229
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-430 days
Posts Archive
229
من مخالفِ مراسم پُر خرجِ
تشییع جنازه هستم ؛
برای انسان باید
هنگام تولد عزاداری کرد
نه وقتی که از این دنیا می رود !
مونتسکیو
@tamanna_sheer
229
زیباییات من را به یاد آن زمان انداخت
روزی که چشمت چاییام را از دهان انداخت
تخم سکوت افتاده در بازار مسگرها
چشمان تو یک شهر را از آب و نان انداخت
دزدانه آمد هر سحر از بامِتان بالا
خورشید را آن چشمها از نردبان انداخت
ابرو کشیدی آهوان خسته رم کردند
بهرام در غاری خزید آرش کمان انداخت
من از قلم افتادهای بودم که چشمانت
نام مرا در کوی و برزن بر زبان انداخت
هر جنگجویی که شبی مهمان چشمت شد
از ترس جانش صبح زین بر مادیان انداخت
مردان هنوز از رنجهای ایل میگویند
روزی که چشمت لرزه بر اندام خان انداخت
عبدالحسین انصاری
@tamanna_sheer
229
دلبستگی
به سَبک من
یعنی؛
اعتکاف
پشت پنجرهای که
به تماشای تو
باز میشود
به ساحت شهود میرسم
یا به شمیمِ حضورت
یا به بوی پیرهنت
باقرپسند محمود
@tamanna_sheer
229
در فـراقـت بغض دیریـن در گلـو دارم هـنوز
با لـب خامـوش خــود راز مـگـو دارم هـنوز
صـوفی دیر مـغانـم ،خـانـقـاهـم شــد خراب
خـرقـه ی پـشمینه در دست رفو دارم هـنوز
با من از درد و غم وهجران خود چیزی مگو
من ز هجـرانت دلی دیـوانـه خو دارم هـنوز
قـبله ی عـشقـم شـدی ، امـا نـمازم شـد قضا
مـن ز خـون دیدگان خـود وضـو دارم هنـوز
مـو پریشان آمدی روزم سیه کردی چو شب
قـصـه هـا بـا زلفـکانت مو به مو دارم هـنوز
دل گرفــتار تــو و حـالم پـریـشـان تـر ز بـاد
پیـش چشمـان خمــارت آبِ رو دارم هـنوز؟
راهـی میخـانه ی عشقـت شـدم مستانه وار
از لب نــوشـیـن تـو، می در سـبو دارم هنوز
در سکوت تار شب چشمـم بـه قـاب پنـجـره
در شـب تنهـایی خود، هـای و هو دارم هنوز
در خیالـت با خیالم باده گردانی بس است
لحـظـه هایی در جــوارت ، آرزو دارم هنــوز
برکهءمتروک دل امشب فروغش رنگ باخت
چون خسوف روی مه درپیش رو دارم هنوز
علی فعله گری
@tamanna_sheer
229
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت
تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما
چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت
چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی
حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت
تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من
به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت
امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی
بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت
شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل
میان گریه می گفتم که کو ای ملک سلطانت
چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو
به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت
به گردنبند لعلی داشتی چون چشم من خونین
نباشد خون مظلومان؟ که می گیرد گریبانت
دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست
امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت
به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند
نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت
@tamanna_sheer
229
🌹
میخواستم غزل بنویسم سپید شد
در باغچه انار بکارم که بید شد
یک لحظه از خیال تو خالی نشد دلم
از حال من بپرس، زمانی مدید شد
ای آرزوی دور که در راه دیدنت
روزم سیاهتر شد و مویم سفید شد
سوزاند لحظهلحظه مرا و مذاب کرد
بیتو شراب نیز به کامم اسید شد
از هم گسست قافیهها و ردیف شعر
میخواستم غزل بنویسم، سپید شد
قاسم_حسینی
@tamanna_sheer
229
هر وقت تو زندگی به یه در بزرگ که یه قفل بزرگ روش بود رسیدی، نترس و ناامید نشو چون اگه قرار بود در باز نشه جاش یه دیوار میذاشتن.
@tamanna_sheer
229
بدبختی آدمی آن وقتی نیست که پی ببرد هیچچیز نمیتواند یاری اش کند؛
نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز دیگر،
بدبختی آدمی آن وقتی است که پی ببرد به یاری نیاز ندارد...
