en
Feedback
Hakkın Yolunda, Milletin Yanında

Hakkın Yolunda, Milletin Yanında

Open in Telegram

Bu kanal Türk Milleti’nin hizmetindedir. Bu kanalın sahibi “Ben Türk’üm” diyenlerdendir. Ne Mutlu Türk’üm Diyene

Show more
Iran338 654The category is not specified
495
Subscribers
+124 hours
-37 days
+1230 days
Posts Archive
ایران پس از جنگ جهانی اول چگونه باید باشد؟ سیدجعفر پیشه‌وری پاسخ می‌دهد… سوسیالیست‌ها و کمونیست‌های ایرانی نیز … ایده‌هایی برای پروژهٔ تجدد ایران مطرح می‌کردند. پروژهٔ سوسیالیست‌ها، متضمن نوعی الگوی مدرن برای ترقی و پیشرفت ایران بود، ولی در اصول با پیروان شیوهٔ سرمایه‌دارانه تفاوت‌های جدی داشت. رویکرد سوسیالیستی در برخی طرح‌ها و راهبردهای عملی، مشابهت‌هایی نیز با رویکرد سرمایه‌دارانه داشت. دولت‌گرایی، نخبه‌گرایی و آمریّت از جمله ویژگی‌های مشترک هر دو رویکرد به حساب می‌آید. روزنامهٔ حقیقت [ارگان رسمی اتحادیهٔ کارگران ایران و به مدیرمسئولی سیدجعفر پیشه‌وری] در فاصلهٔ سال‌های ۱۳۰۰ - ۱۳۰۱ شمسی، نشریه‌ای بود که آرای سوسیالیست‌ها را دربارهٔ رویدادهای کشور منعکس می‌کرد. اختلاف عمدهٔ سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها با هواخواهان تلقی سرمایه‌دارانه، بر سر ماهیت انقلاب و اصلاح بود. از نظر سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها: «مادامی که مساوات اقتصادی تأمین نشده، محال است که اخلاق فردی یا اجتماعی اصلاح شود. برای خلاصی بشریت از فلاکت، ایجاد تناسب در اوضاع اقتصادی لازم است [۶۹]». سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها عقیده دارند که در شرایط نابرابری اقتصادی مبارزهٔ پارلمانی نیز دردی را دوا نخواهد کرد، زیرا با بودن صنف بورژوازی و عدم تساوی اقتصادی، هیچ حکومت و هیچ سیستمی نمی‌تواند رفع احتياجات اکثریت ملت را نماید [۷۰]». آنها بر این باورند که برای ترقی کردن و برای معاصر شدن با ملل متجدد، خواهی نخواهی در همه چیز مجبور به انقلاب هستیم، و انقلاب یعنی ایجاد تغییرات اساسی در حیات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی [۷۱] اصول ادارهٔ عادات، اخلاق، آداب، مطبوعات، معارف، تدریس، حتی لباس و حتی خوراک، همه چیز باید تغییر یابد. باید یک دولت مقتدر ملی که واقعا مرکزیت داشته باشد ، تشکیل شود [۷۲]. [۶۹] روزنامهٔ حقیقت، سال اول، ۸ حوت ۱۳۰۰، شمارهٔ ۳۲، ص ۱ [۷۰] همان، سال اول، ۱۷ حمل ۱۳۰۱، شمارهٔ ۵۵، ص ۱ [۷۱] همان، سال اول، ۳ ثور ۱۳۰۱، شمارهٔ ۶۴، ص ۱ [۷۲] همان، سال اول، ۸ ثور ۱۳۰۱، شمارهٔ ۶۸، ص ۱ منبع. اکبری، محمدعلی (۱۳۹۳)، تبارشناسی هویت جدید ایرانی (عصر قاجاریه و پهلوی اول)، ۱۴۸-۱۴۹ @ilter

خشونت واقعی امانوئل لویناس، فیلسوف فرانسوی، در صفحۀ ۲۱ (ترجمه‌ی انگلیسی) کتابش، کلیّت و بی‌نهایت: مقاله‌ای در باره‌ی برون‌بودگی، (۱۹۶۹) می‌نویسد: «خشونت، بیشتر از آن که صدمه زدن به افراد و از بین بردن آنها باشد، قطع تداوم و استمرار آنهاست، وادار کردن آنها به ایفای نقش‌هایی که در آن دیگر خودشان را باز نمی‌شناسند، واداشتن‌شان به خیانت نه تنها به تعهدات بلکه به ذات خودشان، و مجبور کردن‌شان به انجام اعمالی که هرگونه امکان کنش را از بین می‌برد.

