سفره ی دل
Open in Telegram
@smafattah ارتباط با ادمین کانال " سفره ی دل " سعی دارد تا #حکایات ناب از زندگی #اهل_بیت علیهم السلام را در موضوعات گوناگون برای شما بازگو کند . لطفاً حکایات را با لینک کانال ارسال بفرمایید.
Show more1 636
Subscribers
No data24 hours
+117 days
+330 days
Posts Archive
1 637
حکایت 8⃣0⃣6⃣
💔 ای هشت جد تو
همه سلطان همه کریم
تا هفت جدّم اند
گدایان خانه زاد 💔
#محمد_بن_سهل میگوید:
من در #مکه مقیم بودم، سپس به #مدینه رفتم و به محضر #امام_جواد علیهالسلام شرفیاب شدم. قصد داشتم از ایشان لباسی درخواست کنم تا به من بپوشانند و به آن #تبرک بجویم، اما فرصت و قسمت نشد که از ایشان بخواهم؛ تا اینکه با ایشان خداحافظی کردم و قصد خروج از مدینه را داشتم.
با خود گفتم: نامهای به ایشان مینویسم و درخواستم را مطرح میکنم .
محمد بن سهل میگوید: نامه را خطاب به ایشان نوشتم، سپس به مسجد پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله رفتم تا دو رکعت نماز بخوانم و صد مرتبه از خداوند طلب خیر کنم؛ _با خود عهد کردم _ اگر به دلم افتاد که نامه را برایشان بفرستم، آن را میفرستم و در غیر این صورت، آن را پاره میکنم.
پس این کار را [نماز و طلب خیر را] انجام دادم و به دلم افتاد که این کار را نکنم و نامه را نفرستم . در نتیجه، نامه را پاره کردم و از مدینه خارج شدم.
در همین حال و در مسیر حرکت بودم که ناگهان شخصی را دیدم که لباس هایی در بقچه به همراه داشت و از میان قطارِ
_ شترانِ کاروان _ عبور میکرد و سراغ محمد بن سهل قمی را میگرفت، تا اینکه به من رسید.
آن فرستاده گفت:
« مَوْلاَكَ بَعَثَ إِلَيْكَ بِهَذَا وَ إِذَا مُلاَءَتَانِ
مولایت این را برای تو فرستاده است ! و دیدم که دو قطعه پارچه است».
احمد بن محمد [راوی حدیث از محمد بن سهل] میگوید:
پس خداوند چنین مقدر کرد که وقتی محمد بن سهل از دنیا رفت، من او را غسل دادم و در همان دو قطعه پارچه کفن کردم.
🗂منبع :
الخرائج و الجرائح ، ج ۲، ص ۶۶۸
#رأفت_امام
#علم_غیب
#سخاوت
#تبرک
📜@sofre_ye_del
1 637
حکایت 7⃣0⃣6⃣
🥹 عزت سرای ماست
عزا خانه شما
با گریه بر تو بود
عزیز خدا شدیم 🥹
#زید_شحام می گوید :
ما گروهی از اهالی کوفه نزد #امام_صادق علیه السلام بودیم که #جعفر_بن_عفان بر وارد شد . حضرت او را به خود نزدیک کرد و در کنار خویش نشاند. سپس فرمود : ای جعفر !
او عرض کرد: درخدمتم ، خدا مرا فدای شما گرداند.
حضرت فرمود: به من خبر رسیده است که تو درباره ی #امام_حسین علیه السلام #شعر میگویی و این کار را خوب انجام می دهی .
عرض کرد: بله، خدا مرا فدایتان کند.
حضرت فرمود: بخوان.
جعفر برای آن حضرت و کسانی که پیرامون ایشان بودند شعر خواند، تا جایی که #اشکهای حضرت بر روی صورت و محاسن ایشان جاری شد.
سپس فرمود:
« يَا جَعْفَرُ وَ اَللَّهِ لَقَدْ شَهِدَكَ مَلاَئِكَةُ اَللَّهِ اَلْمُقَرَّبُونَ هَاهُنَا يَسْمَعُونَ قَوْلَكَ فِي اَلْحُسَيْنِ (عَلَيْهِ السَّلاَمُ) وَ لَقَدْ بَكَوْا كَمَا بَكَيْنَا أَوْ أَكْثَرَ، وَ لَقَدْ أَوْجَبَ اَللَّهُ تَعَالَی لَكَ يَا جَعْفَرُ فِي سَاعَتِهِ اَلْجَنَّةَ بِأَسْرِهَا وَ غَفَرَ اَللَّهُ لَكَ .
