش ولی اگه آگاه شی بهش و فرصت ندی تو مغزت جولون بدن احتمالا از یه فاجعه جلوگیری کردی. و من فکر می‌کنم تونستم این کارو بکنم. پنج‌ساله رفت. اما الان ۴/۵ ماهه بیدار میشه. سعی می‌کنم بیدار بمونم... خدایا شکرت که سختی های زندگیم از این جنسه ۱۵ دی ۴۰۴

موندم تو اتاق که هم بچه رو دقایقی نبینم 🥴 هم این بحثو کامل کنم ولی صدای نق نق و گاهی گریه‌اش میاد هیییی می‌خوام پاشم برم بگیرمش، ولی جلوی خودمو میگیرم. مثلا انگار وقتی با منه اصلا گریه نمی‌کنه😏 نمی‌دونم این چه مرضیه که ما ننه ها داریم بعدم زبونمون درازه که یه دقیقه این بچه رو نمی‌گیری من نفس بکشم...

البته وقتی پای تلاش برای چیزایی که دوست دارم میاد وسط، خودم رو با بهتر از خودم مقایسه کردم تاحالا. مثلا تلاش برای پایبند بودن به نماز اول وقت، مطالعه، ورزش یا حتی توانایی بیان احساسات! منظور من از مطرح کردن موضوع «مقایسه» همون چیزیه که خودتون می‌دونین. مقایسه تو چیزهایی که قابل تغییر نیستن یا تغییرشون به تلاش من مربوط نمیشه یا اصلا ربطی به من نداره! اصلا بذار اینجوری بگم. مسأله خودِ مقایسه نیست مقایسه چیزی از جنس فکره. احساسِ پشت اون فکره که میتونه معنای خاصی به مقایسه بده. مثلا من می‌بینم توی یه مهمونی یه نفر تا صدای اذان میاد بلند می‌شه وضو می‌گیره. فکر: _منم دوست دارم مثل فلانی نماز اول وقت برام عادت بشه _نماز اول وقت درحال حاضر برای من اهمیت چندانی نداره (اگه نه منم مثل فلانی الان ایستاده بودم به نماز) و... احساس: شاید شوق برای تغییر شاید شرمندگی خب این مقایسه به نظر من سازنده‌اس. چرا؟ چون قابل تغییره کاملا مربوط به شخص منه و تحت تاثیر تلاش منه یه مثال دیگه: (چیزی که مد نظر منه ازین بحث) بچه فلانی هم‌سن بچه منه و دوزبانه‌اس فکر: من برا بچه‌ام کم گذاشتم من خیلی دلم می‌خواست بچه منم تو جمع بتونه انگلیسی صحبت کنه بنظرم فلانی از من مامان بهتریه احساس: بی‌کفایتی حسرت حتی اضطراب چیزی که می‌گم فعلا تجربه‌اش نکردم از این جنسه (حداقل در بزرگسالی تا الان)

من اون بخشی از مغز رو که کارش مقایسه کردن خودش/بچه هاش/ همسرش/ درآمدش و... با دیگران هست رو ندارم. یعنی واقعا تاحالا پیش نیومده که تو دلم بگم چرا من اینجوری ام و فلانی اونجوری. (به اصطلاح حسودی کنم یا مثلا حالم بد شه از دیدن موفقیت کسی) تا همین ۳-۴ سال پیش هم فکر می‌کردم همه یا حداقل اکثر آدما اینجوری ان! تااینکه تو سوشال مدیا دیدم همه دارن از مقایسه نکردن ظاهر زندگی خود با باطن زندگی دیگران حرف می‌زنن! یا مثلا می‌گن خودتونو با بلاگرا مقایسه نکنین. یا هی به چیزایی بدیهی می‌پردازن مثل اینکه: ما فقط بخشی از زندگی فعالان فضای مجازی رو می‌بینیم😐 یا همین چند وقت پیش کامنتی گرفتم از دوستی که می‌گفت «میشه دیگه از ساعت خواب چهارماهه نگی؟ من میفتم رو دور مقایسه و حالم بد میشه»

گفتم خوابم نمیاد و واقعا احساس خواب آلودگی نداشتم ولی تا افقی شدم بیهوش شدم چقدر ؟ ۴۵ دقیقه چون دزدگیر ماشین همسایه صداش بلند شد هم من هم ۴ماهه پریدیم هوا. می‌خوام هدفمو از پست قبلی بگم. دوست داشتم شرایطش بود خیلی مفصل دراین باره حرف بزنیم ولی اینقدر قبلا تصمیم گرفتم درباره فلان موضوع حرف بزنم (و حتی اعلام کردم) و فرصت نشده که این بار می‌خوام ایده آل گرایی رو بذارم کنار و بهش بپردازم‌.

