en
Feedback
📚 آرمان‌شهر 📚

📚 آرمان‌شهر 📚

Open in Telegram

📚درنگی برای خواندن📚 در مورد بیشتر علایقم از هنر و ادبیات و فلسفه تا علم و اقتصاد و علوم اجتماعی می‌نویسم و از میان کتبی که می‌خوانم گزیده به اشتراک می‌گذارم. 🔴کانال حرف‌های بی‌سروته من: @ArmansNonsense 🔵Twitter: Friend_of_hume

Show more
Iran69 941The category is not specified
3 279
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
بازنشر از حساب توییترم: 🖋️آن‌وقت من غرولند می‌کنم که چرا شناخت مطلوبی از نهادهای آزاد و سنت‌های تضمین‌کنندهٔ آزادی وجود ندار
بازنشر از حساب توییترم: 🖋️آن‌وقت من غرولند می‌کنم که چرا شناخت مطلوبی از نهادهای آزاد و سنت‌های تضمین‌کنندهٔ آزادی وجود ندارد. ایشان که به اصطلاح کارشان سیاست است این‌چنین سنت‌های تضمین‌کنندهٔ آزادیِ قدیمی‌ترین و باثبات‌ترین دموکراسی بزرگ موجود را مسخره می‌کنند. گویی درس فلسفه سیاسی در ایران تازه رسیده است به ابتدای «افسانهٔ زنبورها»ی برنارد مندویل! حتی بحث‌شان بر سر مطلوبیت و کارکردها هم نیست. چیزی که به تماشا نشسته‌اند، به معنای واقعی واژه، در نظرشان تجلی خرافات بوده. پس چه بدبختند مردم بریتانیا، سوئد، ژاپن و هلند که باید با این خرافات سر کنند! احتمالاً برداشت‌‌شان از سنت‌ها و نهادهای جمهوری نیز در همین حدود است! آرمانشهر @globalutopia

آیرونی مدرن: خطری برای آزادی در بحث دربارهٔ دموکراسی و آزادی یکی ساختار‌ها و نهادهای آزاد و سنت‌ها حائز اهمیت هستند و دیگر، مبانی و اساس فکری و تاریخ این نهادها و سنت‌ها. در زمانهٔ صلح، وقتی این مبانی در نظرها رنگ می‌بازد، افراد ناخودآگاه به نوعی از آیرونی که کیرکگور «آیرونی مدرن» می‌خواندش روی می‌آورند. کم‌کم علیه آن سنت‌ها و سازوکارها طغیان کورکورانه می‌کنند و عاری از هرگونه معنا می‌سازندش. خراب می‌کنند بدون آن‌که در عمل بتوانند چیزی بسازند. چنان برداشت‌ها از سنت‌ها و نهادها سطحی می‌شود که چه بسا ممکن است عده‌ای ساده‌دلانه دچار این توهم شوند که می‌توانند اصلا نهادها یا سنت‌های تماماً تازه‌ای را، مطابق نیاز جامعه، از نو طراحی کنند! یا حتی بدتر، خیال کنند که می‌توانند نسخه‌ای برای آزادیِ تمام جوامع بپیچند و ایدئولوژی آزادی را بنیان نهند! چنین است که جوامع راه زوال را پیش می‌گیرند. این ساده‌انگاری‌‌ها بزرگ‌ترین دشمن آزادی‌ست. -آرمان در مورد آیرونی سقراطی و آیرونی مدرن پیش‌تر یادداشتی نوشته‌ام: https://t.me/globalutopia/1339 آرمانشهر @globalutopia