در باره‌ی مفهوم مغول اغلب، مغول‌ها را ملتی تورانیک می‌دانیم که در همسایگی شرقی ملت تورک، در سرزمین مغولستان (کشور مغولستان و منطقه‌ی مغولستان داخلی در چین) زندگی می‌کنند و در قرن ۱۳ توانستند به قیادت جنگیزخان بخش وسیعی از دنیا را در نوردیده و امپراطوری عظیم مغول را برپا کنند. اما، در واقع، این معنای مغول برساختی جدید است که طی صد و اندی سال اخیر رواج یافته است. در غیر این‌صورت، توصیهٔ آقامحمدخان قاجار به حاکم وقت تورکستان مبنی بر لزوم اتحاد تورک و مغول را چگونه باید درک کرد؟ آیا مردم مناطقی چون ازبکستان کنونی مغول به معنای فوق هستند؟ پس چرا زبان‌شان تورکی است؟ مفهوم امروزی مغول، در واقع، حکایتی شبیه داستان مفاهیم آذری و آذربایجانی دارد. طی حدود صد سال اخیر، دولت ایران تلاش کرده است تا بخشی از تورک‌های ایران را (که ساکن منطقه‌ی آذربایجان هستند) آذری بنامد، و دولت کمونیستی شوروی سابق در جمهوری آذربایجان کلمهٔ تورک را حذف و اصطلاح آذربایجانی را جایگزین آن کرده بود. برداشت غالب کنونی از مفهوم مغول نیز به طور مشابه به طور صُنعی برساخته شده است. معنای تاریخی کلمه‌ی مغول و برداشت امروزی از آن متفاوت‌اند. مغول تاریخی نه اسم یک قوم یا ملّت، بلکه اسم یک دولت، یک اتحادیه‌ای ایلی ـ نظامی بود. این اتحادیه‌ها شیوه‌ی سازماندهی اجتماعات پیشامدرن بودند و اگر به حد کافی قدرتمند می‌شدند، امپراطوری‌های بزرگی تشکیل می‌دادند. یکی از مهم‌ترین نمونه‌های آن، اتحادیه‌ی ایلی «تورک» به رهبری بومین قاآن بود که معمولاً با نام امپراطوری گؤک‌تورک شناخته می‌شود. این دولت کلمهٔ تورک را وارد ادبیات سیاسی جهان کرد. هون به رهبری آتتیلا، سلچوقلو به رهبری سلطان طغرل، قیزیلباش به رهبری شاه اسماعیل، عثمانلی به رهبری عثمان غازی، و شاهسون به رهبری شاه عباس، مثال‌های دیگر از این اتحادیه‌ها هستند. اتحادیه‌های کوچک و کم‌قدرت نیز دولت‌های محلی تشکیل داده و بخشی از امپراطوری‌ها یا اتحادیه‌های بزرگ می‌شدند، که آشناترین مورد آن شاید ایل قشقایی باشد. مغول تاریخی یکی از همین اتحادیه‌های ایلی ـ نظامی بود که توسط جنگیزخان تشکیل شد. مردم‌شناسان استدلال می‌کنند که ساختار بوروکراتیک، سیاسی، نظامی و فرهنگی اتحادیه‌ی مغول با ساختار اتحادیه‌های فوق‌الذکر، یعنی ساختار امپراطوری‌های تورک قبل و بعد از امپراطوری مغول، هم‌ریشه و مشابه بود. بعلاوه، مفهوم مغول به‌طور تاریخی، همانند مفاهیم قیزیلباش، عثمانی، شاهسون، سلچوقلو و ...، همواره زیرمجموعه‌ی مفهوم تورک بوده، و همه‌ی دولت‌هایی که خود را از اخلاف جنگیزخان دانسته‌اند، بر تورک بودن جنگیزخان و خودشان تأکید ورزیده‌اند. (برای مثال به جامع‌التواریخ رشیدالدین و همچنین شجره‌ی تورک ابوالغازی بهادرخان که خود از نسل جنگیزخان بود نگاه کنید.) همچنین، خاندان مرکزی و سلطنتی اتحادیه‌ی مغول، یعنی خاندان جنگیزخان، به احتمال زیاد، از خانواده‌ی تاریخی بؤروتگین / بؤرچیگین، یعنی خاندان سلطنتی دولت گؤک‌تورک، بود. (بؤروتگین در لغت به معنی شاهزاده‌ای که مانند گرگ جسور و دانا است می‌باشد.) از لحاظ جمعیتی، اتحادیه‌ی مغول از دوازده ایل تشکیل شده بود که نُه تای آنها تورک بودند، و سه تای دیگر نیز شیه‌وئی (şih-vei) نامیده می‌شدند. شیه‌وئی‌ها اقوام تورانیک غیرتورکی بودند که در زمان‌های بسیار قدیم به سرزمین تورک‌ها حمله کردند ولی قسماً بین تورک‌ها مستحیل شدند. با تورک‌ها ممزوج گشته و تحت تأثیر زبان و فرهنگ تورکی قرار گرفتند. جالب است که هیچ‌یک از گروه‌های ساکن سرزمین مغولستان امروزی نیز خود را مغول ننامیده‌اند و نمی‌نامند. بخشی از این مردمان خود را خالخا می‌نامند، و بخشی دیگر نیز تورک‌های غیرمسلمان نظیر دوخا هستند. کلمه‌ی مغول در مغولستان، مانند کلمات ایرانی در ایران و آذربایجانی در جمهوری آذربایجان، اصطلاحی جدید است. شکل قدیمی واژهٔ موغول (مونغول) به صورت مؤنگکه‌ائل (منگو / بنگو + ائل)، به معنای «دولت ابدی» است. تصویب نام جنگیز (دنگیز / دنیز / دریا) برای تموچین در قورولتای (مجلس) کبیر اتحادیه‌ی مغول، در واقع، نوعی دعوت از تمام اقوام تورانیک بود تا بسان نهرها به سوی جنگیز (دریا) جاری شده، و برای برپایی مغول (دولت ابدی) و حاکمیت جهانی تورک متحد شوند. اطلاق اسم مغولستان به سرزمین مزبور و اسم مغول به ساکنین آن، که تقریباً همزمان با جعل اصطلاح آذربایجانی برای مردم تورک در جمهوری آذربایجان و جعل اصطلاح آذری برای بخشی از تورک‌ها در ایران، و در اوایل قرن گذشته توسط استعمارگران غربی صورت گرفته، هدفمند و دارای اغراض سیاسی بوده است. بنابراین وقتی با سوالاتی نظیر «آیا تورک‌ها مغول هستند؟»، «آیا مغول‌ها تورک هستند؟»و «آیا فلان دولت تبار مغولی دارد؟» مواجه می‌شویم، ابتدا باید تدقیق کنیم که منظور از کلمه‌ی مغول چیست؟ @ilter

نظریۀ هویت اجتماعی: یک نظریۀ یکپارچۀ تعارض بین‌گروهی (۳/۳) هنری تاجفل و جان ترنر بخش یکم بخش دوم بخش سوم @ilter

نظریۀ هویت اجتماعی: یک نظریۀ یکپارچۀ تعارض بین‌گروهی (۳/۳) هنری تاجفل و جان ترنر اینک، جامعه‌ای را فرض کنیم که در آن یک قشربندی اجتماعی همراه با تقسیم نابرابر منابع یا کالاهای کمیاب، و یک سیستم یا سلسله‌مراتب وضعیت متناظر با آن وجود دارد. سوال این است که رویکردهای گروه‌های هویتی مختلف چه خواهد بود، و تعارض بین‌گروهی تحت چه شرایطی کاهش می‌یابد یا تقویت می‌شود؟ به نظر تاجفل و ترنر، هویت مسلط در وهلۀ اول سعی می‌کند با تضعیف ممنوعیت‌های عینی و ذهنی برای «گذر»، اعضای هویت‌های نامسلط را به استفاده از استراتژی‌های تحرک فردی سوق دهد. به عبارت دیگر، سعی می‌کند آنها را جذب و آسیمیله (یکسان‌سازی) کند. این سیاست ممکن است به بی‌هویتی آنها، تضعیف وابستگی آنها به گروه‌های خود و سست شدن انسجام گروه‌های نامسلط منجر شود، که این نیز به نوبۀ خود، ممکن است درک اعضا از منافع گروهی را مخدوش کرده و توانایی بسیج اعضا برای اقدام جمعی به منظور کسب منافع مشترک را کاهش دهد؛ و نهایتاً در درازمدت باعث به حرکت در آمدن فرآیندهای تجزیه‌کننده و عدم تغییر وضعیت گروه‌های نامسلط شود. رویکردهای هویت‌های نامسلط، به طور ساده، معکوس کردن شرایطی است که هویت مسلط ایجاد کرده و سعی دارد حفظ کند. اما این، به نظر تاجفل و ترنر، مستلزم تحقق دو شرط است: اولاً، هویت‌های نامسلط باید تصور یا ارزیابی‌های منفی قبلی خود را که قبلاً پذیرفته شده و به طور توافقی منفی بودند، و همراه با آن وضعیت موجود را رد کنند، و ثانیاً آنها باید در جهت توسعۀ هویت گروهی مثبت شروع به کار کنند. در این‌صورت، هویت‌های نامسلط ابتدائاً تلاش می‌کنند از طریق همذات‌پنداری ذهنی با اعضای خود و بازنمایی گروه خود به عنوان یک گروه مقایسه‌ای مرتبط با گروه مسلط، موانع گذر را تقویت کنند و هزینۀ اتخاذ استراتژی‌های تحرک فردی و ترک گروه برای اعضا را افزایش دهند تا بدین‌وسیله انسجام گروه خود را حفظ کرده و وفاداری به آن را توسعه دهند. از آنجا که، به نظر تاجفل و ترنر، هدف رقابت اجتماعی نه کسب سود اقتصادی ساده بلکه حفظ برتری و تمایز مثبت می‌باشد، در مراحل بعدی که موانع گذر قوی، و هزینۀ اتخاذ استراتژی‌های تحرک فردی برای اعضای گروه‌های نامسلط زیاد است، گروه مسلط سعی خواهد کرد با توجیه وضعیت موجود یا با ایجاد تمایزات جدید به نفع خود سلسله‌مراتب وضعیت موجود را حفظ کند. در این‌صورت، گروه‌های نامسلط ممکن است استراتژی‌های خلاقیت اجتماعی یا رقابت اجتماعی را بیازمایند. اما، همانطور که تاجفل و ترنر گوشزد می‌کنند، باید دقت نمود که گروه‌های نامسلط ممکن است در استفاده از استراتژی (۲ج)، دیگری مرتبط را درست انتخاب نکرده و بدین‌ترتیب به رقابت ساختگی با یک گروه نامسلط دیگر بپردازند و یک تصویر یا هویت مثبت ساختگی از خود ایجاد نمایند. در این‌صورت، رقابت اجتماعی از مسیری که باید طی می‌کرد منحرف می‌شود و در نتیجه وضعیت گروه نامسلط ارتقا نمی‌یابد. به نظر تاجفل و ترنر، اگر این تعاملات بین هویت مسلط و هویت‌های نامسلط روابط وضعیتی موجود را به عنوان بخشی از نظم ثابت چیزها تلقی کرده و معطوف به تغییر آن نباشد، یا به بیانی دیگر، اگر هویت مسلط امن باشد، آنگاه می‌توان انتظار داشت که تنش هویتی در جامعه قابل‌توجه نباشد و می‌توان شاهد ثبات اجتماعی بود. اما اگر تعاملات مذکور روابط وضعیتی موجود را زیر سوال برده و موقعیت برتر هویت مسلط و تمایز مثبت آن را تهدید کند، یعنی اگر گروه مسلط هویت اجتماعی ناامن را تجربه کند، آنگاه می‌توان پیش‌بینی کرد که تنش و تعارض بین‌گروهی در جامعه افزایش خواهد یافت. همچنین، به نظر تاجفل و ترنر، آنچه «انقلاب افزایش انتظارات» نامیده می‌شود، باعث شده است تا «عدم مشروعیت» و «بی‌ثباتی ادراک‌شده» به عنوان ابعاد جدیدی برای مقایسۀ اجتماعی در نظر گرفته شوند. به نظر آنها، در شرایط ناپایداری وضعیت و نامشروع تلقی‌شدن هویت مسلط، «حقارت توافقی به سرعت رد می‌شود» و اعضای هویت‌های نامسلط به سمت ایجاد جنبش‌های اجتماعی و تغییر اجتماعی گرایش پیدا می‌کنند. از طرف دیگر، اگر اعضای هویت مسلط برتری خود را مشروع بدانند، ممکن است در مقابل تلاش هویت‌های نامسلط برای تغییر روابط وضعیتی بین‌گروهی واکنش‌های شدیداً تبعیض‌آمیز نشان دهند. این نیز، به نوبۀ خود، موجب افزایش تنش و تعارض بین‌گروهی در جامعه می‌شود. @ilter

