عطیه محمدزاده:)
Open in Telegram
عطيه محمدزاده مؤسس کلینیک آکادمی همپات @hampat_ir تغذیه اطفال: @mamanatie
Show more6 148
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1330 days
Posts Archive
6 148
۷-۸ کیلو بیشتر نیست
قد ۱۰ تا آدم وسیله داره فسقلی
به ذهنم رسیده چادر مسافرتی کودک بردارم
حدس میزنم واسه تعویض پوشک و شیردادن و خوابوندن خیلی به درد بخوره
مخصوصا خوااااب
فک کن بچه ۶ ماهه جرز دیوارم براش محرکه
بعد پنجاه نفر دور و بر هی درحال تردد باشن ۲۴ ساعته :)
اوه گوشی قدیمی واسه صدای سفید رو یادم رفته بود بنویسم.
آخ هیجان زده شدم از فکر دورهمی و حرم رفتن های پی در پی و چای خوردن های بیوقفه اونم با خرما و رنگینک های جنووووبی هامون
6 148
نه انگار واقعا مامان شدم:
۶ ماهه:
لباس و جوراب و کلاه و پتو و وسایل تعویض و پماد و شیشه و شیر خشک و فلاسک و پستونک و اسپری بینی و ناخنگیر و چادر مسافرتی و کالسکه و آغوشی
۵ ساله:
لباس و کاپشن و کلاه و بازی فکری و دفتر نقاشی و مدادرنگی و عروسک و دمپایی واسه دستشویی و پاپوش
شارژر و پاوربانک
دارو و دستمال کاغذی
پتو و بالش
بالم لب و مرطوب کننده و ضدآفتاب و مسواک
و این لیست هنوز ادامه دارد....
6 148
۶ ماهه:
لباس و جوراب و کلاه و پتو و وسایل تعویض و پماد و شیشه و شیر خشک و فلاسک و پستونک و اسپری بینی و ناخنگیر و چادر مسافرتی و کالسکه و آغوشی
۵ ساله:
لباس و کاپشن و کلاه و بازی فکری و دفتر نقاشی و مدادرنگی و عروسک و دمپایی واسه دستشویی و پاپوش
شارژر و پاوربانک
دارو و دستمال کاغذی
پتو و بالش
بالم لب و مرطوب کننده و ضدآفتاب و مسواک
6 148
البته که تموم شدنی در کار نیست :)
فردا هفتمین دورهمی پیشقدمه و طبق معمول مشهد در جوار امام رضا برگزار میشه
اینجوری که ۷۰-۸۰ یا شاید هم ۱۰۰ نفر دو شبانه روز رو کنار هم زندگی میکنیم.
دقیقا کنار هم
به سبک اعتکاف ها تو یک حسینیه خیلی بزرگ
خیلی از بچه هارو برای بار هفتم میبینم بعضی هارو هم برای اولین بار
دارم لیست وسایل سفر مینویسم که چیزی یادم نره
آخه این بار یه ۶ ماهه هم همرامه :)
6 148
ای بابا با آلرژی بچه هم مخالفین؟
چیکارش کنم خب
حالا باهاش صحبت میکنم ببینم چی میشه
6 148
از ساعت ۸ که خوابیده تا الان ۶ بار بیدار شده
بیسابقهاس واقعا این وضعیت...
الان اومدم همسرمو بیدار کنم بگم من دیگه رد دادم که یهو فهمیدم علت بیداریهاش چیه...
بادوم زمینی!
امروز بادوم زمینی خوردم...
دیگه امشب مطمئن شدم که بهش حساسیت داره.
حدود دو هفته پیش همسرم بادوم زمینی خریده بود. نشستم آخر شب یک دل سیر خوردم.
فردا صبح تا عصرش سه بار بالا آورد !
شیر برگردوندن شایعه تو شیرخوارا مخصوصا زیر ۶ ماه ولی ما اصلا اصلا اصلا این برگشت شیرو نداشتیم.
واسه همین اون روز که بالا آورد هردو تعجب کردیم و من مطمئن بودم یه چیزی شده!