آیرونی 🖋️آیرونی نوعی شیوهٔ ارتباط غیرمستقیم است که با آن پرسش‌های پنهانی می‌پرسند و آنچه را نمی‌توان سرراست بیان کرد می‌گویند. هر گفتهٔ آیرونیکی، با انتقال چیزی فراتر از معنای لفظی‌اش، خود را به پرسش می‌کشد، مانند گفتن چیزی احمقانه یا ساده‌لوحانه برای نشان دادن اینکه می‌دانی جریان از چه قرار است. سقراط استاد آیرونی بود و از آن روشی فلسفی و حتی شیوه‌ای برای زندگی ساخت. او از شاگردانش سؤالاتی کرد تا بفهمند که مانند زندانیان تمثیل غار زندگی می‌کنند؛ یعنی مبهوت سایه‌هایی بی‌اساس شده و در حصار دیوار‌هایی بلند و تاریک‌اند که رهایی از آن‌ها ممکن است. آیرونیِ سقراط رابطهٔ آن‌ها را با این جهانِ بسته و تنگِ توهمات، دگرگون کرد. کیرکگور در پایان‌نامه‌اش استدلال می‌کند که در عوض «آیرونی مدرن» هم‌دوره‌اش تکیه‌گاهی ندارد. ما از جهان فراتر می‌رویم، از معنایش می‌پرسیم و امکانی بودنش را آشکار می‌کنیم- به چه منظور؟ آیرونی تبدیل به نوعی سبک شده است: فرمی ادبی، ژستی فرهیخته‌وار، نگرشی عصیانگر. شاید به نظر بیاید که حقیقتی در آن است، شاید شهامت آن را دارد که با ساده‌لوحی، ارزش‌ها و اهدافی را که فرهنگ شما به جهان نسبت می‌دهد باور نکند. اما این آیرونی همه‌چیز را می‌خشکاند: شرافت را از حقیقت و فضیلت را از شجاعت می‌گیرد، تا جایی که دیگر دلیلی برای صادق یا شجاع بودن نمی‌ماند. در واقع این آیرونی به نوعی قصد تخریب دارد بدون آن‌که بخواهد چیزی بسازد. کامو در کتاب «عصیانگر» خود چنین می‌نویسد: «ماجراجویان بزرگ، در قلمرو پوچی، کم نبوده‌اند. اما در تحلیل نهایی، بزرگی‌شان به این بستگی دارد که به چه میزانی به رضایتی که از پوچی احساس می‌کنند تن ندهند تا بتوانند تنها الزامات آن را نگاه دارند. اینان در بیشترین- و نه کمترین- حدی که می‌توانند ویران می‌کنند. نیچه نیز می‌گوید:« کسانی دشمن من‌اند که می‌خواهند ویران کنند، اما نمی‌خواهند خویشتن خود را بسازند.» نیچه ویران می‌کند، اما قصدش ساختن است. از درستی و شرافت ستایش می‌کند و خوش‌گذرانان را «با چهرهٔ خوک‌مانندشان» به باد انتقاد می‌گیرد.‌» آیرونی سقراط هم از جنس آیرونی مدرن نبود، چون ترفند او بسیار جدی بود. آیرونی مدرن از بی‌ثبات کردن همهٔ معناها بهره می‌برد، اما سقراط ایده‌ها و ارزش‌ها را متزلزل می‌کند تا دوباره به درکی استوارتر از آن‌ها دست‌یابد. او نه از سر پوچ‌باوری یا بدبینی یا هوشمندیِ صرف بلکه به خاطر دلبستگی عمیق و جدی‌اش به «چیزی والاتر» فرهنگ عصر خویش را به پرسش گرفت. او نمی‌توانست بگوید این چیز والا چیست، چون هنوز در جهان وجود نداشت. اما او مشتاق آن بود و پیوسته در پی‌اش. او گذاشت که جستجوی آن به کل زندگی‌‌اش جان ببخشد و حتی او را به دست مرگ بسپارد. وقتی سقراط آیرونی به کار می‌بُرد، خدایش را می‌ستود، سقراط مانند دیگر آتنیان به معبد می‌رفت و قربانی می‌کرد، اما این کارها را به شیوه‌ای دیگر انجام می‌داد: بدون یقین، حتی بدون ایمان و امید، تنها از سر اشتیاق و با روحیه‌ای که تا ابد پرسشگر بود. اگر سقراط را استاد آیرونی بدانیم، کیرکگور شاگرد او بوده است. او در پایان‌نامه‌اش نوشت: «بدون آیرونی هیچ زندگیِ واقعا انسانی‌ای ممکن نیست. چون هر انسان با بی‌قراری خواهان حقیقت است و مشتاق شناخت سرچشمهٔ زندگی، و این اشتیاق را همچون عمیق‌ترین نیازش، رنجش و خوشی‌اش احساس می‌کند.» -آرمان آرمانشهر @globalutopia

آیرونی چیست؟ @globalutopia
آیرونی چیست؟ @globalutopia

اجرای جدید هیلاری هان از ویولن‌کنسرتو در رِ ماژور اثر یوهانس برامس. «این اثر از نظر ساختار ظاهری، به کنسرتوی بتهوون شبیه است، حتی در عدم تناسب طولی موومان اول با دو موومان دیگر، که به تنهایی مدت آن به اندازهٔ موومان‌های دوم و سوم است به کنسرتوی بتهوون شباهت دارد. و همچنین از نظر تنالیته (رِ ماژور)، و شیوهٔ کار ویولن تک‌نواز در بازگویی و تأکید تم‌هایی که ارکستر به بیان آن‌ها پرداخته است، این شباهت وجود دارد، و با تمام این اوصاف شکل و ریخت کلی این کنسرتو مختصات آثار برامس را دارد. با این تفاوت که این بار برامس ویولن را به علت کشش و انبساط طبیعی‌اش به کار گرفته است. برای تجلیل از بتهوون و حفظ میراث او، موومان اول با سه بار تکنوازی ویولن، در سه بخش سنتی و مرسوم (اکسپوزیسیون، بسط و گسترش، رِاکسپوزیسیون) دو تم بزرگ را در بردارد و با پاساژ animato، که از زیباترین کارهای برامس است، به پایان می‌رسد. این کنسرتو در نخستین روزها با انتقادهای بسیار روبه‌رو شد. عده‌ای از منتقدان این کنسرتو را نه برای ویولن بلکه بر ضد ویولن می‌دانستند. یوزف یوآخیم، دوست برامس و نپازندهٔ ماهر ویولن، در این کنسرتو تغییراتی داد و بعد از این دستکاری و ترمیم، انتقادات کمتر شد. اما بعد از ترقی و تحول تکنیک ویولن در قرن حاضر، اجرای قسمت‌های تکنوازی این کنسرتو دشواری‌های گذشته را ندارد، و با این تحولات، کنسرتوی برامس از نظر تکنیک بی‌عیب‌ونقص به نظر می‌رسد. کلود رستان این کنسرتو را یک سمفونی، با ویولن در نقش اول، می‌داند. این کنسرتو در کنار کنسرتو ویولن‌های بتهوون و مندلسون، نوعی تریلوژی آلمانی را به وجود آورده‌اند. آرمانشهر @globalutopia