نظریۀ هویت اجتماعی: یک نظریۀ یکپارچۀ تعارض بین‌گروهی (۲/۳) هنری تاجفل و جان ترنر تاجفل و ترنر استدلال می‌کنند که افراد زمانی احساس رضایت می‌کنند که هویت‌شان نسبت به هویت‌های دیگر به طور مثبت متفاوت یا متمایز تلقی شود؛ و اگر هویت اجتماعی‌ای که فرد خود را به آن متعلق می‌داند رضایت‌بخش نباشد، یعنی به طور منفی ارزیابی شود یا تهدید شود، در آن‌صورت، اعضا سه نوع واکنش نشان می‌دهند: تحرک فردی، خلاقیت اجتماعی، رقابت اجتماعی. ۱. تحرک فردی. اگر شرایط جامعه طوری باشد که فرد بتواند هویت خود (گروه با وضعیت پایین‌تر) را ترک کرده و به هویتی دیگر (گروه با وضعیت بالاتر) گذر کند، آنگاه ممکن است این استراتژی را انتخاب کند. تحرک فردی یک رویکرد فردگرایانه و راه‌حلی شخصی و کوتاه‌مدت است که متضمن بی‌هویتی فرد با گروه قبلی است. این استراتژی، نه تنها وضعیت گروه خود را بهبود نمی‌بخشد و هیچ پادزهری برای هویت اجتماعی منفی در سطح گروه ارائه نمی‌دهد بلکه همبستگی آن را تخریب می‌کند. ۲. خلاقیت اجتماعی. این یک رویکرد جمعی است که در آن اعضا با اتخاذ یکی یا ترکیبی از سه استراتژی گروهی زیر سعی می‌کنند برخی عناصر مقایسه را تغییر داده و برای گروه خود تمایز مثبت ایجاد کنند. (الف) تغییر دادن برخی ابعاد مقایسه. اگر اعضای یک گروه فکر کنند که در بعد خاصی نمی‌توانند با گروه دیگر رقابت کنند یا ضعیف‌تر از آن هستند، در اینصورت رقابت را وارد بعد جدیدی می‌کنند. (ب) تغییر دادن ارزش تخصیص‌یافته به برخی ابعاد مقایسه. یک مثال کلاسیک این استراتژی، انتخاب شعار «سیاه زیباست» توسط جنبش فرهنگی آمریکا در دهۀ ۱۹۶۰ است. در این مثال، ویژگی مورد نظر یعنی رنگ پوست تغییر داده نمی‌شود اما ارزیابی آن مورد بازنگری قرار گرفته و ارزش تخصیص‌یافته به آن تغییر داده می‌شود. (ج) تغییر دادن گروه مورد مقایسه. استدلال شده است که انتخاب یک گروه دیگر که وضعیت اجتماعی پایین‌تری نسبت به گروه مورد مقایسۀ قبلی دارد، ممکن است بتواند عزت‌نفس اعضای گروه خود را بهبود بخشد. ۳. رقابت اجتماعی. این یک رویکرد جمعی مبتنی بر رقابت مستقیم با گروه مسلط به منظور ایجاد تمایز مثبت است. در این استراتژی گروهی، اعضا سعی می‌کنند مکان اجتماعی گروه خود و گروه مسلط را از طریق بازنگری در ارزش تخصیص‌یافته به برخی ویژگی‌های آنها تغییر داده، و موقعیت نسبی گروه‌ها را معکوس کنند. @ilter

نظریۀ هویت اجتماعی: یک نظریۀ یکپارچۀ تعارض بین‌گروهی (۱/۳) هنری تاجفل و جان ترنر تاجفل و ترنر، که رویکرد ارتدکسی به هویت را برای مطالعۀ روابط بین‌گروهی «محدودکننده» می‌دانند، با پیشنهاد نظریهٔ هویت اجتماعی تحلیلی از هویت ارائه می‌دهند. با مفهوم‌سازی آنها، یک گروه اجتماعی مجموعه‌ای از افراد است که «خود را اعضای یک دستهٔ اجتماعی می‌دانند، در این تعریف مشترک از خودشان مشارکت عاطفی دارند، و به درجاتی از اجماع اجتماعی در مورد ارزیابی گروه خود و عضویت در آن دست می‌یابند»؛ و معیار عضویت یک فرد در یک گروه خاص این است که هم خود فرد و هم دیگران وی را به عنوان عضو آن گروه تعریف کنند. با فرض وجود یک قشربندی اجتماعی همراه با تقسیم نابرابر منابع یا کالاهای کمیاب، و یک سیستم یا سلسله مراتب وضعیت، تاجفل و ترنر به بررسی نحوۀ رفتار اجتماعی افراد و همچنین بررسی شرایطی می‌پردازند که در آن تعارض بین‌گروهی کاهش می‌یابد یا تقویت می‌شود. برای این کار، آنها سه فرآیند دسته‌بندی اجتماعی، خودارزیابی از طریق هویت اجتماعی، و مقایسهٔ اجتماعی بین‌گروهی را در چارچوبی منسجم و قابل آزمون ادغام می‌کنند. به نظر تاجفل و ترنر، دسته‌بندی اجتماعی یک «ابزار شناختی» است که «صرفاً جهان اجتماعی را نظام‌مند نمی‌کند»، بلکه «همچنین یک سیستم جهت‌گیری برای ارجاع به خود ارائه می‌دهد». همچنین، دسته‌بندی اجتماعی «جایگاه فرد در جامعه را ایجاد و تعریف می‌کند» و بدین‌وسیله وی را برای کنش در محیط اجتماعی قادر می‌سازد. ما افراد (از جمله خودمان) را دسته‌بندی می‌کنیم تا به شناخت و درکی از محیط اجتماعی دست بیابیم. دانستن دسته‌ای که افراد به آن تعلق دارند می‌تواند به ما کمک کند تا چیزهایی را در مورد آنها و رفتارشان بفهمیم و همچنین در مورد نحوۀ رفتار خودمان با آنها تصمیم بگیریم. زیرا رفتار مناسب افراد با هنجارهای دسته‌ای که به آن تعلق دارند مرتبط است. تاجفل و ترنر استدلال می‌کنند که افراد با پذیرش عضویت در یک گروه یک هویت اجتماعی کسب می‌کنند که شامل «آن جنبه‌هایی از تصویر فرد از خود است که از مقوله‌های اجتماعی که او خود را متعلق به آن‌ها می‌داند، نشأت می‌گیرد». افراد گروه‌ها یا هویت‌های اجتماعی را ارزیابی نموده و آنها را به صورت مثبت یا منفی ارزش‌گذاری می‌کنند. این کار از طریق مقایسۀ اجتماعی صورت می‌گیرد. افراد هویت خود را با هویت‌های دیگر مرتبط مقایسه می‌کنند. فرضیهٔ اساسی نظریهٔ هویت اجتماعی این است که افراد در مقایسۀ هویت خود و هویت‌های دیگر، برای ارزیابی مثبت هویت خود تحت فشار قرار دارند و بنابراین تلاش می‌کنند تا هویت خود را به صورت مثبت متمایز نمایند. به بیانی دیگر، با این فرض که «افراد برای حفظ یا افزایش عزت‌نفس خود یعنی برای یک خودپندارهٔ مثبت تلاش می‌کنند»، تاجفل و ترنر استنتاج می‌کنند که آنها سعی می‌کنند هویت اجتماعی مثبت خود را حفظ کنند یا به یک هویت اجتماعی مثبت دست یابند. به نظر آنها، هدف افراد از مقایسۀ اجتماعی این است که برتری خود، در برخی ابعاد مقایسه، نسبت به هویت‌های دیگر را حفظ کنند یا به آن دست یابند، و بنابراین مقایسۀ اجتماعی در واقع اساساً یک رقابت است. @ilter