ای جعفر ! به خدا قسم قطعاً فرشتگان مقرب الهی در اینجا حاضر شدند و گواه تو بودند و این شعر تو را درباره ی حسین علیه السلام میشنیدند، و قطعاً آنان نیز گریستند همانگونه که ما گریستیم، یا حتی بیشتر از ما . و خداوندِ متعال، ای جعفر، در همین ساعت تمامِ #بهشت را بر تو واجب گردانید و تو را مورد مغفرت خودش قرار داد .
سپس فرمود: ای جعفر! آیا _ بر این مژده _ برایت نیفزایم؟
عرض کرد: بله، ای آقای من.
فرمود: هیچکسی نیست که درباره حسین علیه السلام شعری بگوید، پس خود بگرید و به وسیله ی آن دیگران را نیز بگریاند، مگر آنکه خداوند بهشت را بر او واجب میگرداند و او را میآمرزد.
🗂منبع :
اختیار معرفة الرجال ، ص ۲۸۹
#امام_حسین_علیهالسلام
#مرثیه_سرایی
#بهشت
#گریه
#شعر
📜@sofre_ye_del
1 637
حکایت6⃣0⃣6⃣
💟 بگذار که من تشنه ی دریای تو باشم
مجنون تو و دیده ی شیدای تو باشم 💟
#محمد_بن_سنان می گوید :
روزی #عایشه گفت : مردی را برای من پیدا کنید که دشمنیِ شدیدی با #امیرالمؤمنین علیه السلام داشته باشد تا او را به سویش بفرستم.
راوی می گوید : پس چنین مردی را آوردند و در مقابل عایشه ایستاد. عایشه سرش را به سوی او بلند کرد و گفت: دشمنیِ تو نسبت به این مرد تا چه حد است؟
مرد به او گفت: بسیار زیاد ! تا جایی که از خدا تمنا میکنم که او و یارانش در چنگ من باشند و با شمشیر چنان ضربهای به آنان بزنم که به خون رنگین شود و شمشیر بر خون پیشی گیرد ( آنقدر سریع و برنده باشد که پیش از جاری شدن خون، کار را تمام کند) .
عایشه گفت: پس تو همان مردِ _ مورد نظرِ من _ هستی! این نامه ی مرا ببر و به او تحویل بده، خواه سواره و یا نشسته و یا در حال حرکت باشد . حتی اگر دیدی که او بر مرکب #رسول_خدا صلّی الله علیه و آله سوار است، کمانش را بر دوش انداخته، تیردانش را به کوهه ی زینِ خود آویزان کرده و یارانش پشت سر او مانند پرندگانی که در یک صف بال گشودهاند _منظم و آماده_ ایستادهاند، پس این نامه مرا به او بده. و اگر غذا و نوشیدنیاش را به تو تعارف کرد، هرگز چیزی از آن نخور، چرا که در آن جادوست!
مرد گفت: رفتم و در حالی که ایشان سواره بود با او روبهرو شدم و نامه را به او دادم. او مُهر نامه را گشود و سپس آن را خواند.
امیرالمؤمنین علیه السلام به من فرمود:
به منزل ما بیا تا از غذا و نوشیدنی ما بهرهمند شوی و ما پاسخ نامهات را بنویسیم.
مرد گفت: به خدا قسم ، این کار هرگز نخواهم کرد .
حضرت به او فرمود: از تو سؤالی بپرسم؟
گفت: آری.
فرمود: و پاسخم را میدهی؟»
گفت: آری.
حضرت فرمود : پس تو را به خدا قسم میدهم! آیا #عایشه به تو نگفت که مردی را برای من پیدا کنید که دشمنیاش با این مرد شدید باشد، پس تو را نزد او بردند و او به تو گفت : دشمنی تو با این مرد تا چه حد است؟ و تو گفتی : بسیار زیاد ؛ تا جایی که از پروردگارم تمنا میکنم که او و یارانش در چنگ من باشند و با شمشیر چنان ضربهای بزنم که شمشیر بر خون آنها پیشی گیرد؟
مرد گفت: به خدا قسم همینطور است .