اجرای جدید هیلاری هان از ویولن‌کنسرتو در رِ ماژور اثر یوهانس برامس. این اثر از نظر ساختار ظاهری، به کنسرتوی بتهوون شبیه است، حتی در عدم تناسب طولی موومان اول با دو موومان دیگر، که به تنهایی مدت آن به اندازهٔ موومان‌های دوم و سوم است به کنسرتوی بتهوون شباهت دارد. و همچنین از نظر تنالیته (رِ ماژور)، و شیوهٔ کار ویولن تک‌نواز در بازگویی و تأکید تم‌هایی که ارکستر به بیان آن‌ها پرداخته است، این شباهت وجود دارد، و با تمام این اوصاف شکل و ریخت کلی این کنسرتو مختصات آثار برامس را دارد. با این تفاوت که این بار برامس ویولن را به علت کشش و انبساط طبیعی‌اش به کار گرفته است. برای تجلیل از بتهوون و حفظ میراث او، موومان اول با سه بار تکنوازی ویولن، در سه بخش سنتی و مرسوم (اکسپوزیسیون، بسط و گسترش، رِاکسپوزیسیون) دو تم بزرگ را در بردارد و با پاساژ animato، که از زیباترین کارهای برامس است، به پایان می‌رسد. این کنسرتو در نخستین روزها با انتقادهای بسیار روبه‌رو شد. عده‌ای از منتقدان این کنسرتو را نه برای ویولن بلکه بر ضد ویولن می‌دانستند. یوزف یوآخیم، دوست برامس و نپازندهٔ ماهر ویولن، در این کنسرتو تغییراتی داد و بعد از این دستکاری و ترمیم، انتقادات کمتر شد. اما بعد از ترقی و تحول تکنیک ویولن در قرن حاضر، اجرای قسمت‌های تکنوازی این کنسرتو دشواری‌های گذشته را ندارد، و با این تحولات، کنسرتوی برامس از نظر تکنیک بی‌عیب‌ونقص به نظر می‌رسد. کلود رستان این کنسرتو را یک سمفونی، با ویولن در نقش اول، می‌داند. این کنسرتو در کنار کنسرتو ویولن‌های بتهوون و مندلسون، نوعی تریلوژی آلمانی را به وجود آورده‌اند. آرمانشهر @globalutopia

اجرای جدید هیلاری هان از ویولن‌کنسرتو در رِ ماژور اثر یوهانس برامس. آرمانشهر @globalutopia

