📚 آرمانشهر 📚
Open in Telegram
📚درنگی برای خواندن📚 در مورد بیشتر علایقم از هنر و ادبیات و فلسفه تا علم و اقتصاد و علوم اجتماعی مینویسم و از میان کتبی که میخوانم گزیده به اشتراک میگذارم. 🔴کانال حرفهای بیسروته من: @ArmansNonsense 🔵Twitter: Friend_of_hume
Show moreIran69 941The category is not specified
3 279
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
3 279
کارل مارکس و ایدئولوژی
✍🏻ادعای این کاربر مبنی بر ایدئولوژی نبودن مارکسیسم، هرچند اکنون سادهدلانه جلوه میکند اما در گفتمان مارکسیستی کاملاً پذیرفته شده است.
کارل مارکس در «ایدئولوژی آلمانی» تمایزی میان علوم طبیعی و علوم اجتماعی قائل میشود. مارکس معتقد است چون در علوم اجتماعی تعبیر و تفسیرها متأثر از منافع فردی، گروهی و طبقاتی اندیشمندان است؛ پس حاصل کارشان دیگر علم نیست بلکه ایدئولوژی است. به بیان دیگر مارکس و انگلس بر این باور بودند که اندیشهها محصولات یا روبناهایِ واقعیتهایِ ساختارِ اجتماعی و طبقاتیِ زیربناییاند و اندیشهها از شرایط زندگی مادی و تاریخی انسانها نشأت میگیرند و انعکاسدهندهٔ این شرایط هستند.
اما اندیشهٔ علمی در نظر مارکس چه بود؟ مارکس معتقد بود که اندیشههایی که وضع طبقاتی جامعه را توجیه میکنند ایدئولوژی هستند و اندیشههایی که همراستا با تحول تاریخی هستند علمی! از این جهت ارزش و صحت اندیشهها در نزد مارکس بیشتر وجههٔ تاریخی دارد و جنبههای صوری، انسجام منطقی و درونی، عدم وجود تناقض و... در درجات بعدی اهمیت قرار میگرفتند. بدین سبب ممکن است نظریهای انسجام درونی نداشته باشد اما به این جهت که همسو با سیر تحول تاریخی، مطابق مارکس، است علمی تلقی شود. از طرفی اعتبار اندیشهها با نشان دادن تناقض درونی آنها خدشهدار نمیشود بلکه به مرور زمان وجههٔ علمی خود را از دست میدادند از این رو در نظر مارکس اقتصاد سیاسی کلاسیک تا زمانی که همسو با تحول تاریخی گذار از فئودالیسم به سرمایهداری بود، علمی تلقی میشد اما زمانی که این گذار انجام شد، اقتصاد سیاسی دیگر انعکاسدهندهٔ مواضع طبقهٔ پیشرو یعنی بورژوازی در مقابل آریستوکراسی نبود بلکه توجیهکنندهٔ موضع طبقاتی طبقه ارتجاعی بورژوازی در مقابل طبقهٔ پیشرو جدید (یعنی پرولتاریا) بود و برای همین منزلت علمی خود را از دست داد!
به بیان دیگر اندیشهها در نزد مارکس استقلال ندارند، بلکه بازگوکنندهٔ شرایط مادی و تاریخی انسانها هستند. از این جهت معیار درستی (علمی بودن) یا نادرستی (ایدئولوژیک بودن) اندیشهها را نباید در خود اندیشهها جستوجو کرد!
اما این تحول تاریخی که مارکس تئوریاش را بر مبنای آن علمی میدانست از کجا آمده بود؟ به طور خلاصه مارکس با تلقیای که از دیالکتیک هگل داشت باور داشت که سیری را در تاریخ بشری کشف کرده که با آن میتواند آینده را پیشگویی (و نه پیشبینی) کند. در واقع مارکس در قامت یک مؤمن بیخدا سرانجام تاریخ را میدانست و باور داشت که سوسیالیسم بر سرمایهداری پیروز میشود و در ادامه جهان به جامعهای بدون طبقه خواهد رسید! حالا هر تئوریای که با این تصور از تاریخ تطابق داشته باشد در مقطعی علمی تلقی میشود.
لودویگ فون میزس در «کنش انسانی» این روششناسی مارکس را طغیان علیه عقل توصیف میکند چنانکه مارکس مدعی میشود که منطقی که ارزش و اعتبار جهانشمول داشته باشد وجود ندارد. از این جهت منطق اقتصاددانان که از نظر او ناشی از ذهن بورژوازی آنها است هیچ کاربردی برای پرولتاریا که تاریخ و آینده، طبق همان پیشگویی او، متعلق به آنهاست ندارد. سخن میزس به این معنا نیست که امکان ندارد منافع فردی و گروهی روی نظر اندیشمندان تأثیر داشته باشد، بلکه به این معناست که ذهن انسانها در هر طبقهای که باشند ساختار منطقی واحدی دارد و صحت نظریهها را باید با سازگاری درونی، تطابق با واقعیت، قدرت پیشبینی و... سنجید نه اینکه معیار درستی اندیشه را در وضعیت تاریخی یا طبقاتی صاحب اندیشه جستجو کرد.