فرمود: تو را به خدا قسم میدهم! آیا به تو نگفت: این نامه ی مرا ببر و به او تحویل بده، چه مسافر باشد و چه مقیم. آگاه باش اگر او را دیدی که سوار بر مرکب رسول خداست، کمانش را بر دوش انداخته، تیردانش را به کوهه ی زین آویزان کرده و یارانش پشت سرش مانند پرندگانی صفکشیده هستند، این نامهام را به او بده؟
مرد گفت: به خدا قسم همینطور است .
فرمود: تو را به خدا قسم میدهم! آیا به تو نگفت: اگر غذا و نوشیدنیاش را به تو تعارف کرد، چیزی از آن نخور که در آن جادوست؟
مرد گفت: به خدا قسم همینطور است.
فرمود: آیا پیام مرا به او میرسانی؟
مرد گفت: به خدا قسم بله . من نزد تو آمدم در حالی که در روی زمین هیچ آفریدهای نزد من منفورتر از تو نبود، اما اکنون در روی زمین هیچ آفریدهای نزد من محبوبتر از تو نیست! پس هر فرمانی که میخواهی به من بده.
فرمود : این نامه ی مرا به او برگردان و به او بگو: تو نه خدا را #اطاعت کردی و نه رسولش را ؛ چرا که خداوند به تو فرمان داد در خانهات بمانی، اما تو خارج شدی و در میان لشکرها میگردی. و به همراهان و لشکریانش بگو: شما با خدا و رسولش با #انصاف رفتار نکردید؛ چرا که همسران خود را در خانههایتان نگه داشتید، اما همسر رسول خدا صلّی الله علیه و آله را به _ میدان جنگ _ بیرون آوردید!
روای می گوید : پس آن مرد با نامه بازگشت تا اینکه آن را پیش روی عایشه انداخت و سخنِ امیرالمؤمنین علیه السلام را به او رساند. سپس به سوی آن حضرت بازگشت و در رکاب ایشان ماند تا اینکه در جنگ صفین به شهادت رسید.
عایشه _پس از این ماجرا _ گفت:
« مَا نَبْعَثُ إِلَيْهِ بِأَحَدٍ إِلاَّ أَفْسَدَهُ عَلَيْنَا .
ما هیچکس را به سوی امیرالمؤمنین علیه السلام نمیفرستیم، مگر آنکه او _ دلش را می برد _ و آن شخص بر علیه ما می شود » .
🗂منبع :
بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد علیهم السلام ، ص ۲۴۳
#امیرالمؤمنین_علیهالسلام
#علم_غیب
#انصاف
#عایشه
📜@sofre_ye_del
1 637
حکایت 5⃣0⃣6⃣
🗣 مرزهای صبر و گلایه 🗣
#جابر می گوید :
به #امام_باقرعلیهالسلام عرض کردم:
خداوند شما را رحمت کند، معنای #صبر_جمیل چیست؟
فرمود:
« ذَاكَ صَبْرٌ لَيْسَ فِيهِ شَكْوَی إِلَی اَلنَّاسِ .
آن صبری است که در آن هیچگونه شکایتی به مردم نباشد » .
سپس فرمود :
همانا #حضرت_ابراهیم علیهالسلام ، #حضرت_یعقوب را برای کاری به سوی راهبی از راهبان و عابدی از عابدان فرستاد. پس چون راهب او را دید، گمان کرد که او ابراهیم است؛ از این رو به سوی او شتافت و او را در آغوش گرفت. سپس گفت: خوش آمدی ای خلیلِ الرحمان .
یعقوب گفت: من ابراهیم نیستم، بلکه من یعقوب پسر اسحاق، پسر ابراهیم هستم.
راهب به او گفت: چه چیزی باعث شده تا اینگونه پیر و شکسته شده ای ؟
یعقوب گفت: #غم و غصه، #بیماری.
هنوز از آستانه در نگذشته بود که خداوند به او وحی نمود : ای یعقوب ! آیا از من نزد بندگان شکایت کردی؟
پس او در همان آستانه ی در به #سجده افتاد در حالی که عرض می کرد : پروردگارا، دیگر تکرار نمیکنم.