نقد زیربنایی بودن و علت‌العلل بودن نیروهای اقتصادی در تحولات تاریخ در نظر مارکسیست‌ها 📚چنانچه یکی از پیروان مسلک مارکسیسم را برای پاسخ دادن به سؤال زیر تحت فشار قرار دهیم که «اگر به نظر شما کلیه تغییرات تاریخ بشر- تاریخ سیاسی، تاریخ افکار، تاریخ مذاهب و مابقی این چیزها همگی ناشی از بهم خوردن موازنهٔ نیروهای اقتصادی در جوامع بشری است در این صورت چه عاملی باعث ایجاد تغییر یا بهم خوردن موازنه در خود نیروهای اقتصادی تاریخ می‌گردد؟» وی در نتیجهٔ چنین سؤالی ناچار می‌شود که ضعف تئوری خود را از نقطه‌ای بسیار حساس فاش سازد. خود مارکس در جاهای مختلف جواب‌های مختلف به این سؤال می‌دهد. در اغلب جاها می‌گوید که روابط اقتصادی بشر- هر آنجا که رابطه‌ای جانشین رابطه‌ای دیگر می‌شود- نطفهٔ خود را از یک ضرورت منطقی اخذ می‌کند که خود این ضرورت ناشی از تضادی است که در ماهیت و سرشت رابطه قبلی وجود داشته است. چند جای دیگر می‌گوید که این تغییرات ناشی از تغییراتی هستند که در تکنیک و روش تولید صورت می‌گیرد. پاسخ اول مارکس چیز مهمی را بیان نمی‌کند و فقط نشان می‌دهد که وی برای اجتناب از دادن جوابی مقنع [که ظاهراً مقدورش نبوده] به زیر سایبان اسرار پناه برده است. چون اگر قبول کنیم که «تضادی مکتوم» که ناشی از اوضاع و شرایطی خاص در امور اجتماع است باعث تغییرات اقتصادی تاریخ می‌گردد، پذیرفتن چنین پاسخی فقط با قبول یک شرط قبلی امکان‌پذیر است و آن این است که موجودی عاقل و هوشمند آن چیز مکتوم را که در نظر مارکس خالق تغییرات اقتصادی تاریخ است قبلاً به عنوان «تضاد» بپذیرد و سپس نیرویی را که در این تضاد نهفته است برای از بین بردن وضعی که با جبر اقتصادی زمان نمی‌سازد مورد استفاده قرار دهد. اما استدلال ماركس بدبختانه بر محور این فرض می‌چرخد که تضاد مذکور در تئوری وی خود صاحب «قوه‌ای مسبب» است که به طور مستقل و جبلّی عمل می‌کند و تغییرات اقتصادی تاریخ را به وجود می‌آورد. به عبارت دیگر تضاد اجتماعی [از نظرگاه مارکس] نوعی قوهٔ جسمانی است که تشخیص وجود آن هیچ‌گونه نیازی به اینکه از سلول‌های عقل و اندیشه بشر بگذرد ندارد. این‌گونه استدلال، مفهومی جز این ندارد که به جای دادن پاسخ معقول [که در اختیارش نیست] به لفافهٔ کلمات پناهنده شود و آنها را به شکل پرده‌ای برای پوشاندن جای خالی فکر به کار برد. جواب دوم مارکس به حقیقت نوعی توضیح است منتها این عیب را دارد که پذیرفتنش به نتایجی که خود مارکسیست‌ها قادر به پشتیبانی از آن نیستند منتهی می‌گردد ما همه از این حقیقت آگاهیم که هر نوع تغییری که از بدو خلقت بشر تاکنون در تکنیک و روش‌های تولید صورت گرفته ناشی از پیشرفت و توسعه علوم طبیعی بوده است. حال اگر قبول کنیم که وجود این پیشرفت‌ها منشأ ظهور تغییرات در روابط اقتصادی بشر هستند که تمام تغییرات دیگر اجتماع به همین تغییرات اساسی بستگی دارد در آن صورت دیگر نمی‌شود گفت که تغییرات اقتصادی علت‌العلل سایر تغییرات هستند. زیرا خود این تغییرات معلولند و علت نیستند و علت حقیقی چنانکه گفتیم پیشرفت بشر در شعب مختلف علوم طبیعی است. حال ملاحظه می‌کنیم که به یک نتیجه بسیار عجیب رسیده‌ایم زیرا از یک سو با این حقیقت واضح روبه رو هستیم که علوم طبیعی فعالیتی است نظری در حالی که از سوی دیگر مارکس به ما می‌گوید که کلیه فعالیت‌های نظری انسان از قبیل پیشرفت‌های حاصل در مذهب، فلسفه، هنر و همه این‌ها نتایج همان سیستم اقتصادی هستند که وی کشف یا ابداع کرده است. پس تکلیف علوم طبیعی در این میانه چیست؟ چنین به نظر می‌رسد که مارکس علوم طبیعی را از محدوده تئوری خود کنار گذاشته است در حالی که این علوم نه تنها قابل اغماض و به کنار گذاشته شدن نیستند بلکه به واقع علت نهایی تغییراتی هستند که در همان سیستم اقتصادی مارکس صورت می‌گیرد حتی به فرض اینکه آماده باشیم که استدلال عجیب مارکس را بپذیریم و علوم طبیعی را بی هیچ گونه دلیل معقولی در موقعیتی که با دیگر فعالیت‌های نظری بشر کاملاً فرق دارد قرار دهیم، باز میان این نظر و نظری که مورد قبول مارکس است اختلافی فاحش وجود دارد. یعنی، میان این گفته که علوم طبیعی منشأ تحولات تاریخی هستند و این گفته که تمام تحولات تاریخ از نیروهای اقتصادی سرچشمه می‌گیرند فرقی هست که اگر کسی بخواهد آن را ندیده بگیرد و نظریه اقتصادی مارکس را کماکان محرز و معتبر تلقی کند در آن صورت بهتر است در قاموس اصلاحات خود بگردد و برای ماتریالیسم دیالکتیکی (مادیت جدلی) نامی دیگر جست و جو نماید. خداوندان اندیشه سیاسی- جلد۱ اثر مایکل فاستر ترجمه جواد شیخ‌الاسلامی آرمانشهر @globalutopia