حتی اگر فرض کنیم عقیدهٔ مارکس در مورد ماهیت ایدئولوژی صحیح است باز ایرادات زیادی به این عقیده وارد است که برخی از آنها را جوزف شومپیتر در «تاریخ تحلیل اقتصادی» برمیشمرد: اول اینکه مارکس به عناصر ایدئولوژیک نظام فکری خود توجه نداشت یعنی بدون هیچ دلیلی خود را کاملاً مصون از هرگونه گرایش ایدئولوژیک تصور میکرد. دوم اینکه مارکس خصلت ایدئولوژیک را منحصر به منافع طبقاتی و در نهایت اقتصادی میدانست، در حالی که ذهن انسان تنها متأثر از این منافع نیست، در واقع تأثیر ایدئولوژیک مفهوم بسیار عامتری دارد. سوم اینکه ایدئولوژیک بودن به معنای نادرست بودن نیست به بیان دیگر اینکه کسی به چه دلیل یا انگیزهای سخنی گفته، هیچ دلیلی بر درستی یا نادرستی سخن وی نیست.
مارکس با تکیه بر همین چندگانگی منطقی خود را از بحث با اقتصاددانان بورژوا بینیاز میدانست و امروز هم اغلب بحثهایی که با مارکسیستها درمیگیرد برای هردو طرف اتلاف وقت است چرا که دستگاه منطقی یکسانی برای بحث ندارند و طرف مارکسیست به شکلی مؤمنانه بسیاری از اصول بنیادین مد نظر مارکس را پذیرفته و منطق جهانشمول را در مقام ابزار توجیهگر نظام طبقاتی میبیند.
چنین است که دو طرف حین بحث دائم از اینکه دیگری حتی بدیهیات را هم نمیفهمد نالاناند.
-آرمان
@globalutopia
3 279
اصل جهت کافی، آزادی اراده و اخلاق
📚مهمترین جنبهٔ تفسیرِ یاکوبی از اسپینوزا صورتبندی و دفاعِ او بود از این ادعا که باور به آزادیِ انسان ناسازگار است با دیدگاهی در قبالِ واقعیت که به نظر میرسد عقل ما را به پذیرفتنِ آن ملزن میسازد. مدعای یاکوبی صرفاً این نیست که باور به آزادیِ انسان را نمیتوان به نحوِ عقلانی توجیه کرد؛ او معتقد است هرگونه فهمِ یکسره منسجم و عقلانی لز جهان ملزم به طردِ این امکان خواهد بود. بنابراین، طبق دیدگاهِ یاکوبی، ما ناچاریم دست به انتخاب بزنیم از میانِ ایمانی غیرعقلانی به امکانِ آزادی و دیدگاهی عقلانی ولی کاملاً موجبیتانگارانه در قبالِ جهان، جهانی که در آن هیچ مجالی برای فاعلیتِ خودمتعین وجود ندارد. یکی از پیامدهای مدعای یاکوبی که در بحثِ ما راجع به سیرِ اولیه فیشته نقشِ مهمی ایفا خواهد کرد مربوط به معانیِ ضمنیِ چنین ادعایی برای امکانِ اخلاق است. اگر عقل را نتوان با باور به آزادیِ انسان سازگار ساخت، عقل درست به همان اندازه با این تصور که انسانها مقید به وظایفِ اخلاقیاند ناسازگار است. از آنجا که نسبتدادنِ الزامِ اخلاقی به یک فاعل ظاهراً مستلزمِ آن است که فاعل در انجام دادن یا انجام ندادنِ وظیفهاش آزاد باشد، پس جهان بدونِ آزادی همچنین جهانی خواهد بود که در آن امکان ندارد هیچگونه «بایدِ» اخلاقی در کار باشد. چنین به نظر خواهد رسید که تعهد به عقل ایجاب میکند که ما باورهای مبتنی بر فهمِ عرفی به آزادی و اخلاق را نیز اوهامی صرف تلقی کنیم.
