حســـین پرنیـــا hossein parnia
Open in Telegram
«بعنوان هنرمندی مستقل و منتقد، باور دارم هنر جسارت و آگاهیست. هنرمندِ منفعل، رهاوردش چیزی مانند فریب و سرگرمیست»
Show more638
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+330 days
Posts Archive
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
زندگی مردم به خاک سیاه نشسته، امید و آیندهشان با فقر و فلاکت نابود میشود، اقتصاد ویران و..
مسئله و دغدغهی مردم اینهاست، یا خبرِ قیصر و داریوش و معین و نامجو و هنگامه و…؟
هم گور پدر تکتک اینها، و هم گورِ پدر یکیکِ آنها که قرار است با حاشیهها، ذهن مردم را از جهنمی که درآن گرفتارند، منحرف سازند، تا زندگی در جهنم را برای مردم عادیسازی کنند.
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
«تو بگو سمفونیِ حلوا، او بگوید چهارمضرابِ حلوا…چه فرقی دارد، وقتی هدف خوردن حلوا باشد.»
خوردن حلوا در لندن و نیویورک، توبهنوشیِ خالکوب اعظم در استانبول، با بساط حلوا و ملزومات دسرِ عرق. وزِ زلفِ خُلخوانِ عربدهکش صحنه، زدن تیرِ کینه از چلهیمثنوی به این و آن، تبسمِ عطای بیبیسی… چه دورانیست دورهی شارلاتانهای ژندهاندیش.
صحبت از سرما و دندان نیست، جدل بر سر حلوا و دندان است. غربت هزینه دارد، ولع در عرق و حلوا، نفخِ تعادل و ترک غربت میآورد. در تحریمِ روغن و شکر و آرد و فقدانِ حلوا، چه آوازی بهتر از«باز هوای دهنم آرزوست»، حال به هزار طعن و لعن هم بیانجامد. «شبهای شعرِ شرکایِ شششنبهها» هم جبرانِ غربت میکند، هم بساط عیش حلوای بی هزینهی وطنی. تو بگو موسیقی و شعر، او بگوید برای تسلی خاطر…چه فرقی دارد وقتی هدف هنوز خوردنِ فریب باشد.
برنامهای که شنیدید، حلوای تازه، شماره ۱۴۰۵ بود با همکاری هنرخواران که در مایهی فکرشویی اجرا شد.
گوینده: سروش مهاجر. شعر: اقبالِ وهمبین. صدابردار: کدیوِ افشاری.
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
«تو بگو سمفونیِ حلوا، او بگوید چهارمضرابِ حلوا…چه فرقی دارد، وقتی هدف خوردن حلوا باشد.»
خوردن حلوا در لندن و نیویورک، توبهنوشیِ خالکوب اعظم در استانبول، با بساط حلوا و ملزومات دسرِ عرق. وزِ زلفِ خُلخوانِ عربدهکش صحنه، زدن تیرِ کینه از چلهیمثنوی به این و آن، تبسمِ عطای بیبیسی… چه دورانیست دورهی شارلاتانهای ژندهاندیش.
صحبت از سرما و دندان نیست، جدل بر سر حلوا و دندان است. غربت هزینه دارد، ولع در عرق و حلوا، نفخِ تعادل و ترک غربت میآورد. در تحریمِ روغن و شکر و آرد و فقدانِ حلوا، چه آوازی بهتر از«باز هوای دهنم آرزوست»، حال به هزار طعن و لعن هم بیانجامد. «شبهای شعرِ شرکایِ شششنبهها» هم جبرانِ غربت میکند، هم بساط عیش حلوای بی هزینهی وطنی. تو بگو موسیقی و شعر، او بگوید برای تسلی خاطر…چه فرقی دارد وقتی هدف هنوز خوردنِ فریب باشد.
برنامهای که شنیدید، حلوای تازه، شماره ۱۴۰۵ بود با همکاری هنرخواران، در مایهی فکرشویی اجرا شد. گوینده: سروش مهاجر. شعر: اقبالِ وهمبین. صدابردار: کدیوِ غربگرد.
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
«فرارِ مردم از ریال، پناه بردن به دلار و طلا… با صد فکر و خیال …»
بنای جهنمِ امروز، از زیربنای نادرست و سستبنیادِ سالها تصمیماتِ باری به هر جهت بوده است. از چاپ پول بیپشتوانه گرفته، تا شعارطلبانِ رانتخواه، از فساد و ارز چندنرخی گرفته تا سیاستهای پرهزینه، از لذتِ دروغگفتن و مدح شنیدنِ شیرینِ پشتمیزنشینان گرفته تا، تلخکامیِ این روزهای آلوده در آلودگی هوا و به گل نشستنِ آیندهی میلیونها نفر. نتیجه پیداست؛ قابلِ تماشاست؛ تقصیر را گردن «دلال» و «دشمن» انداختن نه از شدت درد میکاهد، نه فرصتی برای درمان میگذارد. بازی مرگآوریست! بازیِ با زندگیِ مردم، بازی با آیندهی یک کشور…
کسانی که طیِ سالها، هر روز بخشی از قدرت پولِ ملی را سوزاندهاند و با جان و مال مردم و اقتصاد کشور بازی کردند، با چه رویی از مردم میخواهند دوباره به آنها «اعتماد» کنند؟ چقدر وعده، چقدر فریب، چقدر شعار، چقدر دروغ؟
شیرینیِ بالا کشیدنِ دلارهای سهمیهای سهم رانتخواران است و تلخیِ سقوطِ ریال سهم کارمند و کارگر و مردمِ گرفتار آمده در میان باتلاقِ سیاستهای شکستخورده؟
افتخارِ فقر و فلاکت مردم و سقوطِ پولِ ملی برای چه کسانیست؟ … برای آنها که سالها هزینهی امروز را به فردا حواله دادند. برای آنها که کسریها را کتمان و پول بیپشتوانه چاپ کردند و به ریشِ اقتصاددانان و علم اقتصاد خندیدند. برای آنها که مانند قارچ بانک تولید کردند و تولید را فلج و نابود کردند و عاقبت مشتی بانک ورشکسته روی دست کشور گذاشتند. برای آنها که ارز چندنرخی را «سیاست حمایتی» جا زدند و به پرورشِ رانت پرداختند. برای آنهایی که هر بار اقتصاد هشدار داد، با شعار جوابش را دادند… اکنون، صورتحساب روی میز مردم و کشور است.