خداوند متعال به او وحی نمود : من آن را بر تو بخشیدم، پس هرگز به مانند آن کار بازنگرد .
از آن به بعد بود که حضرت یعقوب علیه السلام هرگز از هیچیک از مصائب و حوادث ناگوار دنیا که به او میرسید #شکایتی نکرد، جز اینکه روزی _به فرزندانش_ گفت:
{ إِنَّمٰا أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَی اَللّٰهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
من از غم و اندوه خود تنها به خدا شکایت میبرم و از خدا چیزهایی میدانم که شما نمیدانید }*
*سوره یوسف ، آیه ۸۶
🗂منبع :
تفسیر عیاشی ، ج ۲ ، ص ۱۸۸
#گرفتاری
#بیماری
#اندوه
#صبر
#بلا
📜@sofre_ye_del
1 637
حکایت 4⃣0⃣6⃣
💶 تجارتِ حلال و تقوای کسب 💶
#سدیر_صیرفی می گوید :
روزی به #امام_باقر علیهالسلام عرض کردم:
سخنی از #حسن_بصری به من رسیده است که اگر #حق و درست باشد ، پس إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ (کنایه از اینکه وای بر من، بیچاره شدم).
حضرت فرمود : آن سخن چیست؟
عرض کردم: به من خبر رسیده که حسن بصری میگفته است: اگر مغز او از گرمای خورشید به جوش آید، هرگز در سایه ی دیوارِ خانه یک #صراف پناه نمیگیرد، و اگر جگرش از شدت تشنگی پاره پاره شود، هرگز از خانه یک صراف آب طلب نمیکند!
این در حالی است که صرافی، #شغل و #تجارت من است، گوشت و خون من از همین راه روییده و رشد کرده، و هزینه ی حج و عمرهام نیز از همین درآمد است.
امام باقر علیهالسلام فرمود:
« كَذَبَ اَلْحَسَنُ خُذْ سَوَاءً وَ أَعْطِ سَوَاءً فَإِذَا حَضَرَتِ اَلصَّلاَةُ فَدَعْ مَا بِيَدِكَ وَ اِنْهَضْ إِلَی اَلصَّلاَةِ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ أَصْحَابَ اَلْكَهْفِ كَانُوا صَيَارِفَةً .
حسن بصری دروغ گفته است! تو _در معامله _ برابر و عادلانه بگیر و برابر و عادلانه بده (بدون کم و زیاد و ربا). پس هرگاه #وقت_نماز فرا رسید، آنچه در دست داری رها کن و به سوی نماز برخیز. آیا نمیدانستی که #اصحاب_کهف نیز صرّاف بودهاند؟ » .
🗂منبع :
کافی ، ج ۵ ، ص ۱۱۳
#دروغ_بستن_به_خدا
#آداب_تجارت
#صرافی
#شغل
📜@sofre_ye_del
1 637
حکایت
#سدیر_صیرفی می گوید :
روزی به #امام_باقر علیهالسلام عرض کردم:
سخنی از #حسن_بصری به من رسیده است که اگر #حق و درست باشد ، پس إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ (کنایه از اینکه وای بر من، بیچاره شدم).
حضرت فرمود : آن سخن چیست؟
عرض کردم: به من خبر رسیده که حسن بصری میگفته است: اگر مغز او از گرمای خورشید به جوش آید، هرگز در سایه ی دیوارِ خانه یک #صراف پناه نمیگیرد، و اگر جگرش از شدت تشنگی پاره پاره شود، هرگز از خانه یک صراف آب طلب نمیکند!
این در حالی است که صرافی، #شغل و #تجارت من است، گوشت و خون من از همین راه روییده و رشد کرده، و هزینه ی حج و عمرهام نیز از همین درآمد است.
امام باقر علیهالسلام فرمود:
« كَذَبَ اَلْحَسَنُ خُذْ سَوَاءً وَ أَعْطِ سَوَاءً فَإِذَا حَضَرَتِ اَلصَّلاَةُ فَدَعْ مَا بِيَدِكَ وَ اِنْهَضْ إِلَی اَلصَّلاَةِ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ أَصْحَابَ اَلْكَهْفِ كَانُوا صَيَارِفَةً .
