157
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
157
دانستم، شنیدم و دیدم
از دیگران
رفتن را
رفتن برای من
ممکن نبود
دستم که چرخ را
حس کرد
پایم تکان نخورد
گفتم
– رفتن برای من
ممکن نیست
اندوه مرگ
بر جانم
ریخت
و آنگاه
دانستم، شنیدم و دیدم
از خویشتن
ماندن را...
از هوتن نجات چیزی نمانده جز همه چیزش که شعر بود، که در مقدمهی دفتر «در کنار هم» آمده:
– وقتی احساس میکنم نمیتوانم شعر بگویم آدم روزمره میشوم و دیگر هرگز شعر نمیگویم.
کسی دقیق حتا نمیداند سال تولدش یا تاریخ خودکشیاش را به حوالی بیست سالگی در آن لابهلای روزهایی ابتدایی دههی پنجاه.
فرقی هم نمیکند. او ماند. همانطور که رمبو ماند. با کلمات شانزده سالگی.
157
در فرصت مناسبی
سیمای خویش را دیدیم
و با پیشآمدی
به سوی هم، پیش آمدیم
از سنگ جاده، گله کردیم
راهی که اشتیاق هردومان بود
آسانتر از تکان شاخه و طوفان رفت
از «برخورد» ِ هوتن نجات
157
I spoon you into my coffee cup
Spin you through a delicate wash
I wear you all day
I wear you all day
And ocean and rock is nothing to me.
157
پیش از آن که ابرها بنشینند
مرا به گیسو داری
در مرگ
از دهان مردهام میآویزی
مرا به گیسو داری
و نمیدانی
آنگاه که مردهایم
اندوه نیز مرده است
مجید فروتن
157
از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم
تا پلهها و تو را گم نکنم
کبریت را که افروختم
آغاز پیری بود
گفتم دستانت را به من بسپار
که زمان کهنه شود
و بایستد
دستانت را به من سپردی
زمان کهنه شد و مُرد
احمدرضا احمدی
157
Screaming in the dark, I howl when we're apart
Drag my teeth across your chest to taste your beating heart