چه کسی تاوان داد و میدهد؟ … مردم. خب! بفرما و حساب کن! چه کسی؟ … مردم.
چرا مردم…؟ چون رجزخوانان سَفر و سُفرههای عیش و نوششان هم در داخل، هم در فرنگ به راهست و هزینهها بالا! نه میل و رغبت به تاوان دادن دارند، نه فرصتی برای حساب کردن! انشاءالله. تا کجا…؟ تا آنجا که خدا بیامرز گذاشته است…
مردم چه؟! لازم نیست نگرانِ مردم باشی، چرا؟! … مردم اما صبرشان با خودخوری و ایمان به آخرت افزون میشود، سَفر و سُفرهشان کوچک باشد، هم دین و ایمانشان پابرجاست، هم دل و دستشان گشادهتر. هم میل به تاوان و رغبت به حسابکردن در آنها تقویت میشود، هم دلمشغولِ روزمره خواهند بود.
تا کجا…؟ تا اینجا را خدا بیامرز گذاشته بود…
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
«گند زدن به اسطورههای ملی و ادبی با داستانسازی موازی»
جریان موازیسازی چیست؟ چگونه و چه هدفی را دنبال میکند؟
از رونق انداختن هویتملی، تفکر ملیگرایی چگونه؟ با ایجاد موازیسازی جعلی؛ با چه هدفی؟ تحریف جایگاهِ تاریخی و هویتِ ملیفرهنگی با داستانسرایی جعلی از اسطورهها و نمادهای ملی.
امروز به بهانهی کنسرت موسیقی و تئاتر، مواجهایم با صحنهآراییهای پرزرقوبرق، رقصندههای صحنه پر کن، سرگردان و بی ارتباط با موضوع، روایتهای موازی و جعلی از نمادهای ملیفرهنگی. تولید چنین سرگرمیهایی برای مردم، در جهت رضای خدا نیست، که هدفمند پیش میرود.
شاید اعضای این گروهها از ماهیت، زمینه و پیامد واقعی اثری که اجرا میکنند آگاه نیستند و بسیاری از آنان، در شرایط اسفناک اقتصادی، زیر فشار سنگین هزینههای زندگی، بیش از فکر کردن به چیزی، درگیر تأمین معاشاند. از دیگر سو، ممیزی و محدودیتها، امکان تولید و اجرای آزادانه روایتهای دقیق و کامل را برای همهی گروههای آزاد و مستقل فراهم نمیکند. خب، طبیعیست بسیاری از هنرمندان، بیش از آنکه فرصت و توان بررسی عمیق خروجی یک پروژه را داشته باشند، درگیر این پرسشاند که چگونه از پس هزینههای روزمره برآیند.
صاحبان تصمیم و طراحان پروژه با سواستفاده از فشار اقتصادی که بر هنرمندان حاکم و جاریست، برای پیشبرد روایتهای سفارشی، که آگاهانه هم صورت میگیرد، از هنر و هنرمند بهرهکشی سیاسی و اقتصادی میکنند.
مسئلهی دیگر درباره آن دسته از چهرههاییست که سالها از رانت، روابط و مناسبات بسته موجود تغذیه کردهاند و جایگاه خود را نه بر پایه شایستگی هنری، که در پیوند با زدوبندها و شبکههای حمایتی تثبیت کردهاند. شهرت و موقعیت حرفهای که به چنین مناسباتی گره خورده باشد، پذیرش سفارشهای تعیینشده انتخابی هنری نیست، بخشی از چرخهی معیوب و فسادمحور است بی هیچ شک.
صریح باشیم باید گفت؛ اگر قراردادهای پشتپرده، تأمین مالی غیرشفاف، شبکههای انحصاری و حمایتهای گزینشی برای ساختن اعتبار برخی افراد و همزمان پیشبرد اهداف برنامهگذاران به کار گرفته شود، با نوعی مناسبات مافیایی در عرصه هنر روبهرو هستیم، مناسباتی که پول، شهرت، تریبون و روایت در یک چرخه بسته به یکدیگر خدمت میکنند.