حسن بصری دروغ گفته است! تو _در معامله _ برابر و عادلانه بگیر و برابر و عادلانه بده (بدون کم و زیاد و ربا). پس هرگاه #وقت_نماز فرا رسید، آنچه در دست داری رها کن و به سوی نماز برخیز. آیا نمیدانستی که #اصحاب_کهف نیز صرّاف بودهاند؟ » .
🗂منبع :
کافی ، ج ۵ ، ص ۱۱۳
#دروغ_بستن_به_خدا
#آداب_تجارت
#صرافی
#شغل
1 637
حکایت 3⃣0⃣6⃣
❌ تعبیر شوم ... ❌
#حسن_بن_جهم میگوید:
از #امام_رضا علیهالسلام شنیدم که فرمود:
« اَلرُّؤْيَا عَلَی مَا تُعَبَّرُ .
#خواب، بر اساس همان چیزی که #تعبیر میشود ، واقع می شود » .
به حضرت عرض کردم:
برخی از دوستان ما روایت کردهاند که خواب پادشاه ( اشاره به پادشاه مصر در زمان حضرت یوسف) جزو خوابهای پریشان بوده است.
فرمود : همانا زنی در زمان #پیامبر_خدا صلیاللهعلیهوآله در خواب دید که ستون خانهاش شکسته است. پس نزد ایشان آمد و خواب را برای ایشان بازگو کرد.
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله به او فرمود: شوهرت به زودی در حالی که سالم است نزد تو بر می گردد . و شوهر آن زن در سفر بود. پس همانگونه که پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود، شوهرش بازگشت.
سپس شوهرش به سفر دیگری رفت و زن دوباره در خواب دید که گویی ستون خانهاش شکسته است. پس نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمد و خواب را برای ایشان تعریف کرد. حضرت به او فرمود: شوهرت بازمیگردد و به سلامت میآید. پس طبق گفته ی ایشان شوهرش بازگشت.
سپس شوهرش برای بار سوم به سفر رفت و زن در خواب دید که ستون خانهاش شکسته است. پس با مردی شوم و بدسرشت برخورد کرد و خواب را برای او بازگو کرد. آن مرد به او گفت: شوهرت میمیرد!
امام رضا علیه السلام در ادامه فرمود: این خبر به پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسید.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: آیا نمیتوانست آن خواب را برای او به #خیر و خوبی تعبیر کند؟!
🗂منبع :
کافی ، ج ۸ ، ص ۳۳۵
#تفأل_به_خیر
#تعبیر_خواب
#خواب
📜@sofre_ye_del
1 637
حکایت 2⃣0⃣6⃣
دل پاک ➕ عمل پاک
#یاسر می گوید :
#زید_بن_موسی ، برادرِ #امام_رضا علیهالسلام، در مدینه قیام کرد و گروهی را آتش زد و به قتل رساند . برای همین او را
« زید النار » مینامیدند.
#مأمون کسی را به سوی او فرستاد؛ او دستگیر شد و نزد مأمون برده شد. مأمون گفت: او را نزد امام رضا علیه السلام ببرید.
یاسر گفت: هنگامی که او را بر حضرت وارد کردند، امام رضا علیه السلام به او فرمود:
ای زید، آیا گفتار مردمِ پست کوفه تو را فریب داده است که می گویند : فاطمه سلام الله علیها دامن خویش را پاک نگاه داشت، پس خداوند ذرّیه ی او را بر آتش حرام کرده است؟ این فضیلت فقط مخصوص امام حسن و امام حسین علیهماالسلام است.
اگر تو میپنداری که می توانی مرتکب #گناه شوی و با این حال وارد #بهشت شوی، و امام کاظم علیه السلام خدا را اطاعت کرد و وارد بهشت شد، پس در این صورت تو نزد خداوند عزّوجلّ از امام کاظم علیهالسلام گرامیتری!
به خدا قسم ، هیچکس به آنچه نزد خداوند عزّوجلّ است نمیرسد مگر با #اطاعت او ؛ و تو گمان کردهای که با نافرمانی او به آن میرسی؛ چه بد گمانی کردهای.