دو مدل شهروندی ملی: مدل اتنیکی ـ تبارشناختی شهروندی ملی (3/3) مدل دوم، مدل اتنیکی ـ تبارشناختی است که عمدتاً در اروپای شرقی توسعه یافته است. این مدل، «مدل آلمانی شهروندی ملی» نامیده می شود، زیرا عمدتاً در حاکمیتهای محلی آلمان و در پروس بود که ملت بودگی قبل از تأسیس دولت متمرکز در قرن نوزدهم توسعه یافت. این تفاوت تاریخی در توالی پیدایش ملت و دولت، موجب تفاوت اساسی در این دو مفهوم از شهروندی ملی شد. در این مدل، عضو یک جامعۀ سیاسی خاص بودن نه در یکپارچگی سیاسی بلکه در «اصالت فرهنگی و اتنیکی» بیان شده است. مدل آلمانی در دست نخبگانی توسعه یافت که به دنبال ایجاد یک دولت جدید به منظور پیگیری منافع جمعیت های مشخصاً ژرمنی بودند. در این مدل، ملت به‌عنوان یک فردیتِ به طور تاریخی ریشه‌دار و به صورت ارگانیک توسعه یافته تصور می‌شود که توسط یک روح ملی متمایز و با بیان آن در زبان، عرف، قانون، فرهنگ و دولت متحد شده است. دولت سازندۀ ملت نیست، بلکه بیانگر ملت بودگی است. بنابراین، سنت‌های آلمانی و فرانسوی شهروندی ملی توسط سنت‌های متمایزی از خودانگارۀ ملی شکل گرفت که در مسیرهای تاریخی متفاوتی به ملت ـ دولت مدرن قرار داشتند. ویژگی بارز ناسیونالیسم شرقی تأکید آن بر جامعه ای از تبار و فرهنگ بومی به جای سرزمین است. در حالی که در مدل سرزمینی، مردم تابع قوانین و نهادهای رایج هستند، در مدل اتنیکی، خود مردم هدف آرمان‌های ناسیونالیستی هستند و فرهنگ، زبان و آداب و رسوم جایگزین قانون می شوند. به گفتۀ اسمیت، ناسیونالیسم شرقی منعکس کنندۀ دوگانگی عمیق در قلب هر ناسیونالیسم است. در واقع، هر ناسیونالیسمی حاوی عناصر اتنیکی و مدنی در درجات مختلف و به اشکال مختلف است. هم در فرانسه و هم در آلمان، مانند سایر سنت‌های شهروندی که مسیرهای مشابهی را دنبال می‌کنند، سنت‌های ملت بودگی و شهروندی دارای عناصر سیاسی و فرهنگی هستند. این عناصر در مدل فرانسوی که در آن وحدت سیاسی تشکیل دهنده است، اما وحدت فرهنگی بیانگر ملت بودگی است، به دقت تمییز شده و در هم ادغام گشته اند. اما، در تصور آلمانی، جنبه های سیاسی و اتنیکی ـ فرهنگی در تنش با یکدیگر قرار دارند. در بافت های مختلف ملی، تعادل بین این عناصر، مطابق با مسیری که جامعه در مسیر مدرنیزاسیون طی کرده، تنوع زیادی را نشان می دهد. از سوی دیگر، تحت پیوندهای تاریخی مختلف، یک عنصر، علیرغم برجستگی دیگری، ممکن است تأثیرگذارتر و تعیین کننده تر شود. @ilter

دو مدل شهروندی ملی: مدل مدنی ـ سرزمینی شهروندی ملی (2/3) اولین مدل، مدل مدنی ـ سرزمینی است که در آن ملت اساساً در رابطه با چارچوب نهادی و سرزمینی دولت تصور شده است. این وحدت سیاسی است که ملت را تشکیل می دهد، نه یک فرهنگ مشترک. در این درک سیاسی از ملت بودن، وفاداری اساسی در میان اعضا و بین فرد و دولت، وفاداری به دولت است که برحسب حقوق و تکالیف شهروندان تدوین می‌شود. جایگاه حاکمیت در مردم و به رسمیت شناختن برابری اساسی اعضا، جوهر این درک سرزمینی از ملت بودن و شهروندی را تشکیل می دهد. بر این اساس، حقوق قانونی و سیاسی جزء لاینفک ایدۀ ملت در نظر گرفته می شود. در اصول و مبادی، همۀ اعضای ملت قانوناً برابر بوده و به قوانین و نهادهای یکسان سرزمین مادری ملزم هستند. از نظر تاریخی، این مفهوم جهانی، واحد و سکولار شهروندی با انقلاب فرانسه ظهور کرد. فرآیند تاریخی اساسی که منجر به ظهور جامعۀ سیاسی شهروندان شد، ادغام بوروکراتیک سرزمین‌های وسیع، قومیت‌ها و طبقات آنها توسط قومیت جانبی مسلط به موازات تغییر رژیم بود. در اولین ملت ـ دولت ها، یعنی در انگلستان، فرانسه و اسپانیا، توسعه نسبتاً اولیۀ ملت با انقلاب های پی در پی در حوزه های اداری، اقتصادی و فرهنگی مصادف شد. برساخت شالوده ای که بخش‌های دوردست سرزمین دولت را به هم پیوند می‌داد و گسترش حقوق شهروندی، نواحی و طبقات بیشتری را به جامعۀ سیاسی ملی کشاند و تصاویری از ملت های همیشه موجود انگلیس، اسپانیا و فرانسه خلق کرد. بنابراین، مدل مدنی ـ سرزمینی یک مدل تحت حمایت دولت است که در آن هویت ملی از طریق فعالیت های نظامی، مالی، قضایی و اداری دولت مدرن شونده ـ بوروکراتیک تولید می شود. با این حال، یک جنبۀ متناقض در این درک سیاسی از شهروندی وجود دارد. در این مدل، وحدت سیاسی نه فقط یک نقطۀ شروع بلکه همچنین یک هدف و یک ارزش اساسی است. آنقدر مرکزی است که وحدت سیاسی به طور آرمانگرایانه در تلاش برای وحدت فرهنگی بیان می شود. به عبارت دیگر، شمول سیاسی مشروط به آسیمیلاسیون (یکسان سازی) فرهنگی تفاوت های اتنیکی، مذهبی، محلی و غیره در یک سرزمین با مرزهای ثابت است. از لحاظ تاریخی، تئوری و عملکرد جهانی شهروندی به اعتماد به کارکرد آسیمیله کنندگی (یکسان کنندگی) مدرسه، ارتش و ادارۀ متمرکز در هر حوزه بستگی دارد. در تجربۀ فرانسه، در سراسر قرن نوزدهم، آرمان وحدت سیاسی عمدتاً با وحدت زبانی یکی شد و یک سیاست عمدی برای مشابه سازی به ارمغان آورد. مفهوم سیاسی عضویت به این باور تبدیل شد که دولت می‌تواند و باید غریبه‌ها را به شهروندان، روستائیان یا تازه واردان را به فرانسوی تبدیل کند، که یک بسته شدن کامل ملی داخلی بود. بنابراین، مدل فرانسوی شهروندی ملی مدنی ـ سرزمینی با عدم تحمل نسبت به کثرت گرایی فرهنگی مشخص می شود. این بیانگر یک اعتقاد قوی به ضرورت هویت ملی شهروندی متمرکز به عنوان پایۀ یک دولت مستحکم و یکپارچگی سیاسی کامل است که عموماً حول هویت فرهنگی ـ اتنیکی و/یا مذهبی گروه مسلط در جامعۀ سیاسی ایجاد می‌شود. به عنوان یک گفتمان سیاسی، مفهوم مدنی ـ سرزمینی مدعی باز بودن برای همۀ کسانی است که اهداف سیاسی مشترکی دارند. با این حال، تعهد به وحدت سیاسی مشروط به کنار گذاشتن وفاداری های اصیل، محلی و فرهنگی است، زیرا آنها به عنوان عناصر تفرقه افکن تلقی می شوند. به این ترتیب، هویت مدنی ـ سرزمینی مدعی برتری نسبت به هویت های دیگر است و بنابراین آنها را با زور به خارج از حوزۀ عمومی سوق می دهد. بردن سایر مطالبات هویتی به خارج از حوزۀ عمومی با طرد مستقیم یا منزوی نمودن متفاوت است. اما به همان ترتیب، به نابودی کامل تفاوت فرهنگی آنهایی که با هویت مرکزی مطابق نبوده و به یک وضعیت ثانویه سقوط می کنند منجر می شود. @ilter