وقتی ذهن مخاطب و جامعه از مطالبهگری و مشکلات اصلی منحرف شود، هنگامی که تاریخ و هویت نمادهای ملی دستکاری شود و در کنار واقعیت تاریخی، روایتهایی موازی، جعلی یا تحریفشده ساخته و بهتدریج عادیسازی شوند، نتیجه تغییر یک داستان نیست، تغییر حافظه جمعیست تا خاموش کردن عرق ملی جامعه به اسطوره های بیدارگرش.
هنگامیکه حافظه تاریخی مخدوش شود، مطالبهگری نیز تضعیف میشود. مردمی که ندانند و نتوانند میان واقعیت، روایتسازی و جعل تمایز بگذارند، بهتدریج نسبت به تحریف، حساسیت خود را از دست خواهند داد.
آنچه امروز غیرقابلقبول و باور به نظر میرسد، با تکرار و نمایش و تبلیغ آن، در فردا «عادی» جلوه خواهد کرد.
مهندسی روایت و موازیسازی،
مسئله همین است، در کنار نماد ملی، نسخهی موازی ساخته شود، در کنار تاریخ، داستانی موازی، در کنار حافظه جمعی، روایتی تازه تزریق کنند؛ و بعد با تکرار، تبلیغ و نمایش، مرز میان حقیقت و جعل را از میان بردارند.
نه تحریف تاریخ آزادی در هنر است، نه جعلِ حافظهی جمعی خلاقیت، و نه عادیسازی دروغ درباره نمادهای ملی سرگرمیست.
هنر باید به فهم حقیقت کمک کند، نه ابزاری باشد برای پوشاندن حقیقت.
چه تصویری از تاریخ و هویتملی قرار است به ذهن نسل امروز و فردا منتقل شود؟
چه کسانی روایت را سفارش میدهند، چه کسانی بودجه را تأمین میکنند، چه کسانی امکان اجرا پیدا میکنند، چه کسانی حذف میشوند، چه چیزی اجازه دیدهشدن دارد و چه چیزی نه…
تماشای کنسرت و تئاتر با هدف تحریف، همراهی با عوامل تحریف است.
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
دربارهی داریوش اقبالی چه میتوان نوشت که آن نوشته، آلوده به همان توهم نشود؟
داریوش اقبالی و هممسیرانِ او در راهِ رسیدن به آن مقصدِ متوهمانه، چرا نباید از توهم بگویند، بنویسند و بخوانند؟ چرا باید از این توهمِ ریشهدوانده و نشسته در باورِ آنان متعجب شد؟
داریوشاقبالیها، سالها مسیرِ طیشده را با امید رسیدن به همان مقصدِ «توهم» پیمودهاند. بسیاری از متوهمان در داخل ماندند تا به تولید و بازتولیدِ توهم ادامه دهند و بسیاری دیگر از کشور خارج شدند تا در بیرون، همچنان ریلِ پیوندِ توهمات میان آنان و داخل را حفظ کنند.
مگر «ابتهاج» و دیگرانشان، تا واپسین لحظه، سخنی از آن «مدینهی توهم» گفتند؟
فقط وجدان و شجاعتِ اخلاقی دو تن سخن گفتند: یکی «اسماعیل خویی» که بهروشنی از پشیمانی گفت و از مردم طلب بخشش کرد، و «سیاوش کسرایی» که پشیمانیِ خود را با «محمدرضا شجریان» در میان گذاشت تا این پیام را به ابتهاج برساند.
دربارهی داریوش اقبالی نیز، پیش از هر قضاوتی، باید میان تجربهی زیسته، باورهای دیرپا و واقعیتِ تاریخی فاصله گذاشت، چرا که بسیاری، حتا پس از عبور از یک مسیر، همچنان بخشی از مقصدِ ساختهشده در ذهن خود را با خویش حمل میکنند به امید همان توهم که با او میزیَد.
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
دربارهی داریوش اقبالی چه میتوان نوشت که آن نوشته، آلوده به همان توهم نشود؟
داریوش اقبالی و هممسیرانِ او در راهِ رسیدن به آن مقصدِ متوهمانه، چرا نباید از توهم بگویند، بنویسند و بخوانند؟ چرا باید از این توهمِ ریشهدوانده و نشسته در باورِ آنان متعجب شد؟
داریوشاقبالیها، سالها مسیرِ طیشده را با امید رسیدن به همان مقصدِ «توهم» پیمودهاند. بسیاری از متوهمان در داخل ماندند تا به تولید و بازتولیدِ توهم ادامه دهند و بسیاری دیگر از کشور خارج شدند تا در بیرون، همچنان ریلِ پیوندِ توهمات میان آنان و داخل را حفظ کنند.
مگر «ابتهاج» و دیگرانشان، تا واپسین لحظه، سخنی از آن «مدینهی توهم» گفتند؟
فقط وجدان و شجاعتِ اخلاقی دو تن سخن گفتند: یکی «اسماعیل خویی» که بهروشنی از پشیمانی گفت و از مردم طلب بخشش کرد، و «سیاوش کسرایی» که پشیمانیِ خود را با «محمدرضا شجریان» در میان گذاشت تا این پیام را به ابتهاج برساند.