لازم به ذکر است که مقبولیتِ دیدگاهِ یاکوبی به برداشتِ خاصی از ماهیتِ عقلانیت وابسته است- برداشتی که صورتبندیِ کلاسیکِ خود را در اصلِ جهتِ کافی مییابد. طبق این اصل (یا دستکم طبق آن صورتی از این اصل که در اینجا مطرح است)، هروضعِ موجودی از امور، الف، بر مجموعه دیگری از شروط، ب، مبتنی است، به نحوی که حضورِ ب برای ضرورت یافتنِ وجودِ الف کافی است. معنای ضمنیِ مشکلساز این دیدگاه به سهولت معلوم میشود: اگر کردارهای انسان جملگی پیامدهای ضروریِ شروطِ پیشینِ بیرون از خودِ انسان باشند، چگونه میتوان انسان را از تواناییِ فعلِ آزادانه بهرهمند دانست؟ فیشته در یکی از نوشتههای منتشرشده اولیهاش تقلا میکند راهحلی برای همین مسأله بیابد، مسألهای که او آن را به این شکل صورتبندی میکند: چنانچه وضعکردنِ یک جهتِ کافی، یا «بنیاد»، برای هر رویدادی ضروری باشد، آنگاه باید چنین تصور کرد که برای همه انتخابهای اراده نیز چنین بنیادی وجود دارد. ولی اگر علیالاصول همیشه بتوانیم دلیلی برای تبیینِ انتخابِ یک فعلِ خاص از جانبِ اراده بیابیم، قادر هم هستیم که نشان دهیم فعلِ موردِ نظر میبایست انتخاب و خلافِ آن با ضرورتِ برابر میبایست رد میشد. اما، در این صورت، این هم نشان داده میشود که اراده اصلاً انتخابی آزاد و ناموجَب انجام نداده است. به عبارتِ دیگر، چنانچه اصلِ جهتِ کافی به طورِ همهشمول معتبر باشد، آنگاه باید حتی بر تعیناتِ اراده هم اطلاق شود، اما چنین مینماید که وجودِ این نوع بنیاد برای افعالِ اراده ناسازگاری است با انتخابِ ناموجَبی که جزوِ ضروریِ هر برداشتی از آزادیِ انسان است.
اگرچه جزئیات کوششهای اولیه فیشته برای حلِ این مسأله پیچیدهتر از آناند که در اینجا به آنها بپردازیم، به سهولت میتواند دید که راهبردِ اصلیِ او باید به صورتی متضمنِ انکارِ کاربستپذیریِ همهشمولِ اصلِ جهتِ کافی باشد. مزیتِ عمده چنین اقدامی به قدرِ کافی روشن است: اگر دیگر ادعا نشود که اصلِ جهتِ کافی برای کلِ واقعیت معتبر است، آنگاه چنانچه برخی رویدادها، از قبیلِ انتخابهای اراده، آزاد از موجبیتِ علّی تلقی شوند اِشکالِ خاصی پدید نمیآید.
البته ایدهٔ انکارِ اعتبارِ همهشمولِ این اصلِ عقلی ایدهای نیست که فیشته ابداع کرده باشد. فرقگذاریِ خودِ کانت میانِ نمودها و اشیای فینفسه، مقرون به اقدامِ او مبنی بر محدودکردنِ اصلِ علیت به نمودها، ممکن است صورتی نسبتاً استادانه از این راهبرد تلقی شود.
از کتاب «نظریهٔ سوبژکتیویته در فلسفهٔ فیشته»
اثر فردریک نویهاوزر
ترجمه سید مسعود حسینی
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
اقتصاد دولتی و تهدید آزادی
📚مذموم بودن دخالت دولت در اقتصاد تنها به علت کاهش بازدهی اقتصادی نیست، بلکه عارضهٔ شاید مهمتر، تنگکردن دایرهٔ آزادیهای فردی در جامعهٔ مدنی است. افزایش اقتدار دولتی، ناگزیر تحدید آزادی و حقوق فردی را به دنبال میآورد. جدایی و تقابل جامعهٔ مدنی و دولت، در واقع به عنوان اصل تضمینکنندهٔ آزادی، در ارتباط مستقیم با نظریهٔ توازن قدرتهای منتسکیو است. دوگانگی موجود در انسان مدرن، در واقع بازتاب تقسیم جامعه به دو حوزهٔ مستقل و متباین است: جامعهٔ مدنی و دولت. در سایهٔ همین دوگانگی، تقابل و توازن میان آنها است که آزادی تحقق مییابد.
به همین علت میتوان گفت آزادی پدیدهٔ منحصر به جوامع مبتنی بر اقتصاد بازار است. آنجا که نظام بازار آزاد وجود ندارد و اقتدار دولتی بر تمام فعالیتها شمول عام پیدا میکند، آنجا که مالکیت عمومی (دولتی) جایی برای مالکیت خصوصی نمیگذارد، امکان پیدایش و حفظ آزادی، به صورت یک نهاد مستمر، از بین میرود. در چنین سازماندهی اجتماعی، جملگی افراد جامعه به صورت مستخدمین حکومت درمیآیند و در نتیجه تحت قیمومت، نظارت و کنترل جمعی قرار میگیرند.
از بین رفتن آزادی، نتیجهٔ منطقی دولتی شدن زندگی اقتصادی، یعنی مداخلهٔ بیش از حد قدرت سیاسی در امور جامعهٔ مدنی است. دولت با سلطه بر تمام منابع اقتصادی، مدعی میشود که دیگر نفع خصوصی نقشی در تصمیمگیریهای اقتصادی ندارد و سیاست اقتصادی دولت (اقتصاد برنامهای در دوران جدید) تامینکنندهٔ منافع کل جامعه است. شرط موفقیت برنامهٔ اقتصادی این است که تمام آحاد جامعه تابع هدفهای آن باشند و هیچگونه مخالفتی با آن صورت نگیرد. واضح است که در چنین شرایطی، هر گونه انتقاد از سیاست رسمی دولت به عنوان مخالفت با مصالح عمومی جامعه تلقی شده و به شدت سرکوب میگردد. انقیاد بیچونوچرای افراد، یکی از شرایط لازم برای اقتصاد برنامهای متمرکز است. از سوی دیگر، با توجه به اینکه دولت به عنوان ارادهٔ عمومی نمایندگی مردم و وظیفهٔ دفاع از حقوق آنان را به عهده دارد، از هرگونه رأی و عقیدهٔ خارج از حوزهٔ تصمیمات دولتی سلب حقانیت میشود. اینها نتایج عملی و ناگزیر ادغام سیاست و اقتصاد است. استقلال جامعهٔ مدنی سد محکمی در برابر گسترش اقتدار مطلق قدرت سیاسی است و آزادیهای فردی را تضمین میکند. در چنین جامعهای دولت، چون نقش اقتصادی درجهٔ اول ندارد، نمیتواند مدعی تأمین منافع و سعادت عموم مردم باشد. در نتیجه، نمیتواند افراد را به این بهانه تحت انقیاد کامل خود در آورد.