دو مدل شهروندی ملی (1/3) اساساً، در مورد رابطۀ هویت ملی و شهروندی دو دیدگاه وجود دارد. بر اساس دیدگاه اول، بین شهروندی و هویت ملی، نه یک آمیختگی مفهومی، بلکه یک امتزاجِ به طور تاریخی محتمل وجود دارد. مفهوم و نهاد شهروندی مدت ها قبل از ظهور ملت ها در اروپا، وجود داشته است. با این حال، با ظهور دولت دموکراتیک ـ ملی که مبتنی بر مشارکت شهروندی بود، شهروندی به وضعیت تعلق به یک جامعۀ سیاسی از شهروندانی که فعالانه در حفظ آن شرکت داشتند تبدیل شد. بنابراین، در سنت اروپایی، رشته‌های جمهوری‌گرایی (مفاهیم حاکمیت و مشارکت مردمی) و ناسیونالیسم در کنار هم جریان دارند. بسط فرهنگی مفهومِ قانوناً تعریف شدۀ شهروندی در یک جامعۀ سیاسی همگن بسیار آسان تر بود. در مقابل، تعلق فرهنگی (ملی) چسب عاطفی و مشروعیت بدیعی را برای شهروندی به عنوان شرطی جهت عضویت فراهم کرد. به گفتۀ هابرماس، نکته این است که، عموماً در اروپا، شهروندی سیاسی می تواند ملت بودگی فرهنگی را در خود جذب کند. درک غالب در مورد عضویت در یک جامعۀ سیاسی خاص، شمول سیاسی است تا تعلق فرهنگی انحصاری. ایدۀ مدرن ملت دارای یک بعد مدنی نیرومند است که احساس تعلق به همان جمهوری را به مردم یک سرزمین مشترک القاء می کند. با این حال، این واقعیت نباید واقعیت تاریخی دیگری را مبهم کند که بدون این تفسیر فرهنگی از حقوق عضویت سیاسی، دولت اروپایی به سختی می توانست سطحی جدید و انتزاعی تر از یکپارچگی اجتماعی را از طریق اجرای قانونی شهروندی دموکراتیک ایجاد کند. با نهاد شهروندی برابری طلب، ملت ـ دولت نه تنها مشروعیت دموکراتیک را فراهم کرد، بلکه سطح جدیدی از یکپارچگی اجتماعی را از طریق مشارکت گسترده ایجاد کرد. به منظور عملی کردن این کارکرد یکپارچه و مشروعیت بخش، شهروندی دموکراتیک باید بیش از یک وضعیت حقوقی باشد، باید کانون یک فرهنگ سیاسی مشترک باشد. بنابراین، توجیهی تاریخی برای آمیختگی هویت ملی و شهروندی وجود دارد. در دیدگاه دوم، موفقیت مطلقی در رابطه با آمیختگی هویت ملی و شهروندی در جهت عضویت برابری طلبانه ـ مدنی وجود ندارد. به گفتۀ آنتونی اسمیت، هویت ملی و هستۀ اتنیکی آن نمی تواند به وسیلۀ درکی از شهروندی به عنوان شکلی از عضویت سیاسی در اکثر دولتهای اروپایی، فرو کاهیده شود. ملت ـ دولت مدرن متکی بر هم عناصر اتنیکی ـ تبارشناختی و هم مدنی ـ سرزمینی است و بنابراین، مدلی دوگانه از یگانگی سیاسی ارائه می دهد. از یک سو، وابستگی به دولت وجود دارد که برحسب حقوق و تعهدات شهروندان بیان شده است؛ از سوی دیگر، وابستگی به یک اجتماع اصیل ـ اتنیکی نیز وجود دارد که در آن افراد دارای ویژگی های مشترک فرهنگی و یک وفاداری طبیعی هستند. از این نظر، نمونه های اروپایی تلاقی آشفته بین مدل های مدنی و اتنیکی را نشان می دهند. بر اساس تفسیر تاریخی اسمیت، مدل اروپایی ملت ـ دولت برخاسته از یک هستۀ اتنیکی بود و انقلاب‌های اداری، اقتصادی و فرهنگی، ادغام مناطق دور از مرکز و اقوام آنها در فرهنگ قومی جانبی غالب را از طریق نمایندگی‌های دولت بوروکراتیک فراهم کردند. در این فرآیند، اعضای اتنیکی یک جامعۀ سیاسی ناوابسته به شهروندانی قانونی که حقوق مدنی، سیاسی و اجتماعی یک جامعۀ سیاسی خاص به آنها اعطا می‌شد تبدیل شدند. شهروندی نه تنها جهت تأکید بر عضویت ملت، بلکه برای برچیدن مطالبات پیوستگی ها و هویت های رقیب به ویژه پیوستگی ها و هویت های اتنیکی مورد استفاده قرار گرفت. این دو دیدگاه، در واقع، دو مفهوم عمدۀ شهروندی ملی را که در اروپا ظاهر شد، متمایز می کند. آنها همچنین شیوه‌ها و مدل‌های جذب شهروندان از طریق «سیاست شهروندی» خاص هستند که با دوگانگی مفهوم ملت پیچیده می‌شوند. @ilter

رویکردهای مختلف به هویت: ازلی‌گرایی، ساخت‌گرایی، ابزارگرایی بخش اول بخش دوم @ilter