عمه‌اش این عکسو برام فرستاده دیشب واسه دخترا نفری یه کاسه ژله درست کرده که صبح واسه خودشون با سرنگ و رنگ خوراکی تزئینش کنن🥹
عمه‌اش این عکسو برام فرستاده دیشب واسه دخترا نفری یه کاسه ژله درست کرده که صبح واسه خودشون با سرنگ و رنگ خوراکی تزئینش کنن🥹 چار ماهه خوابید و من واقعا خوابم نمیاد این عکسو گذاشتم که منبر برم یادم اومد قرار بود هیچ کاری نکنم امروز😒

بچه دوم که میاد این شکلی میشه که یکی رو از خونه بیرون می‌کنی میای بشینی رو مبل یه نفس راحت بکشی می‌بینی یکی هم تو بغلته زل زده تو چشات🥴

یکیشونو با موفقیت از خونه بیرون کردم 😎
یکیشونو با موفقیت از خونه بیرون کردم 😎

فکر کن یه جایی بود مثل ۱۱۵ وقتی نصفه شب کم میاوردی تو مراقبت از بچه زنگ می‌زدی بهشون اورژانسی میومدن بچه رو ازت می‌گرفتن و چند ساعتی می‌بردن ازش مراقبت می‌کردن. یه ساعت پیش داشتم خودمو تصور می‌کردم که رفته تو کوچه و بچه رو انداخته بغل اولین موجود زنده ای که دیده و برگشته بالا زیر پتو کنار بخاری خوابیده. تازه من به شدت به نخوابیدن مقاومم. یعنی جز اینکه در طول روز وحشی می‌شم مشکل دیگه ای ندارم. پنج دقیقه پیش خوابید. جرأت خوابیدن ندارم چون پنج‌ساله حداکثر نیم ساعت دیگه بیدار می‌شه. میرم چای دم کنم‌. لازمه مراقب باشم امروز لقمه بزرگتر از دهنم برندارم. همینکه غذا بخورم و نماز بخونم و نفس بکشم کافیه. آها سکوت! یادم باشه تا جایی که شد حرف غیرضروری نزنم که چالش درست نشه. و ازینا مهمتر اگه جون داشتم به این فکر کنم که: چجوری تربیتشون کنم، چی به این دنیا اضافه کنن که بگم ارزش تحمل این رنج رو داشت؟... نکنه خسرالدنیا و ال... فکرشم وحشتناکه...

۴ماهه عصر چرت سه ساعته زد. ازین ۳ ساعت یک ساعتشو خوابیدم. پنج‌ساله هم ۲ ساعتشو خواب بود. خونه غرق سکوت بود و منم همینو می‌خواستم. ۴ ماهه رو بیدار نکردم و تو دلم گفتم انشالله که شبم خوب می‌خوابه. شب ساعت ۸ خوابید. من و پنج‌ساله باهم بستنی خوردیم. میوه خوردیم. شام خوردیم. و ساعت ۱۰ خوابیدیم 😌 همه چیز رویایی بنظر می‌رسید اما ۴ ماهه ساعت ۱۰:۳۰ ۱۲ ۱۲:۴۵ و ۱ بیدار شد. آخرین بیداریش برش داشتم تو چشاش نگا کردم‌. با چشاش بهم گفت: «مادر جان خوابم نمیاد» چراغارو روشن نکردم اومدم این یکی اتاق که پنج‌ساله با صداش بیدار نشه (همسرم شیفته) حالا رو پام خوابید و من دیگه خواب از سرم پریده. آره عطیه خانوم وقتی با ایشالا ماشالا روزتو بگذرونی عاقبتش همین می‌شه.