از کتاب «گفتارهایی در معرفتشناسی علم اقتصاد»
موسی غنینژاد
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
Repost from 📚 آرمانشهر 📚
#برگی_از_کتاب
📚 مفیستوفلس (شیطان):
«وقتی که حقیقت را چنانکه هست
رک و راست به این جوانها میگویی،
جغلهها از آن خوششان نمیآید؛
ولی، پس از آن که تجربهٔ تلخ آن را از سر گذراندند،
پیش خود خیال میکنند که همه چیز از خودشان مایه میگیرد
و استادانشان مشتی احمق بودهاند.»
فاوست
اثر یوهان ولفگانگ فون گوته
برگردان از م. ا. بهآذین
نشر نیلوفر
صفحه۲۱۰
کانال تلگرام آرمانشهر
@globalutopia
3 279
#برگی_از_کتاب
📚«هنر فعالیتی است که هم میستاید و هم انکار میکند.
نیچه می گوید: «هیچ هنرمندی واقعیت را تحمل نمیکند» این درست است، اما هیچ هنرمندی نمیتواند واقعیت را نادیده انگارد.
آفرینش هنری طلب اتحاد و رد جهان است. اما، هنر جهان را به دلیل آنچه که فاقد آن است و به پشتوانهٔ آنچه که پارهای از اوقات هست، رد میکند.»
انسان طاغی | آلبر کامو| ترجمه ایرانیطلب | ص۲۷۱
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
✏️یک حربهٔ کارآمد برای محدود کردن آزادی توسط دیکتاتورهای سیاسی و دیکتاتورهای کوچولوی فضای مجازی این است که بروند قوانین کشورهای آزاد را زیرورو کنند و برای تحدید هر شکلی از آزادی نمونه بیاورند:
در کره جنوبی قمار ممنوع است، در بریتانیا فلان شکل از توهین ممنوع است، در ژاپن ازدواج همجنسگرایان ممنوع است، در ایتالیا فلان پوشش برای زنان ممنوع است، در آلمان بیان عقیدهٔ نژادپرستانه ممنوع است و الی آخر. سپس از این موارد برای پیشبرد اهداف ایدئولوژیک یا گروهی خود استفاده میکنند و از آزادیخواه خواندن خود نیز احساس غرور میکنند.
به بیانی دیگر، ابداً آزادی برایشان موضوعیت ندارد، بلکه صرفاً انواع محدودیتهای آزادی در کشورهای دیگر را گلچین میکنند تا سلب آزادی مردم را توجیه کنند. در بهترین حالت چیزی که از آزادی فهمیدهاند محدود کردنش است نه خودش!
و بدا به حال مردمی که بابت اعتقادات مذهبی یا ایدئولوژیک و یا تمایلات شخصی، تحدید آزادی را توجیه کنند چرا که خیال میکنند نظرشان بهترینِ نظرهاست و خیرعمومی در اجرایی شدن ایدهٔ آنان نهفته شده است.
-آرمان
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
باز هم در باب آزادی بیان!
✏️تصور اشتباهی که در مورد آزادی بیان وجود دارد این است که فرد خیال میکند محترم شمردن حق آزادی اندیشه و بیان دیگری لطفی است که دارد که به دیگری میکند. در صورتی که برعکس، بیش و پیش از هرچیز این رحمی است که فرد دارد به خودش میکند. علاوه بر دلایل جان استوارت میل که در پست پیشین آورده شد، باید گفت آزادی بیان دقیقا همان چیزی است که در بلند مدت آزادی را در جامعه تضمین میکند. اینکه فرد یا گروه دیگری که از نظر ما عقایدش تماماً احمقانه یا خطرناک است، بتواند عقایدش را بیان کند، در وهلهٔ نخست سبب میشود که دیگران بتوانند وجود چنین میل یا عقیدهای را در دیگران شناسایی و پیگیری کنند. در مرحلهٔ بعد این امکان را به شما میدهد که از رادیکال شدن آن عقیده به شیوههای متفاوت جلوگیری کنید. مثلاً با نشان دادن ناسازگاریها یا خطرهای نهفته در آن عقیده احتمال گرویدن دیگرانی را که تازه در نهان خود با چنین میل و اندیشهای برخورد کردهاند کاهش دهید. از طرفی بیان آزاد سبب میشود که شما دقیقاً بدانید با چه چیزی روبهرو هستید و چگونه باید برای مقابله با آن آماده شوید. آیا نیاز است گروهی علیه آنان تشکیل دهید؟ راهپیمایی کنید؟ امنیت مکانی را افزایش دهید؟ در انتخاباتی به نحوی خاص رأی دهید؟ همهٔ اینها (با فرض اینکه ما در جبههٔ تماماً حق قرار داریم و دیگری تجلی شیطان رجیم است) با تحقق حق آزادی بیان بیچون و چرا ممکن است.