ازلی‌گرایی، ساخت‌گرایی و ابزارگرایی (۲/۲) ابزارگرایی نیروی انگیزشی پشت بسیج گروه‌های اتنیکی را توضیح می‌دهد. در ترویج منافع فردی یا جمعی، گذشته اغلب «به‌صورت ابزاری» مورد استفاده قرار می‌گیرد؛ تاریخ به ابزاری محبوب برای نخبگان رقیب جهت تحکیم قدرت و جلب حمایت مردمی تبدیل می‌شود. یک گروه مسلط نیز معمولاً دسته‌های اتنیکی را برای حفظ قدرت و توجیه تبعیض علیه سایر گروه‌ها دستکاری می‌کند. استوارت جی. کافمن در کتاب خود، «نفرت‌های مدرن: سیاست نمادین جنگ اتنیکی»، استدلال می‌کند که نفرت اتنیکی به مردم آموزش داده می‌شود، نه این‌که در آن زاده شده باشند. گروه‌های اتنیکیِ مناقشات معاصر صدها سال از یکدیگر متنفر نبوده‌اند؛ مردم وقایع را از تاریخ خود می‌گیرند و آن را بزرگ‌نمایی می‌کنند تا مطابق با روایت کنونی باشد. جنگ اتنیکی توسط رهبران یا فعالان اتنیکی که از سیاست‌های نمادین و دستکاری نمادهای اتنیکی برای تحریک خصومت علیه سایر گروه‌ها و تعقیب سلطهٔ اتنیکی بر آنها استفاده می‌کنند ایجاد می‌شود. به عقیدهٔ ابزارگرایان، اهداف یک گروه (مانند افزایش قدرت یا موقعیت) از تفسیر و روایت تاریخی به عنوان منابعی برای استراتژی سیاسی آنها استفاده می‌کنند. بنابراین، آموزش دولتی راهی برای تزریق تدریجی ارزش‌های اجتماعی غالب با هدف تولید شهروندان وفادار به هویت به‌اشتراک‌گذاشته‌شده است. جدول ذیل رویکردهای اولیه‌گرایان، ساخت‌گرایان و ابزارگرایان را از نظر شکل‌گیری، ویژگی‌ها و رسانه‌های حافظۀ تاریخی مقایسه می‌کند. با این حال، لازم به ذکر است که این سه رویکرد متقابل نیستند. محققان همچنین به ویژه در مورد این‌که چگونه درگیری‌های گذشته و خاطرات جمعی مرتبط با آن نقش مهمی در شکل دادن به هویت گروه ایفا کرده‌اند، بحث می‌کنند. هر چه درگیری‌های گذشته بین گروه‌ها بیشتر باشد، احتمال بیشتری وجود دارد که آن افراد یکدیگر را بر اساس وابستگی گروهی خود قضاوت کنند تا بر اساس ویژگی‌های فردی. اگر در طول تاریخ بین گروه‌ها تضاد و درگیری وجود داشته باشد، افراد تمایل دارند یکدیگر را نه بر اساس ویژگی های فردی، بلکه بر اساس وابستگی گروهی قضاوت کنند. علاوه بر این، درگیری می‌تواند به ایجاد و تداوم هویت اجتماعی کمک کند؛ به عبارت دیگر، هویت اجتماعی ریشه‌دار ممکن است حداقل به همان اندازه که تضاد ریشه‌دار محصول برخورد هویت‌های اجتماعی است محصول تضاد باشد. بی‌بصیرتی گسترده نسبت به این فرآیند معکوس عمدتاً به دلیل این فرض است که هویت‌های اجتماعی اولیه هستند و در دی‌ان‌ای معروف گروه کدگذاری شده‌اند. چه از طریق تلقین بین‌نسلی، چه از طریق رسانه‌های چاپی، چه از طریق سیستم‌های آموزشی و چه از طریق خودِ تضاد، حافظۀ تاریخی نقش عمده‌ای در شکل‌گیری هویت ایفا می‌کند. هویت با تجارب هم فرد و هم جامعه شکل می‌گیرد. این مهم است که بدانیم این هویت‌ها چگونه شکل می‌گیرند تا بفهمیم چگونه درک ما از جهان را چارچوب‌بندی کرده و تنظیم می‌کنند. منبع: ژنگ وانگ (۲۰۱۸). سیاست‌های حافظه، هویت و تضاد. صص ۱۴-۱۲. @ilter

ازلی‌گرایی، ساخت‌گرایی و ابزارگرایی (۱/۲) از زمان ظهور ساخت‌گرایی جامعه‌شناختی در طول دههٔ ۱۹۹۰، نه تنها مسائل مربوط به حافظه و هویت جمعی بیشتر مورد توجه قرار گرفته، بلکه ادبیاتی که نقش حافظۀ سیاسی در عضویت گروه و شکل‌گیری هویت را نشان می‌دهد نیز افزایش یافته است. برخی از محققان تحقیقات خود را بر روی بررسی چگونگی شکل‌گیری هویت‌های اتنیکی، ملی یا مذهبی بر اساس اسطوره‌های تاریخی متمرکز می‌کنند که مشخص می‌کند چه کسی عضو گروه است، معنای عضو گروه بودن چیست و دشمنان گروه معمولاً چه کسانی هستند. این اسطوره‌ها معمولاً مبتنی بر حقیقت می‌باشند، اما در ارائه‌شان از تاریخ گزینشی یا اغراق‌آمیز هستند. سه رویکرد اصلی برای نگاه به شکل‌گیری هویت گروهی و کارکرد حافظۀ تاریخی در این فرآیند وجود دارد: ازلی‌گرایی، ساخت‌گرایی و ابزارگرایی. ازلی‌گرایان (اولیه‌گرایان) ادعا می‌کنند که حافظه و هویت جمعی بر اساس پیوندهای اولیۀ خون، خویشاوندی، زبان و تاریخ مشترک شکل می‌گیرد. به عبارت دیگر، حافظه به طور بین‌نسلی منتقل می‌شود. همانطور که گریت دبلیو گونگ می‌نویسد، «با انتقال از نسلی به نسل دیگر، مسائل تاریخ و حافظه به نسل‌های مختلف می‌گویند که آنها چه کسانی هستند، به کشورها هویت ملی می‌بخشند، و ارزش‌ها و اهدافی را که آینده را به نام گذشته ترسیم می‌کنند، جهت می‌دهند.» از سوی دیگر، ساخت‌گرایان هویت را ساخته‌شده می‌دانند تا داده‌شده (خدادادی)، و تأکید می‌کنند که اتنیسیته و هویت هر دو به‌صورت اجتماعی ساخته می‌شوند. لوونتال در کتاب «گذشته یک کشور بیگانه است» استدلال می‌کند که این ما معاصران هستیم که گذشته‌مان را انتخابی و به دلایل مختلف می‌سازیم. به گفتهٔ موریس هالبواکس، که کار پیشگامی در مورد حافظۀ جمعی انجام داده، «حافظۀ جمعی خاطرات مختلف خود را بازسازی می‌کند تا با ایده‌ها و مشغله‌های معاصر مطابقت داشته باشد.» او اصطلاح «حال‌گرایی» را برای تأکید بر «ارزش استفاده» از گذشته جهت حل مشکلات کنونی به کار می‌گیرد. به عبارت دیگر، گذشته با توجه به دغدغه‌ها و نیازهای زمان حال بازسازی می‌شود. بندیکت اندرسون استدلال می‌کند که زبان‌های چاپی با ایجاد زمینه‌های یکپارچۀ مبادله و ارتباطات، شالودۀ آگاهی ملی را پایه‌گذاری کردند. به عقیدۀ اندرسون، سرمایه‌داری چاپی (بازار کتاب، رسانه‌های جمعی و غیره) مردم را در مناطق ناهمگون به یک جامعۀ ملی بزرگ‌تر و تصوری پیوند داد. مردم تاریخ گروه خود را نه تنها از والدین یا پدربزرگ و مادربزرگ خود، بلکه از مدارس، کتاب‌های تاریخی و رسانه‌های جمعی نیز یاد می‌گیرند. منبع: ژنگ وانگ (۲۰۱۸). سیاست‌های حافظه، هویت و تضاد. صص ۱۴-۱۲. @ilter