یه مرور کردم ببینم چیا خوردم دیدم و به بادوم زمینی مشکوک شدم (بچه های کلاس یادتونه یکی از اون ۹ تا خوراکی آلرژی زا بود؟)
امروزم دوباره چش سفیدی کردم و بازم بادوم زمینی خوردم!
آخه با اون یه بار نمیتونستم قضاوت کنم که حساسیت داره😁
ولی امشب مطمئن شدم...
از عصر با وجود گرسنگی خوب شیر نمیخوره الانم که هی بیدار میشه ...
انگار دلدرده یا شایدم تهوع داره
بیچاره بچه
6 148
خلاصه این روزا بجای اینکه پای گوشی اعصابمو نابود کنم با دخترم داریم همه چی رو میکاریم از جمله هسته کیوی :)
(این یکی دیگه باید بیشترین دیسلایکو داشته باشه ببینم چه میکنید)
6 148
شده عین دوران کرونا که همه شبکه های اجتماعی مملو از اخبار هیجانی و فیک بود...
یادتونه روزهای اول یه ویدئو اومده بود طرف راه میرفت یکهو میفتاد میگفتن این کرونا داره؟ یادتونه تو گروه های خانوادگی هرروز یک پیام میومد و یک چیز عجیب و غریب رو درمان قطعی و البته خانگی کرونا معرفی میکردن؟
یادتونه چندین بار بعد از برچیده شدن بساط کرونا هی خبر میومد یه بیماری جدید دیگه از چین تو راهه؟ یه عکسم اتفاقا میذاشتن که همه بچه ها تو چین سرم به دست و ماسک به صورت نشستن تو کلاس که واضحا کار هوش مصنوعی بود و...
الانم همه جا پره از تحلیل های هیجانی و آبکی
من نمیخوام به هیچ شکلی بازیچه اخبار بشم.
بعد از اون چند روزی که اینترنت بصورت کامل قطع بود و حتی امکان ارسال پیامک وجود نداشت، انگار عادت من به چک کردن های پیاپی گوشی از بین رفت.
ازبین رفت که چه عرض کنم، از اون ور بوم افتادم و حتی الان میبینی چند ساعت گذشته و گوشی برنداشتم...
کلا هم از ۱۸ دی تا الان خبرها رو در حد مطلع شدن از چیزی که رخ داده، پیگیری کردم و شاید بگم در مجموع پونزده دقیقه هم ویدئو ندیدم.
ویدئو ندیدم به چند دلیل:
اولیش بازم اینکه نخواستم بازیچه محتواهایی باشم که هیچ جوره نمیتونم از صحتش مطمئن باشم.
دوم اینکه نیاز دیدم از روانم مراقبت کنم چون دوتا بچه دارم و باید به نیازهای بیشمارشون از صبح تا شب رسیدگی کنم و این ظرفیت زیادی میخواد.
من نذاشتم روانم درگیر یه خبر فیک بشه و ظرفیتی برای بچه ها نداشته باشم، چرا که همینجوریش هم ارتباط با بچه ها هر لحظه جنگیدن میخواد چه برسه به اینکه روح و روانتو بخوای بسپری دست اخبار لحظه ای تلگرام و اینستاگرام....
راستی کامنت هارو هم فرصت نمیکنم بررسی کنم واسه همین فعلا بستهاس.
تو این چند روز شاید در مجموع ده کامنت پاک کرده باشم و اگر کامنتی حذف شده خود نویسنده حذف کرده.
هیچوقت تو فضای مجازی به کسی بیاحترامی نکردم و خب فکر میکنم حق داشته باشم که نخوام کانالم جایی برای شکسته شدن حرمت هموطنام باشه...
اینم از خودم میپرسم:
دونستن اینکه امشب جنگ میشه یا فردا یا هفته بعد یا دو ماه دیگه اونقدر اهمیت نداره که بخوابم رو کانال های خبری و هی اسم اون مردک معلوم الحال رو بخوام ببینم، چه برسه به اینکه منتظر باشم ببینم چی گفته و چی نگفته.