دربارهی داریوش اقبالی نیز، پیش از هر قضاوتی، باید میان تجربهی زیسته، باورهای دیرپا و واقعیتِ تاریخی فاصله گذاشت، چرا که بسیاری، حتا پس از عبور از یک مسیر، همچنان بخشی از مقصدِ ساختهشده در ذهن خود را با خویش حمل میکنند به امید همان توهم که با او میزیَد.
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
گاهی عمرِ آدمی از لحظهای آغاز میشود که توانسته نفهمیدنهایش را بفهمد، و از همان لحظه تا پایانِ عمر، عذابِ وجدان، همواره در مقابلِ چشمانِ فکرش، نه رهایش میکند، نه ناکام از زندگیِ دوبارهاش.
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
«از هنرمندشدن و هنرمندبودن
تا برخورداری از پوشش هنری برای عرضه در جامعه»
هنرمندشدن و هنرمندبودن تفاوتِ بسیار دارد تا برخورداری از یک امتیاز با پوشش هنری برای عرضه در جامعه.
هنر کارش خلق و آفرینش است اما تکنیک و فن، شکلی تمرینپذیر برای تولید و کلیشه.
خوشصدایی، برای خوانندگی امتیازی مهم و شرط لازم است، اما این امتیاز و این شرط لازم، از کسی هنرمند نمیسازد، همچنین کسب مهارت در نوازندگی، تکنیک در نقاشی یا تسلط بر هر ابزار و رشتهی هنریِ دیگری، بهخودیِ خود نشانهی برخورداری از شعور و تفکر هنری نیست.
هنرمند، پیش از هر چیز، صاحب نگاه و اندیشه است، کسی که میبیند تا بیاندیشد، میاندیشد تا بتواند مطالبهگر و پرسشگر باشد، مطالبهگر و پرسشگر است تا نسبت به جامعه و محیط خود بیتفاوت نباشد، بیتفاوت نباشد تا بتواند بی مماشات نقد کند، نقد کند تا بتواند خلق کند.
در این میان، تکنیک، ابزاری برای بیان هنرمند است نه کلیت هویت تفکر او. کسی که دارای صدای خوبیست، یا نوازندهی خوبیست یا نقاشی صاحبتکنیک، اما اگر فاقد شعور هنری، تفکر انتقادی و درک اجتماعی و سیاسی باشد چه؟!
بی شک یک اجراگر یا صاحب مهارت است، و در مفهوم هنرمند نمیگنجد.
هنر آن چیزی نیست که از دست و حنجرهی هنرمند بصورت کلیشه و فن تولید میشود، بلکه آن چیزیست که در ذهن و نگاه هنرمند به جریان میافتد، معنا میگیرد و خلق میشود.
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
«زنده ماندهایم، اما زندگی کجاست؟»
زیر آوار هم میشود راهی برای نفس کشیدن پیدا کرد، با سفره کوچکتر، با جیب تهیتر، با بی امیدی که فردا هم تیرهتر از دیروز خواهد بود، اما باز بامداد از خواب برمیخیزی و میتوان روز را به شب و شب را به روز رساند، اما آیا این زندگیست؟
هنگامی که راه دیگری نداری، زنده ماندن هنر نیست، غریزه است.
سالهاست از مردمی که زیر فشار تنگدستی و آشفتگی روانی خرد و نابود شدهاند، میخواهند«دوام آوردن»را زندگی بدانند و این به دوام آوردن عادت کنند.
تنگدستی ترسناک است و
ترسناکتر اینکه اندیشه را وادار کنند باور کند تنگدستی سرنوشت است.
مردم با گران شدن کالاها و آب شدن توان خرید،با همگانی شدن تنگدستی روبهرو هستند.
مردم را به جبرِ فرهنگی کشاندهاند که در آن نداشتن، نیک شمرده شود، بیبهرگی،«بسندگی»، نداشتن گردش و شادی«سادهزیستی»، ناتوانی از سفر«دل کندن از دنیا»ناتوانی از خرید«خودداری از زیادهخواهی»و ناتوانی از ساختن فردا «توکل» باشد!.
زورچپان کردن تنگدستی را که نمیتوان بسندگی نامید.
فقط نفس کشیدن که نامش زندگی نیست. اساسِ زندگی، آسودگی، ایمنی، فراغت، شادی، امید، و چشمانداز میخواهد.
پول همهچیز نیست، اما حاکمانی که با سیستمی کردن تفکرِ «فقرِ خودخواسته» تنگدستی را به مردم تحمیل میکنند، با زبان مغالطه میگویند، نه میخواهند درد مردم را بفهمند نه اهمیتی برایشان دارد.
پول همهچیز نیست، اما بیارزش شدن پول، چیزهایی را که برای یک زندگی شایسته نیاز است را از دسترس بیرون میکند.
فاجعهبارتر از گرانی، خو گرفتن به گرانیست، و تنگدستی را توجیه کردن. فاجعهی بزرگتر اینکه شرایط آموزش و پرورش به سویی میرود تا نسل کنونی به نسل پس از خود بیاموزد آرزوهایش را بکاهد و کوچک ببیند.
تنگدستیِ خودخواسته را مردم از روی فقر و جبر انتخاب میکنند چون گزینهی دیگری وجود ندارد، و کمکم آن را در زندگی خود بازسازی میکنند.
چگونه؟ هنگامی که بارها و بارها به خود میگویی «باز همین که داریم جای شکر دارد و..»
