700
Subscribers
-2024 hours
-1397 days
-43030 days
Posts Archive
700
میدونی یکی از ترسناکترین حسهای بزرگسالی چیه؟
اینکه یه روز بیدار بشی و بفهمی، چیزهایی که یه زمانی از ته دل خوشحالت میکردن، دیگه اون حس سابق رو بهت نمیدن!
نه آهنگها، نه آدمها، نه موفقیتها و نه حتی رویاهایی که یه زمانی براشون شب تا صبح بیدار میموندی
تو بی احساس نشدی، فقط مدتیه که خیلی درگیر نگرانیها، فشارها، شکستها و فکر کردن به فردا شدی
دیگه یادت رفته آخرین بار کِی واقعا توی لحظه زندگی کردی، آدم وقتی برای مدت طولانی خسته باشه، کم کم توانایی لذت بردن رو از دست میده𝘔𝘰𝘩𝘢𝘮𝘢𝘥 -
700
رفیقام تاج رو سرمن هیترامون جاشون رو تخمام
شاه یکی داره همه جا چه تلگرام باشه چه جای دیگه اون Mohamad رضـاس!
700
وقَتی مرا بوسید؛ زِنده شُدم
وقتی تَرکم کّرد مُردم
و اون چّند ساله ایی کِه مرا دوست داشتِ زِندگی کَردم.
700
خستم از حرفای تکراری، از نصیحتای تکراری از سوال های تکراری مثل چرا خوب نیستی؟ چرا حالت بده؟ چرا گرفتهای؟ چرا شاد نیستی؟ خستم از اینکه توضیح بدم حالمو، خسته از خستگی هایی که هیچوقت تموم نمیشن.
700
+1
گاهی بايد به دور خود
يک ديوار تنهايی کشيد
نه برای اينکه ديگران را از خودت دور کنی
بلکه ببينی چه کسی برای ديدنت
ديوار را خراب می کند...
700
جواب ندادن تماس خودش جوابه، جواب ندادن پیام خودش جوابه، دیر سین کردن خودش جوابه، گاهی جوابهای کوتاه و بیمعنی خودش جوابه؛ آدما همیشه مستقیم حرفاشون رو نمیزنن؛ گاهی باید درک کنی، که دل بکنی و بری، بدون اینکه کسی به روت بیاره.
700
تنها ماندن همیشه نشانه ضعف نیست؛ گاهی یعنی ریشههایت آنقدر عمیقاند که به کسی تکیه نداری.
700
امروز، نونزدهِ تیر، زمین دوباره سنگین بود، و آسمان نامهایی را آرام آرام بر شانههای باد میخواند.
ما گردِ خاطرهها ایستادیم، نه برای گریهی تنها، نه برای خاموش ماندن، بلکه برای آنکه بگوییم:هیچ خونی در تقویم گم نمیشود.
آنان که رفتند، چراغهای خاموششده نبودند؛ ستارههایی بودند که از دل تاریکی راه را نشان دادند
نامشان بر دیوارهای شهر ماند، در بغض مادران، در سکوت پدران، در چشمهای نسلی که فراموشی را نپذیرفت
نونزده تیر، فقط یک روز نیست؛ زخمی است که هنوز نفس میکشد، یادی است که هنوز میایستد، صدایی است که میگوید: ما زندهایم تا نام شما زنده بماند
درود بر جانباختگان، بر آنان که بیصدا رفتند اما صدایشان از هزار فریاد بلندتر شد
700
امروز، نونزدهِ تیر، زمین دوباره سنگین بود، و آسمان نامهایی را آرام آرام بر شانههای باد میخواند.
ما گردِ خاطرهها ایستادیم، نه برای گریهی تنها، نه برای خاموش ماندن، بلکه برای آنکه بگوییم:هیچ خونی در تقویم گم نمیشود.
آنان که رفتند، چراغهای خاموششده نبودند؛ ستارههایی بودند که از دل تاریکی راه را نشان دادند
نامشان بر دیوارهای شهر ماند، در بغض مادران، در سکوت پدران، در چشمهای نسلی که فراموشی را نپذیرفت
نونزده تیر، فقط یک روز نیست؛ زخمی است که هنوز نفس میکشد، یادی است که هنوز میایستد، صدایی است که میگوید: ما زندهایم تا نام شما زنده بماند
درود بر جانباختگان، بر آنان که بیصدا رفتند اما صدایشان از هزار فریاد بلندتر شد
700
امروز، نونزدهِ تیر، زمین دوباره سنگین بود، و آسمان نامهایی را آرام آرام بر شانههای باد میخواند.
ما گردِ خاطرهها ایستادیم، نه برای گریهی تنها، نه برای خاموش ماندن، بلکه برای آنکه بگوییم:هیچ خونی در تقویم گم نمیشود.
آنان که رفتند، چراغهای خاموششده نبودند؛ ستارههایی بودند که از دل تاریکی راه را نشان دادند
نامشان بر دیوارهای شهر ماند، در بغض مادران، در سکوت پدران، در چشمهای نسلی که فراموشی را نپذیرفت
نونزده تیر، فقط یک روز نیست؛ زخمی است که هنوز نفس میکشد، یادی است که هنوز میایستد، صدایی است که میگوید: ما زندهایم تا نام شما زنده بماند
درود بر جانباختگان، بر آنان که بیصدا رفتند اما صدایشان از هزار فریاد بلندتر شد
700
من تو ده چیز خلاصه میشم
سردرد
میگرن
بی اعصابی
بی حوصلگی
کسل بودن
تنفر نسبت به ادما
حساب نکردن افراد دورم
از خودم خوشم میاد
یه ادم مودی خردادی
چندین نسخه از خودم دارم