فعلا انتخابم اینه که فضای خونه رو امن نگه دارم که لازمهاش اینه از خودم مراقبت کنم.
درنهایت باید بگم هم امیدوارم به رحمت خدا هم معتقدم این دنیا به گفته خود خدا محل رنجه و هیچوقت قرار نبوده و نیست محل آرامش باشه...
6 148
فرزندم... عزیز دلم...
هزار و اندی سال است که فتنه و خون و دروغ و ستم، هیچ گوشهای از این جهان را رها نکرده؛ و این روزها انگار شعلهاش تیزتر و دودش غلیظتر شده است.
اما شنیدم زمزمهات را که میگفتی:
«جهان در آتش میسوزد و کسی نیست که آبی بریزد…»
میگفتی: «کیست که اینهمه زخم را مرهم نهد؟»
من هستم…
امامت… مهدیِ صاحبِ زمان.
زرق و برق دنیا، هیاهوی بیوقفه روزمرگی و بارانِ بیامان نوتیفیکیشنها، گوش دلت را کر کردهاند، وگرنه خود بهتر میدانی:
این کشتی در حال غرق شدن منجی دارد،
این شب بیانتها، سپیدهای در آستین دارد.
حالا بیپرده، بیتعارف بگو:
این روزها چقدر مرا به یاد میآری؟
چقدر دلت برای آمدنم تنگ میشود؟
اصلاً… هنوز منتظرم هستی؟
اگر خجالت کشیدی، اگر سر به زیر انداختی، بدان که حتی همین خجالت تو را هم عاشقانه دوست دارم.
عزیزِ مهدی…
سرت را بلند کن.
هنوز دیر نشده.
بدان که شناختنِ نام و نسب من کافی نیست.
راهم را بشناس، هدفم را دریاب.
هرچه بیشتر مرا بشناسی، بیشتر شبیهام میشوی و آنگاه آرامآرام در صف یاران اندکم قرار میگیری…
آیا دست یاری به امامت میدهی؟
امروز، ۱۱۹۲ سال از میلادم گذشته، اما تولد حقیقیام آن روز است که مرا در عمق جانت خانه دهی، وقتی که نه فقط لابهلای زمزمهٔ دعای فرج، بلکه در تکتک تصمیمها و انتخابهای کوچک روزمرهات به یادم باشی.
تا آن روز… منتظرم.
امامت، مهدی...
@atiemohamadzade
6 148
ساعت ۱۰ یکهو یه کاری ازم خواستن که همه چی رو رها کردم از ترس و نشستم پاش:)
البته که بچه بیدار بود و خونه حسابی به هم ریخته، ناهار هم نداشتیم.
خونه رو رها کردم.
ده دقیقه ای قیمه رو بار گذاشتم.
بعد هم به ۵ ماههام، ۱۲۰ سی سی شیرخشک دادم که بدونم چقدر خورده و مطمئن باشم که سیره و بعد خوابوندمش...
به این امید که طولانی تر بخوابه و من به کارم برسم...
و در کمال ناباوری کارمو انجام دادم، قیمه داره جا میفته ولی هنوز خوابه🥺
قضیه ازین قراره که برای میلاد امام زمان، دوست عزیزی تصمیم گرفتن کتاب «وظایف منتظران» از استاد شجاعی رو با چند شاخه گل نرگس بین مردم پخش کنن.
از منِ کمترین خواستن یه نامه از زبان امام زمان بنویسم که بذاریم لای کتاب🥺
گردنم شکست تا نوشتمش
خیلی کار سختی بود و فکر میکردم از پسش برنیام.
متن رو اینجا میذارم اگر خواستید شما هم همچین حرکت زیبایی بزنید، میتونید ازش استفاده کنید.
(چقدررر خجالت کشیدم موقع نوشتنش😓)
6 148
۵ اسفند ۱۳۷۰ ، یعنی ۵۰ روز قبل از تولد من رهبر تو سخنرانیشون یه جمله ای رو گفتن که من دیشب تو ۳۳ سالگی شنیدمش...