زید به حضرت عرض کرد : من برادر تو و پسر پدر تو هستم .
امام رضا علیه السلام به او فرمود:
تو برادر منی، تا وقتی که خداوند عزّوجل را اطاعت کنی. همانا #نوح علیهالسلام عرض کرد :
{ رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَإِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَأَنْتَ أَحْكَمُ الْحَاكِمِينَ
نوح به پروردگارش عرض کرد: پروردگارا! پسرم از خاندان من است؛ و وعده ی تو _ در مورد نجات خاندانم _ حق است؛ و تو از همه ی حکمکنندگان برتری! }*
پس خداوند عزّوجلّ فرمود:
{ يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ
ای نوح! او از اهل تو نیست! او فرد معصیت کاری است }**
پس خداوند عزّوجل او را به سبب گناهش از اینکه از اهل نوح علیه السلام باشد، خارج نمود .
*سوره هود ، آیه ۴۵
**سوره هود ، آیه ۴۶
🗂منبع :
عیون اخبار الرضا علیهالسلام، ج ۲ ، ص ۲۳۴
#بندگی
#بهشت
#گناه
#تقوا
📜@sofre_ye_del
1 637
حکایت1⃣0⃣6⃣
❤️🩹 شوق خدمت ... ❤️🩹
#ضوء_بن_علی_عجلی از قول مردی از اهالی فارس (که نامش را برد اما در متن نیامده) روایت شده است که گفت:
روزی به #سامرا آمدم و کنار درب خانه ی #امام_عسکری علیهالسلام نشستم .
تا اینکه حضرت مرا فراخواند بیآنکه من اجازه ی ورود گرفته باشم. هنگامی که وارد شدم و سلام کردم، امام علیهالسلام به من فرمود: ای ابا فلان! حالت چطور است؟ سپس به من فرمود: بنشین . آنگاه از گروهی از مردان و زنانِ خانوادهام از من پرسوجو کرد.
سپس فرمود: چه چیزی تو را به اینجا کشانده است؟
عرض کردم :
« رَغْبَةٌ فِي خِدْمَتِكَ .
اشتیاقِ به #خدمتگزاریِ شما» .
فرمود: _ حالا که چنین است _ ، پس ملازمِ این خانه باش.
راوی گفت: پس من در آن خانه، همراهِ خدمتکاران بودم. سپس _ وظیفهام این شد که_ برایشان نیازها و مایحتاجشان را از بازار میخریدم و هنگامی که حضرت در بخشِ مردانه ی خانه بود، بدون اجازه بر ایشان وارد میشدم.
تا اینکه روزی بر ایشان وارد شدم در حالی که در بخش مردانه بود. حرکتی در اتاق شنیدم، حضرت فرمود :
سر جایت بمان، تکان نخور.
من نه جرأت کردم داخل شوم و نه بیرون بروم . در این میان، کنیزی از کنار من گذشت که چیزی پوشیده شده همراه داشت.
سپس حضرت مرا ندا داد: وارد شو.
پس وارد شدم . حضرت آن کنیز را فراخواند و او بازگشت. به او فرمود: آنچه همراه داری را نشان بده . کنیز پوشش را از روی پسربچهای سپیدرو و زیباچهره برداشت، و شکمش را نمایان کرد؛ ناگهان دیدم مویی از گودی گلویش تا نافش روییده است که سبز رنگ بود، نه سیاه.
سپس امام عسکری علیه السلام فرمود:
این، صاحبِ شماست. سپس به آن کنیز دستور داد و او کودک را با خود برد؛ و پس از آن، دیگر او را ندیدم تا زمانی که امام حسن عسکری علیهالسلام از دنیا رفت.
🗂منبع :
کافی ، ج ۱، ص ۵۱۴
#امام_زمان_علیهالسلام
#خدمتگزاری
#محبت
📜@sofre_ye_del
1 637
حکایت 0⃣0⃣6⃣
⚠️ پایان بی تفاوتی ... ⚠️
#امام_صادق علیهالسلام فرمود :
در میان #بنی_اسرائیل، پیرمرد زاهد و عابدی بود که عزلت گزیده بود و خداوند را عبادت میکرد.
