en
Feedback
دلتنگى نام ديگر من است

دلتنگى نام ديگر من است

Open in Telegram

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند..‌

Show more
952
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+430 days
Posts Archive
اورا دوست داشتم، هنوز هم دوست دارم. اما با نگاهی از دور، در فاصله ای که رنج‌ها و خاطره‌ها آن را حفظ کرده اند. #مارسل پروست #در جست و جوی زمان از دست رفته @SMnostalgySM

‏دلم یه خوشحالی بی اندازه میخواد؛ مِثل وقتی که یه چیزی‌رو که مُدت‌ها میخواستی به دست آوردی، مِثل شبی‌ که فرداش میخواستی بری مُسافرت و از خوشحالی خوابت نِمی‌برد، مثل وَقتی که یه خبری که مُدت‌ها بود منتظرش بودی رو شِنیدی...

نترسید روشن باشید ، رویا ببینید دوست بدارید ، به خانه برگردید. من شاعرم من شما را در اسم قشنگ آفتاب غسل خواهم داد... #سید_علی
نترسید روشن باشید ، رویا ببینید دوست بدارید ، به خانه برگردید. من شاعرم من شما را در اسم قشنگ آفتاب غسل خواهم داد... #سید_علی_صالحی @SMnostalgySM

در زندگی فراغت خاطر چه آرزوست! این‌آرزو خوش است ولی در کفن خوش است از گفت‌وگو دری نگشاید به روی دل خاکم ازین مجادله مُهرِ دهن خوش است پیچیده در لباس بدن نیش زندگی خاک عدم عبیر برین پیرهن خوش است تیغ تو چاک تازه به جیب دلم فکند این رخنه تا به دامن امید من خوش است #فیاض لاهیجی @SMnostalgySM

آرزو نمی‌کنم تفنگ‌ها با موج خون‌های ریخته غرق شوند. آرزویم این است، دختر و پسر سرزمینم روزی یک‌ بار، با پرواز بال نگاهشان غبار روی کتابی را بتکانند #امین_گردیگلانی @SMnostalgySM

کسی چه می‌داند شاید شانس آوردیم که بعضی دَرها هرگز به رویمان باز نشد...
کسی چه می‌داند شاید شانس آوردیم که بعضی دَرها هرگز به رویمان باز نشد...

پیمانه‌ها به چهل رسید و از آن برگذشت. افسانه‌های سرگردانی‌ات ای قلبِ دربدر به پایانِ خویش نزدیک می‌شود... #احمد_شاملو @SMnost
پیمانه‌ها به چهل رسید و از آن برگذشت. افسانه‌های سرگردانی‌ات ای قلبِ دربدر به پایانِ خویش نزدیک می‌شود... #احمد_شاملو @SMnostalgySM چهل روز گذشت🖤🥀

"حتی ضاقت علیهم/علیه الارض...." یعنی "کار به جایی می‌رسد که زمین با تمام فراخی‌اش بر آدمی تنگ می‌گردد."

در آن لحظه، همه چیز برایم روشن شد. فهمیدم که زندگی هیچ معنایی ندارد، و درست در همین بی‌معنایی بود که آزادی واقعی پنهان است. وقتی انسان چیزی برای از دست دادن نداشته باشد، همه چیز را به دست آورده است. هیچ چیز مهم نیست جز این که زندگی کنیم، بی‌هیچ دلیلی، فقط چون آفتاب هست و باد بر صورتمان می‌وزد. #آلبر_کامو #بیگانه @SMnostalgySM

و آسمان لبریز خواهد شد از پرندگان بی باکی که آرام آرام با خود خواهند برد جدایی‌مان را که به دوری از وطن می‌ماند... #ناظم_حکمت
و آسمان لبریز خواهد شد از پرندگان بی باکی که آرام آرام با خود خواهند برد جدایی‌مان را که به دوری از وطن می‌ماند... #ناظم_حکمت @SMnostalgySM

ــ بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟ ــ به ملال، در خود به ملال با یکی مُرده سخن می‌گویم. #احمد_شاملو @SMnostalgySM
ــ بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟ ــ به ملال، در خود به ملال با یکی مُرده سخن می‌گویم. #احمد_شاملو @SMnostalgySM

امروز مجبور شدم به سربازی شلیک کنم که وقتی روی زمین افتاد، اسم زنش را صدا می‌کرد: «ماریا... ماریا...» و بعد جلوی چشمان من مُرد. به گردنش آویزی بود که عکس عروسی خودش و دخترک کم‌سنی در آن بود. حدس زدم ماریاست. از خودم بدم آمد. من معمولاً پای افراد را نشانه می‌گیرم. سعی می‌کنم آن‌ها را نکشم. فقط زخمی کنم تا دنبال ما نیایند. اما وقتی پای این سرباز را نشانه گرفته بودم، ناگهان خم شد و گلوله به سینه‌اش خورد. حالا ماریای کوچکش چه‌قدر باید منتظر او بماند! چه قدر باید شال و پیراهن گرم ببافد که یک روز مردش از جنگ برگردد! ماریا حتی نمی‌داند که مردش زیر باران برای آخرین بار فقط اسم او را صدا زد. جنگ بدترین فکر بشر است... از بچگی فکر می‌کردم مگر آدم‌ها مجبورند با  هم بجنگند و حالا می‌بینم بله. گاهی مجبورند... چون آن‌ها که دستور جنگ را می‌دهند زیر باران نیستند. میان گل‌ولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمی‌میرند. آن‌ها در خانه‌های گرمشان نشسته‌اند. سیگار می‌کشند و دستور می‌دهند... کاش اسلحه‌ام را به‌سمت رئیسانی می‌گرفتم که در خانه‌های گرمشان نشسته‌اند. بچه‌هایشان در استخر شنا می‌کنند و آن‌ها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا می‌کنند. راحت‌تر از نوشتن یک سلام. جنگ را شرورترین افراد برمی‌انگیزانند و شریفترین افراد اداره می‌کنند #آندره_مالرو #ضدخاطرات @SMnostalgySM