حتی اگر فرد مقابل شما را تهدید به تجاوز کند (چنانچه این روزها از فحشهای رکیک چنین برداشتی میشود)؛ شما این تمایل یا اراده را میتوانید در دیگری شناسایی کنید و برای مقابله با آن برنامهای بریزید. شما با سانسور کردن دیگری نه تنها عقاید و تمایلات او را نابود نکردهاید بلکه به قول آلبر کامو آن را فریاد زدهاید. سانسور شما آن عقیده را افراطیتر میکند و یک زمان که ابداً انتظارش را ندارید هیولای زیرزمینی آن عقیده سر بیرون میآورد و سرکوب و سانسور شما را جبران میکند. چنانچه تاریخ پر است از این انتقامجوییها.
و باز هم تکرار میکنم که اینها را برای کسانی میگویم که خیال میکنند عقیدهٔ خودشان تماماً درست است و از اشتباه بریاند و دیگری فردی نفهم و بیشعور که نمیتواند راستی و درستی عقیدهٔ آنان را تشخیص دهد. یا آنهایی که هربار بر سر آزادی بیان اما و اگر میگذارند و بدون آنکه بدانند نابودش میکنند.
-آرمان
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
Repost from 📚 آرمانشهر 📚
#برگی_از_کتاب #سیاست
📚چهار دلیل ضرورت آزادی بیان را به اختصار ذکر میکنم:
اول: آنکه اگر عقیدهای را مجبور به خاموشی کنیم، آن عقیده ممکن است حق باشد و اگر منکر این شویم قضاوت خود را مصون از خطا پنداشتهایم.
دوم: هرچند عقیدهٔ خاموش شده باطل باشد، ممکن است قسمتی از حقیقت را شامل باشد و اغلب چنین است. چون عقیدهٔ رایج یا عمومی در هر موضوعی هرگز همهٔ حقیقت نیست، تنها با برخورد عقاید مخالف است که همهٔ حقیقت فرصت تجلی خواهد داشت.
سوم: اگر هم عقاید مقبول نه تنها بر حق باشند بلکه همهٔ حقیقت باشند، اگر پیوسته آن را به مبارزه نطلبند، اعتقاد اغلب معتقدان به آن از نوع غیرعقلی خواهد بود و از اساس عقلانی آن بیخبر خواهند ماند.
چهارم: از این گذشته مفهوم حقیقی اعتقاد آنها نیز در معرض خطر ضعف و تباهی خواهد بود و اثر خود را در منش و رفتار آنان از دست خواهد داد. این اعتقاد تنها ایمان رسمی شخص خواهد گردید و قدرت نیکی کنندهٔ آن از میان خواهد رفت و عرصهای را که باید در آن اعتقاد واقعی مبتنی بر ایمان یا عقل جای گزیند، بیهودگی اشغال خواهد کرد.
کتاب «دربارهٔ آزادی»
اثر جان استوارت میل
ترجمه محمود صناعی
نشر روشنگران و مطالعات زنان
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
#برگی_از_کتاب
📚مشکل مدرسه روال خشک و منظمی بود که انگار با این هدف ساخته شدهبود که کسی چیزی یاد نگیرد. باید سر یک ساعت مشخص میرسیدیم، میرفتیم داخل زیرزمین یا اگر هوا خوب بود، در حیاط صف میبستیم و حق نداشتیم حرف بزنیم. این چه مزخرفی بود؟ باید قدمرو تا کلاس میرفتیم. [...] اجازه نداشتیم شوخی کنیم، از زیر میز کاغذ رد کنیم یا هر کار دیگری که تلخی زندگی بشر را قابل تحمل میکند. یادگیری با تکرار، که معنیاش این بود که هیچ چیز یاد نمیگیری. یکبار در هفته هم گردهمایی بود. [...] بعد هم یک دعای مزخرف که هیچوقت هیچ جوابی از آن نگرفتیم. هیچ جوابی. حتی نمیگفت بگذارید بعداً خبرش را میدهم. همیشه میگفتم خدا که ساکت است، کاش کاری کنیم معلمها خفه شوند.