تحمیل شعارهایی که شب روز مردم با شادی و خنده احساس گناه کنند، با داشتن، احساس تهی بودن، و با آرزو کردن، احساس شرم کنند، در واقع یعنی فقر و تنگدستی نیز همانند فساد، سیستمی شده، سیستمی که فرهنگِ تنگدستی را به جامعه تزریق میکند، چرا؟ چون مردم تنگدستانه بیاندیشند، اینچنین جامعه از تنگدستیِ خود نه تنها شرم ندارد که آن را فضیلتی اخلاقی هم میپندارد. در صورت تداوم و تحمیل این تفکر، دور نیست در سطح شهر با این شعار بر روی بیلبردها روبرو شویم:
« ما رستگار هستیم چون تنگدستانه میاندیشیم».
اینچنین میخواهند مردم تنگدستی را بپذیرند، برایش فلسفه بسازند، نیکویی بتراشند و کسی که خواهان زندگی بهتر است را سرزنش کنند و انگِ «زیاده خواهی» به او بچسبانند.
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
«آنها، درندگانِ سیاست، براندازی نمیخواهند، بهره میخواهند، سود میخواهند، و هرچه بیشتر، بهتر»
هیاهوی جنگ، چماقِ باجستانیست که هر بار از یورش و ویرانی میگویند، هر بار که از نابودی نیروگاهها، پالایشگاهها و زیرساختها سخن میرانند که زندگی مردم به آنها بسته است، اما شبِ وعده که از راه میرسد، ناگهان «گفتوگو» را پیش میکشند و ژستِ نرمش و خویشتنداری میگیرند.
اما راستِ ماجرا چیز دیگریست، میترسانند تا بیشتر بچاپند. خویِ این درندگان، دریدن و چپاول است. مردم، نه در اندیشهشان جایی دارند و نه در وجدانشان ارزشی. «حقوق بشر»، «سازمان ملل» و واژههای پرزرقوبرق از این دست، برای آنان بیشتر پوششی برای بزکِ چهره قدرت و فریب افکار عمومی است.
اگر در این گفته تردید دارید، سوریه را به یاد بیاورید. هنگامی که «بشار اسد آن اَبَر قُدقُد هرزهخواه و چپاولگر و دلال»، با بمبهای بشکهای از هوا و با و مدافعان خلوتاش در زمین، صدها هزار تن را به کام مرگ فرستاد و میلیونها نفر را آواره کرد، مردم ما چه کردند؟ جز آنکه سرگرم گرفتاریهای روزمره خود بودند؟ همین داوری را مردم دیگر کشورها نیز درباره رنج مردم ما دارند. سرانجام چه میماند؟ چند گردهمایی، چند بیانیه، چند محکومکردن و چند هشتگ و سپس بازگشت به همان زندگی همیشگی.
زیر چکمه زور، جایگاه سیاستپیشگان له نمیشود، بل نان و مال مردم له میشود، کار مردم، درمان مردم و خودِ زندگی مردم.
آزمندانِ سیاست، درختی را که خود کاشتهاند، از ریشه برنمیکنند. چند شاخه را میزنند، چند برگ را میریزند، اما تنه را نگه میدارند، چون از میوهاش سود میبرند.»
اونا منافع را میخوان
به بیانی ساده: چرا باید درختی را سرنگون کنند که خودشان کاشتند برای برداشت!
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
بیرحمانهترین خواسته از کسی که موضوعی، رویدادی یا کنشی را به نقد، بررسی یا اعتراض میکشاند، این است که او را در میدان تنگ تخصص و حرفهاش محصور کنند و از او بخواهند تنها در همان حوزه اظهار نظر کند. اگر چنین نگرشی بر جامعه حاکم شود، حاصل آن چیزی جز جامعه و دنیایی تکراری و تهی نخواهد بود.
گر قرار بود فقط در محدوده تخصص خود بیندیشیم و سخن بگوییم، چرا در دوران تحصیل، افزون بر رشته تخصصی، علوم انسانی، اجتماعی، فنی و مهارتهای گوناگون را نیز میآموزیم؟
من محکوم نیستم که چون موسیقی را بهعنوان زبان گفتوگو با جامعهام برگزیدهام، چشم و گوش خود را بر هر کردار، نابسامانی و ناراستی ببندم. زندگی امروز عرصهای درهمتنیده از سیاست، اقتصاد، اجتماع، قانون، فرهنگ و دهها مؤلفهی دیگر است، مؤلفههایی که هر یک به شکلی مستقیم یا غیرمستقیم بر زندگی ما اثر گذارند. چگونه میتوان بر این واقعیتها چشم بست و تنها سرگرم کار خویش شد؟ حتا اگر کسی چنین بخواهد، مگر در جهان امروز میتوان اقتصاد، سیاست یا فرهنگ را نادیده گرفت؟
باری: «اگر تو با سیاست کاری نداری، سیاست اما با تو کارها خواهد داشت»
پس چرا باید مسئلهای به این اهمیت، یعنی «نقد»، به دلیل جایگاه یا موقعیت افراد نادیده گرفته شود؟ هیچکس نه مقدس است نه فراتر از نقد. در جامعهی بسته، تقدسگرایی و ملاحظات سیاسی، نقد را به خط قرمز تبدیل میکند، اما آیا این شیوه درست است؟ اتفاقن پرسش همیناست: چرا نباید صاحبان قدرت و نفوذ، با همه خطاهایشان، مورد نقد قرار گیرند؟ و چرا هرکس به نقد آنان بپردازد، باید هزینهای سنگین و … بپردازد؟
پاسخ، روشن است؛ ما وارثِ تاریخی هستیم که در آن، بیش از آنکه «فرهنگ نقد آزاد» و فراگیر را بیاموزیم، به فرمانبرداری از بتها خو گرفتهایم، بتهایی که با نقاب تقدس، از دسترس پرسش و نقد به دور ماندهاند.