فارغ از نقدهایی که به برنامه‌ی زندگی پس از زندگی می‌شد و میشه، من یه چیزی رو از خاطرات یکی از تجربه‌گرها یاد گرفتم که خیلی تو ذهنم مرور می‌شه. یکیشون می‌گفت وقتی روحم از بدنم جدا شد، رسیدم به جایی که درختی از من به خدا شکایت می‌کرد و می‌گفت من تشنه بودم، اما این آقا ته‌مونده‌ی لیوان آبش رو ریخت رو زمین. مرور همین یک مورد خیلی جاها باعث شده کمتر اسراف کنم. آبی که ته لیوان مونده رو بریزم توی آفتابه، وقتی غذایی میمونه، سختی جمع آوری اون غذا رو به جون بخرم و ترجیح بدم ببرم بدم به مرغ و خروس های همسایه. حتی به نظرم درست کردن خشکاله هم که از امروز شروع کردم، تهش همین نگرش رو تو دلش داره که آیا می‌تونم از چیزی که در ظاهر به درد نمیخوره، یه کاربرد جدید ایجاد کنم و کارآمد بشه یا نه؟

منِ ۳۳ ساله اگه وسط یه دعوای جدی طرف مقابل بهم بگه «مگه قرار نبود دعوا نکنیم»‌ در بهترین حالت، هیچ جوابی نمی‌دم، گویی لال دنیا اومدم😏 (اگر پای یه موضوع بی‌ربط از ۸ سال پیشو وسط نکشم😬) این بچه درحالی که لپاش سرخ شده بود از عصبانیت میگه «چرا قرار بود»🥺

گفتگوی ۷ ساله و ۵ ساله وسط جمع و جور کردن اتاق بازی: _حورا جان مگه قرار نبود باهم دعوا نکنیم؟ +چرا قرار بود _ولی تو داری بامن دعوا می‌کنی +راست میگی ببخشید _خواهش می‌کنم چقدر اینا بزرگن و ما چقدر کوچیک...

بسم‌الله الرحمن الرحیم میگم شما به فسفرسوزی امروز فکر کردید؛ شما چه جوابی دادید؟ این متن رو یکی از هم‌قلب‌‌‌های پیش‌قدم ۴ به دستمون رسوندن. آماده‌اید بخونیمش؟☕️ به یخچال تکیه داده ام و منتظر طلوع آفتابم. از اینجا که نشسته‌ام ، میتوانم محو پنجره‌ی کوچک سالن شوم در انتظار طلوع آفتاب. به ۵ سال گذشته فکر میکنم ، حوالی ۲۵ سالگی‌ام بود ، تازه کارشناسی را تمام کرده و کتاب‌های کنکور ارشد را تا سقف چیده بودم. خیلی خوب می‌دانستم که من؟ من فقط می‌خوام ادامه تحصیل بدم. حالا درست است وسط تحصیل ازدواج کردم ولی آن ازدواج بود و این بچه... بچه ؟ اصلاااا! فقط تحصیل . یک سالی را به خیال‌پردازی نشستن روی صندلی دانشگاه در رشته دوست‌داشتنی‌ام و طی کردن موفقیت‌های پی‌درپی گذراندم ، خواندم و در کنکور شرکت کردم. اواخر تابستان بود و چیزی به اعلام نتایج نمانده بود که علائم موجودی ریز را در بدنم حس کردم. در حیاط آزمایشگاه رژه میرفتم ، گاهی سایت‌ها را چک میکردم و گاهی به پیشخوان آزمایشگاه چشم میبستم! ۲۴ ساعت زمان خوبی بود برای اینکه ورق برگردد و تمام معادلات جابجا شود. برگه آزمایش مثبت و تمام سایت‌ها منفی شده بود. حس میکردم شکست خوردم و تمام چیزی که میخواستم را از دست دادم. من الآن یک مادر بودم نه دانشجو! مسیر پر پیچ و خمی بود ، طوری که پوست انداختن و زره پوشیدنم را دیدم. حالا که به دخترانم نگاه میکنم ، یک سوال پررنگ ته ذهنم شکل میگیرد، چه می‌شود وقتی در مسیری هستم و همه‌ی آنچه برای انسان‌تر شدنم لازم بود را دارم ، چشم دوختم به مسیر دیگری و به آن می‌گویم موفقیت؟ مگر موفقیت جز رشد و رضایت و شکست جز رکورد است ؟! ➳༻❀༺➳ @hampat_ir ➳༻❀༺➳ #جهان_از_دید_زنان_همپات 🌐اینستاگرام🖊تلگرام🖊بله🖊ایتا