بیخود و بیجهت
از وودی آلن
ترجمه لیلا صدرالعلمایی
صفحه ۳۷
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
#فلسفه #اقتصاد
📚«تاریخ علوم طبیعی فهرستی از نظریهها و فرضیههای کنارنهاده شدهاست، چراکه تجربه آنها را نفی کرده است. سرنوشت نظریهٔ فلوژیستون یا نقادی گالیله از توضیحات نادرست مکانیک قدیمی و کنارنهادن آن، مثالهایی در این مورد است. اما هیچ مورد مشابهی در تاریخ اقتصاد وجود ندارد. مدافعان نظریههایی که هیچ همخوانی باهم ندارند، وقایع مشابهی را به عنوان دلیل بر اینکه تجربه دیدگاه آنها را ثابت کرده است، مورد استفاده قرار میدهند. واقعیت این است که تجربهٔ یک پدیده پیچیده (تمام تجربهها در زمینهٔ اعمال انسانی از این نوعاند)، همیشه ممکن است توسط تئوریهای گوناگون مخالف هم مورد تفسیر قرار گیرد. قبول یا رد این تفسیر، بستگی به قبول یا رد تئوریهای مربوطه دارد و این تئوریها از قبل بر اساس استدلال ماقبل تجربی بنا شدهاند.»
کنش انسانی | لودویگ فون میزس
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
در واقع آن زمان که من بدون شناخت و دانش به سراغ زمینهای میروم، ارزش و جذابیت آن زمینه برایم در این است که چقدر میتواند تمایلات و احساسات بدوی و غریزیام را تحریک کند.
زیاد پیش میآید که رمان «اولیس» از جیمز جویس یا شاکن اثر باخ را به آزمایشها و پدیدههای پیچیده در دنیای فیزیک تشبیه کرده باشم، چرا که برای فهمیدن آنها و سپس لذت بردن از آنها، ابتدا باید مسیری را پیمود و تلاش بسیار کرد. کمتر کسی وجود دارد که اگر بدون خواندن هیچگونه متن ادبی و داشتن دانشی در اسطوره و فلسفه و... به سراغ «اولیس» برود چیزی از آن دستگیرش شود و یا بتواند از آن لذت ببرد. در نظر کسی که دانشی در موسیقی ندارد چه بسا فوگهای باخ گوشخراش جلوه کند.
با دیدن مکرر صحنهٔ آزمایشهای فیزیک و شیمی دانش چندانی در این زمینهها نصیب من نخواهد شد و با مواجههٔ مکرر با خیل زیادی از موسیقیها و نقاشیها و رمانها نیز چیز زیادی دستگیرم نمیشود. در نهایت میتوانم بگویم فلان آزمایش یا فلان اثر هنری بهتر احساسات غریزی و بدوی من را تحریک میکنند.
باید آگاهانه بین مواجههام با اثر هنری و صحنهٔ آزمایشی در فیزیک به مثابه هنر و علم، با مواجههام با آنها به مثابه امری سرگرمکننده تفاوت بگذارم، هرچند گاهی همپوشانیای هم دیده میشود. (میتوانم همین نظر را به زمینههای غیرهنریای که نامشان رفت نیز بسط دهم)
مرادم آن نیست که شکلی از هنر (یا هر زمینهای) را تحقیر کنم یا فاقد ارزش بشمارم. و به خوبی میدانم که عمر آدمی کفاف نمیدهد که بخواهد در تمام زمینهها چنان دانشی کسب کند که از پس هضم پیچیدهترین آثار و پدیدهها برآید. تمام آنچه که میخواهم بگویم این است که من باید در اظهار نظرهایم کمی پرواپیشگی به خرج دهم و حدود شناخت و میزان دانشم نسبت به پدیدهها را به پرسش بکشم. فریب توهم آگاهی ناشی از «در دسترس بودگی» را نخورم. که اگر چنین باشد زبانم به گفتن مهملاتی شگفت گشوده میشود و گوی حماقت را از رقیبان خواهم ربود!
پ.ن: متوجه شباهت جز به جز مقایسههایی که انجام دادم هستم، اما در آخر این مقایسهها را برای رساندن منظورم مفید یافتم.
-آرمان
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
«اثر هنری به مثابه هنر، اثر هنری به مثابه امری سرگرمکننده»
به سبب دسترسی ساده به ادبیات، سینما، موسیقی، نقاشی و به طور کلی آثار هنری، این توهم در آدمی به وجود میآید که به واسطهٔ مواجهه و صحبتکردن دربارهٔ آنها به واقع دانشی درخور دربارهٔ آنها نیز دارد. مارسل پروست در جایی گفته بود «همه میگویند که شیفتهٔ نقاشی و ادبیات و موسیقیاند اما من حتی یک نفر را هم ندیدهام که واقعاً از اینها چیزی سرش بشود». در واقع برخوردهای منفعلانه و مکرر با این چیزها سبب میشود که خیال کنیم واقعاً نسبت به آنها شناخت پیدا کردهایم و چه بسا با دستهبندیکردن تجربههایمان بر مبنای غرایز و سلایق خود، چارچوب و قاعدهای نیز برای اظهار نظر دربارهٔ آنها بیابیم. چه جدلهایی که با شور و حرارت در آنها شرکت میجوییم و از نظراتمان متعصبانه دفاع میکنیم و بسیاری را به سبب تفاوت نظرشان با خودمان نفهم و بیشعور قلمداد میکنیم. آخر دیگر چرا نظر من در باب فلان رمان یا فیلم درست نباشد؟ ناسلامتی من بسیار قصه شنیدهام و ساعتها به تماشای فیلم و سریال نشستهام!