من، پیش از آنکه هنرمند باشم، یک انسانم، و درست به همین دلیل، این حق را برای خود محفوظ میدانم که بر پایه تجربه، مطالعه و اندوختههای فکریام، هر اندیشه، شخص یا ساختاری را که شایسته نقد میدانم، بیهیچ لکنت و واهمهای به محک نقد بسپارم. شاید در آغاز این دورهی تازه، تقدسگرایی و خط قرمزهای خودساخته را باید به تاریخ بسپاریم، و مهمتر از آن، این که همان تاریخ را نیز بیرحمانه و بیملاحظه به نقدبکشانیم.
جامعهی بدون نقد، جامعهای مردهست که عذاب هوسهای خیالی خود را در برزخ خود پس میدهد.
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
شرحِ تاریخ، گویاست…
باور و ایمان،
تلاقیِ آنها در گذرگاهِ تاریخ است.
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
شرحِ تاریخ، گویاست…
باور و ایمان،
تلاقیِ آنها در گذرگاهِ تاریخ است.
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
«بازار هنر در جیب هنرمندانِ تریبون دار»
چه خوشبختانه چه متاسفانه! هم تعریف، هم مفهوم هنر و هم شخص هنرمند، از آینهی جامعه بودن به اوراقِ فروش مبدل گشتهاند، مبارک بادا !!.
هنرمندانِ اوراق فروش مسیر و جهت خود را، با باد قدرت از جهتی به جهتی تنظیم برای وزیدن میکنند.
شوربختانه تاریخ ایران، پر است از چهرههای هنری که در ظاهر، خود را همصدای مردم جلوه داده و در واقع، در بزنگاههای حساس، سکوت را بر حقیقت و مصلحت را بر شرافت انتخاب و ترجیح دادند. نمایشی تکراری، که با بازی ماهرانه برای حفظ نام، نان و جایگاه، هم خوشرقصی را میکنند، هم خوشعیشی .
حضرتِ والامولک پرویز پرستویی نامی خوشعبا و خوشادا را خیلی خوب میشناسیم، درنقش «مارمولک» نقشی که برای او هم اعتبار آورد، هم محبوبیت. تلخی ماجرا آنجاست که نقشِ آخوندپیشی، از پردهی سینما بیرون رفت اما، گویی به زیست اجتماعی پرستویی بدل شد، گویی شخصیت ریاکار و مارمولکپیشه، خود به اسارت نقش و بازی خود درآمد.
چنانکه در پیچوخم مصلحتاندیشی و همراهی با قدرت، همان نقش را در «اپوزیسیونِ مارمولکی» ادامه داد تا اینجا که در هر بزنگاهی ناخونکی به سیستم آخوندکی میزند و تیشههای توهین و گستاخیاش را به شعور مردم.
به نظر من، وقتی هنرمندی به جای ایستادن کنار شعور جمعی مردم، از موضعی بالا برای آنان نسخه میپیچد یا در بزنگاهها با گفتار و رفتارش به جای روشن کردن حقیقت، بر ابهام و سرخوردگی میافزاید، طبیعیست که سرمایهی اجتماعی خود را از دست بدهد. احترام مردم، مدالی نیست که یک بار گرفته شود و تا ابد بر سینه هنرمند آویزان بماند، که البته باید هر روز آن را با صداقت، شجاعت و مسئولیتپذیری برای حفظ آن کوشید و جوشید.
مسئله تنها یک نفر نیست. داستانِ دهها چهره است که هنر را به نردبان امنیت و منفعت بدل کردند. کسانی که تا وقتی مردم برایشان کف میزنند، خود را فرزند همین مردم مینامند، اما هرگاه پای هزینه دادن به میان میآید، ناگهان زبانشان به موعظه و توجیه باز میشود.
شاملو باورش غلط در غلط بود که مردم ایران حافظهی تاریخی ندارند، به عکس، مردم اما حافظه شان بسیار عالیست. شاید دیر قضاوت کنند، اما فراموش ، هرگز، آنان بهترین داوران تمام دورانند که چه کسانی در روزهای دشوار کنارشان ایستادند و چه کسانی، برای حفظ سفرهی رنگین و جایگاه امن خود، حقیقت را قربانی کردند.
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
فربهسانانِ خوشمشرب، وارثِ کاخهای پدرانِ کوخباورند. جامهشان مداخله در هر حرفه است، تخصص نمیخواهد. از هر پیشه چند خط یاد گرفتن، نشانِ دانایی نیست، مُهرِ هیچندانیست.
اما عادلِ فردوسیپور و امثال او چه؟ اینها، نام و نانشان در تعامل با اهلِ قدرت است و بس.
نه عجب!!