روزی که در حال عبادت بود و نماز میخواند، ناگهان چشمش به دو پسربچه ی خردسال افتاد که خروسی را گرفته بودند و پَرهایش را میکندند.
« فَأَقْبَلَ عَلَى مَا هُوَ فِيهِ مِنَ اَلْعِبَادَةِ، وَ لَمْ يَنْهَهُمَا عَنْ ذَلِكَ .
پیرمرد عابد به عبادتش ادامه داد و آن دو را از آنکار نهی نکرد » .
آنگاه خداوند به زمین وحی فرمود :
بندهام را در خود فرو ببر .
پس زمین عابد را در خود فرو برد و او تا ابد و برای همیشه در آن گردآبمانند در حال سقوط است .
🗂منبع :
امالی طوسی ، ص ۶۶۹
#امر_به_معروف_و_نهی_از_منکر
#حقوق_حیوانات
📜@sofre_ye_del
1 637
حکایت 9⃣9⃣5⃣
💟 تسلیم محض ... 💟
#ابوحمزه می گوید :
#امام_باقر علیه السلام فرمود:
هنگامی که #امیرالمؤمنین علیهالسّلام را به زور _ برای بیعت _ می بردند و طنابِ آلِ زُرَیق * ( ابوبکر و عمر ) بر گردنِ مبارکشان بود ، #ابوذر دست خود را _ با تأسف و حسرت _ بر دست دیگرش زد و گفت: ای کاش دوباره شمشیرها به دست ما برگردد .
#مقداد گفت: اگر حضرت می خواست چنین شود ، دعا می کرد که خدای متعال آنان را نابود کند .
#سلمان گفت:
« مَوْلَایَ أَعْلَمُ بِمَا هُوَ فِیهِ.
مولای ما خودش بهتر می داند که در چه شرایطی قرار دارد و _ چه کاری بهتر است _ » .
🗂منبع :
اختیار معرفة الرجال ، ص ۷
#معرفت_امام
#تسلیم
📜@sofre_ye_del
1 637
حکایت
#ابوحمزه می گوید :
#امام_باقر علیه السلام فرمود:
هنگامی که #امیرالمؤمنین علیهالسّلام را به زور _ برای بیعت _ می بردند و طنابِ آلِ زُرَیق * بر گردنِ مبارکشان بود ، #ابوذر دست خود را _ با تأسف و حسرت _ بر دست دیگرش زد و گفت: ای کاش دوباره شمشیرها به دست ما برگردد .
#مقداد گفت: اگر حضرت می خواست چنین شود ، دعا می کرد که خدای متعال آنان را نابود کند .
#سلمان گفت:
« مَوْلَایَ أَعْلَمُ بِمَا هُوَ فِیهِ.
مولای ما خودش بهتر می داند که در چه شرایطی قرار دارد و _ چه کاری بهتر است _ » .
🗂منبع :
اختیار معرفة الرجال ، ص ۷
#معرفت_امام
#تسلیم
📜حکایت
#ابوحمزه می گوید :
#امام_باقر علیه السلام فرمود:
هنگامی که #امیرالمؤمنین علیهالسّلام را به زور _ برای بیعت _ می بردند و طنابِ آلِ زُرَیق * بر گردنِ مبارکشان بود ، #ابوذر دست خود را _ با تأسف و حسرت _ بر دست دیگرش زد و گفت: ای کاش دوباره شمشیرها به دست ما برگردد .
#مقداد گفت: اگر حضرت می خواست چنین شود ، دعا می کرد که خدای متعال آنان را نابود کند .
#سلمان گفت:
« مَوْلَایَ أَعْلَمُ بِمَا هُوَ فِیهِ.
مولای ما خودش بهتر می داند که در چه شرایطی قرار دارد و _ چه کاری بهتر است _ » .
🗂منبع :
اختیار معرفة الرجال ، ص ۷
#معرفت_امام
#تسلیم
📜@sofre_ye_del
1 637
حکایت 8⃣9⃣5⃣
" امام معصوم "
تنها راه تشخیص
حق از باطل 🔎
#علی_بن_موسی_عمانی می گوید :
روزی #امام_رضا علیهالسلام بر #مأمون وارد شد، در حالی که او ناراحت و غمگین بود . پس فرمود: چرا ناراحتی؟
گفت: بله ، عربی بیابانی آمده و هفت تار مو آورده و مدّعی است که آنها از موهای محاسن #پیامبر_خدا صلی الله علیه وآله می باشد، از من جایزه می خواهد ؛ اگر در ادّعایش راستگو باشد و من جایزه ندهم ، شرفم پایین خواهد آمد، اگر دروغ بگوید، و جایزه بدهم ، مورد تمسخر قرار می گیرم، نمی دانم چه کنم؟*
امام رضا علیهالسلام فرمود : موها را بیاورید.