یکی از عوامل این توهم شناخت، به عقیدهٔ من، «در دسترسبودگی زیاد» و طبیعتاً مواجههٔ مکرر است. این قضیه نه تنها در هنر که در بسیاری دیگر از زمینهها که خیال میکنیم معرفتی مطلوب نسبت به آنها داریم نیز صادق است: زبان، بازار، اسطوره، اخلاق، عقل، علم و...
در اروپا و آمریکای قرن نوزدهم، در بسیاری از سالنهایی که بعدها به سالن سینما بدل شدند، شیمیدانها و فیزیکدانها بر روی صحنه میرفتند و در مقابل چشم تماشاگرها آزمایشهایی جذاب را انجام میدادند. مردم به صحنهٔ آزمایش چشم میدوختند، هیجانزده میشدند و کف میزدند. آزمایشی ساده را به مانند واکنش تجزیهٔ آمونیومدیکرومات، که این روزها در مدارس دانشآموزان انجامش میدهند، در نظر آورید. واکنشی جذاب، پر از نور و تغییر رنگ. اگر آزمایش را با مقدار زیادی از واکنشدهنده انجام دهید چه بسا صحنهای بسیار شگفتانگیز را خلق کنید. تماشای این واکنش برای تماشاگری هم که از شیمی چیزی نمیداند بسیار جذاب خواهد بود. اما سادهدلانه خواهد بود اگر ادعا کنیم که این تماشاگر به واسطهٔ تماشای این آزمایش، یا حتی آزمایشهایی مشابه و متفاوت دیگر، معرفت عمیقی نسبت به علم شیمی و فیزیک پیدا کرده است. چه بسا در نظر این تماشاگر جذابیت و چه بسا ارزش آزمایش پایستگی انرژی یک آونگ بزرگ و ساده، بیشتر از آزمایشها و پدیدههای پیچیده در فیزیک نوین باشد. اخیراً کتابها و فیلمهای مستندی نوشته و ساخته شده است تا با ارائهٔ اطلاعاتی سادهسازیشده و پایهای در زمینهٔ فیزیک، مخاطب را یاری کنند تا به ماهیت، چگونگی، اهمیت و شگفتی این پدیدهها و آزمایشها پی ببرند.
به سبب همین در دسترس نبودن یا روزمره و ملموس نبودن بسیاری از پدیدهها، آزمایشها و نظریات در علم فیزیک است که کم پیش میآید از کسی بشنویم، برای نمونه، اظهار نظری در باب «درهمتنیدگی کوانتومی» بکند. اما در باب مسائل دیگری چون همانهایی که نامشان ذکر شد (و اگر مایل هستید میتوانید سیاست، روان، حق و اقتصاد را هم به آن اضافه کنیم)، همگیمان روزانه اظهارنظرهای بسیار میکنیم و کمتر کسانی از ما هستند که به واقع معرفتشان را در مورد واژگان و مفاهیمی که به کار میبریم به پرسش بکشند.
برای نمونه اگر در زمینهٔ هنر عجالتاً بپذیریم که هنر ارتباطی با زیبایی و امر زیبا دارد و یک وجه شناخت هنر در ابتدا شناختن زیبایی و امر زیبا است؛ متوجه میشویم که باید در ابتدا چیستی هنر و زیبایی را به پرسش بکشیم و اگر، همچون بسیاری از اندیشمندان، زیباییشناسی را، به معنای واقعی کلمه، سطح و نوعی از شناخت قلمداد کنیم، ناگزیر میشویم همچون هر نوعی از شناختهای دیگر ابزارهای شناختمان را بشناسیم، مفاهیم نزدیک و درهمتنیده را از یکدیگر تمیز دهیم و به طور کلی دانشی در آن زمینه کسب کنیم. اما آنقدر از واژهٔ «زیبایی» به طور روزمره استفاده کردهایم که شناختن زیبایی برایمان امری بدیهی است. به بیان دیگر مفهومی که به اندازهٔ تاریخ اندیشه در باب آن سخن گفته شده به (احتمالاً) «امر خوشایند» برای من تقلیل مییابد. اگر چیزی برای من خوشایند است پس لابد زیبا نیز هست. و همانطور که برای من آزمایشهای ساده و پرزرقوبرق فیزیک جذابیت بیشتری دارد، آثار هنری مشابه نیز برایم جذابتر خواهند بود. موسیقیای برایم جذاب میشود که بتوانم تکهای تکرارشونده در آن بیابم تا به سرعت با آن اُخت بگیرم و سرم را تکان دهم. رمان برایم به گزارشی از یک ماجرا که میتواند هیجانانگیز یا کسلکننده باشد و درسی اخلاقی نیز به من بدهد تقلیل مییابد و ادامهٔ ماجرا.
3 279
پروست و کاویدن احساسات
✏️مارسل پروست از اصطلاحات و جملات کلیشهای که در جامعه همهگیر بود و همه کس از آنها برای بیان احساساتش استفاده میکرد نفرت داشت.