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
«در خانه اگر کَس است، یک حرف بس است. موشکپرانان دقیقن چه میکنند؟!»
#ایران را قربانی پروژهای کردند که حاصل همگرایی منافع قدرتهای چپاولگر اما به اصطلاح عوامفریبانه، قدرتهای بزرگ است. پروژهای که مقصد آن، «افغانستانیزه کردن ایران» است.
موشکپرانان دقیقن در خدمت چه سیاستی هستند؟ آیا با سیاستهای کرملین، پکن و غرب هماهنگاند؟
از زاویهی نتایجی که پیش روست، تأسفبار است: اما آری. بیتردید در یک مسیر مشترک. زیرا نتیجهی عملکرد همهشان به جایی ختم خواهد شد که از چیدمان صفحهی شطرنجِ سیاسی پیداست، و آن در ابتدا ضعیف کردن و اخته کردن قدرت ایران و آنگه بدون دغدغه بالا کشیدن تمامیت کشور.
وگرنه امکان ندارد حکومتی که بقای خود را باید در بقای کشور بداند، اینچنین به ریشههای قدرت خویش تیشه بزند؟ امکان ندارد با چنین شتابی ثروت ملت بر باد دهد و جان مردم در مسیری هزینه شود که حاصل نهایی آن، چیزی جز فرسایش تمامیتایران و تقویت موقعیت رقبایش نیست؟
خروجی این سیاستها، دقیقن همان چیزیست که مسکو، پکن و قدرتهای غربی از آن سود برده و زین پس بدون مزاحمت #مردمِملیگرا خواهند برد، تفاوتی نمیکند این همسویی حاصل هماهنگیست یا محصول نادانی، اهمیتِ موضوع در درک این واقعیت است: بازندگان، ایران و مردم ایران هستند و برندگان، چپاولگرانی که به نوبت به حساب کشورهای ثروتمند منطقه خواهند رسید. سرنوشت افغانستان، لیبی، عراق، سوریه را مرور کنید که آشوب و جنگها بعد از رفتن چه کسانی و آمدن چه کسانی رخداده است؛ و سیاستهای به سوی شیبِ سقوط و فراهم شدن شرایط برای فروپاشیِ اقتدارِ مفهومِ ملیگرایی چگونه مسیر را طی کرده... آیا به نظر نمیرسد ما اکنون در همین مسیر قرار داریم؟!
«در خانه اگر کَس است، یک حرف بس است»
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
«در خانه اگر کَس است، یک حرف بس است. موشکپرانان دقیقن چه میکنند؟!»
#ایران را قربانی پروژهای کردند که حاصل همگرایی منافع قدرتهای چپاولگر و به اصطلاح عوامفریبانه، بزرگ است. پروژهای که مقصد آن، چیزی جز «افغانستانیزه کردن ایران» نیست.
موشکپرانان دقیقن در خدمت چه سیاستی هستند؟ آیا با سیاستهای کرملین، پکن و غرب هماهنگاند؟
از زاویهی نتایجی که پیش روست، تأسفبار است: اما آری. بیتردید در یک مسیر مشترک. زیرا نتیجهی عملکرد همهشان یکیست: ضعیف کردن ایران و آنگه بدون دغدغه بالا کشیدن تمامیت کشور.
وگرنه امکان ندارد حکومتی که بقای خود را باید در بقای کشور بداند، اینچنین به ریشههای قدرت خویش تیشه بزند؟ امکان ندارد با چنین شتابی ثروت ملت را بر باد دهد و جان مردم در مسیری هزینه شود که حاصل نهایی آن، چیزی جز فرسایش تمامیتایران و تقویت موقعیت رقبایش نیست؟
خروجی این سیاستها، دقیقن همان چیزیست که مسکو، پکن و قدرتهای غربی از آن سود برده و زین پس بدون مزاحمت مردم ملیگرا خواهند برد، تفاوتی نمیکند این همسویی حاصل هماهنگیست یا محصول نادانی، اهمیتِ موضوع در درک این واقعیت است: بازندگان، ایران و مردم ایران هستند و برندگان، چپاولگرانی که به نوبت به حساب کشورهای ثروتمند منطقه خواهند رسید. سرنوشت افغانستان، لیبی، عراق، سوریه را مرور کنید که آشوب و جنگها بعد از رفتن چه کسانی و آمدن چه کسانی رخداده است؛ و سیاستهای به سوی شیبِ سقوط و فراهم شدن شرایط برای فروپاشی اقتدار ملیگرایی چگونه مسیر را طی کرده...
«در خانه اگر کَس است، یک حرف بس است»
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
https://x.com/hosseinparnia13/status/2077275568874086865?s=52
از جنوب لبنان
تا..
جنوب ایران..
«البته جنوب لبنان به شما نزدیکتر است.»
چرا دلواپسان و بساطاندازانِ مقابل زیرساختها خفهاند ؟ جنوب ایران از زیرساختهای ایران محسوب نمیشود؟
#ایران
#جنوبایران
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
✍ #حسین_پرنیا | یادداشت روز:
https://t.me/hosseinparnia1
در کافهای با چند دوست دربارهی نسبت جامعه ایران با جهان غرب گپ میزدیم که چرا ما ترجمهای درست از «غرب» در اختیار نداریم؟ ترجمهای از جهانبینی، تجربهی تاریخی و شیوهی زیستن. ما غرب را یا به صورت رؤیایی دستنیافتنی تصویر کردیم یا دشمنی مطلق.
