157
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
157
سنگم
سنگ سنگ
بی کم و کاست
و چنان در آغوش فشرده ام خود را
که رهایی را
گریزی جز شکافتن نیست
سنگ سنگ
با این همه، ای رود سبز
تابستانی
از فرازم بگذر
ساقه های سست آبزی
و خزه های بلند را
بگریزان از من
و درنگ قزل آلا را
بر گرده هایم جاودانی کن
بر سنگم زندگی
خیس و سرایان می گذرد
و زندگیم
گوهری است غریب
یکی شده با ذرات جهان
چنانکه یکی شده ام با جهان در او
خشک و خاموشم مپندار
پر آواز و خیس و خاموشم
خاموش نه
مدهوشم
ای رود سبزم
از کناره هایم بگذر
منقار سخت بارانیت را
بر جداره های جان کیهانیم
پیاپی فرود آر
همین فردا خواهی دید
که خواهم ترکید
و زیباترین شقایق جهان را
ارزانی چشمانت خواهم کرد.
منوچهر آتشی
157
بهار که آمد، وقتی تمام کلاغها فرا رسیدنش را با نیمپرده بالا بردن تُن صدای خود اعلام کردند، من قطار سبز خط یاماتونه را سوار و در ایستگاه توکیو، نزدیک دفتر پست مرکزی پیاده شدم.
با وجود خالی بودن خیابان به سبک ژاپنیها پشت چراغ قرمز منتظر شدم، تا فضایی را برای ارواح ماشینهای قراضه باقی گذارم.
با این که منتظر هیچ نامهای نبودن، پشت پنجرهی تحویل عمومی توقف کردم، چون آدم باید از روح نامههای پارهشده تجلیل کند. پشت باجهی هوایی هم ایستادم تا بر ارواح نامههای ارسالنشده درود فرستم.
تکبر تحملناپذیر غرب را ارزیابی کردم که هرگز دست از برتری دادن وجود به ناموجود، و آنچه گفته شده به ناگفتهها برنداشتهاست.
بیآفتاب – کریس مارکر (۱۹۸۲)
157
به گمانم فهمیدن اغواکنندهترین وعدهای بود که به انسان مدرن داده شد. در مسیر پیشرفت حالا فهمی قالبی به ما تحمیل شده که هر چه با معیارهای آن مطابق نباشد کنار میگذاریم. و این منطق یکسر زندگی را به سیطرهی خود در میآورد اگر این میان کسی نباشد که با ابتداییترین ابزارها به یادمان بیاورد قراردادی بودن همهی برساختههایمان را.
کلمه
تصویر
صدا
و باز هم کلمه.
بیآفتاب مارکر، تلاشیست برای زدودن آنچه که میفهمیم، یا حداقل گمان میکنیم میفهمیم. برای به چنگ آوردن دوبارهی لذت سُکرآور معمای حافظه. حافظه، نه یادآوری نام کَسان و چیزها، که لرزش مهرهی پشت آدم است به دلیلی ناشناخته، موقع شنیدن، خاندن یا دیدن چیزی. چه چیزی؟
«شوناگون شیفتهی فهرستها بود. فهرست چیزهای زیبا، چیزهای پریشان کننده یا حتا چیزهایی که ارزش انجام دادن ندارند. یک روز به ذهنش رسید که فهرستی دربیاورد از چیزهایی که قلب را به تپش وامیدارند.»
157
نوای ساز مکزیکیهایی که شورشیهای تگزاسی را محاصره کرده بودند. ال دِگوئلو یعنی آهنگ سر بریدن. یعنی با طلوع سپیده، رحم نخاهیم کرد.
157
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سراپا برهنه
بدانگونه که عشق را نماز میبریم، ــ
که بیشایبهی حجابی
با خاک
عاشقانه
درآمیختن میخواهم.
شاملو گفت.
157
از «شبان–رمگی و حاکمیت ملیِ»محمد مختاری و نگاه خاندنیاش به گذشتهی فرهنگی روشن و البته گاه نه چندان روشن ما. مقالهای که به همراه نوشتارهای دیگرش تنها چند ماه قبل از کشته شدن در قالب «تمرین مدارا» منتشر شد.