سیاست هویت: از ‘هویت’ تا ‘گروه‌بودن’ بخش اول بخش دوم @ilter

سیاست هویت: از ‘هویت’ تا ‘گروه‌بودن’ (۱/۲) موارد فوق نشان می‌دهند که چگونه هویت مشابه حس یکسان بودن را القا می‌کند. هویت مشابه پله‌ای برای ایجاد گروه‌ها تشکیل می‌دهد. وقتی افراد به طور متقابل با یکدیگر همذات‌پنداری می‌کنند، در کنار هم قرار می‌گیرند و گروه های هویتی را به وجود می‌آورند. آنگاه هویت آنها یک هویت جمعی نامیده می‌شود و به درکی اشاره دارد که اعضای گروه در آن سهیم هستند و نشان‌دهندۀ ویژگی گروه است. وقتی این گروه‌ها ایجاد شدند، پویایی خاصی بین عضویت در گروه و درک معنایی عمیق‌تر از خود به وجود می‌آید. وقتی شناخت گروه‌ها مبتنی بر تاریخ، به ویژه بر نارضایتی‌های گذشته، باشد، برجسته‌ترین شکل سیاست هویت ظاهر می‌شود. اینجا، روایت تاریخی خط سیری را شکل می‌دهد که جوهر سیاست هویتی گروه‌ها را می‌سازد. این تاریخچۀ این گروه‌های هویتی است که داستان چگونگی درک هویت خاص خود در طول زمان و چگونگی درک آنها در زمینۀ اجتماعی بزرگ‌تر را، اغلب از طریق مقایسه، به اعضای گروه ارائه می‌دهد. اینجاست که پیوند با سیاست پیش می‌آید. روایت تاریخی زمینه‌ای در اختیار گروه‌ها قرار می‌دهد که به کمک آن به مسائل سیاسی معاصر نگاه کنند و چالش‌های گذشته و حال را مشخص نمایند. چالش‌هایی که با طرد اجتماعی مشخص می‌شوند مربوط به آنهایی هستند که روایت تاریخی آن بر اساس ظلم و ستم و به‌حاشیه‌رانده‌شدن نوشته شده است. ستم، به خود هویت ارتباط داده می‌شود. بدین معنی که این گروه‌ها طرد (اجتماعی) را تنها به دلیل داشتن یک هویت خاص تجربه کردند. این تجربۀ ستم است که دیدگاه‌ها و نیازهای خاصی را که هیچ یک از طریق ساختارهای قدرت سیاسی موجود قابل جذب نبودند، برای گروه‌های تحت ستم ایجاد می‌کند. واکنش به این امر درگیر شدن اعضای گروه در کنش سیاسی به نمایندگی از جمع (گروه هویتی) است. وقتی اعضای گروه درگیر اعتراض سیاسی می‌شوند، هویت جمعی سیاسی می‌شود. تمرکز بر مبارزه برای قدرت است؛ جایی که اعضای گروه می‌خواهند ساختارهای قدرت موجود را تغییر دهند، یا از آنها دفاع کنند. همانطور که گفته شد، این فرآیند با آگاهی گروه‌ها از نارضایتی‌های مشترک گذشته آغاز می‌شود، جایی که هویت جمعی، حداقل تا حدی، اساس این نارضایتی‌ها را تشکیل می‌دهد. به طور کلی این کنشگری سیاسی تحت عنوان سیاست هویتی آورده می‌شود. سیاست هویت، در ذات خود، به دنبال شناخت و تطبیق تفاوت‌های مرتبط با هویت است. بنابراین، سیاست هویت را می‌توان نوعی کنشگری دانست که هدف آن، اولاً پایان دادن به سلطه، و ثانیاً، دگرگونی نهادها و ساختارهای قدرتی است که گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده را از مشارکت در تعیین کنش‌های خود باز می‌دارد. @ilter

سیاست هویت: از ‘هویت’ تا ‘گروه‌بودن’ (۱/۲) هویت و شکل‌گیری آن به طور گسترده در علوم انسانی مورد مطالعه قرار گرفته است. جالب است لحظه‌ای وقت بگذاریم تا ببینیم مفهوم هویت چگونه با سیاست مرتبط است. هویت، به عنوان یک مفهوم، الزاماً و ناگزیر با دو مفهوم متضاد تعریف می‌شود: یکسانی و تفاوت. وقتی فردی اعلام می‌کند دارای یک هویت خاص است، همزمان ادعا می‌کند که از این نظر با افرادی که همان هویت را دارند یکسان است. این، در عین حال، باعث ایجاد تمایز با کسانی می‌شود که خود را چنین تشخیص نمی‌دهند. بنابراین، بین کسانی که این هویت را دارند و کسانی که آن را ندارند شکاف ایجاد می‌شود. نتیجتاً، این ترسیم به اشکال اجتناب‌ناپذیر طرد منجر می‌شود. این همچنین بدان معناست که هویت با دنیای بیرونی، یعنی دنیایی که جدایی بین فرد و دیگری را فراهم می‌کند، به طور انکارناپذیری مرتبط است. زیرا کسی که این هویت را دارد با کسی که این هویت را ندارد متفاوت است. رابطۀ فرد با دنیای بیرون، ترسیمی لازم برای شکل‌گیری هویت را فراهم می‌کند. علاوه بر این، هویت حس تداوم و استقامت را نشان می‌دهد. این در ریشۀ لاتین کلمۀ «هویت» دیده می‌شود که در آن idem به معنای «یکسان» است. این «یکسان بودن» نشان‌دهندۀ تداوم یک شخصیت است. نشان‌دهندۀ این ایده است که یک فرد تقریباً در طول زندگی خود یکسان می‌ماند. بنابراین، منحصربه‌فرد بودن از طریق یک هویت، به معنای یکسان بودن از دو جهت است: یکسان بودن با کسانی که هویت یکسانی دارند و یکسان بودن با خود در طول زمان. این پویایی یک پارادوکس در خود دارد: «یکسان بودن شما را متفاوت می‌کند». بازی اضداد یک نبرد اجتناب‌ناپذیر است که در مفهوم هویت ارائه می‌شود. پروفسور مکنزی یکی از اولین کسانی بود که تلاش کرد ظهور سیاست هویت را دنبال کند. او از ریشه‌های اتیمولوژیک هویت (یکسانی) به عنوان نقطۀ شروع استفاده کرد و سپس، تکامل هویت را از جستجوی به رسمیت شناخته شدن تا ابزاری برای تأسیس و شخصیت‌پردازی جمع‌ها دنبال کرد. مکنزی این فرضیه را مطرح کرد که تاریخچۀ سیاست هویت به دهه‌های ۵۰ و ۶۰ قرن گذشتهٔ میلادی باز می‌گردد، که دلالت بر تازگی نسبی این اصطلاح دارد. وی ظهور جنبش‌های اجتماعی و سیاسی‌ای را که روایت جدیدی را در ایالات متحده آغاز کردند، مطالعه نمود. مکنزی حول محور ادعاهای بی‌عدالتی تمرکز کرد. جنبش حقوق مدنی سیاه‌پوستان، جنبش دوم مربوط به فمینیسم و جنبش آزادی همجنس‌گرایان که بحثی را در مورد منشاء، ماهیت و آیندۀ گروه‌های هویتی به راه انداخت. @ilter

نقد چیست؟ نقد این نیست که بگوییم چیزها آنطور که هستند درست نیستند. این است که اشاره کنیم اعمالی که ما می‌پذیریم بر چه نوع فرضیاتی، و چه نوع شیوه‌های فکری آشنا، چالش‌ناپذیر و نسنجیده متکی هستند. ما باید خودمان را از تقدس بخشیدن به امر اجتماعی به عنوان تنها واقعیت رها کنیم و زائد تلقی کردن چیزهایی را که در زندگی بشری و در روابط انسانی ضروری هستند متوقف کنیم. این چیزی است که اغلب پنهان است، اما همیشه رفتارهای روزمره را زنده می کند. حتی در احمقانه ترین موسسات همیشه اندکی فکر وجود دارد؛ حتی در عادات خاموش همیشه فکر وجود دارد. نقد عبارت است از شستن آن فکر و تلاش برای تغییر آن: نشان دادن اینکه چیزها آنقدر بدیهی نیستند که تصور می شود، دیدن اینکه آنچه بدیهی پذیرفته شده است دیگر به عنوان چنین چیزی پذیرفته نخواهد شد. تمرین انتقاد مسئله ای است که اوضاع ساده را دشوار می کند. میشل فوکو، «تمرین نقد»، در میشل فوکو، سیاست، فلسفه، فرهنگ: مصاحبه‌ها و نوشته‌های دیگر 1977-1984، ویرایش لارنس دی. کریتزمن، ترجمه آلن شریدان و دیگران، نیویورک، 1988، صص 154-155. @ilter