دیروز عصر با چند تا از بچه های کادر درمان نیشابور خونه خواهرم جمع شدیم.
(پزشک، داروساز، کاردرمانگر، فیزیوتراپیست)
که ببینیم تو این شرایط وظیفه ما چیه و چیکار میتونیم انجام بدیم.
آسنا با چشمهایی که از هیجان برق میزد یکی از بیانات رهبری رو نقل کرد.
ایشون گفتن:
«در جمهوری اسلامی هرجایی که هستید، همونجا رو مرکز دنیا بدونید.»
چقدررر این جمله عجیبه
چقدر بزرگه
چقدر معنا داره
چقدر ضعف های بزرگی که تو اداره کشور داریم بخاطر عمل نکردن به این فرمایش رهبریه...
از دیشب، اگه خواستم عمادو بخوابونم
اگه خواستم غذا بپزم
اگه به این فکر کردم که بیام تو کانال چیزی بنویسم این جمله تو سرم میچرخید.
آسنا میگفت اون روز تو کلینیک اون ۳-۴ ساعت وقتی که داشتم رو بجای پرداختن به کارای شخصی، پروتوکل های ترک اعتیاد رو مرور کردم.
یعنی منِ پزشک، منِ مامان، منِ دانشجو برای نجات کشورم کافیه هرجایی که هستم رو مرکز دنیا بدونم.
کافیه بجای آه و ناله و فغان و شکایت، همون نقطه ای که هستم رو نگاه کنم.
6 148
۵ اسفند ۱۳۷۰ ، یعنی ۵۰ روز قبل از تولد من رهبر تو سخنرانیشون یه جمله ای رو گفتن که من دیشب تو ۳۳ سالگی شنیدمش...
دیروز عصر با چند تا از بچه های کادر درمان نیشابور خونه خواهرم جمع شدیم.
(پزشک، داروساز، کاردرمانگر، فیزیوتراپیست)
که ببینیم تو این شرایط وظیفه ما چیه و چیکار میتونیم انجام بدیم.
آسنا با چشمهایی که از هیجان برق میزد یکی از بیانات رهبری رو نقل کرد.
ایشون گفتن:
«در جمهوری اسلامی هرجایی که هستید، همونجا رو مرکز دنیا بدونید.»
چقدررر این جمله عجیبه
چقدر بزرگه
چقدر معنا داره
چقدر ضعف های بزرگی که تو اداره کشور داریم بخاطر عمل نکردن به این فرمایش رهبریه...
از دیشب، اگه خواستم عمادو بخوابونم
اگه خواستم غذا بپزم
اگه به این فکر کردم که بیام تو کانال چیزی بنویسم این جمله تو سرم میچرخید.
آسنا میگفت اون روز تو کلینیک اون ۳-۴ ساعت وقتی که داشتم رو بجای پرداختن به کارای شخصی، پروتوکل های ترک اعتیاد رو مرور کردم.
یعنی منِ پزشک، منِ مامان، منِ دانشجو برای نجات کشورم کافیه هرجایی که هستم رو مرکز دنیا بدونم.
کافیه بجای آه و ناله و فغان و شکایت، همون نقطه ای که هستم رو نگاه کنم.
صبح تا ظهر امروزم رو نگاه کنم.
صفحه لپتاپم رو نگاه کنم.
تاریخچه سرچ هام رو نگاه کنم.
ارتباطم با فرزندم رو نگاه کنم.
حتی سینک آشپزخونه رو نگاه کنم.
عادتهام.
مطالعاتم.
نمازم.
خوابم.
مهارت گفتگو (اونقدر بلدشیم که مجبور شدم موقتا کامنت هارو ببندم ولی خب ناامید نیستم. من واقعا ناامید نیستم...)
۵ ساله کارم داره
میرم و اگه فرصت شد برمیگردم...
6 148
از دیشب که این پست رو فوروارد کردم تا الان گوشی رو برنداشتم.
الان کامنت هارو نگاه کردم.