با کشورم چه رفته است که زندان‌ها از شب‌نم و شقایق سرشارند و بازماندگانِ شهیدان انبوهِ ابرهای پریشان و سوگ‌وار در سوگِ لاله‌های سوخته می‌بارند با کشورم چه رفته است که گل‌ها هنوز سوگ‌وارند... #سعيد سلطان‌پور

میخواهم‌ نامه‌یی‌ برایت‌ بنویسم‌ که‌ به‌ هیچ‌ نامه‌ی‌ دیگری‌ شبیه‌ نباشد وَ زبانی‌ نو برای‌ تو بیآفرینم‌ زبانی‌ هم‌ْترازِ اندامت‌ وَ گُستره‌ی‌ عشقم‌! میخواهم‌ از برگ‌های‌ لغت‌ْنامه‌ بیرون‌ بیایم‌ وَ از دهانم‌ اجازه‌ی‌ سفر بگیرم‌! خسته‌اَم‌ از چرخاندن‌ زبان‌ در این‌ دهان‌! دهانی‌ دیگر میخواهم‌ که‌ بتواند به‌ درخت‌ِ گیلاس‌، یا چوب‌ کبریتی‌ بَدَل‌ شَود! دهانی‌ که‌ کلمات‌ از آن‌ بیرون‌ بریزند، مانندِ پریان‌ِ دریایی‌ از امواج‌ِ دریا وَ کبوتران‌ از کلاه‌ِ شعبده‌باز! کتاب‌های‌ دبستانم‌ را از من‌ بگیریدُ نیمکت‌های‌ کلاسم‌ را، گچ‌ها وُ قلم‌ها وُ تخته‌ سیاه‌ را از من‌ بگیرید، تنها واژه‌یی‌ به‌ من‌ ببخشید تا آن‌ را چون‌ گوشواره‌ای‌ به‌ گوش‌ِ معشوق‌ِ خود بیاویزم‌! #نزار_قبانی "باران یعنی تو برمیگردی" @SMnostalgySM

به شبنمي مي‌ماند آدمي و عمر چهل روايتش به لحظه‌ي رؤيتِ نور بر سطح سبز برگي مي‌لغزدُ بر زمين مي‌چكد... #حسين_پناهي @SMnostalgy
به شبنمي مي‌ماند آدمي و عمر چهل روايتش به لحظه‌ي رؤيتِ نور بر سطح سبز برگي مي‌لغزدُ بر زمين مي‌چكد... #حسين_پناهي @SMnostalgySM

خاموشم اما دارم به آوازِ غمِ خود می‌دهم گوش! وقتی کسی آواز می‌خواند خاموش باید بود غم داستانی تازه سر کرده‌ست اینجا سراپا گوش باید بود: درد از نهادِ آدمیزاد است! #هوشنگ‌_ابتهاج @SMnostalgySM

فقط می‌گریستم و این تنها نشانه‌ی زندگی بود در من... #شاهرخ_مسکوب @SMnostalgySM
فقط می‌گریستم و این تنها نشانه‌ی زندگی بود در من... #شاهرخ_مسکوب @SMnostalgySM

♡ فرسایشِ راستین شست غبار از نقاب و من اشتباهِ گزینشیِ یک نگاه علیهِ خودم بودم می‌رقصید شادیِ مضحک گرم نمی‌شد دست‌هایم در هوای بوسه‌ی کسی خنده از هر گوشه‌ام می‌افتاد به کنج‌های دیگرم با تنپوش‌هایم اخت بود اندوهی پیشی گرفته از شب رفتارِ مونثِ چند بُعدی و چکیدنِ صدایی که نمی‌دانست چگونه بند بیاورد خونریزیِ‌اش را "م‌ب آهو" _ @enzevayyy

آن روز در این وادی پاتاوه گشادیم که مرده‌یی اینجا در خاک نهادیم. چراغش به پُفی مُرد و ظلمت به جانش درنشست اما چشم‌اندازِ جهان
آن روز در این وادی پاتاوه گشادیم که مرده‌یی اینجا در خاک نهادیم. چراغش به پُفی مُرد و ظلمت به جانش درنشست اما چشم‌اندازِ جهان همچنان شناور ماند در روزِ جهان.   #احمد_شاملو @SMnostalgySM

به جُستجوی تو بر درگاهِ کوه می‌گریم، در آستانه‌ی دریا و علف. #احمد_شاملو @SMnostalgySM
به جُستجوی تو بر درگاهِ کوه می‌گریم، در آستانه‌ی دریا و علف. #احمد_شاملو @SMnostalgySM