نقد زیربنایی بودن و علت‌العلل بودن نیروهای اقتصادی در تحولات تاریخ در نظر مارکسیست‌ها آرمانشهر @globalutopia
نقد زیربنایی بودن و علت‌العلل بودن نیروهای اقتصادی در تحولات تاریخ در نظر مارکسیست‌ها آرمانشهر @globalutopia

📚اگه دوست داشتید توی کانال کتاب‌خانه‌مون هم عضو بشید. فایل پی‌دی‌اف کتاب‌ها رو اون‌جا قرار می‌دیم: لینک کانال: @khanehketabP
📚اگه دوست داشتید توی کانال کتاب‌خانه‌مون هم عضو بشید. فایل پی‌دی‌اف کتاب‌ها رو اون‌جا قرار می‌دیم: لینک کانال: @khanehketabPDF

🎻موتسارت زیادی آسمانی‌ست. هنرش به کار ما رنجورآدمیان نفرین‌شده نمی‌آید. موسیقی‌اش درخور خدایان، فرشتگان و شیاطین تصنیف شده. و برای انسان‌هایی که خواستار آن‌اند که لحظه‌ای تباهی‌شان را از خاطر ببرند و جرعه‌ای از ابدیت بنوشند: نواهای موتسارت همان آمبروسیا خدایان المپ‌نشین است. آرمانشهر @globalutopia

📚«ظاهراً این یکی از قوانین حاکم بر سرشت آدمی است که توافق بر سر برنامه‌ای منفی یا تنفر از دشمن یا حسادت به مغتنم‌تران، برای
📚«ظاهراً این یکی از قوانین حاکم بر سرشت آدمی است که توافق بر سر برنامه‌ای منفی یا تنفر از دشمن یا حسادت به مغتنم‌تران، برای مردم آسان‌تر از موافقت دربارهٔ هرکار مثبتی است. تبعیض بین «ما» و «آن‌ها» و پیکار مشترک با افراد خارج از گروه یکی از اجزای سازندهٔ هر مرامی است که قرار باشد گروهی را برای عمل مشترک به هم جوش دهد و بنابراین، همیشه مورد استفادهٔ کسانی قرار می‌گیرد که نه‌تنها در پی جلب پشتیبانی از سیاستی خاص، بلکه خواهان وفاداری بی‌چون‌وچرای توده‌های عظیم مردم‌اند. این عامل از نظر آنان دارای این مزیت بزرگ است که از هر برنامهٔ مثبتی دستشان را بازتر می‌گذارد‌. وجود دشمن- خواه دشمن داخلی مانند «یهودی» یا «کولاک» (خرده سرمایه‌داران ثروتمند روسیه) و خواه دشمن خارجی- ظاهراً همیشه در زرادخانهٔ رهبر توتالیتر واجب و چشم‌ناپوشیدنی است.» چرا فرومایه‌ترین عناصر در صدر می‌نشینند؟ | فریدریش فون هایک | ترجمه فولادوند آرمانشهر @globalutopia

📚«خسته شدم، چه مزخرفاتی نوشتم؟ با خودم می‌گویم: برو دیوانه. کاغذ و مداد را دور بینداز، بینداز دور. پرت‌گویی بس است. خفه بشو،
📚«خسته شدم، چه مزخرفاتی نوشتم؟ با خودم می‌گویم: برو دیوانه. کاغذ و مداد را دور بینداز، بینداز دور. پرت‌گویی بس است. خفه بشو، پاره بکن، مبادا این مزخرفات به دست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟ اما من از کسی رودربایستی ندارم، به چیزی اهمیت نمی‌گذارم، به دنیا و مافیهایش می‌خندم. هرچه قضاوت آن‌ها دربارهٔ من سخت بوده باشد، نمی‌دانند که من پیش‌تر خودم را سخت‌تر قضاوت کرده‌ام.» زنده‌به‌گور | صادق هدایت *تصویر بالا: هدایت بعد از خودکشی ناموفقش در پاریس *تصویر پایین: صادق هدایت بعد از خودکشی موفقش در پاریس آرمانشهر @globalutopia