سیاست خارجی به مثابۀ حمایت عاطفی از هویت از دیدگاه پساساختارگرایی، سیاست خارجی در واقع به تعریف هویت ملی و اجتناب از بحران‌های هویت کمک می‌کند. پاسخی به خواسته‌های اجتماعی و دولتی برای هویت جمعی می‌دهد و به حفظ درجه‌ای از انسجام اجتماعی کمک می‌کند (کمپبل ۱۹۹۲، ۱۹۹۸؛ واکر ۱۹۹۳؛ هانسن ۲۰۰۶؛ آیدین ـ دوزگیت ۲۰۱۳؛ هینتز ۲۰۱۶). پساساختارگرایی بسیار فراتر از سازه‌گرایی الکساندر ونت (۱۹۹۹) است، که مدعی‌ست هویت پایۀ از پیش موجودِ پایداری برای ساختن سیاست خارجی فراهم می‌کند. پساساختارگرایان معتقدند که هویت صرفاً راهنمای سیاست خارجی نیست، بلکه هدف نهایی آن نیز است. سیاست خارجی دائماً هویت ملی را بازتولید می‌کند تا آن را حفظ کند. بدون تکرار مستمر، هویت ملی، همراه با دولتی که بر روی آن ساخته شده، فرو می‌پاشد. سیاست خارجی در بازتولید هویت به صورت مستمر بسیار مؤثرتر از هر سیاست عمومی دیگری‌ست. پساساختارگرایان استدلال می‌کنند که سیاست خارجی تهدیدات امنیتی را فراتر از مرزهای دولتی می‌سازد. به جای کاهش ناامنی، آن را می‌سازد. به جای پل ساختن، دیوار می‌کشد. این نقطۀ کانونی تأثیرگذارترین نظریه‌های انتقادی پساساختارگرایانه است، از جمله مکتب آبریستویث در مورد مطالعات امنیتی انتقادی، مکتب پاریس با الهام از تحقیقات پیر بوردیو و میشل فوکو، مکتب کپنهاگ در مورد امنیت‌سازی، و مکتب اسکس مبتنی بر ارنستو لاکلاو و آثار شانتال موفه (برادلی ۱۹۹۴؛ دش ۱۹۹۶؛ لارسن ۱۹۹۷؛ بوزان و همکاران ۱۹۹۸؛ مک سوئینی ۱۹۹۹؛ ولدز و همکاران ۱۹۹۹؛ راسموسن، ۲۰۰۱؛ زهفوس ۲۰۰۱؛ بیگو ۲۰۰۱؛ بالزاک ۲۰۱۱؛ وبر و لیسی ۲۰۱۱). به عنوان مثال، پس از انحلال اتحاد جماهیر شوروی، قزاقستان تا حد زیادی هویت سیاسی خود را با رد گذشتۀ خود همراه با زرادخانۀ هسته‌ای شوروی ساخت. این ایده ابتدا در جامعۀ مدنی ظهور کرد و به سرعت توسط دولت تأیید شد. حاکمیت قزاقستان شامل ایجاد یک تهدید هسته‌ای است. سیاست خارجی آن به طور مداوم این تهدید را با ترویج جهانی عاری از سلاح‌های هسته‌ای بازتولید می‌کند (آبژاپارووا ۲۰۱۱). بازتولید مداوم هویت ضروری است زیرا وحدت ملی پایدار در روابط بین‌الملل وجود ندارد. ملت‌ها «اجتماعات خیالی» هستند، نه واقعیت‌های بی‌زمان (اندرسون ۱۹۸۳). آنها خود را وقف نهادهای سیاسی نکرده‌اند تا حفاظت از آنها را تضمین کنند. در عوض، دولت‌ها با ایجاد حس تعلق به یک جامعه، اغلب از طریق جنگ، نقش کلیدی را در ملت‌سازی ایفا می‌کنند (تیلی ۱۹۸۵؛ رینگمار ۱۹۹۶؛ فورتمن ۲۰۰۹). بنابراین، ناامنی ملت زمینه را برای امنیت دولت فراهم می‌کند. به طرز متناقضی، اگر دولت موفق شود همۀ تهدیدات امنیت خود را از بین ببرد، ممکن است وجود خود را از دست بدهد. از زمان جنگ سی ساله، دولت‌ها از درگیری نظامی برای بازتولید هویت ملی و تثبیت قدرت خود استفاده کرده‌اند. در سال‌های اخیر، سیاست خارجی دامنۀ عمل خود را گسترش داده است. مرزهای ساخته‌شدۀ اجتماعی دیگر فقط جغرافیایی نیستند، بلکه مجازی و فرهنگی هستند. در این زمینه، مجموعۀ کاملی از اقدامات، از اخراج پناهندگان گرفته تا یارانه برای صنعت فرهنگی، برای بازتولید هویت ملی استفاده می‌شود. آنها مانند جنگ برای حفظ مرزهای جامعۀ سیاسی که دولت بر آن استوار است استفاده می‌شود (گوف ۲۰۰۰؛ بلانگر ۱۹۹۹). نظریه‌های پساساختارگرایی نشان می‌دهند که دولت‌هایی که دارای شکننده‌ترین هویت ملی هستند، در هنگام بسیج کردن سیاست‌های خود برای اهداف هویتی، پویاترین هستند (پوزن ۱۹۹۳؛ ون اورا ۱۹۹۴؛ لیندمان ۲۰۱۱). چندین مطالعه در مورد این موضوع بر دولت‌های چندفرهنگی متمرکز است. به عنوان مثال، به نظر می‌رسد سوئیس با استفاده از سیاست متمایز مقاومت، که توسط ارتش شبه‌نظامی، سیاست بی‌طرفی، سیاست‌های محدودکنندۀ مهاجرت و امتناع از پیوستن به اتحادیۀ اروپا به تصویر کشیده می‌شود، انسجام بین کانتون‌های خود را حفظ می‌کند. کانادا موفق شده است خود را از ایالات متحده متمایز کند و ناسیونالیسم کبک را با استفاده از سیاست خارجی خود برای ترویج چندجانبه‌گرایی، اصول جهانی‌گرایی، حفظ صلح و تنوع فرهنگی جذب کند (چاپنیک ۲۰۰۰؛ تامسن و هاینک ۲۰۰۶؛ پاتر ۲۰۰۸؛ گسلوفسکی ۲۰۰۹). در تحلیل سیاست خارجی، این ایده که دولت یک ساختار شکننده است، که اگر قرار است حفظ شود، باید به طور مداوم بازتولید شود، حاشیه‌ای باقی می‌ماند. تحلیل سیاست خارجی بر بنیاد دولت ساخته شده است. این فرض به طور اساسی مورد بررسی یا نقد قرار نگرفته است. وقتی صحبت از هویت ملی می‌شود، نظریه‌های پساساختارگرا و انتقادی با نظریه‌ای به چالش کشیده می‌شوند که بیشتر روان‌شناختی است تا جامعه‌شناختی و بیشتر پوزیتیویستی است تا پساپوزیتیویستی: نظریۀ هویت اجتماعی. منبع. ژان فردریک مورن، جاناتان پاکوین، تحلیل سیاست خارجی (یک جعبه‌ابزار)، انتشارات پالگریو، ۲۰۱۸، صص ۲۶۹-۲۶۷. @ilter