وقتی موها را آوردند، حضرت آنها را بو کرده و فرمود : این چهار تار مو از محاسن پیامبر خدا صلی الله علیه وآله است و بقیّه از محاسن آن حضرت نیست .
مأمون گفت: از کجا می گویی ؟
حضرت فرمود :
« عَلَيَّ بِالنَّارِ . فَأَلْقَى اَلشَّعْرَ فِي اَلنَّارِ فَاحْتَرَقَتْ ثَلاَثُ شَعَرَاتٍ، وَ بَقِيَتِ اَلْأَرْبَعُ اَلَّتِي أَخْرَجَهَا الإمام اَلرِّضَا صلوات الله علیه لَمْ يَكُنْ لِلنَّارِ عَلَيْهَا سَبِيلٌ .
آتش بیاورید . وقتی آوردند حضرت موها را روی آتش انداخت ، سه تار موی آن مرد در آتش سوخت ولی آتش در چهار موی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اثری نکرد و حضرت آنها را بیرون آورد » .
*بَخَسْتُ شَرَفِي: در اینجا به معنای این است که اگر مأمون به یک دروغگو جایزه بدهد، در نظر مردم بیکفایت و سبکمغز جلوه میکند و اگر به راستگو جایزه ندهد، عدالت و بزرگواری خود را زیر سؤال برده است.
🗂منبع :
الثاقب فی المناقب ، ص ۴۹۷
#علم_امام
#باطل
#حق
📜@sofre_ye_del
1 637
حکایت 8⃣9⃣5⃣
#علی_بن_موسی_عمانی می گوید :
روزی #امام_رضا علیهالسلام بر #مأمون وارد شد، در حالی که او ناراحت و غمگین بود . پس فرمود: چرا ناراحتی؟
گفت: بله ، عربی بیابانی آمده و هفت تار مو آورده و مدّعی است که آنها از موهای محاسن #پیامبر_خدا صلی الله علیه وآله می باشد، از من جایزه می خواهد ؛ اگر در ادّعایش راستگو باشد و من جایزه ندهم ، شرفم پایین خواهد آمد، اگر دروغ بگوید، و جایزه بدهم ، مورد تمسخر قرار می گیرم، نمی دانم چه کنم؟*
امام رضا علیهالسلام فرمود : موها را بیاورید.
وقتی موها را آوردند، حضرت آنها را بو کرده و فرمود : این چهار تار مو از محاسن پیامبر خدا صلی الله علیه وآله است و بقیّه از محاسن آن حضرت نیست .
مأمون گفت: از کجا می گویی ؟
حضرت فرمود :
« عَلَيَّ بِالنَّارِ . فَأَلْقَى اَلشَّعْرَ فِي اَلنَّارِ فَاحْتَرَقَتْ ثَلاَثُ شَعَرَاتٍ، وَ بَقِيَتِ اَلْأَرْبَعُ اَلَّتِي أَخْرَجَهَا الإمام اَلرِّضَا صلوات الله علیه لَمْ يَكُنْ لِلنَّارِ عَلَيْهَا سَبِيلٌ .
آتش بیاورید . وقتی آوردند حضرت موها را روی آتش انداخت ، سه تار موی آن مرد در آتش سوخت ولی آتش در چهار موی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اثری نکرد و حضرت آنها را بیرون آورد » .
*بَخَسْتُ شَرَفِي: در اینجا به معنای این است که اگر مأمون به یک دروغگو جایزه بدهد، در نظر مردم بیکفایت و سبکمغز جلوه میکند و اگر به راستگو جایزه ندهد، عدالت و بزرگواری خود را زیر سؤال برده است.
🗂منبع :
الثاقب فی المناقب ، ص ۴۹۷
#علم_امام
#حق