سه رویکرد تعریف ملت 📚دولت ملی مهمترین واحد زندگی سیاسی در جهان مدرن است. در گذشته امپراطوری‌ها، قبایل و دولتشهرها واحدهای عمده‌ی زندگی سیاسی بودند، اما ملت در مقایسه با مفاهیمی چون شهر و قبیله به عنوان واحد زندگی سیاسی، مفهومی پیچیده‌تر است و در خصوص عناصر تشکیل‌دهنده آن اختلاف نظر وجود دارد. نظریه‌پردازان، عناصر تشکیل‌دهندهٔ ملت را در امور مختلفی چون وجود یک سازمان سیاسی واحد، فرهنگ و زبان مشترک، پیشینهٔ تاریخی مشترک و غیره جست‌و‌جو کرده‌اند. سنت فکری انقلاب فرانسه سرچشمه یکی از برداشت‌های اصلی دربارهٔ عامل تشکیل‌دهندهٔ ملت است. بر حسب آن سنت ویژگی اصلی ملت، نه وحدت فرهنگی یا زبانی یا قومی، بلکه وحدت در سازمان سیاسی است. یکی از انقلابیون فرانسه گفته است «ملت مجموعه افرادی است که تحت حکومت یک قانون به سر برند». بنابراین تکوین ملت نیازمند تکوین دولت است و مفهوم دولت و سازمان سیاسی منطقاً و از نظر تاریخی بر ملت تقدم دارد. از این رو مجموعه کسانی که در درون نظم سیاسیِ والاتر از قوم و قبیله زندگی می‌کنند یک ملت‌اند. در نتیجهٔ وجود چنین نظمی مصلحت مشترکی در بین آن‌ها پدید می‌آید و احساس وظیفه و وفاداری مشترکی نسبت به آن نظم شکل می‌گیرد. تجربه قرن بیستم و پیدایش دولتهای ملی پس از استعمار نیز مؤید این برداشت سیاسی است. دست کم این که سازمان و تشکل سیاسی به همان اندازه در ایجاد هویت ملی موثر است که قومیت ممکن است در ایجاد دولت موثر باشد. برداشت دوم برداشتی فرهنگی است. برخی نویسندگان آلمانی مثل نوفالیس و فیخته عوامل فرهنگی و زبان را عامل اصلی تشکیل دهنده ملت می‌دانستند به نظر آن‌ها بشریت به حکم طبیعت میان ملت‌ها تقسیم شده است نه به حکم وجود دولت‌ها. ویژگی اصلی تقسيم هویت ملی، زبان است که در برگیرندهٔ سنت‌ها، نمادها، افسانه‌ها و تاریخ و فرهنگ مشترک هر قوم است. به عبارتی هویت ملی در این برداشت طبیعی، ذاتی و مستمر است. البته در اینجا ملت با قوم خلط شده و ممکن است در درون دولت واحدی چندین «ملت» وجود داشته باشد. برداشت سوم برداشت جامع‌تری است که از حد دو نظریه سیاسی و فرهنگی بالا فراتر می‌رود و در عین حال ویژگی آن دو را هم حفظ می‌کند؛ بر طبق برداشت سوم ویژگی ملت را نباید در هویت قومی و فرهنگی یافت. برای تکوین هویت قومی، ویژگی‌های فرهنگی لازم است، اما هویت ملی فراتر از هویت قومی-فرهنگی است و وجود چندین قومیت در درون یک دولت نباید مانع تشکیل هویت ملی شود. در تعبیر فرهنگی، بسیاری از عوامل تاریخی موثر در تکوین ملت‌ها نادیده می‌مانند. ارنست رنان نویسنده فرانسوی از چنین دیدگاهی برداشت قومی- فرهنگی را مورد انتقاد قرار داد. به نظر او، عامل تکوین هویت ملی داشتن تاریخ مشترکی از دردها و رنج‌های همگانی و خاطرات مشترک تاریخی است. پس هویت ملی صرفاً بر اساس قومیت، زبان، سرزمین مشترک و سازمان سیاسی دولت به وجود نمی‌آید. در صورت وجود چنان تاریخ و خاطرات عمومی و چنین ارادهٔ مشترکی، مردم به رغم تفاوت‌های فرهنگی و قومی و زبانی، ملت واحدی را تشکیل می‌دهند. از کتاب «آموزش دانش سیاسی: مبانی علم سیاست نظری و تأسیسی» حسین بشیریه آرمانشهر @globalutopia

سه رویکرد تعریف «ملت» @globalutopia
سه رویکرد تعریف «ملت» @globalutopia

📚انسان تقدیر خود را انتخاب نمی‌کند. تقدیر انسان را برمی‌گزیند. این پایهٔ جهان‌بینی درام یونانی است. و معنای تراژدی- بنابه قو
📚انسان تقدیر خود را انتخاب نمی‌کند. تقدیر انسان را برمی‌گزیند. این پایهٔ جهان‌بینی درام یونانی است. و معنای تراژدی- بنابه قول ارسطو- از بازی روزگار ناشی می‌شود، نه از نقطه‌ضعف قهرمان، بلکه از صفات خوبش. می‌دانی می‌خواهم به کجا برسم؟ مردم نه با نقایص خود، بلکه با فضایل خود هرچه بیشتر به سوی تراژدی کشانده می‌شوند. کافکا در کرانه | هاروکی موراکامی ترجمه مهدی غبرائی آرمانشهر @globalutopia