خیلی خلاصه بگم هرگونه توهین، فحاشی یا هتک حرمت نسبت به مقام معظم رهبری خط قرمز منه.
چنین کامنتهایی بلافاصله پاک میشه و نویسنده اون از کانال حذف میشه.
6 148
Repost from اخبار رهبر شهید انقلاب 🇮🇷
📲ویژه
📢آیا باید بترسیم؟!
🎥 این فیلم هشت دقیقهای را ببینید
📥 نسخه پخش تلویزیونی | سایت | آپارات
💻 Farsi.Khamenei.ir
6 148
Repost from دکتر عطیه محمدزاده | تغذیه اطفال
که یادم باشه گاهی یه ذره، فقط یه ذره طنز قاطی ماجرا کردن، میتونه نتیجه رو تغییر بده.
بهم گفت فلفل دلمه ای هاشو نمیخوام
مثل همیشه گفتم جدا کن هرچی رو نمیخوای بذار لبه بشقابت
(مهمه که با دست خودشون جدا کنن ما جدا نکنیم)
گفت نه تو جدا کن
یه قاشق (بجای ظرف) گذاشتم جلوش گفتم هرچی نخواستی بذار واسه من پر که شد صدام بزن بخورم خیلی گشنمه
خندهاش گرفت گفت با همینا سیر میشی؟😂
گفتم آره خب مثلا من گنجشکم😏
(هر هر هر)
و این وعده بدون چالش گذشت...
@mamanatie
6 148
دیروز عصر خودمو مجبور کردم ۴۵ دقیقه بخوابم.
چون به خودم اومدم دیدم یادم نمیاد شب تا صبح بچه چند بار شیر خورده.
یعنی اونقدر شبا خسته ام که صبح بعد بیدار شدن یادم نیست چه ساعتایی بچه بیدار شده و چند دقیقه شیر خورده.
باخودم گفتم یه چرت عصر شاید کمکم کنه شب هوشیارتر باشم. مخصوصا که همسرم نبود که حداقل یکی از بیداریهاشو کمکم کنه.
شب ساعت ۸:۳۰ شیر خورد و خوابید.
خودم متاسفانه ۱۱:۳۰ خوابیدم...
۱۲:۳۰ بیدار شد شیر خورد و خوابوندمش.
۱ خوابیدم
۱:۳۰ بیدار شد🥴
شیر ندادم بهش و خوابوندمش😎
۲ خوابیدم
۳:۳۰ بیدار شد، شیر دادم و دیگه تا ۷ صبح بیدار نشد.
ولی من ۴:۳۰ خوابیدم تا ۶
چون ۵ساله واسه پیشدبستانی کلی کار داشت.
چهارشنبه ها باید چینه ها و چوبخط ها و خمیربازی و یه اسباب بازی ببرن.
و چون نشانه «ت» رو قراره یاد بگیرن مربی پیام داده بود که واسه صبحونه یا املت یا کتلت بذارین.
مسقره بازی!
هرسه هم تو هال خوابیده بودیم.
ولوم صدای سفیدو زیاد کردم و شروع کردم به درست کرده املت و آماده کردن میان وعده.
رفتم سراغ خمیر بازیا دیدم گوشه نایلون باز بوده یه کم سفت شدن.
۶ صبح نشستم ماساژ دادن خمیرا که نرم بشن😵💫
بعد مربی گفته بود چوب خطا رو هر رنگی رو یه دسته کنین یه کش بندازین دورش که همه پخش و پلا نشن.
این کارم کردم.
سپس کتاب و دفترای لازمو گذاشتم تو کیفش و بیدارش کردم و یه چایی بهش دادم و راهیش کردم که بره.
این کارا دقیقا ۱/۵ ساعت طول کشید و نیم ساعت آخرشو ۴/۵ ماهه بیدار بود.
وقتی رفت یه نفس راحت کشیدم و بچه به بغل نشستم پشت میز که املت بخورم...
شور بود...
خیلی!
فکر نمیکنم چیزی ازش خورده باشه 😓