کمتر کوشیدهایم آن را آنگونه که هست بشناسیم، با قوتها و ضعفهایش، با دستاوردها و شکستهایش.
تناقض بزرگ ما از همینجا آغاز میشود. آرزوهایمان را در غرب جستوجو میکنیم، اما سبک زندگی و شیوه اندیشیدنمان همچنان در بند سنتهاییست که بسیاری از آنها پاسخگوی مسائل جهان امروز نیستند. میخواهیم از مواهب مدرنیته بهره ببریم، ولی حاضر نیستیم الزامات آن را بپذیریم، میخواهیم آزادی، رفاه، فناوری و پیشرفت داشته باشیم، اما مسئولیت، نظم، قانون و فرهنگ تولید را نه. در نتیجه، در وضعیتی معلق زندگی میکنیم، نه سنتی ماندیم نه مدرن شدیم. شترمرغی شدهایم که نه توان پرواز داریم، نه طاقت کشیدن بار. تعلیقی که هم هویت ما را فرسوده، کرده،هم توان تصمیمگیری و حرکت را از ما گرفته است.
در جهانی از آرزوهای دور و دستنیافتنی زندگی میکنیم. جهانی خیالی که جای برنامه داشتن را گرفته و آرمانگراییِ مطلقی که به جای واقعبینی نشسته است. خواستههای محالِ ما بسیار بیشتر از هدفهای ممکن و قابل تحقق است، شکافی، که ما را از واقعیت دورتر کرده.
در برخورد با غرب گرفتار افراط شدهایم، یا آن را سرچشمه تباهیها میدانیم و با زبان دشمنی، تهدید و نفی با آن مواجهایم، یا بیهیچ شناختی، شیفته ظواهرش میشویم. کمتر کوشیدهایم غرب را بفهمیم، بیشتر خواستهایم یا با آن بجنگیم یا از آن تقلید کنیم.
از سوی دیگر، زندگیمان را که همچنان آمیخته با تخیلات ماوراییست، در جزئیترین نیازهای روزمره، از فناوری، علم و تولید غرب غافل شدهایم. جامعهای که تولیدکنندهی علم نباشد، ناگزیر مصرفکننده اندیشه و فناوری خواهد بود.
مشکل کمبود استعداد نیست، کمبود اراده برای آموختن، ساختن و استمرار در تلاش است چرا که توسعه، محصول شعار نیست، نتیجه انضباط، آموزش، پژوهش، تجربه و کار مداوم است. هیچ ملتی با آرزو کردن پیشرفته نشده است.
آنچه بر این آشفتگی افزوده، رواج نوعی روشنفکری نمایشیست. روشنفکریای که در پوشش، ژست، واژگان پیچیده و رفتارهای نمادین تعریف شده است. از پیپ و پالتو گرفته تا قهوههای خاص و نقل قولهای نیمهتمام. روشنفکران ظاهرنما، چپاندیش و بی محتوا ..
از همان هنگام که بسیاری از کشورهای غربی سرمایهگذاری بر علم، دانشگاه، صنعت و فناوری را به محور توسعه خود تبدیل کرده بودند، در جهانِ توسعهی توهمِ علمای ما درگیر نزاعهای ایدئولوژیک، خرافهگرایی و گذشتهپرستی شدند که هنوز هم ادامه دارد. حضراتِ علما، آنچه را نمیتوانستند در زمین بسازند، در آسمان جستوجو کردند و آنچه را از تولیدش ناتوان بودند، در رؤیاهای خود کامل میدیدند.
مسئلهی ما نه غرب است و نه شرق؛ مسئله، ناتوانیِ ما در فهم جهان جدید است. نه زبان مشترکی برای گفتوگو با جهان مدرن ساختهایم، نه تصویری دقیق از ماهیت آن به دست آوردهایم. از همین رو، بیشتر واکنش نشان دادهایم تا کنش، بیشتر شعار دادهایم تا اندیشیده باشیم.
با این همه، هنوز سرمایهای گرانبها در اختیار داریم: میراث ادبی، هنری و تمدنی ایران، و این همان زبانیست که میتوانست و میتواند ما را در گفتوگویی برابر با جهان قرار دهد. زبانی که حافظ، فردوسی،محمدبلخی، سعدی، خیام، موسیقی، معماری و هنر ایران در طول قرنها پدید آوردهاند. افسوس که این سرمایه نیز قربانی سیاست، ایدئولوژی و مدیریتهای نادرست شده است، تاجایی که امروز اگر هنوز رمقی در آن باقی مانده، بیش از هر چیز مرهون کوشش هنرمندان، نویسندگان و دوستداران مستقلی است که بیهیاهو، بار فرهنگ این سرزمین را بر دوش کشیدهاند.
نجات ما نه در نفی غرب است، نه در تقلید از آن، بلکه در شناخت خویشتن، فهم جهان و بازسازی عقلانیتیست که بتواند میان سنت و جهان امروز پلی استوار بزند. تنها از دل چنین فهمیست که میتوان به آیندهای رسید که نه در اسارت گذشته مانده باشد، نه مشغول به تقلید دیگران.
#رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی
@hosseinparnia1