✏️وقتی به ‎#مجید_توکلی فکر می‌کنم به یاد خطابهٔ ویلیام فاکنر در زمان دریافت جایرهٔ نوبل می‌افتم: «من باور نمی‌کنم که انسان به
✏️وقتی به ‎#مجید_توکلی فکر می‌کنم به یاد خطابهٔ ویلیام فاکنر در زمان دریافت جایرهٔ نوبل می‌افتم: «من باور نمی‌کنم که انسان به پایان رسیده است... من به ایستادگی او ایمان دارم- و نه تنها ایستادگی و پایداری، که چیرگی و پیروزی او... زیرا انسان تنها موجود برخوردار از روحی پذیرای شفقت، شکیبایی و ایثار است. و بر شاعران و نویسندگان فرض است که از چنین چیزهایی بنویسند. رسالت آن‌هاست که با یادآوری فضیلت‌هایی همچون شجاعت، شرافت، امیدواری، سرفرازی، رحمت و ازخودگذشتگی، که مایهٔ شکوهمندی گذشتهٔ انسان بوده‌اند، او را دل‌گرم کرده، در نیل به پایداری و تسخیرناپذیر بودن یاریش دهند.» مجید برای من هم تجلی چنین انسانی‌ست و هم تجلی چنین راوی و نویسنده‌ای. امیدوارم از این بی‌دادگاه با کم‌ترین آسیب بیرون بیاید. #مجید_فرزند_ایران آرمانشهر @globalutopia

تأثیر سوادآموختگی بر مغز انسان مدرن غربی و اهمیت آن در پژوهش‌های علوم انسانی 📚توانایی خواندن شبکه‌های ویژه‌ای در مغز انسان می‌آفریند؛ شبکه‌هایی که روانشناسیِ فرد را در حوزه‌های گوناگون از جمله حافظه، پردازش بصری و شناسایی چهره متأثر می‌کند. باسوادی بی‌آنکه در کدهای ژنتیکی بنیادین فرد تغییری ایجاد کند، زیست‌شناسی و روان‌شناسی او را دگرگون می‌کند. جسم پینه‌ای مغز مردمان جامعه‌ای که ۹۵درصد آن باسوادند، ضخیم‌تر از جسم پینه‌ای مغز مردمان جامعه‌ای است که فقط ۵درصد آن‌ها سواد خواندن و نوشتن دارند و در شناسایی چهره بیشتر دچار اختلال می‌شوند. بنابراین، میان مردمان دو جامعهٔ یادشده، حتی اگر این دو جامعه از منظر ژنتیکی کاملاً شبیه هم باشند، تفاوت‌های زیست‌شناسانه‌ای پدید می‌آید. باسوادی از جمله مواردی است که اثبات می‌کند چگونه فرهنگ، مستقل از تفاوت‌های ژنتیکی زیست‌شناسی مردم جامعه را تغییر می‌دهد. فرهنگ می‌تواند مغز، هورمون‌ها و آناتومی انسان را دستکاری کند که می‌کند و به تبع آن ادراک، انگیزش‌ها، شخصیت‌، احساسات و بسیاری از ابعاد ذهنی انسان متحول می‌شود. [...] پژوهشگران کمتر به این مهم توجه دارند که سوادآموختگی و جوامع باسواد پدیده‌های نوظهور جهان امروزند و با بسیاری از جوامعی که تاکنون روی کره خاکی زیسته‌اند تفاوت دارند. بنابراین، جوامع مدرن امروزی (غربی) از منظر عصب‌شناسی و روانشناسی با تمام جوامعی که در سراسر تاریخِ دگرگونش انسان، از گذشته‌های دور تاکنون، روی زمین زیسته‌اند، تفاوت دارند. چنانچه پژوهشگری ناآگاهانه جوامع سوادآموخته و مدرن امروزی [غربی] را برای پژوهش و تحقیق برگزیند، بی‌آنکه به تأثیر قدرتمند و عمیق باورها، فناوری‌ها و هنجارهای اجتماعی منبعث از باسوادی و اثراتی که بر مغز و شیوه‌های پردازش ذهنی انسان می‌گذارد توجهی داشته باشد، یقین بداند که به پاسخ‌های اشتباهی خواهد رسید. حتی زمانی که ویژگی‌های بنیادین روان‌شناسی و عصب‌شناسی نظیر حافظه، پردازش بصری و شناسایی چهره موضوع تحقیق باشد، بازهم احتمال چنین خطایی وجود دارد. اگر می‌خواهیم این بخش از ساختار مغز و روان‌شناسی را آن‌طور که در جوامع مدرن پدید آمده درک کرده، آن را تشریح کنیم، لازم است در وهله اول منشأ و علل رشد چشمگیر سوادآموختگان را در جوامع غربی بکاویم و از خود بپرسیم جوامع انسانی از چه زمانی به بعد بیشتر به خواندن روی آورده‌اند و چرا. باورها، ارزش‌ها، کنش‌ها، فناوری‌ها و نهادها از کجا و چرا ایجاد شدند تا این توانایی جدید را در انسان بپرورانند؟ این منظرگاه، موضوع بحث را از حوزهٔ علوم عصبی و تنوع گستردهٔ علوم روان‌شناسی در سطح جهان به موضوعی در حوزهٔ دگرگونش فرهنگی و تاریخی سوق می‌دهد. از کتاب «انسان کژگونه» اثر ژوزف هنریچ | ترجمه محسن عسکری جهقی آرمانشهر @globalutopia