ویلیام فاکنر
@tamanna_sheer
229
| ترانه سُرا : تورج نگهبان
| آهنگساز : همایون خرم
| تنظیم کننده : همایون خرم
| انتشار : بهار ۱۳۵۳
@tamanna_sheer
229
گرچه ممکن نیست با تکرار آسانش کنند
حیف باشد غم که مشق تازهکارانش کنند
تازه راضی کردهام دل را به دینداری ولی
بیم از آن دارم که دینداران پشیمانش کنند
ساختن با خانۀ فرسودۀ دل بهتر است
گر بنا باشد که در تعمیر ویرانش کنند
گرچه این گنجشک دیگر با قفس خو کرده است
میزند بر میله سر وقتی هراسانش کنند
عشق را آموزگار زهد منکر شد، چه شد؟
بر ملاتر میشود رازی که کتمانش کنند
بستن میخانه از هر خانهای میخانه ساخت
میتراود نور چون در شیشه پنهانش کنند
بادها هرگز نمیفهمند گیسوی رها
دلرباتر میشود وقتی پریشانش کنند
میکشم رنجی که هرگز مستحقش نیستم
در حساب روز محشر کاش جبرانش کنند
فاضل نظری
@tamanna_sheer
229
گیرم تمام آبرویم میرود بر باد
یک روز میبوسم لبت را هرچه باداباد
حال خراب عابران از دست الکل نیست
بی روسری بیرون نیا ای خانهات آباد
ضرب النگوهای دستت ریز میآید
باباکرم اینجا کنار دست تو آزاد
من شک ندارم مادرت قبل از سخن گفتن
اول اصول دلبری بیحرف یادت داد
کوچه به هم میریزد از ناز قدمهایت
با اینهمه از دست تو، از دست تو فریاد
دیماهیام یعنی من و تو جور میآییم؟
وقتی که هستی زادهی ماه پس از خرداد
دریا برایم جای دلبازیست اما باز
خوشبخت آن ماهی که در تُنگ دلت افتاد
احد متقیان
@tamanna_sheer
229
آدمها همه میپندارند که زندهاند؛
برای آنها تنها نشانه حیات
بخار گرم نفسهايشان است!
کسی از کسی نمیپرسد:
آهای فلانی از خانه دلت چه خبر؟
گرم است؟
چراغش نوری دارد هنوز؟
احمد شاملو
@tamanna_sheer
229
رَفتَمْ
رَفتَمْ
رَفتم و بارِ سَفر بَستمْ
با تو هَستم هَر کُجا هَستم
| ترانه سُرا : اسماعیل نَواب صَفا
| آهنگساز + تنظیم کننده : علی تَجویدی
| سال انتشار : ۱۳۵۲
@tamanna_sheer
229
افرادی که تا دیروز نمی تونستند خر کرایه کنند، چون آخرالزمون شده، حالا به قیمت صلوات اسب می خرند!
علی_اکبر_دهخدا
@tamanna_sheer
229
پشت پایم زده این بخت ،بفرما چه کنم
نیستی با غم تو من تک وتنها چه کنم
شده ام مزرعه در دست ملخ های غمت
به فنا میروم اینگونه خدایا چه کنم
صحبت از دوری یاراست نه تنهایی من
بی تو درلحظه بی وزنی دنیا چه کنم
ای جماعت همگی شاهد مرگم باشید
وبگوییدکه باحسرت و اما چه کنم
زندگی بار غمش را سر دوشم بارید
زندگی،این همه شرمندگیت را چه کنم
تن من یخ زده افسوس که دستانم را
نفسم زور ندارد بکند هااا، چه کنم
#اسدالله_خندان_املشی
@tamanna_sheer
229
گاهی چنان بدم که مبادا ببینیام
حتی اگر به دیدهی رویا ببینیام
من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینیام
شاعر شنیدنیست، ولی میل، میل توست
آمادهای که بشنویام، یا ببینیام؟
این واژهها صراحت تنهایی مناند
با اینهمه، مخواه که تنها ببینیام
مبهوت میشوی اگر از روزنت شبی
بی خویش، در سماع غزلها ببینیام
یک قطرهام و گاه چنان موج میزنم
در خود، که ناگزیری، دریا ببینیام
شبهای شعرخوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینیام
محمدعلی بهمنی
@tamanna_sheer
229
گر سر برود ز سر هوایت نرود
تاثیر طلسم چشمهایت نرود
فرشی ز دل شکسته انداختهام
آهسته بیا شیشه به پایت نرود
میلاد عرفانپور
@tamanna_sheer
229
مژگان به هم بزن که بپاشی جهان من
کوبی زمین من به سر آسمان من
درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
یک درد ماندگار! بلایت به جان من
میسوزم از تبی که دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زیر زبان من
تشخیص درد من به دل خود حواله کن
آه ای طبیب درد فروش جوان من
نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من
گفتی: غریب شهر منی این چه غربت است
کاین شهر از تو می شنود داستان من
خاکستریست شهر من آری و من در آن
آن مجمری که آتش زرتشت از آن من
زین پیش اگر که نصف جهان بود بعد از این
با تو شود تمام جهان اصفهان من
حسین منزوی
@tamanna_sheer