اصطلاحات و جملاتی شبیه به «پشمام»، «هوا بس ناجوانمردانه سرد است»، «فلانی اوسکله» و... در زمانه و زبان خودمان.
پروست معتقد بود که استعمال بیش از اندازهٔ این اصطلاحات ذهن را سطحینگر بار میآورد؛ به این گونه که فرد با مراجعه به دایرهٔ لغاتش، برای بیان اندیشه، احساس و نظرش، تلاش درخوری انجام نمیدهد و به سطحیترین و دمدستیترین ابزار برای بیان و توصیف احساسات و عقایدش رضایت میدهد.
چنین پدیدهای سبب میشود که افراد دچار نوعی همگرایی شوند که به یکدست شدن شخصیتشان میانجامد، چنانکه وقتی به اطرافیانمان مینگریم تفاوتهای چشمگیر اندکی مییابیم و گویی اکثر افراد از روی یک یا چند نسخهٔ مادر، رونویسی شدهاند.
از این روست که بخش عظیمی از وجود و احساسات فرد برای خودش نیز ناشناخته میماند. چرا که وقتی فردی مثلاً تعجب میکند به جای آنکه احساسش را تجربه و واکاوی کند و سپس به نحو درخوری، با وسواس در انتخاب واژه، توصیفش کند یا شرحش دهد، عبارت کلیشهای «پشمام» را به کار میبرد. بدیهی است که احساسی که عمیقاً تجربه و واکاوی نشود به شناخت منجر نمیشود. چنین است که آرام آرام نظرمان در مورد اکثر پدیدهها شکلی سطحی پیدا میکند چرا که تن به احساسکردن و اندیشیدن (به معنای خاص کلمه) ندادهایم.
زمانی که ذهن به درگیری عمیق با احساسات و اندیشههای پیچیده آمُخته نشده باشد، توان ساختن چیزی عمیق را هم ندارد. مثلاً ذهن ناپخته احتمالاً نمیتواند عشق را عمیقاً درک کند یا رابطهای عمیق بسازد. چنانکه روابط عاشقانه و دوستانهاش در سطحیترین و غریزیترین سطح ممکن متوقف میشود، چرا که از تجربه، درک و تربیت احساساتش، به نحوی مطلوب، عاجز است.
کلیشهها از این نظر زیانبخشند که به ما القا میکنند با آنکه تنها به سطح مسائل نظر میافکنند دقیقترین توصیف از موقعیتاند. و اهمیت این مسأله در اینجاست که نحوهٔ صحبت ما در نهایت به نحوهٔ احساس ما وابسته است، زیرا شیوهای که ما جهان را توصیف میکنیم قاعدتاً باید بازتابندهٔ نحوهٔ تجربهٔ ما از آن باشد.
-آرمان.ز
بازنشر از حسابم در توییتر
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
🧩اگه دارید روی مهارت تغییر زاویهٔ دید به صورت مکرر از اول شخص به سوم شخص کار میکنید؛ حتماً رمان «مرد کوچک» آلفونس دوده رو از نظر بگذرونید. چیزهای زیادی میشه ازش یاد گرفت.
ترجمهٔ محمود گودرزی هم به قدر کافی خوب هست که در صورت تمایل از تکنیک رونویسی (اگه این نوع تمرین براتون مفید بوده) استفاده کنید.
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
#تکهای_از_رمان
📚برادرم ژاک بچهای عجیب بود، از آن بچههایی که استعداد گریه دارند! تا جایی که در خاطرم است، او را با چشمهایی قرمز و گونهی اشکآلود به یاد میآورم. شبها، صبحها، در طول روز در طول شب، در کلاس درس، در خانه، هنگام گشتوگذار، بیوقفه میگریست، همهجا میگریست. وقتی از او میپرسیدند: «مشکلت چیست؟» هقهقکنان جواب میداد: «مشکلی ندارم.» و از همه عجیبتر این بود که واقعاً هیچ مشکلی نداشت. بیشتر گریهاش مثل گرفتن بینی بود، همین و بس. گاهی آقای اِسِت کلافه میشد و به مادرم میگفت: «این بچه مضحک است، نگاهش کنید! اشکش مثل رودخانه جاری است.» و خانم اِسِت با صدای ملیحش جواب میداد: «چه انتظاری داری، دوست من؟ بزرگ میشود و این عادت از سرش میافتد؛ من هم در این سن مثل او بودم.»
در این فاصله ژاک بزرگ میشد؛ خیلی هم بزرگ میشد، ولی این عادت از سرش نمیافتاد. بهعکس، قابلیتی منحصربفرد که این کودک عجیب در ریختن بیدلیل سیلاب اشک داشت هرروز بیشتر و بیشتر میشد. از اینرو، مصیبت پدر و مادرمان برای او ثروتی عظیم بود... و در نتیجه این بار، روزها از صبح تا شب با فراغ بال هقهق میگریست، بیآنکه کسی بیاید و به او بگوید: «مشکلت چیست؟»
مرد کوچک | آلفونس دوده
ترجمه محمود گودرزی
آرمانشهر
@globalutopia