تأثیر سوادآموختگی بر مغز انسان مدرن غربی و اهمیت آن در پژوهش‌های علوم انسانی آرمانشهر @globalutopia
تأثیر سوادآموختگی بر مغز انسان مدرن غربی و اهمیت آن در پژوهش‌های علوم انسانی آرمانشهر @globalutopia

تأثیر سوادآموختگی بر مغز انسان مدرن غربی و اهمیت آن در پژوهش‌های علوم انسانی 📚توانایی خواندن شبکه‌های ویژه‌ای در مغز انسان می‌آفریند؛ شبکه‌هایی که روانشناسیِ فرد را در حوزه‌های گوناگون از جمله حافظه، پردازش بصری و شناسایی چهره متأثر می‌کند. باسوادی بی‌آنکه در کدهای ژنتیکی بنیادین فرد تغییری ایجاد کند، زیست‌شناسی و روان‌شناسی او را دگرگون می‌کند. جسم پینه‌ای مغز مردمان جامعه‌ای که ۹۵درصد آن باسوادند، ضخیم‌تر از جسم پینه‌ای مغز مردمان جامعه‌ای است که فقط ۵درصد آن‌ها سواد خواندن و نوشتن دارند و در شناسایی چهره بیشتر دچار اختلال می‌شوند. بنابراین، میان مردمان دو جامعهٔ یادشده، حتی اگر این دو جامعه از منظر ژنتیکی کاملاً شبیه هم باشند، تفاوت‌های زیست‌شناسانه‌ای پدید می‌آید. باسوادی از جمله مواردی است که اثبات می‌کند چگونه فرهنگ، مستقل از تفاوت‌های ژنتیکی زیست‌شناسی مردم جامعه را تغییر می‌دهد. فرهنگ می‌تواند مغز، هورمون‌ها و آناتومی انسان را دستکاری کند که می‌کند و به تبع آن ادراک، انگیزش‌ها، شخصیت‌، احساسات و بسیاری از ابعاد ذهنی انسان متحول می‌شود. [...] پژوهشگران کمتر به این مهم توجه دارند که سوادآموختگی و جوامع باسواد پدیده‌های نوظهور جهان امروزند و با بسیاری از جوامعی که تاکنون روی کره خاکی زیسته‌اند تفاوت دارند. بنابراین، جوامع مدرن امروزی (غربی) از منظر عصب‌شناسی و روانشناسی با تمام جوامعی که در سراسر تاریخِ دگرگونش انسان، از گذشته‌های دور تاکنون، روی زمین زیسته‌اند، تفاوت دارند. چنانچه پژوهشگری ناآگاهانه جوامع سوادآموخته و مدرن امروزی [غربی] را برای پژوهش و تحقیق برگزیند، بی‌آنکه به تأثیر قدرتمند و عمیق باورها، فناوری‌ها و هنجارهای اجتماعی منبعث از باسوادی و اثراتی که بر مغز و شیوه‌های پردازش ذهنی انسان می‌گذارد توجهی داشته باشد، یقین بداند که به پاسخ‌های اشتباهی خواهد رسید. حتی زمانی که ویژگی‌های بنیادین روان‌شناسی و عصب‌شناسی نظیر حافظه، پردازش بصری و شناسایی چهره موضوع تحقیق باشد، بازهم احتمال چنین خطایی وجود دارد. اگر می‌خواهیم این بخش از ساختار مغز و روان‌شناسی را آن‌طور که در جوامع مدرن پدید آمده درک کرده، آن را تشریح کنیم، لازم است در وهله اول منشأ و علل رشد چشمگیر سوادآموختگان را در جوامع غربی بکاویم و از خود بپرسیم جوامع انسانی از چه زمانی به بعد بیشتر به خواندن روی آورده‌اند و چرا. باورها، ارزش‌ها، کنش‌ها، فناوری‌ها و نهادها از کجا و چرا ایجاد شدند تا این توانایی جدید را در انسان بپرورانند؟ این منظرگاه، موضوع بحث را از حوزهٔ علوم عصبی و تنوع گستردهٔ علوم روان‌شناسی در سطح جهان به موضوعی در حوزهٔ دگرگونش فرهنگی و تاریخی سوق می‌دهد. از کتاب «انسان کژگونه» اثر ژوزف هنریچ | ترجمه محسن عسکری جهقی آرمانشهر @globalutopia